يك مادر بزرگوار

http://www.ehda.ir/News/ViewPages/ShowItem.aspx?ID=1462

اين لينك رو بخونيد و اينجا رو

http://safarberoyaha.persianblog.ir

براي اين مادر بزگوار براي اينكه خدا بهش صبر بده دعا كنيد


برگشت

من و كوروش پنجشنبه شب از تبريز برگشتيم

كوروش يك سري وسايل همراهش اورده بود كه براي جراحي هاي ارتوپدي خيلي به  دردشون ميخورد و به يكي از دوستاش كه خيلي مطمئنه  اينا رو تحويل داد كه حتما براي مريض هاي زلزله زده استفاده بشه نه اينكه بمونه بعدا بفروشن به مريض هاي عادي

من هم  با معرفي نامه ايي كه كلي زمان برد تا فكسش كردن و از اون طرف معرفي نامه كه صادر بشه براي يكي از بيمارستان تبريز چند ساعتي تو بيمارستان بهشون كمك كردم (زماني كه صرف اومدن نامه و فكس و اينا شد بيشتر از زماني شد كه من بهشون كمك كردم )كه اين كمك كردن هم حكايتي داره كه يك روز كه سر ذوق بودم براتون تعريف ميكنم 

اوضاع مريض هاشون دردناك بود نه از نظر جسمي بلكه روحي تو چشمهاي همه غم بود و  زخم جسم خوب ميشه اما زخمي كه تو دل بمونه هيچ وقت خوب نميشه بچه هايي كه مادر يا پدرشون رو از دست داده بودن با اينده ايي نا معلوم

يك  زن 22 ساله كه بچه شش ماه اش رو از دست داده بود وقتي اون رو ديدم كه به زبون اذري براي بچه از دست رفته اش ميخوند با اينكه نميفهميدم چي ميگه حسابي دلم رو سبك كردم

سفر خوب بود براي من   اينقدر كه دوست نداشتم برگردم كرج وقتي از اين شهر دور بودم احساس راحتي ميكردم وقتي برگشتم بازم استرس دارم بازم دلم يك جوريه

خيلي چيزا تو ذهنم مياد كه بنويسم تا ميام كه بنويسم انگار كلمه ها رو گم ميكنم

از اوضاع خودم هم بگم بهتر شدم به بي قراري روزهاي اول نيستم اين رو خودم حس ميكنم

مواظب خودتون باشيد

ادامه مطلب رمز نداره

نميخوام ناراحتتون كنم  ولي احتياج داشتم كه بنويسم



ادامه نوشته

براي همسرم همسفرم

اينقدر روزهاي سختي داشتي كه نميدونم الان بايد برات چي بنويسم و بگم

عزيزم تو خيلي بيشتر از من عذاب كشيدي 

من حداقل براي نصف اتفاق هاي پيش امده مقصرم و تو .....

اين اهنگ رو حتما وقتي صفحه وبت رو باز كني ميشنوي

موزيك قبلي اذيتم ميكرد

امااين رو با دقت گوش كن

اين شايد يك عذرخواهي باشه

شروعي دوباره

برگشتن به روزهاي روشن

 نازنينم برديا فقط جسمش از پيش ما رفته خودت ميدونستي چقدر اذيت ميشد

نشميل خودت ميدوني و  خيلي ها هم بهت گفتن موندن برديا نتيجه اش براي اون فرشته  مشكلات زيادي داشت به خودت مسلط باش 

عزيزم من سنگدل نيستم برديا پسر من هم بود من هم براي اومدنش انتظار كشيدم من هم خيلي دوستش داشتم با رفتنش من هم ويران شدم

اما بايد بلند شد

بايد شروع كرد و ساخت 

 من دوست ندارم براي تو هم مشكلي پيش بياد

نشميل من صدات رو كه اين روزها ميشنوم دنيا رو سرم خراب ميشه ازت خواهش ميكنم

هرچيزي كه فكر ميكني ارومت ميكنه بگو از من بخواه

 من و تو ميتونيم تا هميشه به ياد برديا باشيم

پسر كوچك ما الان راحت و بدون درد داره زندگي ميكنه عزيزم 


امروز يك روز جديده نشميل اون موضوعي كه ميدونم خيلي ازارت داد تمام شد و شرمندگي براي من موند

