تبليغاتX
بانو و میرزا


بانو و میرزا

بانو و میرزا ایرانی در ابتدای راه

فکر کنم سو تفاهم شده من و کوروش دعوا نمیکردیم  کوروش که کرمان رفته دعوا بین یکی از همساسه ها یا بهتر بگم فامیلا بود

  امروز یک اتفاقی افتاد که  ترجیح میدم به جای تعریف کردن اینطوری براتون بنویسم و دوست دارم نظرتون را بدونم

 ساعت 9 اتاق رست زمان خوردن چایی

افراد حاضر من - یکی دیگه از همکارا -منشی بخش 

من چایی ریختم که برم تو استیشن بخورم که حرفهای منشی بخش و یکی دیگه از همکارا توجه مو جلب کرد یک کم مکث کردم

منشی :اره باهاش دعوا کردم گفتم الان بچه ات کوچیکه دو روز دیگه تا زنگ بزنه بگه بابایی میخوایی منو ول کنی بری

امشب هم  اگه اومد خونه بیرونش میکنم

من هم به شوخی گفت او اوه چه عصبانی هستی کی رو میخوای راه ندی خونه

منشی:شوهرم رو

من:شوهرت را راه ندی خونه برای چی؟

م:تازگی تا زنش زنگ میزنه میگه  بچه گفت اخ  میره خونه

من:همسرت دو تا زن داره؟

م:زن چه بخوای حساب کگنی فقط من زنشم اون مامور سلب اسایشه

من:اها رفته زن دوم گرفته ؟

م:نه من زن دومش هستم 4 ساله با هم زندگی میکنیم منتها این تازه بچه دار شده و زن زنگ میزنه هول میشه میره خونه

من:خب چرا هول میشه اگه دو تا زن گرفته زنش هم میدونه  پیش تو دیگه خودش این شرایط را قبول کرده یک روز خونه تو یک روز خونه اون دیگه درسته

م:نه زنش نمیدونه خیلی وقته میخواد طلاقش بده بهش نگفته

من:با یک بچه نوزاد؟اگه میخواست طلاقش بده خب  چرا بچه دار شد

م:نسشت از اینکه زن اول شوهرش زن نیست و همش غر  میزنه و وسواس داره و اینکه از نظر جنسی به شوهره نمیرسه کلی حرف زد

من:خب چون از نظر جنسی تامین نبوده اومده تو را گرفته اینجوری که تو میگی این اصلا نباید به شوهرش نزدیک شده باشه چطور بچه دار شده

م:والا ما هم تو همین موندیم من الان 4 ساله ازدواج کردم جلوگیری هم ندارم ازامایش هم رفتم من کاملا سالم بودم نمی دونم اون چطور  بچه دار شده  الان تازگی زنیت یاد گرفته زنک میزنه شوهره را چک میکنه بهش میگه عزیزم اصلا نمیگذاره تو خونه بمونه

من:یعنی چی  مگه اون خونه  خودش نمیره

م:نه بیشتر وقتا خونه منه  یک شب در میون ساعت 12 به بعد میره خونه

 از این حرفش اعصابم ریخت بهم اینقدری که دلم میخواست خفه اش کنم  تصویر یک زن با بچه کوچیک اومد جلوی چشمم که منتظر شوهرشه و اون موقع شوهرش اسیر لوندی یک زن دیگه اس

من: تو خجالت نمیکشی اولا که اومدی زندگی بدبخت را ریختی بهم بعدش نمیگذاری طرف بره خونش تو چطور زنی هستی که حاضر شدی بدون اینکه زن اولش خبر دار بشه با این ازدواج کنی فکر نمیکنی وقتی به اون که خیلی ساله داره باهاش زندگی میکنه وفا نکرده به تو هم وفا دار نیست تو چطور زنی هستی که میتونی یک ادم را از بچه اش دور کنی و تازه خودت را حق بدونی  چطور وجدانت قبول میکنه اصلا تو وجدان داری؟

جا خورد و گفت خیلی سخت میگیری خانوم حسینی

فقط تونستم بهش بگم خیلی ادم پستی هستی حیف تو که اسم زن را دنبال خودت یدک میکشی

م:شما نمیتونی به من توهین کنی داره گریه میکنه و اینا را میگه )میرم دفتر پرستاری ازت شکایت میکنم فکر کردی چون از من تحصیلات و پستت بالاتره میتونی به من توهین کنی

