تبليغاتX
بانو و میرزا


بانو و میرزا

بانو و میرزا ایرانی در ابتدای راه

 

يلدا مبارك

 

 

خداوند زمين را افريد تا جايگاه قدم خوبان باشد آسمان را در بالاي آن قرار داد تا زمين آرام بگيرد

شب را افريد كه ما شبانگاهان به ستايش او بپردازيم و از او ياري بخواهيم

و نيز براي آرامش ما

و حال يلدا چند دقيقه بيشتر است

شب یلدا برای همه ما زیبا ترین یادگاری است از گذشته ها

جشن ما براي مهرباني بيشتر و انس با خداوند و انسان ها ميباشد

در شب يلدا جشنمان را با كساني كه ندارند قسمت كنيم

يلداي ايرانيان مبارك

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 21:36 توسط میرزا و بانو| |

سلام

دعاهاتون نذري هاتون عزاداريهاتون قبول باشه 

من هم امروز يگ گم سرم خلوت تر شده اومدم يك كم بنويسم براتون از اتفاقهاي اين چند روز

1-اول اينكه من يك خواهر كوچيكتر از خودم دارم كه نوشهر زندگي ميكنه با پسر عموم ازدواج كرده و به خاط كار شوهرش اونجا زندگي ميكنه  اين خواهر كوچولو ما يك ني ني كوچوله 8 ماهه هم داره كه من زياد نديدمش براي اين چند روز گفت نميتونه بياد كرج چون شوهرش كار داره ما هم ناراحت شديم كه نمياد كه بدجنس خانوم سوپرايز كرد ما را و سه شنبه شب اومد بدون اينكه به ما بگه كلي ذوق در كرديم از ديدنش مخصوصا ازديدن ني ني 

2-وانيا خانوم هم اين چندروز تا جايي كه تونسته اتيش سوزونده  از دنبال گوسفندها دويدن تا شيرين زبوني يكي از كارهاش اين بوده  راه ميافتاد با هيت عزادارها نه اينكه مثل بقيه بچه ها بره ته صف و با اونا بياد خانوم ميره اون جلو صف اونم وسط پيش بابام وايميسته و زنجير ميزنه  شب تاسوعا اومد پيش مامانم و سوال پرسيد كه چرا پدري اينا مشكي ميپوشن و شال سبز مياندازن دور گردنشون مامانم هم كلي براش توضيح داد كه براي امام حسين مشكي ميپوشن و چون سيد هستن شال سبز دارن كه گير داده بود سيد يعني چي؟

من كه باقي حرفاشون را نشنيدم  فقط متوجه شدم سحر را مجبور كرده براش بره پالتو مشكي بياره و شال سبز كه اونم به قول خودش شكل پدري بشه

  شب عاشورا  يكي از دوستهاي پدرم وانيا را  ميبينه و ازش ميپزسه مگه تو دختر نيستي اينجا چيكار ميكني ؟ اين شال سبز چيه دور گردنت انداختي اونم ميگه دختر و پسر نداره كه من چون سيد حسيني هستم بايد توي هيت باشم دوست بابام ميپرسه خب دختر خانومي سيد يعني چي؟

وانيا هم كمي فكر ميكنه و مثل اينكه همه حرفهاي مامانم را توي يك جمله خلاصه ميكنه و ميگه

يعني اينكه امام حسين (ع)فاميل ما است.

ني ني خواهري هم براش يك لباس يك دست سبز دوختيم شب عاشورا تنش كرديم  و وانيا داشت از حسادت دچار مشكل ميشد تا جاييكه همش بغل بابام بود كه نكنه يك دقيقه اون بچه را بغل كنه

و رفت پيش بابام گريه كرده كه همه گوسفندها فرار كردن و من ديگه بعبعي ندارم بابام رفته براش يك بره خريده ول كرده تو حياط خلوت و بهش قول داده اين يكي ديگه فرار نكنه

(اخه اون گوسفنهايي كه كشتن اين چند روز را بهش گفتيم فرار كردن) خلاصه اينكه اين دختري داره پادشاهي ميكنه .