من رو ميبخشي؟

 *

من از همه شما عزيزان كه در كنار نشميل بودين و بهش ارامش داديد ممنونم

نشميل روزهاي سختي رو گذروند و هنوز  هم روزها براش سخت هستن

 براش از پروردگار صبر بخواهيد

*

ما امشب براي بردن يك سري تجهيزات ارتوپدي براي مصدومان زلزله عازم تبريز ميشيم   براي هر كمكي كه بتونيد انجام بديد اطلاعات كافي را ميگيرم و به  شما بزرگوارن اطلاع ميدهم


يا علي

كوروش


 براي كمك به اينجا مراجعه كنيد راهنمايتون ميكنند

http://www.boosmahi.blogfa.com/

http://anaa.persianblog.ir/

http://www.childf.com/News/Zelzele.htm

http://12shahrivary.persianblog.ir




فردا

كوروش دنبال كارهاي رفتن به تبريز رو گرفت و به احتمال 90 درصد ما فردا صبح ميريم


وحشتناكه

الان  اونجا چه خبره چه حال بدي دارن مردم

 

حس ميكنم بايد اونجا باشم

برخلاف نظر كوروش و بقيه كه من الان احتياج دارم يكي به خودم كمك كنه و توان تو اين محيط قرار گرفتن رو ندارم

خودم ميدونم كه ميتونم و بايد برم

شايد اونجا بتونم به كسي كمك كنم

شايد ..................................

يك چيزي تو دلم هست كه نميتونم بيانش كنم

فكر ميكنم با رفتن ميتونم يك كمي به ارامش برسم

اي كاش بشه رفت


ديروز رفتم خونه شديدا احساس دلتنگي ميكردم

دوست داشتم  لباس هاي برديا رو بغل كنم  به اين اميد تو گرما ظهر  بدون اينكه به كسي بگم پياده از خونه مامانم اومدم خونه خودمون از پله ها اروم رفتم بالا كه كسي منو نبينه دوست نداشتم كسي  همراهم بشه ميخواستم تنها باشم

متاسفانه كوروش در اتاق رو قفل كرده بود

زنگ زد كه بدونه كجام گفتم كليد رو بياره و به هيچ كسي هم نگه

با هم وسايل  اتاق  برديا رو جمع كرديم دونه دونه لباسهايي كه ارزو داشتم به تنش بينم رو گذاشتم تو چمدوني كه براش خريده بودم تختش رو باز كرديم هر چيزي كه براش خريده بودم به جز لباسهايي كه استفاده شده بود رو گذاشتم كه كوروش ببره براي اون مركز نگهداري بچه هاي بد سرپرست همشون نو بود حتي يكبار استفاده نشده بود 

لباسهايي كه تنش كرده بودم و شيشه شيرش پتو وبالشش رو نگه داشتم بغلشون كردم   اون دستكشي كه دستش ميكردم كه با ناخن هاش صورتش را چنگ نزنه و زخم نكنه   بوشون كردم عطر تن بچه ام هنوز بود گذاشتمشون تو كمد لباس هاي خودم 

خدا ميدونه من و كوروش با چه حالي اون وسايل رو جمع كرديم با چه ذوقي خريده بوديمشون

وقتي علي و سحر زنگ زدن كه ما كجاييم و اومدم خونه ما از شدت گريه هاي سحر كه با چه عشقي اتاق برديا رو براش چيده بود  حال منم بد شد

و علي سه تا تقريبا ميشه گفت جنازه رو رسوند اورژانس بيمارستان امام خميني 

هر روز سخت تر ميشه تحمل كردنش اي خدا

برام دعا كنيد

من از طرف خودم و كوروش از همتون تشكر ميكنم به فكر ما بوديد از دلداري هاتون دعا ها و ارامشي كه برامون خواستيد از همه عزيزهايي كه تماس گرفتن  نتونستم جواب بدم شرمنده ام بيشتر اوقات نميدونم گوشيم كجاست از لطف و مهربوني همتون ممنونم

