زنی به اسم بانو

دست نوشته های یه زن در روزهایی که میگذرد

خورشید خانوم

هر ادمی یک عادت داره که خاص خودشه مثلا خود من عادت دارم وقتی یک چیزی خیلی اذیتم میکنه یا اینکه از خودم ناراحت میشم تو هر چیزی که دم دستم باشه اعم از مجله روزنامه کتاب و مینویسم مجله و روزنامه که دور میریزیم و دیگه اون نوشته ها را نمیبینم اما وقتی تو کتاب نوشته باشم بالاخره میبینمش

یک کتاب داشتم به اسم راهنمای الکتروکاردیوگراف امروز بهش احتیاج داشتم وقتی بازش کردم دیدن تو صفحه 17 نوشتم

امروز چقدر خجالت کشیدم  ابروم  رفت  حتما بابا فکر میکنه چقدر چشم چرونم اخه پسره خاک بر سر ادم جلوی چشم باباش خیره میشه به دختر مردم خاک تو سر چشم چرونت کنن حقته بابا هم خوب ضایعت  کرد  وقتی به ناهید گفت دیگه وقشته واسه پسرت استین بزنی بالا امروز با چشم دختر حسینی را خورد بعد بیا زر زر کن بابا اون که خیلی بچه اس من داشتم جای دیگه ایی را نگاه میکردم فکر باطل نکن

وقتی نوشته خودم را دیدم فکرم مشغول شد که اینو کی نوشتم چرا نوشتم که یادم افتاد 

بابای من فرش فروشی داشت من اون موقع فکر کنم حدود 25 سالم بود یک روز که دم مغازه پیش بابا بودم اقای حسینی (پدر خانوم امروز بنده) به همراه خانومش و دو تا دخترا اومده بودن برای پیاده روی که با ما رو به رو شدن و سلام و احوالپرسی کردیم اون موقع نشمیل باید 15 سالش بود باشه وقتی من نگاهش کردم یاد این نقاشی های سنتی افتادم که بهشون میگن خورشید خانوم یک دختر با ابروهای پیوسته و چشمهای مشکی اون موقع نشمیل دقیقا همین شکلی بود من هم زل زده بودم بهش که بابام خدا بیامرز متوجه شد و سر شام  به مامانم گفت باید برای کوروش استین بزنیم بالا امروز چشمهای دختر حسینی را دراورد از بس نگاهش کرد  منم هول شدم و حاشا کردم که نه من جای دیگه را نگاه میکردم و اون هم بچه اس و  این حرفا امروز که نوشته خودم را  خوندم  اون روز دقیقا اومد جلوی چشمم

قسمت و زندگی چه کارها که با ادم نمیکنه امروز  اون خورشید خانوم قشنگ همسر منه اما حیف که پدرم نیست تا ببینه 

تا دو ساعتی غرق بودم تو خاطره اون روز چقدر خوشحالم که این عادت  را دارم

خورشید خانوم میخوایی بگم اون روز چه روسری سرت بود و چی تنت بود اگه درست گفتم جایزه میخوام ازت

هر چند فکر نمیکنم تو یادت باشه اصلا اون روز رو چون همش داشتی از نگاه من فرار میکردی

ای کاش همون موقع به جای اینکه ناز کنم به بابام میگفتم من از این خورشید خانومه خوشم اومد که بابام هم میتونست حداقل عروس اولش را که خیلی هم ارزوشو داشت ببینه

این بازی روزگاره دیگه خورشید خانوم من 

کوروش

بعدا اضافه شد:

منظور بنده این نبود که از اون موقع دلبسته نشمیل شدم  و وارد یک دوره عشقی شدم مثل مجنون یا فرهاد یا هزار تا عاشق دیگه اصلا این موضوع یادم رفته بود اگر نوشته خودم را نمی دیدم یادم نمی افتاد

