سفرنامه 1

قرار شد ما بریم سفر و همون اول کاری نیما خرجش رو جدا کرد که من نمیام الی هم گفت بااین سه تا وروجک من نمیام سحر گفت بااین بچه نوزاد نمیتونم بیام 

این از اینا سارا و مامان باباش هم اردبیل بودن که من به ازیتا زنگ زدم که میایین شمال پیش ما اونم دمش گرم گفت اره خوبه با هم باشیم ما هم حوصلمون سر میره 

ما که داشتیم راه میافتادیم سحر پشیمون شد که من میام اما امین گفت کار دارم نمیتونم بیام  از اون طرف ناهید جون اینا و بهنوش و حاج اقا هم مجبور کردیم که بیان 

خلاصه ما راه افتادیم و رفتیم 

من که مسافرت تو روز رو اصلا دوست ندارم و شب رو ترجیح میدم  به خاطر احترام به نظر جمع مجبور شدم روز راه بیافتم بماند که تو کل راه غر زدم و اخمو بودم و چند باری کم مونده بود ماشین های دیگه رو له کنم حتی امکان درگیری و دست به یقه شدن هم بود که شکر خدا گذشت و ما بالاخره رسیدیم 

در بدو ورود من حوله برداشتم که برم حموم که صدای بابا در اومد نرووووووووووو منبع اب نداره وایسا پر شه منم سگ شدم نشستم جلوی تلویزیون روشن کردم دیدم وایییییی جنگ پشه هاس چرا چیزی نشون نمیده با کلی تحقیق و کشیدن سیم پشت ر س ی و ر متوجه شدیم د ی ش نیست منم شروع کردم به غر زدن که پس  د ی ش کو دزد برده چی شده اگه دزد اومده چرا فقط اونو برده رفتم  بالاخره بعد از کلی غر غر من منبع پر شد و من رفتم حموم ابی به سر و کله زدم پشه ها رفتن اخلاقم یه نموره خوش تر شد 

بعد از حموم مامان فورا یه چایی داد دستم و فرش هم پهن کردن تو بالکن که تو اون هوای خنک و اون منظره قشنگ عالی بود منم بساط قلیونم رو علم کردم و از اونجایی که سحر درگیر زانیار بود و سارا اینا هم هنوز نرسیده بودن بساط تخته نرد رو با بابا راه انداختیم سر بستنی کاکا از اونجایی که من همیشه معتقد هستم به اصل احترام به پیشکسوت باختم 

و همون موقع ویر کردم برم بستنی رو بخرم ویلایی که بودیم تقریبا تو منطقه کوهستانی بود و تا شهر فاصله  داست به اضافه یه جاده خاکی  منم ماشین باباهه رو پیچوندم و رفتم سراغ بستنی و یه سری خرید که مامان لیست کرد و از اونجایی که من تو خرید ادم نیستم و هرچی ببینم میخرم با کلی خرید برگشتم 

که مامان مسخره ام که این همه خرید واسه چته وقتی همه چی هست منم برداشتم هرچی تنقلات خریده بودم بردم گذاشتم تو چمدون خودم و تهدید کردم که بهتون نمیدم وقتی خوراکی هاتون تموم شه اخه من همیشه نگران تموم شدن خوراکی هستم 

ازاون طرف بهنوش دپرس رو کشیدم اوردم پایین موزیک رو تا حد انفجار و همه رو به رقص انداختم از اونجایی که خودم مثل خرس شدم و تکون زیاد نمیتونم بخورم حرکات موزون در کردن باقی رو دیدم و کلی اذیت کردم و بعدش ادای همه رو د راوردم 

 سارا اینا هم رسیدن و منو ازیتا اقتادیم بهم که اذیت های من شروع شد 

اول همه سارا دوید بالا که زنگ بزنه به قول خودش به زندگیش و خبر بده رسیدن که من و ازیتا اروم دنبالش رفتیم این زنگ زد و تا گفت سلام زندگییییییییییییییییی من و ازیتا خودمون رو پرت کردیم تو اتاق بیچاره همینجور موند کم مونده بود سکته رو بزنه که خودش رو گنترل کرد و برای اینکه ما دو تا خرس گنده جلوی اون طرف خطی ابرومون نره فقط یه چشم غره رفت من  ازیتا هم نشستیم تو اتاق عین این پرو ها ببینیم این چی میگه بچه هم معذب بود ما دو تا هم برو نبودیم تا اینکه اون رفت بیرون و درم شترق بست یعنی خجالت بکشین دنبال من نیایین اون اتاق  ازیتا گفت دیدی بچه پر رو رو و دو تایی گوشمون رو چسبوندیم به در ببینیم این چی میگه اما مگه میشد شنید دست از پا درازتر راه افتادیم اومدیم پایین 

شام رو زدیم و من و ازیتا شروع کردیم به شیطونی و خنده و گیر دادن به سارا و بهنوش و از این حرفها که دخترهای این دوره زمونه الن و بلن و مااینجوری نبودیم و اینا چشم سفیدن اینقدر گفتیم اون دو تا رفتن بالا 