مراسم ما تا شب سوم امام حسين (ع) ادامه داره بعد از اين مراسم با يك پست مفصل ميام

براي همه دعا كردم براي سلامتي بعضي از دوستهامون براي خوشبختي تازه ازدواج كرده هامون براي سلامتي بچه هاي خوب

نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 17:39 توسط میرزا و بانو| |

سلام

غيبتم طولاني شده ؟

برم با اولياءم بيام؟

جونم بگه اين چند روزه اينقدر كار داشتيم و داريم كه وقت براي خوابيدن هم نداريم

درگير انجام كارهاي هيت عزاداري محرم هستيم در دو جبهه منزل پدري و منزل شوهري هم خونه ما براي پخت و پز غذا براي هيت است هم خونه مادر شوهر اينا از كشيدن سقف براي حياط هر دو خونه تا در اوردن ديگ و گاز و وسايل از زير زمين و شست و شو و خريد برنج و روغن و اين وسايل تا اماده كردن طبقه همكف براي حسينيه خانومها

كارهاي كابينت خونه خودم هم مونده خلاصه گفتم كه وقت براي خواب نداريم

اين حال و هواي اين روزها را دوست دارم بوي همكاري ميده بوي صميمت بوي قديمااااااااااااااااااااا

اين نذري ها ما هم مشاركتي هستن يعني خانواده ما كلا پدري و مادري در طول سال پول ميگذاريم رو هم براي اين ايام و معمولا 6 شب شام ميپزيم گاهي هم بيشتر در ضمن پخت و پز هيت هم خونه ما است

خانواده ميرزا هم همينطور كل خانواده پدري پول ميگذارن رو هم اين ايام نذري ميپزن البته اونا ده شب شام ميدن

خلاصه حال و هوايي داره اين روزهاي ما

فردا هم بايد بريم براي خريد گوسفند وانيا از ذوق ببعي ها خوابش نميبره و اينجا نشسته داره مغز منو ميخوره كه ببعي كي مياد (وقتي هم كه ميكشنشون بهش ميگيم فرار كردن رفتن )

و داره ميگه محكم ببنديمشون نرن به هواي كارهاي نذري هم اومدن خونه ما بست نشستن حالا خوبه خونشون سه تا كوچه اون ور تره اگر دور بود چي مشد كل كار يك طرف اين وروجك يك طرف

فعلا سه تا گوسفند ميخريم تا بعد دوباره يا گوشت يا گوسفند بخريم اين سه تا نذر بوده

دعا هاي همتون نذرهاي همتون قبول بشه انشالله

اي خدا هيچ دستي را توي اين ايام خالي برنگردون

آمين يا رب العالمين

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 0:32 توسط میرزا و بانو| |

حدود 3 سالي ميشه ديگه شاگرد براي آموزش سنتور نگرفتم تا اينكه يكي از دوستهام بهم زنگ زد و خواست به دختر خواهر شوهرش سنتور ياد بدم و گفت خيلي به موسيقي علاقه داره و ميخواد كنكور هنر شركت كنه از من انكار و از اون اصرار كه پدره دختره خيلي متعصبه و نميگذاره هر جايي كلاس بره تو هم اشنايي

منم كه سابقه طولاني در خ.ر شدن دارم قبول كردم

دختر خانومه اومد و من از ديدن قيافه اش حسابي جا خوردم موهاشو تا جاييكه تونسته بود پريشان كرده بود تو صورتش و ارايش غليظ و يك كفش پاشنه دار هم پوشيده بود فكر كنم به اندازه يك چهار پايه ارتفاع داشت مونده بودم چه طوري راه ميره باهاش . اها ناخن هاشم فكر كنم هر كدوم 5 سانتي ميشد

خلاصه اومد و تا رسيد شروع كرد تعريف از خودش كه خيلي به موسيقي علاقه داره و اطلاعات موسيقيش محشره