من:برو هر کاری دلت میخواد بکن من در حد شخصیت خودم نمیبینم که بخوام با ادم   پستی مثل تو هم کلام شم اصلا عارم میاد با تو دارم تو یک محیط کار میکنم باید از خجالت بمیری خیلی هنر کردی میخوایی  دفتر هم بری ؟برو ببینم اصلا چرا تو بری من خودم زودتر میرم و میگم با ادم مثل تو نمیتونم تو یک محیط کار کنم

از جر و بحث ما دو چند تا از بچه ها اومدن تو اتاق رست و بحث تموم شد

اما اخرش  یکی دیگه از نرسها بهم گفت

حسینی خب بلایی سرش اوردی دفتر هم رو رفت و امد این ادم شک کرده و میخواد بفرستتش مدیریت بفهمن این کیه باهاش میاد و میره

من:مگه شوهرش نیست

نه بابا خودش میگه صیغه اش شده

حالم بهم خورد از وقاهتش



نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 14:36 توسط میرزا و بانو| |

من امروز خواب موندم و دير رسيدم سركار وقتي هم رسيدم و رفتم لباس عوض كردم رفتم ليوان چايي را بگذارم تو اتاق رست و از اونجا داد زدم بچه ها سوپر(همون سوپروايزر)صبح كيه ؟

برگشتم و سينه به سينه  سوپر وايزر صبح دراومدم

ظهر  دستم را بردم زير مقنعه و داشتم كش موهام را محكم ميكردم كه يكهو دكتر داخلي اومد رو به رو استيشن وايستاد 

تو اتاق ساعت زني داشتم غر غر ميكردم چرااين ساعت خروج دستگاه تنظيم نيست برگشتم رييس امور اداري پشت سرم بود و داشت  گوش ميداد

منتظر تاكسي بودم به ماشيني كه وايستاد توجه نكردم و داد زدم ميدون ؟؟؟ بله مترون بيمارستان بود !!!

رفتم روزنامه بخرم يك ايران برداشتم 100 تومان دادم 5 دقيقه منتظر موندم تا باقي پول را بهم پس بده 

همه اينا عوارض اينه ديشب بد خوابيدم اااااااااي زن و شوهراي عزيز ميخواين با هم دعوا كنيد لطفا تا ساعت 10 شب دعوا كنيد و تمومش كنيد  نه اينكه تا 3 صبح همه را  اذيت كنيد و بهدش دست در دست هم بريد خونتون



نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 17:50 توسط میرزا و بانو| |

چيه خب مگه من چيم از *كچل كفتر باز كمتره ؟

بنا بر دلايلي و به پيشنهاد يكي از دوستان رفتم دو تا كبوتر سفيد خريدم ديروز رفتم تو پرنده فروشي و اعلام كردم دو تا كبوتر سفيد يك دست ميخوام

فروشنده :هي خودشو كشت تا من بهش بگم اين كبوترا را براي چي ميخوام اما من هيچي نگفتم دو تا كبوتر سفيد سفيده كه رو بالهاشون چند تا خط داره خريدم

اوردشمون خونه و از شانس من همون موقع همه تو حياط بودن و حسابي سر به سرم گذاشتن كه افتادي به خط كفتر بازي و اينا چيه گرفتي اوردي خونه 

مهرداد را هم اجير كردم بردمش حسابي حصير بالكن را سفت كرد وكبوتر هار ا انداختيم تو بالكن اخه من دلم نمياد حيوني تو قفس باشه براشون هم از اين ظرفهاي اب لعابي خريدم و دونه هم براش ريختم و يك كارتن كه توش بخوابن كه دوستم امروز گفت بايد براش پوشال بريزي كه واسه خودشون لونه بسازن و با هم ازدواج كنن وتخم بگذارن و  از اين ميله ها هم بگذارم تو  بالكن كه برا خودشون برن روش بشيننو بخوابن 

ديشب هم چون كوروش كرمان بود من  تازگي ها يك ذره ميترسم و مامان اينا هم شب جايي دعوت بودن رفتيم خونه عمو حميدو پروانه جون