از خدا ميخوام هيچ كسي هيچ كسي غم بچه اش رو نبينه


از خدا براي همتون شادي و سلامتي و ارامش ميخوام


براي سلامتي برديام دعا نكنيد

بچه ام الان ديگه سلامته اذيت نميشه

ديگه دست و پاهاي قشنگش اون پوست نازكش كبود نيست

هيچي نمي تونم بنويسم هيچي

من تنها شدم

پسر من ديگه نفس نميكشه 

من برديام رو تنها گذاشتم

بردياي من زير خاك سياه و سرد تنهاس

 برايم دعا كنيد

تحمل ندارم

خيلي سختي ها رو تحمل كردم ولي اينو نميتونم

 بردياي من خيلي درد كشيد و من نتونستم براش كاري كنم  خيلي زود اومد زود هم رفت

هيچ وقت نخواستم با توجه به اينكه خانواده ام دوستام اينجا رو ميخونن بگم مريضي برديا چي بود  بردياي من مبتلا به نوعي مننژيت شده بود

 به نازنين گفتم من و تو ميدونستيم داريم همديگر رو الكي دلداري ميديم هردومون ميدونستيم روز شومي ميرسه كه مادر نازنين و برديا پيش ما نيستن 

 دلم ميسوزه

نازنين گفت برديا دوباره بهت برميگرده چقدر ارومم كرد اين حرف

من هنوز بچه ام رو سير بغل نكرده بودم حسش نكرده بودم

نميتونم بخوابم صداي گريه مياد تو ذهنم تا چشمام رو ميبندم اون تصوير وحشتناك و دلگير كورستان مياد تو ذهنم از تنهايي بچه ام ميترسم الان به اين فكر ميكنم علي راست گفت كه بهتره لحظه خاك سپاري رو نبيني  روز خاك سپاري علي نگذاشت هيچي رو ببينم ميگفتم اگر اين لحظه رو ببيني ديونه ميشي الان ازش ممنونم اگه اون صحنه رو ميديدم ..................

نگران سربازي رفتنش بود نگران اينكه روزي ازم دور ميشه نميدونستم تقدير بر اينه مه ديگه نداشته باشم محمد يادته سر به سر ميگذاشتي ميگفتي نيان همين الان از بغلت درش بيارن ببرنش سر بازي

ديدي تو بغلم نموند

يادم رفته برديا چه شكلي بود چند روزه از بچه ام دورم

اقاي دكتر با وجدان يادته با من چه برخوردي كردي ؟يادته چه حرفي زدي ؟چه ادهايي در اوردي براي .........

يعني اگه بچه ام رو زودتر ميگذاشتي از اون بيمارستان لعنتي انتقال بدم الان اغوش من خالي نبود؟تو همون بيمارستان كه به زور بچه من رو نگه داشتي در عرض 48 ساعت بچه من 5 بار تشنج كرد

دير منقلش كردم

اي خدا

كوروش ميگه هيچ كاري نتونستم براش انجام بدم بچه من از دست رفت در شرايطي پدرش براي بهبودش از هيچ كاري دريغ نكرد هركاري تونست كرد حتي ر ش و ه داد كارهايي براي هر كدومشون بايد يك پروسه طولاني اداري  و كلي هزينه ميبرد رو انجام داد فقط براي اينكه هواي بچه اش رو داشته باشن  اما كوروش هواشو نداشتن بي انصافن اره كوروش بي انصافن بچه ام رو كبود كرده بودن يعني چقدر اذيتش كردن تا براش رگ گرفتن موقع ازمايش نخاعي هم حتما اذيت شده يعني بردياي من چقدر تو اون تخت گريه كرده و هيچي نبوده بغلش كنه اي كاش حداقل تو اين چند روز چند دقيقه بغلش كرده بودم اي كاش گذاشته بودن بغلش كنم