منم پرسيدم يعني دستگاه و رديف ها را هم ميشناسي با اعتماد به نغس خفن گفت بعلهههههههههههههه

منم بايد امتحانش ميكردم ديگه گفتم پي من يك قطعه ميزنم دستگاهش را بهم بگو

5 دقيقه ساز زدم و منتظر شدم بگه ديدم نههههههههههههههههه

گفتم اين را كه بلد نيستي

گفت شما يك اهنگ بزن من اطلاعات مربوط را به اون را ميگم دستگاه نميشناسم ولي همه اهنگساز را ميدانم

نواختيم

گفت اوازش هم بخون اون موقع ميگم

منم نواختم و اين صداي زيبا را سر دادم

امشب شب مهتابه حبيبم را ميخوام ..........

تموم كه شد گفتم اهنگسازش كي بود؟

انگار كه موفق به كشف شده باشه با ذوق گفت مهران مديري

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

روحت شاد علي اكبر شيدا

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 17:27 توسط میرزا و بانو| |

سلام

اين چند روزه سراينجانب به انتخاب و متر كردن كابينت و مهمون داري و اين چيزا گذشت .امروز هم كه گوش شيطون كر خودمون مهمون منزل عمه شوهر جان بيديم و الان امديم خونه نكته قابل ذكر اين كه گلاب به روتون رفتم براي دستشويي يك سطل اشغال و يك برس براي شتشو گرفتم كه عنقريب است مادرم و ميرزا مرا به خاطر اين خريد كذايي خفه كنند اگر گفتيد چرا؟

اخه جفتش با هم شد 20 هزار تومان!!ميرزا ميگه عزيزم اين همه پول دادي حيفه بگذاري تو دستشويي بگذار گوشه پذيرايي !!!!!

شما بگين يعني خيلي گرون خريدم يا پول الكي دادم بهش ؟خوب خيلي خوشگل و ناز و البته جنسش هم خوبه

در هر حال خريدم ديگه

نميدونم نظرتون در مورد شهلا جاهد و اون پرونده چي بودولي من به عنوان يك ادم و بيشتر به عنوان يك زن خيلي متاسف شدم براي اينكه دو زن براي يك عشق كه نميدانم اسمش عشق بود يا سوءاستفاده يا هوس قرباني شوند

بهاره رهنماعزيز مطلبي را در مورد اين قضيه نوشته که بهتره برین و بخونین .

 

من و پدرم شب سه شنبه تا 6 صبح نخوابيديم و فقط دعا كرديم دعا براي اينكه ببخشش اتفاق بيافتتد نميدانم جاي كسي نيستم خانواده لاله انقدر داغدار بودند كه نميتوانستند گذشت كنند حق هم دارند دخترشان مادرشان به فجيح ترين شكل ممكن از دنيا رفته بود

ولي اين طرف قضيه چيه؟خانواده شهلا چه؟هم مرگ دخترشان هم بي ابرويي

ناصر محمد خاني چه؟

اقاي محمد خاني خانواده ما پرسپوليسي متعصب هستند و شما را نيز ان موقع كه مربي ارام و با احترام تيم ما بوديد خيلي دوست داشتند اما ان موقع هيچ كسي فكرش را هم نميكرد چه اتفاقي ميافتد خيليها خيانت ميكنند ولي شايد درصد كمي كارشان به اين فضاحت بكشد

اقاي ناصر محمدخاني ايكاش وقتي تمصميم گرفتي شهلا را در كنار داشته باشي از لاله جدا ميشدي در اين صورت هم لاله هم شهلا زنده بودند و دو ادم دو زن نميمردند هم پسرهايت احترامي ديگر برايت قائل بودند هم افكار عمومي ....

وقتي شهلا جلوي چشمانت التماس ميكرد وقتي جلوي چشمانت جان داد به روزهايي كه با هم بوديد فكر كردي؟

لاله چه ؟وقتي پيكر تكه تكه شده اش را در خاك گذاشتند به او فكر كردي به زنت همسرت مادر پسرهايت ؟

به كاري كه كردي و چه ها شد

خدا هر دويشان را بيامرزد هر دو قرباني بودند قرباني يك......