با مهرداد و عمو حميد بازي كرديم نقطه بازي

پروانه هم مدام دور و بر ما  بود وبرامون كيك خونگي درست كرد البالو فريزري برامون اورد و گفت وقتي مهرداد خونه اس تو هم ميايي اينجا من حس ميكنم نازنين اينجاس و داره با مهرداد و حميد سر به سر ميگذاره (نازنين دخترشون كه 12 سال پيش به خاطر سرطان از دست دادنش )  تقريبا هم سن و سال خود من بوده  با اين حرفش اشك من سرازير شد بغلش كردم و با هم گريه كرديم بهش گفتم من هم مثل نازنين من هم مثل دخترتون 

موقع خواب هم داشتم  به اين فكر ميكردم از وقتي اومدم تو اين خونه رفتار پروانه و عمو حميد مثل يك فاميل شوهر نبوده خيلي با من نزديك بودن و چقدر خوشحال ميشدن من ميرفتم پاپپن پيششون به خاطر اينكه من بيشتر وقتا تنهام خيلي بيشتر از بقيه همسايه ها بهم نزديكيم

حتي اون وقتا كه سامي پيش ما بود خيلي  وقتا پايين بود يا با عمو و پروانه ميرفت بيرون تا من استراحت  كنم  از وقتي هم كه مهرداد اومده نگاه پروانه و عمو حميد يك جور ديگه اس احساس ميكنم  چقدر جاي خالي نازنين اذيتشون ميكنه  هر چند با بودن مهرداد خيلي خوشحالن ولي حسم بهم ميگه جاي خالي دخترشون كنار مهرداد براشون ناراحت كننده اس 

من كلا ادم صميمي هستم و خيلي زود با همه جور ميشم  با مهرداد هم همينطور هميشه سر به سرش ميگذارم و اذيتش ميكنم اون هم با من  جوره و وقتي با هم تو خونه عمو اينا داد و بيداد ميكنيم و شلوغ بازي در مياريم پروانه را ميبينم كه تكيه ميده به ستون اشپزخونه و با عشق نگاهمون ميكنه از شور و هيجاني كه تو خونه اس لذت ميبره شايد دخترش را ميبنه كه داره با برادرش سر به سر ميگذاره 


صبح كه بيدار شدم پروانه داشت صبحونه اماده ميكرد عمو  هم تازه از ورزش برگشته بود پروانه را بغل كردم و بهش گفت شما براي من زن عمو و عموي همسرم نيستيد احساس نزديكي  با شما دارم مثل فاميل نزديك خودم وقتي در كنار شمام ارامش دارم و خودتون ميدونيد چقدر دوستتون دارم شما هم منو مثل عروس ندونيد



نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 16:15 توسط میرزا و بانو| |

امروز كميته كنترل عفونت بود تو سالن كنفرانسي كه جنب دفتر مدير بيمارستانه

ايشون هم شركت داشتن من دير رسيدم وقتي رسيدم صندلي ها همه پر شده بود منشي جلسه  خواست بره برام صندلي بياره كه  گفتم نه نميخواد اينجوري راحت ترم مديرمون هم با شوخي گفت ماشالله جوونه چند دقيقه ايستاده باشه چيزي نميشه كه

كه يكهو نصف همكارا اعتراض كردن اااااااااا اقاي ؟ايشون باردارن

مديره  زل زد به من و گفت ااااااااا چطور من نميدونستم


ببخشيد كه به شما  زودتر خبر نداديم 


خونه عمو حميد اينا بوديم خواهر پروانه جونم اونجا بود عمو از اشپزخونه صدا زد نشميل بابا بيا برات ماست بوراني درست كردم ببر بخور

خواهر :چه هواي عروستون را دارين ؟

پروانه جون:اخه حامله اس و ماست دوست داره

 خواهر«اااااااااااااااااا حامله ايي!!!

 يك شكم گرد شايد  از توپ بسكتبال بزرگتر

چرا همه چشماشون ضعيف شده؟

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 16:23 توسط میرزا و بانو| |

همه شوکه شدن بیشتر از همه باباش که حسابی پشت تلفن گریه کرد در حدی که فکر کنم به اب قند رسوندن تا ساکت شد

پنجشنبه سونو داشتم با سحر و مامان رفته بودیم

به به چه اقا پسری مامانش نگاه کن

هااااااااااااااااا

چی شد

بعلههههههههههههههههه

هر سه خشک شدیم

اینکه دختر بود

بعله اقا پسر ما دفعه پیش حسابی حیا داشته و این دفعه بی حیایی کرد تا ما بفهمیم جنسیتش چیه و بیشتر از این سر کار نباشیم