اين فكرا داره ديونه ام ميكنه

ترو خدا اگه ذكري ميدونيد كه ادم رو اروم كنه بهم بگيد دارم ميسوزم

اين روزها با هركسي حرف ميزنم ميدونم دارم اذيتش ميكنم با گريه هام با حرف هام

نميتونم خودم رو كنترل كنم  تا امروز صبح فلج بودم راه نميتونستم برم احساس ميكردم پاهام از تو پوسيده و خاليه تا بلند ميشدم زمين ميخوردم الان دستم رو ميگيرم به ديوار و راه ميرم

تو اين چند روز خيلي ها با اس ام اس حال برديا رو پرسيده بودن نميتونستم جواب بدم ديروز گفتم برديا منتظر جواب ازمايشش نموند ديگه جوابش به درد نميخوره

اره ديگه جوابش به درد نميخوره بردياي من بعد از يك تشنج ديگه چشمش رو باز نكرد

برام دعا كنيد اين بار براي من دعا كنيد كه دارم از درون ميسوزم


ُسه روز ديگه

جواب ازمايش برديا سه روز ديگه مياد
تازه سه روز ديگه معلوم ميشه اين همه دارو كه به بچه من زدن چقدر تاثير داشته و بايد چقدر ديگه درمان ادامه داشته  باشه
حساب زمان از دستم در رفته ولي فكر كنم دو هفته اس برديا رو نديدم البته دو سه باري از  دور ديدمش
ولي خودتون ميدونيد كه تا بغلش نكنم  فايده نداره
ارشيوم رو خوندم مرداد پارسال رو
بچه هاي الي تازه به دنيا اومده بودن سامي پيش من بود
چقدر زندگيم اروم بود
خدايا من چيكار كرده بودم كه ارامش زندگيم ذره ذره از بين رفت

اين روزها حتي  حرف هم نميزنم حوصله حرف زدن هم ندارم

 تو خونه كه اصلا طاقتم نميگيره ميرم بيمارستان ساعتها تو حياط ميشينم حتي نميرم تو سالن كه خنك باشه اصلا تحمل ديوار و سقف رو ندارم نميتونم اروم بگيرم   ميشينم تو حياط و فكر ميكنم به چي ؟نميدونم !!!

دعا ميخونم  وقتي به خودم ميام كه ميبينم ساعتهاس كتاب تو دستمه و همونجوري بدون اينكه بخونم دارم بهش نگاه ميكنم

 خيلي از كارهايي كه انجام ميدم ارادي نيست

 مادر جاري كوچيكه زنگ زده حال برديا بپرسه وسط حرفاش گفتم مرسي خداحافظ 

بعدا كه يادم افتاد

 چقدر از خودم خجالت كشيدم اصلا نفهميدم چرا اينجوري كردم 

گاهي وقتا يادم ميره كجام

ديشب حدود ساعت 11 ماشين رو كوچه بغل بيمارستان پارك  كردم پياده راه افتادم به سمت خونه  نزديك فلكه اول بودم كه كوروش زنگ زده كجايي تو  حتي نمي دونستم كجام مسيري رو كه هر روز ميرم و ميام رو نميدونستم كجاس

در لحظه همه چيز رو فراموش ميكنم و بعدا يادم ميافته

تلاش ميكنم براي اينكه به خودم مسلط باشم اما نميتونم

فردا از برديا ازمايش ميگيرن  براي اينكه ببينن داروها تاثير داشته و چقدر فايده داشته


** دوستي به نام سينا براي چند پست قبل نظر گذاشته بودن پزشك اطفالي رو بهم معرفي كردن و خودشون هم متخصص اطفال بودن اگر اشتباه نكرده باشم   اگر اينجا رو ميخونه لطفا ادرس ايملشون را برام بگذارن چند تا سوال دارم ازشون

 