و به خانواده هر دو صبر بدهد

و ايكاش هيچ مرد يا زني به شريك زندگيش خيانت نكند

دوست عزيز و محترم حاجی واشنگتن عزیز لطف كردن براي من اهنگ روح افزا را اپلود كرده و خودشان گفتن اين كار را كردن كه من مجبور نباشم براي شنيدن اين اهنگ اجبارا به وبلاگ ايشان بروم

از همين جا اعلام ميكنم حاجی عزيز اگر اين اهنگ هم نبود من وبلاگ و نوشته هاي شما را دوست داشته و دارم و خواهم داشت من و ميرزا ارادت خاصي به شما داريم دوست عزيز

نوشته شده در جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 18:36 توسط میرزا و بانو| |

خلاصه مادر شوهر ضربه فني شد و من هر لحظه منتظر بودم كه حالم را بگيره از شانس من ميرزا هم اون شب اصلا خونه نميامد كارشون طول ميكشيد و همونجا ميخوابيدن مادرشوهر جان خودشون كم بودن كه سه خواهر گراميشان همراه عروس خواهرشان هم نزول اجلال فرمودند مثلا براي كمك مهموني فردا حدود 70 نفر مهمون داشت كارها تقسيم شد و هر كسي كاري را انجام داد منم گفتم حالا كه قراره حالم را بگيره خودم را خسته تر نكنم رفتم تخت گرفتم خوابيدم شام هم خورديم و بيشتر كارهاي فردا هم انجام شد مونده بود يك دم انداختن برنج .حدود ساعت 12 شب بود كه من لباس پوشيدم كه بيام خونه پدرم ميخواستم زنگ بزنم اژانس كه مادرشوهر جان با سويچ جلوم ظاهر شد .تو دلم گفتم چه با محبت شده ؟؟؟؟؟/!!!!!!!!

كه خانوم با محبت فرمودند خواهرهاي محترمه را به منزلشان برسانم ساعت 12 شب منزل خواهرهاي گرامي نيز اون ور شهر كه نصفش هم بيابون و جاده افتضاح منم قاطي كردم كه من چرا ببرم با اژانس برن مادرشهر هم فرمودند وااااااااا اين موقع شب 4 تا زن با اژانس برن امنيت نداره

من ببرم امنيت داره ؟؟؟؟؟؟

نصفه شبي من يك دختر جوون اين خانومها را پياده كنم تنهايي بلايي سر خودم بياد چي؟

مادر شوهر:نه ماشالله تو سرتقي از پس خودت برمياي

من:اصلا نميبرم همونجوري كه اومدن برن بگن شوهراشون بيان دنبالشون اصلا زنگ بزن پسرا از استخر بيان خالشون را ببرن من نميبرمممممممممممممممممممممم

مادرشوهر اصرار من انكار

نمي برم يك كلام

به حالت قهر از خونشون اومدم بيرون از تو حياط زنگ زدم داداش بزرگه اومد دنبالم

مادر شوهر جان يا جاري گرامي يا خواهرهاي محترمه حتي نيامدن تو حياط دنبالم

برادر جان اومد و غر غر كه اين برادر شوهراي تو مگه غيرت ندارن اگر من نبودم بيام دنبالت بايد اين موقع شب تك و تنها با اژانس ميرفتي خونه؟؟؟؟؟؟

سرتون را درد نيارم رفتم خونه و فردا هم دقيقا گذاشتم هم زمان با مهمونا رفتم سر ناهار كه ديدم مادرشهر جان اخماشون رو چشمشونه و شوهر جان را نيز پخته بيدن