وقتی دیدمش زیبایش باعث شد بهش خیره بشم اما این که خیلی کوچکتر از من بود و اون موقع اصلا تو سن ازدواج نبود باعث شد دیگه بهش فکر نکنم  اما تقدیر سالها بعد دقیقا میشه گفت ده سال بعد این بار به یک شکل دیگه  ما رو سر راه هم گذاشت

منظورم به چرخش روزگار بود  

خوش باشید




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 12:2  توسط نانا   | 

چشم نظر

گفته بودم احساس خفگی میکنم این احساس خفگی روز چهارشنبه باعث شد من نتونم برم سرکار یعنی صبح که بیدار شدم حس نداشتم راه برم کوروش که رفت سرکار یک ذره سر خودمو گرم کردم که یادم بره مثلا نمیتونم خوب نفس بکشم اما فایده نداشت بلایی به سرم اومد که گفتم مردم تموم شد

 با بدبختی زن عمو پروانه را صدا زدم و اونا بردنم بیمارستان سرم ماسک اکسیژن و اینا اما تا ماسک را برمی داشتن به حال خفگی میافتادم تا اینکه دکتر خودم زنگ زدیم و جریان را گفتیم بنده خدا گفت بیاین به این بیمارستان من اینجام رفتیم اونجا ازمایش دادم و اینا خلاصه جریان از این قرار بود من به خاطر  یک بیماری که دارم دارو مصرف میکردم خودم بعد از اینکه فهمیدم بار دارم دارومو قطع کرده بودم و این از عارضه قطع شدن داروم بود تا 1 شب بیمارستان بودم و دارو برام تزریق شد تا اینکه رو فرم اومدمو برگشتم خونه

پنجشنبه هم مراسم حنابندون پسر عموی کوروش بود که من از قبل قول داده بودم هم برم کمک هم  دوستهام بیان برای ساز زدن و خوندن مجلس زنونه بود

حالم بهتر شده بود رفتیم و اونجا هم زدیم و خوندیم ومن هم   خوندم مادر شوهر و بقیه تا الان این رو من را ندیده بودن یعنی مراسمی نبود که بخوایم بخونیم و بزنیم حسابی خوششون اومد در حد تیم ملی

شب هم که خواستیم برگردیم خونه کوروش طبق معمول جوون ها را اورد خونه ما خونه هم حسابی شلوغ و شیطونی کردیم با بچه ها تا صبح (ببخشید دعوام نکنید که نخوابیدم خوب خوابم نمیامد ) صبحش هم کوروش با بچه ها رفتن کوه منم یک کم استراحت کردیم بعدش رفتیم خونه پروانه جون اینا که میوه ها را اماده کنیمو بفرستیم باغ (البته من کار نمیکردم ولی همین که با بقیه بودم )بعدش هم حاضر شدیم رفتیم برای عروسی

اوایل مهمونی بود که احساس کردم کوروش حال نداره بی حال بود که من گذاشتم به حساب نخوابیدن دیشب  همش میگفتم سرم درد میکنه و سر گیجه دارم که من بی عقل شک نکردم فشارش باز رفته بالا گذاشتم به حساب خستگیش شب  که میخواستیم بریم خونه پدر داماد که  کادوهامون را بدیم اینقدر کوروش حالش بد بود که سویچ را داد که تو بشین من اصلا نمیتونم رانندگی کنم اینجا بود که دو زاری من افتاد بعلههههههههه فشار اقا بالاس رفتم  از داروخانه یک قرص فشار گرفتم  کوروش گفت میره خونه خودمون بخوابه من هم با زن عمو پروانه اینا رفتم تا ساعت 1 هم اونجا بودیم وقتی برگشتم دیدم هنوز  کوروش بیداره فشارش را گرفتم دیدم اوووووووو وحشتناک بالاس نگو از اون روزی که من مریض شدم و رفتم بیمارستان اقا یادش رفته قرص هاشو بخوره این دو روز هم خسته شده  بردیمش بیمارستان و تا اومدیم خونه 3 شد  عمو کوروش میگفتم بچه هامو چشم زدن باید قربونی بکشم (خیلی مهربونه کوروش مثل پسر خودش میمونه ) همش میگفت اون از نشمیل این از کوروش اینو یادم بگم تو مراسم هم من گردن بند خیلی قشنگی را که کوروش برام کادو تولد گرفته به خاطر اومدن پرنیان گم کردم و حسابی اعصابم خرد شد هر چند کوروش گفت فدای سرت ولی خیلی دلم سوخت دوست داشتم همیشه اون نگه دارم و بعدا که دخملی داشت خودش مادر میشد کوروش بهش میداد اما حیف