نازنين

من ديشب پيام نازنين رو گرفتم كه گفت مادرم رها شد

يك پيام فرستادم كه فقط برات صبر ميخوام 

هيچي نميتونستم بگم حتي جرات نداشتم بهش زنگ بزنم  حتي نتونستم بهش زنگ بزنم

 براي نازنين صبر ميخوام از خدا ميخوام بهش صبر بده

نازنين براي مادرش همه كار كرد براي ارامش مادرش براي مادرش كه ذره ذره وجودش درد بود

همه وجود نازنين اميد بود اميد به بهبود اميد به روزي كه مادرش درد نكشه

خيلي سخته مي بيني  عزيزترينت داره درد ميكشه و نميتوني براش مسكن باشي نميتوني براش كاري كني

دستات خاليه 

نازنين عزيزم روزهاي خيلي سختي رو گذروندي با تموم وجودم دركت ميكنم و ميدونم از اين به بعد روزهايي رو ميگذروني كه خالي بودن جاي مادر ازارت ميده

 چي بگم نازنين چي بگم كه بتونم ارومت كنم هيچي نميتونم بگم هيچي نميتونم بنويسم


همون كاري رو انجام ميدم كه خودت خواستي

http://undermyskin.persianblog.ir/post/197/



براي نازنين

پنجشنبه شب فكر كنم حدود ساعت 11 بود كه اس ام اس نازنين بهم رسيد كه حال مادرش اصلا خوب نيست و رفته به كما

باهاش تماس گرفتم حالش اصلا خوب نبود

ديروز هم تماس گرفتم جواب نداد

نميدونم چه اتفاقي افتاده اميدوارم حال مادرش رو به بهبود رفته باشه

نميتونم هيچي بگم و بنويسم حال اشفته اون شب نازنين  مريضي برديا  و هزارتا فكر مسخره كه داره تو ذهنم ول ول ميخوره بيشتر از اين چيزي ندارم بگم جز اينكه براي نازنين دعا كنيد براي خودش براي مادرش

اگر دوستي از احوال نازنين اصلاع داره خواهش ميكنم به من خبر بده

اوضاع جسمي يك  مريض اينقدر بالا و پايين ميشه كه ادم نميدونه با يك ذره نشونه خوب خوشحال بشه يا با يك حمله ديگه نا اميد

اوضاع اين روزهاي من اين جوريه تا وقتي دوره درماني برديا تموم نشه نميشه گفت بهتر شده يا نه

بايد بررسي بشه كه اين تشنج ها چقدر روش اثر گذاشته باشه كه  از خدا ميخوام اثري نگذاشته باشه

ديروز هم مثل چند روز گذشته سرگردان بيمارستان بودم و دلتنگ براي پسرم  تنها دلخوشيم اين بود كه  نزديكشم

اين روزهاي من دعا و التماس به خدا است

خدايا من محتاج توجهتم

خدايا سلامتي رو به همه مريض ها هديه كن



يك ماهگي

پسرم امروز يك ماهت شد گل من اومدم اينجا برات بنويسم كه از وقتي اومدي رنگ زندگيم رو عوض كردي

عشق مني زندگي مني نفس مني

 بردياي گلم تو پسر مني و ميدونم اينقدر قوي هستي كه با مريضت مبارزه كني و به سلامت برگردي پيش من

برديا  من و شما يك عالمه دوست مهربون تو اين دنياي اينترنتي  داريم كه با محبت هاشون من و تو رو حسابي شرمنده كردن 

پسرم يادت نره من و شما يك عالمه ددر رفتن هاي مادرانه و پسرانه داريم و من منتظرم زود بيايي براي اينكه بريم سراغ گردش هاي مادرانه و پسرانه

**

برديا خوشبختانه از ديروز تا الان تشنج نكرده و اين يعني تبش ديگه بالا نرفته

مرسي از همه شما من واقعا ازتون ممنونم

پسر كوچيك من هنوز تو بيمارستان بستريه و داروهاشو براش شروع كردن  و تا الان به خاطر تب بالا چندين بار تشنج كرده

