یک کتاب داشتم به اسم راهنمای الکتروکاردیوگراف امروز بهش احتیاج داشتم وقتی بازش کردم دیدن تو صفحه 17 نوشتم
امروز چقدر خجالت کشیدم ابروم رفت حتما بابا فکر میکنه چقدر چشم چرونم اخه پسره خاک بر سر ادم جلوی چشم باباش خیره میشه به دختر مردم خاک تو سر چشم چرونت کنن حقته بابا هم خوب ضایعت کرد وقتی به ناهید گفت دیگه وقشته واسه پسرت استین بزنی بالا امروز با چشم دختر حسینی را خورد بعد بیا زر زر کن بابا اون که خیلی بچه اس من داشتم جای دیگه ایی را نگاه میکردم فکر باطل نکن
وقتی نوشته خودم را دیدم فکرم مشغول شد که اینو کی نوشتم چرا نوشتم که یادم افتاد
بابای من فرش فروشی داشت من اون موقع فکر کنم حدود 25 سالم بود یک روز که دم مغازه پیش بابا بودم اقای حسینی (پدر خانوم امروز بنده) به همراه خانومش و دو تا دخترا اومده بودن برای پیاده روی که با ما رو به رو شدن و سلام و احوالپرسی کردیم اون موقع نشمیل باید 15 سالش بود باشه وقتی من نگاهش کردم یاد این نقاشی های سنتی افتادم که بهشون میگن خورشید خانوم یک دختر با ابروهای پیوسته و چشمهای مشکی اون موقع نشمیل دقیقا همین شکلی بود من هم زل زده بودم بهش که بابام خدا بیامرز متوجه شد و سر شام به مامانم گفت باید برای کوروش استین بزنیم بالا امروز چشمهای دختر حسینی را دراورد از بس نگاهش کرد منم هول شدم و حاشا کردم که نه من جای دیگه را نگاه میکردم و اون هم بچه اس و این حرفا امروز که نوشته خودم را خوندم اون روز دقیقا اومد جلوی چشمم
قسمت و زندگی چه کارها که با ادم نمیکنه امروز اون خورشید خانوم قشنگ همسر منه اما حیف که پدرم نیست تا ببینه
تا دو ساعتی غرق بودم تو خاطره اون روز چقدر خوشحالم که این عادت را دارم
خورشید خانوم میخوایی بگم اون روز چه روسری سرت بود و چی تنت بود اگه درست گفتم جایزه میخوام ازت
هر چند فکر نمیکنم تو یادت باشه اصلا اون روز رو چون همش داشتی از نگاه من فرار میکردی
ای کاش همون موقع به جای اینکه ناز کنم به بابام میگفتم من از این خورشید خانومه خوشم اومد که بابام هم میتونست حداقل عروس اولش را که خیلی هم ارزوشو داشت ببینه
این بازی روزگاره دیگه خورشید خانوم من
کوروش
بعدا اضافه شد:
منظور بنده این نبود که از اون موقع دلبسته نشمیل شدم و وارد یک دوره عشقی شدم مثل مجنون یا فرهاد یا هزار تا عاشق دیگه اصلا این موضوع یادم رفته بود اگر نوشته خودم را نمی دیدم یادم نمی افتاد
وقتی دیدمش زیبایش باعث شد بهش خیره بشم اما این که خیلی کوچکتر از من بود و اون موقع اصلا تو سن ازدواج نبود باعث شد دیگه بهش فکر نکنم اما تقدیر سالها بعد دقیقا میشه گفت ده سال بعد این بار به یک شکل دیگه ما رو سر راه هم گذاشت
منظورم به چرخش روزگار بود
خوش باشید
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 12:2 ] [ نشميل ]
[ ]