منم خودم را نباختم

شوهر جان گفت چرا ديشب سر اينكه بري خونتون با مامانم قهر كردي و تنها پا شدي رفتي خب شب اينجا ميخوابيدي مگه تشكاش ميخ داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم كه از تعجب چشمام رفته بود فرق سرم جريان راست را براش توضيح دادم كه مادرجونش توقع داشت ساعت 12 و نيم شب من تك و تنها خواهراي محترمشون را برسونم منزلشون منزل اونا هم كه خارج از شهر توي شهرك هاي اطرافه منم نبردم قهر كردم زنگ زدم اومدن دنبالم رفتم همين حالا مامان جون شما چيز ديگه ايي گفته به من ربطي نداره

خواستم بيام خونه كه شوهر نگذاشت گفت ابرو ريزيه و رفت پيش مامانش كه چرا دروغ گفتي

بعد از ناهار كه همه مهمونا داشتن مسابقه فينال واليبال را ميديدن متوجه شدم كه مادرشوهر عمه بزرگه و مادربزرگ و پدر بزرگ همسر جان را كشيد تو اتاق شصتم خبر دار شد كه ميخواد زير اب منو بزنه و الان كه صدام كننن

كه ديدم بعلههههههههههه احظار شدم

عمه بزرگه همسري خيلي مدير و با جذبه اس همه ازش حرف شنوي دارن من را صدا زد كه بيا ببينم چرا به مادرشوهرت بي احترامي كردي خلاصه مادرشوهر جان يك مشت دروغ تحويل داده بود كه من سر اينكه شب خونه اونا نمونم دعوا راه انداختم و نصفه شبي از خونه زدم بيرون كه بين اون و پسرش اختلاف بندازم

عمه جان هم گفتن نبايد به بزگتر بي احترامي كني و از اين حرفا

منم دوباره عصبي شدم و طبق معمول اشكم هم سرازير شد و با گريه همه اتفاق هاي ديروز را توضيح دادم مخصوصا رسوندن خواهر هاش را كه مادر شوهر هم مغلطه كرد و هي چيزاي الكي را كشيد وسط كه مثلا ورق را برگردونه بلوايي شد كه بيا و ببين من گريه اون داد و بيداد اون چند نفر هم حيرون اين وسط كه كي راست ميگه منم ديدم كه الانه جنگ مغلوبه بشه رفتم جاري كوچيكه را صدا زدم كه تو بيا بگو جريان چيه چون خودم از زور گريه اصلا نميتونستم حرف بزنم اينكه جلوي ادم زل بزنن تو چشات و بهت دروغ ببندن خيلي وحشتناك بود اصلا نميتونستم خودم را كنترل كنم

شيما هم اومد جريان را گفت

حالا جريان برعكس شد يكي از عموهاي همسر هم اومد

همه تاختن به مادرشوهر كه تو با چه عقل و جراتي ميخواستي اين كار را بكني و ........ و قدر عروسات را نميدوني و از اين حرفا

پدر بزرگ و عموي همسر هم قاطي كردن كه تو ميخواستي واسه اينكه خواهرات امنيت نداشته با اژانس بره عروس ما بفرستي اونا را برسونه مرسي از اين كه عروس خودت را فداي ديگرون ميكني اگر خدا نكرده اين ميرفت و يك مو ار سرش كم ميشد ما بايد چه جوابي به پدرش ميداديم اون به ما دختر داده و بانو خوب كاري كرد نرفت

اينم از اين اخرش هم گفتن روي مادرشوهرت را ببوس و ازش به دل نگير فكر ميكرده تو شجاعي و تو را مثل دخترش ميدونه و از اين حرفا

ما هم بوسيدم و اونم بوسيد و اشتي كرديم از اون روز هم انگار مادرشوهر يك كمي به خودش اومده مهربون تر شده حالا يا به خودش اومده يا داره برام نقشه ميكشه ناك اوتم كنه

نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 20:37 توسط میرزا و بانو| |