خودم که شوکه بودم حسابی اصلا باورم نمیشد فکر این همه وقت دختر دخترم بود و لباس دخترونه یکهو ببینی پسر دار شدی

به کوروش زنگ زدم اولش که گفت داری لوس میشی بیام ببینم دروغ گفتی میکشمت بعدش که فهمید راست میگم زد زیر گریه ای بابا حالا چرا گریه میکنی

بعدش هم خودش هر کسی را که دوست داشت دعوت کرد باغ که سور اقا پسررا بده اینقدر هم رقصید و به قولی از خودش شادی در بکرد که همه از خوشحالیش شاد شدن

به من هم کلی وعده وعید داده که این کارو برات میکنم اون کارو میکنم و از این حرفا تا ببینیم چیکار میخواد بکنه انگاری که من جنس بچه را عوض کردم و اون الان داره بهم جایزه میده

کوروش دیگه 

امروز صبح هم برای کاری مجبور شد بره کرمان زنگ زده میگه به پسرم بگو مواظب  خودش  و مامانش باشه

گفتم برو جوجه فعلا که مامانش مواظب تو و پسرته برای من ژست نگیر

اینو بگم که کوروش خیلی خوشحاله

امیر علی- بردیا -رهام - اسمهای مد نظرمونه برای گل پسری


نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 18:5 توسط میرزا و بانو| |

قویترین آدم جهان اونی نیست که دویست و پنجاه کیلو رو یک ضرب بزنه .

قویترین آدم جهان زنیه که با وجود نامردیها ، مزاحمتها ، زورگویی و ترس ،

هنوز تو این جامعه درس میخونه، رانندگی می کنه ، کار میکنه ،

مادر میشه و به بچه اش یاد میده انسان باشه

روز زن مبارک


*******

به نظر شما میشه امیر علی جاش با پرنیان عوض شه



نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 14:51 توسط میرزا و بانو| |

جاري شماره 3  ديروز  بچه اش  سقط شد (بازم ما نفهميديم كي حامله بوده )كه يكهو امروز اعلام همگاني شد سقط شد

مادر شوهر به كوروش گفته بود  جاري خونه ما اگه ميخوايد بهش سر بزنيد بياين اينجا كوروش هم امروز كرج بود من هم 2 ساعت پاس گرفتم رفتيم خونه مادر شوهر (من احمقم كه بعد از اون ماجراي عيد دوباره پا شدم رفتم ) اما چون فردا ميخواد بره سفر مشهد گفتم برم ازش خداحافظي هم بكنم

رسيديم و باز هم اون بسط تخت وسط سالن پذيرايي و جيگر و اينا برقرار بود و جاري اشك بود كه ميريخت

منم هم نتونستم چيزي بگم (بارداري دفعه پيشش يادتونه كه اصلا باردار نبود كه سقط بشه وو دروخ گفته بود )

فقط حالش را پرسيدم كه  مادر شوهر گفت  عزيزم اينقدر گريه نكن از قديم گفتن بچه اول مال كلاغه

و به من نگاه كرد و گفت من نميدونم بچه نشميل تا الان چه جوري مونده ؟

اين حرفش حسابي منو ريخت به هم

گاهي وقتا حس ميكنم ديگه از دست  حرفاش بريدم

اخه زن اين بچه نوه تو هم هست تو چه جوري دلت مياداين حرف را بزني

كوروش رسما اعلام كرد ديگه با مامان من رو در رو نشو اينوبه مامانش هم گفت كه ديگه نشميل پاشو تو اين خونه نميگذاره اگر هم بخواد بياد من نميگذارم 

***

نميدونم اين جاري شماره 3 چه اصراري به بچه دار شدن داره اونم بااين عجله و  اين ترتيب كه همه بفهمن

خدايا دختر من و همه بچه هاي دنيا را براي مادر هاشون سالم نگه دار

 خدايا  من يك ني ني سالم ازت ميخواد چرا به دلم بدم افتاد با اين حرف جواب اخرين سونو غربالگري و همه را دوباره ديدم و خوندم همه چيز طبيعيه

بعدا اضافه شد :

داشتم دنبال دليل اينكه ناهيد جون از من بدش مياد ميگشتم تصميم گرفتم  امتيازهاي مثبت ومنفيم را البته از نظر خودم بنويسم تا ببينم دليل دشمني اين ادم با من چيه