حالا خودم هم موندم یعنی واقعا ما رو چشم زدن یا اینکه همه اینا یک اتفاقه

تا حالا شده بعد از چند سال احساس کنید تازه عاشق شدید

نمیدونم تونستم منظورم با درست بگم یا نه

من کوروش را خیلی دوست دارم 

اما دیشب که سرش را تکیه داده بود به صندلی ماشین یک حسی تو قلبم رد شد احساس کردم خیلی دوستش دارم حس کردم الان عاشقش شدم

امروز  مرخصی بودم نباید میرفتم سرکار اما صبح ساعت شش و نیم بود که بیدار شدم وقتی رفتم پشت پنجره و بارون رو دیدم و هوای تمیز و اون حس قشنگی که تو قلبم مثل یک  دختر بچه که تازه عشق را درک کردم شاد و سرحال از خونه زدم بیرون و اومدم سر کار انگار دلم میخواست خونه نباشم

اما قبلش یک یاددا شت برای کوروش نوشتم و چسبوندنم به در یخچال که

کوروش  دیشب عاشقت شدم

و الان میتونم داد بزنم بگم عاشقتم میفهمی دیونه من الان عاشقتم

ساعت 2 بود که انگار کوروش تازه بیدار شده بود و یادداشت را دیده بود   جزو معدود دفعاتی که اس ام اس میزنه

برام نوشته بود

اره حس کردم تازه دیشب عاشقم شدی چون نگاهت با روزهای دیگه فرق میکرد

 اما اینو بدون من سالهاس عاشقتم و این حس قشنگترین حس دنیاست خوشحالم که تو هم تجربه اش میکنی



+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 18:12  توسط نانا   | 

من

شاید در اطلاع باشید چندی پیش آسایشگاه معلولان آل یاسین در استان بوشهر دچار آتش سوزی شد این مرکز محل نگهداری نزدیک به ۵۰ معلول ذهنی‌ که  همه دختران بالای ۱۴ سال هستند می‌باشد
 
دوستان امروز توانستم مستقیم با مسئول این آسایشگاه تماس بگیرم و مطلع شدم که  در حال حاضر مرکز در حال تعمیر هست و کسی نیست که جواب تلفن شما عزیزان را بده برای همین تلفن مستقیم مسئول این مرکز را گرفتم که شما میتوانید با ایشان مستقیم تماس بگیرد
خانم نصر الله به من گفت اینجا برای کمک به ما هیچ اقدامی نمیشه و ما فقط چشم به کمک مردم دوختیم و از شما دوستان خواهش کردند که به مرکز بیایید و از نزدیک با این مرکز آشنا بشید و مشکلات را از نزدیک ببینید من از ایشان شماره حساب این مرکز رو هم گرفتم که برای شما عزیزان این پایین گذاشتم اگر امکان کمک دارید به این شماره حساب کمک کنید
توجه داشته باش
 
با صحبتی‌ که داشتم  نیازهای این مرکز از این قبیل هست
  1. تشک
  2. پتو
  3. تخت
  4. تلویزیون
  5. کولر( این مرکز کلا ۱ کولر داشته که اونم سوخته )ء
  6. بخاری
  7. لوازم بهداشتی برای دختران( نوار بهداشتی)ء
  8. لباس دخترانه (برای دختران بالای14 سال)ء
  9. ضبط صوت
کوچیک‌ترین کمک شما ارسال این خبر است از شما عاجزانه التماس می‌کنم حداقل این خبر را به اشتراک بگذارید شاید فردی در لیست دوستان خود بود یا شاید فردی در گروه شما بود که بتونه کمکی‌ به این عزیزان بکنه باور کنید همین یک کلیک ساده اشتراک شاید بتونه زندگی‌ یک بچه رو تامین کنه
 