سلام

عيدتون مبارك

در اين لحظه بنده در منزل مادرشوهر گرامي مهمان هستم مهمان كه چه عرض كنم مشغول مهمان داري هستيم اين خانواده شوهر دوره هاي منظمي دارن كه هر ماه برگزار ميشه اين ماه نوبت مادر شوهر گرامي بود و از ديروز صبح به من زنگيدند و نواي خر شو را زدند و بنده نيز به سرعت خر شده و براي خدمت گذاري به خدمت مادر شوهر رسيديم نواي خر شو را نيز براي دو عروس بزرگتر از ما نيز زده بودند كه خر نگشته بودند و فقط ما و عروس كوچيكه با نوا به خدمت مادر شوهر رسيده بوديم كه ايشان نيز نامردي نفرموده و از ديروز ساعت 11 صبح كل منزل و حياط مبارك را با همكاري من و جاري و نظارت خودشان مانند دسته گل تميز نمودند ديروز عصر كه ديگر ناي راه رفتن براي ما دو نفر نمانده بود و مادرشوهر گرامي مشغول نوشتن ليست خريد براي مهماني بودند دو جاري با عقل ما به همراه شوهرانشان به منزل مادري نزول اجلال فرموده و هر دو به سرعت به اتاق رفته جاري بزگتر به حمام تشريف برده و جاري كوچكتر از ايشان مشغول اتو نمودن لباس گرديدند .من و شيما(جاري كوچيكه)نيز وارفته بوديم از خستگي دو برادر شوهر گرامي نيز مشغول بازي با ps2گرديدند

مادرشوهر گرامي ليست خريد را اماده نموده و به همراه سويچ ماشين برادر كوچيكه به سالن تشريف اوردند و برق

خوشحالي در چشمان من درخشيد كه خودشان ميخواهند به خريد بروند و من ميتوانم استراحت كنم كه ايشان فرمودند پايشان درد ميكند و نميتوانند رانندگي بفرمايند و وظيفه خطير رانندگي خود را به من سپردند در حالي كه دو برادر شوهر گرامي از فرط بيكاري مشغول بازي گرديده و هر دو نيز ماشين داشتند .(ميرزا سركار بود)

وقتي براي حاضر شدن به اتاق رفتم جاري گرامي نيز دكمه را به من به عنوان نمونه دادند و خواستند از فلان پاساژبرايشان ابتياع بفرمايم اين يعني اينكه بايد تا اون ور شهر برم با توجه به اينكه نصف خيابان ها را هم براي پل سازي بستند يعني در ترافيك ماندن وحشتناك من هم در حاليكه لب و لوچه ام اويزان بود منتظر مادر شوهر گرامي شدم كه بيايند برويم كه ايشان ليست خريد را به من دادند و فرمودند به بازار ميوه نروم از ميوه فروشي محل خريد بفرمايم كه باعث شادي من شد كه احتياجي نيست بكوبم تا بازار ميوه برم ليست 24 قلمي را به من داده و خودشان نيز مشرف نشدن و هرچي منتظر ماندم حرفي از پول هم نزد يعني پولي به من نداد (اين بار سومي بود كه ميرفت اين بلا سرم بياد يعني ليست ميده بدون پول )پيش خودش هم فكر نكرد شايد اين دختر پول همراهش نباشه خلاصه منم عصباني راه افتادم و زنگ زدم به ميرزا كه بايد برم از كارت پول بردارم بهش گفتم اونم عصباني شد و گفت حق نداري از كارت پول برداري برو بهش بگو پول بده و در اخر هم گفت من نميدونم خودت يك كاري بكن ولي پول برندار منم مستاصل مونده بودم چيكار كنم كه ................ يك فكري به ذهنم رسيد حالا بگذارين اول ليست خريدش را بگم

1-پرتقال 7 كيلو 2- سيب 7 كيلو 3-كيوي 4 كيلو 4-موز به تعداد 60 عدد 5- خيار 70 عدد 6- خرمالو 3 كيلو 7-كاهو 4 عدد 8- كلم بركلي و كلم قرمز و سفيد از هر كدام 1 كيلو 9- انگور 3 كيلو 10 سيب زميني و پياز 3 كيلو 11-مرغ 15 كيلوران و 7 كيلو سينه 12- گوشت خورشتي 4 كيلو 13-روغن مايع 3 ليتري 2 عدد