خودم هم گيج شدم چرااينجوري شد اخه

 اين روزها به جز فكر پسرم هيچي تو ذهنم نيست  ديروز وسط خيابون يكهو ترمز زدم و مثل اين گيجا داشتم فكر ميكردم كه بايد چيكار كنم الان چه جوري ماشين رو راه بندازم

تا دم خونه ميرم و  وقتي به خودم ميام يا كسي صدام ميكنه متوجه ميشم  ساعتهاس نشستم  رو پله و تو خونه نرفتم 

من حتي نميتونم  پسرم رو ببينم  اجازه ملاقات ندارم و اين روزها فقط عكسش رو كه گذاشتم رو صفحه گوشيم نگاه ميكنم  خيلي سخته

  زمان ميبره تا پسرم وضيعيتش نرمال بشه  ولي خوب ميشه اينو اطمينان دارم

فردا 4 مرداده و پسرم يك ماهه ميشه فردا روزي كه چقدر ذوق داشتم ببينمت چقدر طول كشيد تا بغلت كردم عزيزم يك ماه گذشت از اون روز و تو باز هم پيشم نيستي تا با خيال راحت بغلت كنم فشارت بدم ببوسمت

بردياي مامان نميدوني چه روزهاي سختي رو گذروندم همه اميد اينه كه اين روزهاي سخت رو دارم ميگذرونم به اميد بهبود تو و اينكه در كنارم باشي حساب روزها ساعتها از دستم رفته هيچ وقت اينجوري نبودم دلم ميسوزه  چرا نمي تونم برات كاري كنم

چقدر شرمنده ام از اينكه دعوتت كردم به اين دنيا و نتونستم ازت خوب مراقبت كنم

بردياي مامان دلم برات تنگ شده  خيلي دلم برات تنگ شده  از وقتي رفتي بيمارستان  همه چيز برام عوض شده  هيچي رو نميتونم تحمل كنم

پسر نازم روز اول ماه رمضون به رسم هر ساله همه خونه اقاجون (پدر بزرگ بابا كوروش)دور هم بودن و من نخواستم برم وقتي عمه جون اومد دنبالم و به زور منو برد تقريبا افطار تموم شده بود سر سري سلام كردم و رفتم تو اتاق كه ميخوره به حياط همون اتاقي كه هميشه وقتي دور هم جمعيم ني ني ها رو اونجا ميخوابونن

محمد طاها و انيتا اونجا خواب بودن چقدر جاي تو خالي بود تو هم بايد اونجا بودي نشستم  دوست نداشتم برم بيرون حوصله ديدن هيچ كسي رو نداشتم حوصله حرف شنيدن هم حتي نداشتم حوصله اينكه بپرسن اخه چرا اينجوري شد رو نداشتم دلم براي تو تنگ شده بود رفتم تو حياط نشستم  ديدم يك پسر بچه  با يك شلوارك ابي و بلوز سفيد داره تو باغچه بازي ميكنه اون پسر تو بودي  با همون سه چرخه كه تو حياطه رو اون نشسته بودي

اينقدر اين خيال  جذاب بود كه ساعتها خيره شده بودم به باغچه و  تو 

 جاي تو الان تو بغل مامانته نه تو اون تخت لعنتي بيمارستان

الهي قربون اون دست و پات برم كه ميدونم الان كبود شده حتما خيلي سخت برات گرفتن چند بار رگ گرفتن عزيز من

وقتي به اون همه ازمايش هاي دردناك كه روت انجام دادن فكر ميكنم به جنون ميرسم

من شرمنده هستم از همتون كه اينقدر لطف داشتيد با اس ام  اس تلفن كامنت حال من و پسرم رو پرسيديد شرمنده از اينكه كه نتونستم خيلي هار و جواب بدم 

مرسي از دعاهاتون تو لحظه هاي كه دعا ميكنيد من رو ياد كنيد و از خدا بخواهيد همه چيز رو ارام كنه سلامتي پسرم و ارامش زندگيم رو بهم برگردونه