يادم افتاد تو يك مهموني زنونه من زودتر از ناهيد  جون رسيده بودم وقتي مادر شوهر اومد  جاري شماره 3(سوگلي نبود) ناهيد جون هميشه شيك پوش و هميشه به خودش مي رسه  اون روز هم مثل هميشه لباس شسكس تنش بود و موهاش را خيلي ساده و قشنگ براشينگ كرده بود من فقط سلام و احوالپرسي كردم و به نشونه اينكه بخوام بهش احترام بگدارم از روي ميز براش  ميوه و شيريني بردم

جاري شماره 3 كه اومد

واي مامان چقدر قشنگ شدي موهات عالي شده  اصلا نمي خوره 4 تا عروس داشته باشي از ما جوون تري ماشالله

(من دليلي نميبينم بخوام اينجوري حرف بزنم خب همه ميدونن ناهيد هم خوشگله هم شيك اين كارا از نظر من پاچه خواريه )

 مادر شوهر داره ميره مكه براي بار چندم اين منم كه همه فاميل را دعوت ميكنم كارهاي مهمونيش را انجام ميدم غذا را اماده ميكنم و يك پذيرايي عالي  اما هيچ وقت نميتونم پاچه خواري كنم

خوب اون اون جوريه من محبت و احترامم را اينجوري نشون مي دم

چرا بايد ادمها فقط به زبون ريختن توجه كنن

اين يك نمونه اش بود وقتي همه چيز را نوشتم و فكر كردم به چيزي رسيدم كه دورش خط قرمز كشيدم كه مهم ترين دليل اين دشمني يك طرفه بود

 اين كه من سابقه يك ازدواج ناموفق را تو زندگيم داشتم و براي بار دومم كه ازدواج كردم

خيلي عذاب اوره كه از طرف يك همجنس خودت به خاطر همچين موضوعي تحقير بشي

اصلا چرا بايد تحقيرم كنه نمي تونم بفهمم چرا ؟

اي كاش باهم حرف ميزديم و يك جواب قانع كننده بهم ميداد من  اهل قسم خوردن  نيستم اما  اگه دليلش براي اين دشمني منطقي بود از زندگي پسرش براي هميشه ميرم بيرون 





نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:26 توسط میرزا و بانو| |

گیس گلابتون نازنینم کتابی به من معرفی کرده بود به نام خوردن ، نیایش ، مهرورزی . مدتهاست که مشغول خواندن این کتابم . از آن دست کتابها نیست که مثل رمان آنا کارنینا بنشینی یک نفس در طول 2 روز بخوانی‌اش و تکلیفت با قهرمان داستان روشن شود . باید نوشید این کتاب را . جرعه جرعه و با آرامش . مزه‌مزه‌اش کنی و طعمش را مثل شکلات حس کنی ...

در قسمتی از این کتاب ، نویسنده داستان به شدت مستاصل و خسته است . یک دعوای حقوقی طاقت فرسا با همسر سابقش دارد که تمام انرژی و توانش را تحلیل برده است . در سفری که به مناسبت معرفی یکی از کتاب‌هایش به ایالت دیگری دارد با دوست شاد و بی خیالش همسفر می شود .

بعد از اینکه یک دل سیر برای همسفرش غرغر می کند و از زمین و زمان می نالد و از همان حرفهای خودمان که خدا هم من را فراموش کرده و دائم بد می آورم و ..... دوستش پیشنهاد می دهد دادخواستی برای خدا بنویسد . مشکلش را توضیح دهد و مستنداتش را برای خدا رو کند . دلائلی را که به مناسبت آنها فکر می کند حق با اوست را کامل بنویسد و در آخر درخواست خود از خدا را به طور واضح بیان کند .

او نامه را می نویسد و دوستش به عنوان اولین شاهد پای این ورقه را امضا می کند . البته همانطور که دارد رانندگی می کند و سیگاری هم گوشه لبش است با خنده می گوید که آن را در خیالش امضا کرده است  و بعد از او می خواهد در خیالش نام تمام کسانی را که فکر می کند پای این ورقه را امضا می کنند ببرد و از آنها بخواهد که از درخواستش نزد پروردگار حمایت کنند . معتقد است با این کار تمام انرژی مثبت آنان را جهت برآورده شدن آرزویش جمع می کند .