که مامان و ناهید جون نخ رو گرفتن دستشون که شما دو تا که اونا رو اذیت میکنین خودتون بدترین که ازیتا گفت نه کی میگه ما کی اینقدر مرد ذلیل بودیم که علی صداش زد ازیتا یه چایی بیار منم شروع کردم به شیر کردن ازیتا که ببنید الان ازیتا بهتون نشون میده نسل ما چقدر زن سالار هستن و الان به علی میگه علی جون خودت چایی بریز برای ما هم بیار که ازیتای ذلیل گقت علی جون چایی رو با قند میخوری یا خرما و این یعنی اونم بهش امیدی نبود  و من تک افتادم 

ای بابا همچین دمق شدم که دیدم یه حلزون داره روی نرده بالکن اروم اروم راه میره یه فکر شیطانی حلزونه رو گرفتم و حمله به سمت اتاق های بالا که دخترا بودن در اتاق رو باز کردم دیدم بهنوش دورتره و سارا نزدیک به در گفتم سارا تو کهخیلی به پوستت میرسی ببین برات چی اوردم بذاری رو پوستت شفاف شه سارا هم از خدا خواسته گفت چیه ؟

گفتم بیا جلو نشونت بدم و پقققققققققققققق دستم رو باز کردم حلزونه رو دید و جیغغغغغغغغغغغغغغغغغ و فرار حالا داشت از پله ها میامد پایین من داشتم داد میزدم اوووووووووو نترس بابا حلزونه کرم حلزون ازاینه دیگه بیا بذارم رو صورتت راه بره معجزه میکنه 

اونم جیغغغغغغغغغغغغغغ که بابا کمککککککککککککک نشمیل میخواد ملخ بندازه روصورت من

منم موندم که ایییییی خنگه ملخ چیه این حلزونه و خلاصه همه جا ریختم بهم حالا سارا هی میرفت  قایم میشد منم با حلزونه دنبال سارا 

ازار و اذیت من که تموم شد نوبت به خوابیدن رسیدن و تقسیم اتاقا منم که همیشه دنبال جای خنک هستم بالش نرم پیدا کرد انداختم روی تخت اتاقی که خنک تر از همه جاس و اومدم پایین قلیون بکشم و یه دسن  تخته با علی جون بزنم و بچه ها رفتن بخوابن 

رفتم بالا بخوابم که دیدم اوهو سارا خانوم رفته سر جای من خوابیده بهنوش و فرنوش هم تو همون اتاق خوابیدن و این یعنی جا برای من نیست منم نامردی نکردم خودم رو انداختم رو تخت سارا یا بهتره بگم محکم خودمو پرت کردم رو سارا 

که باز جیغغغغغغغغغغغ و داد سارا و پشت بند بند جیغ فرنوش وبهنوش و حمله همه به سمت اتاق خواب که ببینن چی شده 

دیگه قیافه همه دیدنی بود ما روتواون وضع دیدن سارا هم طفلی گفت خوب بیا تو اینجا بخواب فقط ترو خدا دیگه اینجوری خودت روپرت نکن رومن استخوانام میشکنه 

این از شب اول باقیش رو فردا مینویسم 


من

اول مرسی از همه دوستانی که این چند وقت حسابی خجالتم دادین با پیامهاتون زنگ ها و اس هاتون

خدا رو شکر مریض های ما مرخص شدن و اومدن خونه اما خوب میدونید که مریض داری چقدر سخته مخصوصا وقتی میاد خونه

خونه ما هم میدونید دیگه منتظرن یک چیزی بشه همه بریزن این چند وقت همش مشغول مریض داری و مهمون داری بودم

سارا هم مرخص شد هرچند هنوز درد داره اما خدا رو شکر عملش خوب بود 

اخرین نفر بهنوشی بود که اونم الان دیگه بهتر شده و کم کم داره ازش ادم درمیاد

بعدشم مسابقه های والیبال بود که البته به جز بازیهای اخر نتونستم همه رو ببینم اما دیشب که شاهکار بودن بچه ها مبارک باشه به همه ایرانی ها و خسته نباشید ویزه به بچه ها

امروز هم بچه ها برگشتن من که نتونستم برم فرودگاه اما گل پسر الان اینجاس پیش من نشسته و داره نخودی میخنده و میگه فکر نمیکردی بیام پیشت ها

و با اومدنش خیلی خیلی خوشحالم کرد دلم براش تنگ شده بود حسابی هرچند ین اواخر روزی نبود که سر یه سری چیزا با هم دعوا نکنیم اما اون دعواها کنار اینکه ما دوتا هردومون خل هستیم کنار

سفرنامه رو یادم نرفته ها مینویسمش به زودی

دیگه مهمونا رفتن سرم خلوت شده میشه بنویسم


سلام

اماده شده بودم ب رای نوشتن سفر نامه

اما تصادف بی موقع سارا شکستگی مهره گردنش بعد از اون  بیماری کوچیک مامان بستری شدن عمو سیروس بستری شدم بهنوش تو بیمارستان  وقتی برای نوشتن برام نذاشته

کم کم دارن بهبود پیدا میکنن میام ومینویسم

و اخریش هم بیماری استاد اردوان کامکار 


اردوان... 
چه بسیار تو را کم داریم.
چه بسیار....

اردوان...
تو سفیر عشقی
تو آوای زمینی
در این روزهای سخت ...در این روزهای نادانی

اردوان... 
سرزمینم به تو می بالد
مردمانم به تو آراسته اند
در این روزهای سخت ...در این روزهای نادانی

اردوان...
چه بسیار تو را کم داریم.
چه بسیار....