14 ماست پرچرب بزرگ 1 دبه 15-چيپس خلالي و ساده از هر كدام 3بسته 16 ژله دراژه در 4 طعم از هر طعم 2 بسته

17-ژامبون گوشت 1كيلو 18-ذرت كنسرو 1 قوطي بزرگ 19-سس مايونز 1 شيشه بزرگ 20 سس گوجه 1 شيشه 21-ماكاروني فرمي 2 بسته 22 -زيتون درشت ساده 1 شيشه 23- زيتون پرشده با بادام 1 شيشه 24-هندوانه 3 عدد بزرگ 25-سبزي خورشتي اماده خرد شده 4 كيلو

26-گردو براي خورشت 1 كيلو رب انار دو شيشه دستمال توالت 2 رول دستمال 300 برگ دو جعبه يادم رفت گوشت چرخ كرده 3 كيلو و تخم مرغ 1 شانه دوغ كاله 4 عدد نوشابه 10 عدد دلستر طالبي 6 عدد پسته 1 كيلو تخمه ژاپني 1 كيلو بادام زميني نيم كيلو

ليست را كيف كردين انگار ميخواست مهموني 70 دولت بگيره احتمالا نصفش هم براي مهموني نميخواسته درست كنه ولي گفته حالا كه خرج به جيب منه خريد كنه ديگه يك ذره هم فكر نكرد پولش به درك مگه اين دختر هركوله اين همه خريد كنه بگذاره تو ماشين اونم بعد از اين همه كاري كه ازش كشيدم

لازم به ذكر است مهمانان عمه ها مادر بزرگ و پدر بزرگ عموها و بچه هاي ازدواج كرده و نكرده ميرزا بودن به اضافه خواهرهاي محترم مادرشوهر

منم نامردي نكردم رفتم ميوه فروشي محل ميوه ها خريدم شد 67 هزار تومان گفتم بگذار به حساب مادرشوهر تا 1 ساعت ديگه مياد حساب ميكنه (كسبه ميشناسن هم بچه ها هم مرحوم پدرشون سالها كاسب اون محل بوده)

از قصابي و مرغ فروشي شد 107هزار تومان از سوپر ماركت محل شد 75 هزار تومان همه ميشناسن من را و خانواده شوهر را گفتم الان ميان حساب ميكنن

سبزي خورشتي هم خرديم ولي اين را پولش را دادم زشت بود ديگه مقدارش كم بود روم نشد شد 6 هزار تومان

بار كردم تو ماشين دكمه جاري را هم بيخيال شدم

اومدم خونه و زنگ زدم برادر شوهر هاي محترم بيان ببرن (برادر شوهرهاي تنبل من البته اين دو تا اون كوچيكه ماهه يك بار ديگه هم خريد رفته بودم من اينقدر دير اومدن كه من ديوانه خودم همه خريدها را بردم تو خونه ولي اينبار گول نخوردم ولي اونا فكر كردن فس فس كنن من حداقل نصفش را ميبرم تو خونه منم نصفش را از ماشين پياده كردم ديدم نيامدن رفتم تو خونه وسايل را هم ول كردم تو كوچه !!!!!!!!!!!!

تو خونه كه رفتم مادرشوهر اوم به پيشواز من اخه فكر كرد خر خوبي گير اورده هم ميخره هم بار ميكنه مياره تو خونه وقتي ديد وسايل نيست تعجب زده گفت پس وسايل كو كه منم گفتم تو كوچه اس پسرا دير اومدن منم ول كردم اومد

اونم نعره زد سر پسرا كه بدوين الان وسايل را ميبرن تا الان نميتونست داد بزنه كه اون دختر هلاك شد هااااااااااااااااااااا

اونا رفتم وسايل را اوردن فكر كنم هر كدام 3 دور رفتن و اومدن اونم با دستهاي پر دو تا جاري بزرگا يك جورايي بهم نگاه ميكردن يعني خر شدي و خيلي بدبختي و اين حرفا ولي جاري كوچيكه برام حرص ميخورد و ميگفت بميرم اين همه را چطور گذاشتي تو ماشين خسته شدي بميرم