نویسنده داستان شروع می کند به ردیف کردن اسمها : پدر و مادرم ، خواهرم ، همسایه ام ، عمه ام ، دختر دائی ام و همسرش ، معلم دوران دبیرستانم .......

صدها امضا برای دادخواستش ردیف می کند و حتی از روح درگذشتگانش هم کمک می گیرد .

پس از ساعتی که از تقدیم خیالی دادخواستش با صدها امضا به پروردگار می گذرد ، تلفنش زنگ می زند . وکیلش است که با هیجان خبر می دهد همسر سابقش برگه رضایت را امضا کرده است ......

____________________________________________________________________


تمام اینها را نوشتم تا بگویم به خاطر سلامتی مادر فندق درخواستی برای خدا نوشته ام به این شرح :

پروردگار عزیز ، لطفا خودی نشان بده . دوست ما دوران بسیار سخت و بدی را پشت سر گذاشته است و به تازگی به آرامش رسیده است . و حالا مادرش بیمار شده و تمام شادی و آرامشش بابت فرزندی که تو عطایش کرده ای به باد رفته است .
این را درک می کنیم که بیماری ها و سختی ها مشیت و تقدیر تو هستند و حکمتت . و نیز می دانیم که از درک حکمت تو عاجز و ناتوانیم و به عبارت بهتر نباید در کار تو دخالت کنیم .  اما خدای عزیزم ،
خواهش می کنیم که این بار را کوتاه بیایی . او مادر سه دختر جوان است و هنوز وظیفه اش را در قبالشان انجام نداده است . نوه اولش در راه است و خودش هم از بندگان خوب توست . عاجزانه درخواست می کنیم او را شفا ببخشی و آرامش را به این خانواده بازگردانی .
من ، نازنین ، یکی از بندگان تو که سالهاست در تنور پرلهیب تقدیرت در حال سوختنم به عنوان اولین درخواست کننده پای این برگه را امضا می کنم . با ذکر 14 صلوات به نیت سلامتی مادر ریحانه .

منتظر امضاهای شما هستم . اگر هم دوست داشتید لینک این درخواست را در وبتان قرار دهید تا به این ترتیب انرژی‌های مثبت بیشتری را جذب کنیم .

نقل از وبلاگ نازنين عزيزم

http://undermyskin.persianblog.ir/

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:59 توسط میرزا و بانو| |

ديروز  ساعت 2 بود كه از دبير خانه يك نامه برام رسيد

وقتي گرفتمش خشك شدم ميدونيد چرا/

 چون حكمي بود كه بهم ميگفت بايداز اول خرداد برم بخش اي سي يو و اونجا كار كنم حسابي بهم ريختم

من از اي سي يو متنفرم

صداي دستگاه ها اعصابم را ميريزه بهم

اما مجبورم برم

شايد به  خاطر اين جا به جايي كل برنامه ام تغيير كنه و حتي مجبور به شيفت شب بشم كه ميدونم سرپرستار بخش براي گرفتن زهر چشم هم كه شده حداقل دو ماه بهم فيكس شب ميده مخصوصا اگه بدونه اين پرسنل جديد مدرك تحصيليش از اون بالاتر و زبون داز هم هست و به خاطر درگيري با سرپرستار بخش قبليش فرستادنش اينجا كاري ميكني كه حسابي ادب بشه

امروز ميخواستم برم دفتر پرستاري و بگم من  نميرم اي سي يو و هر غلطي كه ميخوان بكنن

اما يكي از دوستهام بهم گفت اگه بري يعني اينكه  توانايي اينكه اونجا كار كني را نداري هيچي نگو و برو كار كن و بگذار اونا متوجه توانايي تو بشن

حالا جريان اين تبعييد از كجا شروع شد

من استف نرس بخش زنان بودم (معاون سرپرستار )و همه كارها را انداخته بود گردن من و خودش عملا بيكار تو بخش ميگشت من هم نتونستم تحمل كنم و حدودا دو هفته پيش بدجور زديم به تيپ هم و ميدونم اونم زير اب منو زده به جهنم ميرم اي سي يو

اينجوري بود كه من تبعيد شدم به بخشي كه ازش متنفرم

يك چيزي تو همه جا و همه اداره ها وقتي ميبينن خانومي بارداره سعي ميكنن كمترين فشار كاري را داشته باشه اما تو حرفه پرستاري برعكس وقتي ميبينن بارداري تمام تلاششون را ميكنن سخت ترين كارها را بهت بدن