 
 
من یک نفری کاری نمیتونم بکنم ولی‌ با کمک شما می‌تونیم این عزیزان را نجات بدیم
قبلان از همدلی و همکاری شما صمیمانه سپاسگذارم و دستهای همه شمارو از راه دور میبوسم
 
آدرس مرکز آسایشگاه معلولان آل یاسین
بوشهر - پشت مرکز انتقال سازمان خون - انتهای خیابان ٔپل پر درویش
 
آسایشگاه معلولان آل یاسین
 
 
۰۷۷۱-۲۵۲۱۸۸۸ :شماره تماس
ء (خانم نصر الّهی) یا ( خانم کشت و کار)
 
شماره تماس مستقیم با خانم نصر اللهی:  
۹۳۷-۲۶۰۶۵۷۲
 
شماره حساب مرکز توانبخشی آل یاسین
۱۹۴۱۶۳۰
بانک رفاه
حساب جاری
شعبه سلمان فارسی بوشهر
مرکز توانبخشی آل یاسین

نقل از وبلاگ بهاره رهنما ماه شب هفت


نمیدونم من تنبل شدم هوای بهار خواب می طلبه یا خسته شدم اما هر چیزی که هست صبح ها اصلا دلم نمیخواد از خواب بیدار شم

اهالی کربلا رفته هم برگشتن و ما درگیر دیدن اونا هستیم شنبه رفتم برای  کادو خریدن یک عالمه کادو خریدم البته یک جور نیستن اما همشون تو یک مایه هستن همه را کادو کردم گذاشتم ورودی خونه هر روز که میخوام برم دیدنی یکی را بر میدارم میرم 

کوروش یک دختر عمه داره که من خیلی دوستش دارم اول به خاطر اینکه  عمه اش را خیلی دوست دارم بعد اینکه خودش هم خیلی مهربون و ارومه فروردین  پارسال با یم خواستگاری به روش سنتی و بدون شناخت طرفین از هم عقد کرد و فکر کنم زمستون هم طلاق گرفت  این دختر عمه ما خیلی اروم بود از وقتی هم که اینجوری شده دیگه کلا خودشو حبس کرده کوروش دیروز داشت با شوهر عمه اش (یک مرد سن دار و با دیگاه سنتی که جونش برای دختر ته تغاریش در میره اما با شیوه خودش )بحث میکرد که دخترش بیاد تو دفتر کرج کوروش اینا کار کنه که سرش گرم شه و از این حال در بیاد که حاج اقا بعد از کلی  حرف به کوروش میگه  اونجا چند تا مرد کار میکنه ؟

کوروش:مرد نداریم حاج اقا همشون زن گرفتن !!!!

تنها مرد اونجا منم که میخوای نرم دیگه

عمه اش میگه:خب مگه تو زن نگرفتی چطور مردی

کوروش:اخه من فرشته گرفتم نه زن 

دیگه اینکه کوروش میگه مامانم برای دعوت اون روز به من گفته کوروش فقط تو دعوتی ها منم فکر کردم منظورش اینه که بقیه بچه  ها را دعوت نکرده نه اینکه تو را دعوت نکرده باشه 


من زیاد وزن زیاد نکردم اما حس میکنم  خیلی سنگینم و حس و حال حتی راه رفتن هم ندارم چرا؟//

به کوروش میگم جوابش اینه تنبلی عزیزم تنبل و ناز نازو

اخه من تنبلم ناز نازیم ؟

برای خرید وسایل اتاق پرنیان هنوز هیچ کاری نکردم خودم میگم ماه هشتم بریم خرید مامانم میگه اون موقع سنگینی قبل از اینکه سنگین شی بریم  پسند کنی و اتاقش را بچینی اما من میگم زوده