وسايل كه اومد و مادرشوهر و دو تا جاري بزرگا مشغول جا به جايي بودن منم فاكتور همه خريدها را بردم گذاشتم رو ميز اشپزخونه و به مادرشوهر گفتم مامان اينم فاكتور

مادر شوهر :وا فاكتور واسه چييييييييييييييييييييييييييييي بعد با خنده مگه ميخواي پولش را بگيري؟؟؟؟؟؟؟؟؟

(يك موقع فكر نكنين وضع مالي مادر شوهر من بده كه اگر اينجور بود حلالش زحمت پسرش بود بايد به مادرش هم ميرسيد ولي مادرشوهر من ماشالله از لطف زحمات پدر شوهر گرامي و ملك و املاكي كه براش گذاشته و كرايه اش را ميگره نه تنها وضعش بد نيست بلكه بسيار هم توپ است ولي خانوم رند تشزيف دارن )

من: نه پولش را من نميگيرم ولي مغازه دار پولش را ميخواد من حساب نكردم يعني اينقدر پول همرام نبود به حساب گذاشتم گفتم شما ميريد حساب ميكنيد

 

ادامه مطلب را توي پست بعدي مينويسم براتون مهموني ماجرا داري بود

نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 1:9 توسط میرزا و بانو| |

 

سلام

اين روزايي ما ورزشي ورزشيه  همش حرف بازيهاي اسيايي و اين حرفاس  ورزشكارامون كه بزنم به تخته تا الان خيلي خوب بودن

شما با كدوم مدال بيشتر كيف كردين ؟

ما با دو تا مدال وزنه برداري فوق سنگين .1 طلا يك برنز اين كيف تا حدي شده كه باعث جو گيري هم شده تا اونجايي كه

بعد از ديدن مسابقه وزنه برداري

من:ميرزا تو هم بايد بري وزنه بردار بشي 

ميرزا :بلهههههههههههههههه فكر نميكني از سن من گذشته در ضمن تو چي ديدي كه فكر ميكني من بايد برم وزنه بردار بشم ؟ورزش از اين اسون تر نبود ؟دلت مياد اين همه  وزنه سنگين من بلند كنم 

من: من نميدونم من دلم ميخواد شوهرم ورزشكار بشه مثل شيما ببين اين روزها همش ازش ميپرسن همسرت چطوره ؟اوضاعش چطوره ؟انشا الله با مدال مياد ديگه؟(شيما نامزد برادر شوهر كوچيكه اس و برادر شوهر كوچيكه هم عضو يكي از تيم هاي مليه كه رفتن براي مسابقه ها )

ميرزا:اي بابا عزيزم تو ميخواي از شيما كم نياري من بيچاره بايد برم اون همه وزنه بردارم تازشم اگر ديدي خيلي داره پز مياد بگو اول برادر شوهر من بوده بعد شوهر تو شده اينقدر پز نده داداش ما است يكي ديگه پزش را ميده

من: عزيزم خب اين وزن و هيكلت فقط به وزنه برداري ميخوره (وزن 130 كيلو قد 192) ما شالله

ميرزا:نه وزنه برداري را نيستم حالا شطرنج شايد بتونم تازه اونم قول مدال بهت نميدم هااااااااااااااااااااااااا تازه بايد مثل شيما باهام رفتار كني هي نازم را بكشي و مواظب روحيه ام باشي خلاصه اب تو دلم تكون نخوره

 ميبينيد چقدر شوهرم اهل ورزشه ؟فقط ديدنش را دوست داره اونم با خوردن مقادير فراواني تخمه و اجيل

براي موفقيت و سلامتي و سرافرازي همه ورزشكارامون دعا كنيد

همشون خيلي زحمت كشيدن براي گرفتن مدال

خدايا همشون را سالم و شاد و سرافراز برگردون به مهين

 

نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 22:56 توسط میرزا و بانو| |


Design By : Night Skin