چرا وقتي من سرپرستار بودم با پرسنل لج نميكردم چرا هميشه برنامه هاشون را با توجه به نظر خودشون مينوشتم چرا خودم پا به پاشون كار ميكردم چرا وقتي ميديدم كسي مشكل داره همه جوره باهاش راه ميامدم چرا هيچ وقت راه دفتر پرستاري را براي زير اب زني بلد نبودم چرا بلد نبودم براي كسي گزارش بنويسم چرا صادقانه كار ميكردم چرا هيچ وقت برنامه خودم با بچه ها فرق نداشت چرا .. من اشتباه كار ميكردم ؟

بدم مياد از اين محيط هاي كاري و زير اب زني هاشون

دوست دارم همونجور كه صادقانه كار ميكنم همه باهام رو راست باشن

اه اه بدم مياد از همشون از همه ادمهاي دو رو و زير اب زن

 


نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 14:13 توسط میرزا و بانو| |

من ادم عجولیم خیلی عجول همیشه هم این عجول بودن کار دستم داده اما یک بار که صبر کردم جایزه خوبی گرفتم

31 فروردین تولد منه پارسال که من و کوروش با هم قهر بودیم من دلم را صابون زدم که امسال کوروش سنگ تموم میگذاره برام تا اینکه شب تولد من کوروش رفت مشهد من هم هیچی نگفتم اصلا به روی خودم نیاوردم فردا تولد منه همش منتظر بودم که فردا کوروش زنگ میزنه و کلی از خودش عشقولانه در میکنه فردا که شد یعنی روز تولدم دیدم نخیر اقا کوروش اصلا یادش نیست تا ظهر صبر کردم نخیر مامانم و بابام و حتی رزی که همیشه تولد من یادشون بوده و اول وقت بهم تبریک میگفتن هم هیچی نگفتن من هم دیگه انگاری یادم رفت تولدم بوده

تا اینکه دیروز کوروش منو تا ساعت 3 تحمل کرد و بعدش گفت میره باغ  چون دوستش میخواد برای خانومش تو باغ تولد بگیره کوروش زودتر میره بهش کلید برسونه   و گفت ما هم دعوتیم  و تو برو حاضر شو یک لباس مجلسی بپوش تولدش انچنانیه اینجا بود که من یاد تولد خودم افتادم که کوروش خان حتی یادش نبوده و حرص خوردم و رفتم دنبال حاضر شدن 

وقتی حاضر شدم زنگ زدم کوروش بیاد دنبالم که گفت وقت نداره جایی باید بره با  رزی اینا برم

من:وا مگه اونا دعوتن

- :اره دیگه چقدر سوال و جواب میکنی اونا هم دعوتن دیگه

ده دقیقه بعد زنگ زده میگه خودت با اژانس بیا رزی اینا نمیان

نیم ساعت دیگه زنگ زده میگه الان نیا ساعت 9 راه بیافت که تا 10 اینجا باشی

خلاصه من ساعت نه راه افتادم به سمت برغون وقتی رسیدم دیدم اا ماشین بابام اینجاس !!! این که ماشین امینه !!! ا خلاصه تا اونجایی که دقت کردم ماشین اشنا ها تو کوچه پارک بود

بومببببببببببببببببببببببببب

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااا

تولد تولد تولدت مبارک 

 من هم شوکه شده بودم و دنبال نیلوفر میگشتم (کسی که کوروش گفت تولدشه) با خودم فکر کردم من هم زمان با اون اومدم و  این جیغ و جیغ ها برای تولد اونه 

 نخیر تولد برای من بود

 . و من تا نیم ساعتی تو شوک بودم

کوروش  حسابی زحمت کشیده بود برای دعوت مهمونا همه فامیل از طرف من و خودش دعوت بودن حتی دوستهای خودش و دوستهای من

و حسابی بهم خوش گذشت

و از خودم شرمنده شدم که چقدر دیروزش به جونش غر زدم

جریان این بوده که کوروش که مجبور میشه به مشهد با مامان اینا و بچه ها هماهنگ میکنه هیچ کس به روی خودش نیاره تولد منه تا اینکه این جوری ذوق زده ام بکنن

 

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 18:1 توسط میرزا و بانو| |


Design By : Night Skin