چقدر هوا گرمه اگر همین جوری گرما ادامه داشته باشه من دچار مشکل میشم چون به گرما خیلی  حساسم و نفس کشیدن برام سخت میشه خدا کنه هوا خنک بشه 

سامی با برادرهاش جور شده و دوستشون داره مخصوصا اینکه اونا هم دیگه از اون حال بی حالی در اومدن  سرگرمش میکنن المیرا هم بالاخره تو خونه خودش مستقر شده و یک خانوم میانسال هم که تو مهد  پیش مامان کار می کردو مورد اطمینان بود میره پیشش برای نگهداری دوقلو ها شوهرش هم کارش را منتقل کرد کرج

تو ایام عید نیما با ساناز خانومش حرفشون میشه اون میره خونه باباش نیما هم اومد خونه بابام رفتم دیدم اونجا تنهاس

من:نیما اینجا چیکار میکنی ساناز کو

نیما:قهریم از دیشب رفته خونه باباش منم اومدم خونه بابا اینا

من:خب تو چرا اومدی اینجا

نیما:اخه تنهایی تو خونه ترسیدم

من موندم این با این دل و جراتش چه طوری زن گرفته

بابام هم گفت  پاشو تا از ترس سکته نکردی برو دنبال زنت

البته مشکل خاصی نبود و سر غذا با هم قهر بودن







+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 17:25  توسط نانا   | 

انشا

سال جدید مبارک بهترین روزها را براتون از خدا میخوام تو سال جدید

من که تا شب سال نو هنوز نصف اسباب هام بالا بود نصفش پایین دستگیره کابینت ها وصل نشده بود خونه پر از خاک بود این از این شب عید هم یک دعوای مفصل داشتم با کوروش که الان یادم نیست سر چی بود از بس تو این عیدی پریدیم به سر و کول هم صبحش کوروش بیدارم کرد که پاشو الان سال تحویل میشه

من:بشه که بشه چیکار کنم نه هفت سین چیدم نه خرید کردم نه خونه ام تمیزه همش تقصیر تو دلم میخواد خفه ات کنم

کوروش :حالا لطف کن روز عیدی منو نکش مشکلت هفت سینه الان خودم ردیفش میکنم

خلاصه هفت سینی چید اقا کوروش و رفت برا خودش دوش گرفت حموم رو هم شست که من برم حموم

اومدیم و نشستیم دور سفره ایی که اقا چیده بود که حتی به خاطر دل خوشی من یک ظرفش با اون یکی جور نبود تو هر چی که دم دستش بود سیر و سماق و سمنو و اینا ریخته بود

سال نو شد و کوروش هم بهم عیدی داد اما من هیچی بهش ندادم چون واقعا وقت نداشتم برم خرید همین عیدی باعث دومین دعوای ما شد

من:بازم پول من حسرت به دل موندم تو یک بار بری یک سنجاق سر برای من بخری اخه پول مزه نمیده که

کوروش:فقط غر میزنی خب خودت برو یک  خروار واسه خودت سنجاق سر بخر

منم قهر کردم

بعدش رفتیم خونه مامان بزرگ کوروش و تبریک و اینا ناهار هم مامانش دعوت کرده بود البته با ذکر این حرف که کوروش من فقط تو رو دعوت کردم این یعنی زنت نیاد کوروش هم به من نگفته بود منم پا شدم رفتم همون اول که ما رفتیم تو حیاط تا منو دید اخماشو کرد تو هم و گفت کوروش من که گفتم تو فقط دعوتی من چشمام  چهار تا شد به کوروش نگاه کردم اونم با چشمام ادا در اورد که ولش کن مامانه هم یک تعارف به من نکرد  همچین هم خشک وایستاده بود که من رفتم طرفش برای احوال پرسی و تبریک پشیمون شدم و به حالت قهر از حیاط اومدم بیرون کوروش هم اومد تو کوچه و منم حسابی عصبانی شدم که چرا به من نگفتی که نیام که اینجوری خیط نشم بعدش هم قهر کردم تاکسی گرفتم اومدم خونه خودمون  و کوروش هم زنگ زد که بیام دنبالت با هم ناهار بریم بیرون که قطع کردم و دیگه جواب ندادم شب هم خونه مامانم دعوت بودیم کوروش زنگ زد که میام دنبالت بریم خونه مامانت من تو ماشین  حسابی غر غر کردم

خونه مامان اینا هم سر شام کوروش گفت نشمیل یک ظرف بیار برای این  تیغ  های ماهی منم گفتم سفره که یکبار مصرفه بریز تو سفره کوروش هم گفت پاشو بیار دیگه تو سفره زشته اینم شد دعوای بعدی ما و منم زدم زیر گریه و قهر کردم رفتم پایین خوابیدم کوروش هم تنها رفت خونه

فرداش هم کوروش گفت بریم خونه بزرگترها  که رفتیم و من باز باهاش قهر بودم 

شبش هم کژال و رضا و فرید و شیرین اومدن کمک یک کمی خونه را سر و سامون دادیم

کوروش هم با من حرف زد که چقدر حساس شدی و این حرفا منم بهش التیماتوم دادم که اگه رفتارش به همین روش ادامه داشته باشه بچه را بر میدارم و میرم اونم بمونه تنها (همچین گفتم بچه انگاری الان تو اتاقش خوابه ) که کمی کوروش بهتر شده الان گوش شیطون کر

فرداش هم کوروش افتاد به جون خونه و حسابی خونه را مرتب کرد

بعدش با هم رفتیم غذا بیرون خوردیم و منم هنوز اون سرماخوردگی تو تنم بود هوای بهار هم مزید بر علت شد و حسابی خالت الرژی داشتم و همش سرفه و عطسه  این بود اومدیم خونه

 قرار بود  پسر عموی کوروش بعد از 15 سال بیاد ایران (همون عموش که همسایه ما هستن )و همه استرس داشتیم که الان عمو قلبش نگیره چون 15 سال ÷سرش را ندیده بود و 12 سال پیش هم دخترشون را از دست داده بودن و کلا همین دو تا بچه را داشتن که یکشون فوت کرد و یکی هم ایران نبود  کوروش هم میخواست بره چین که به خاطر عموش و اینکه پسر عموش داره میاد سفرش را کنسل کرده بود  همه هم نگران بودیم هم خوشحال پله ها مردا شستن حیاط و پارکینگ را شستن لامپ های سوخته را عوض کردن حسابی به خونه رسیدن مهرداد هم اومد و خوشبختانه مشکلی برای عمو و پروانه جون پیش نیامد اما اشک همه را در اوردن  و الان حسابی خوشحالن و دیگه چشماشون از گریه هر روز غروبشون سرخ نیست و ما براشون خیلی خوشحالیم

مادر بزرگ و پدر بزرگ کوروش هم با یک سری از عموها و عمه ها و ب نوه ئها رفتن کربلا و این یعنی اپارتمان ما خالیه و به جز ما و پروانه جون اینا کسی نیست کلید همه واحدها پیش پروانه جون و عصرها میریم اب ماهی را عوض میکنیم و شدیم نگهبان خونه بقیه 

 از 5 فروردین هم من رفتم سرکار تا 12 سیزه به در هم من نرفتم هیچ جا خونه بودم اما کوروش با مامانم اینا رفتن باغ منم چون هوا اذیتم میکرد موندم خونه و عصرش رفتم پیش پروانه جون و عمو و مهرداد با مهرداد یک قل دو قل بازی کردیم پروانه جون برامون کاهو و اش اورد شام هم دور هم بودیم و خیلی هم بهمون خوش گذشت

این هم انشا تعطیلات خود را چگونه گذراندید

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 16:32  توسط نانا   |