ديروز رفتم خونه شديدا احساس دلتنگي ميكردم

دوست داشتم  لباس هاي برديا رو بغل كنم  به اين اميد تو گرما ظهر  بدون اينكه به كسي بگم پياده از خونه مامانم اومدم خونه خودمون از پله ها اروم رفتم بالا كه كسي منو نبينه دوست نداشتم كسي  همراهم بشه ميخواستم تنها باشم

متاسفانه كوروش در اتاق رو قفل كرده بود

زنگ زد كه بدونه كجام گفتم كليد رو بياره و به هيچ كسي هم نگه

با هم وسايل  اتاق  برديا رو جمع كرديم دونه دونه لباسهايي كه ارزو داشتم به تنش بينم رو گذاشتم تو چمدوني كه براش خريده بودم تختش رو باز كرديم هر چيزي كه براش خريده بودم به جز لباسهايي كه استفاده شده بود رو گذاشتم كه كوروش ببره براي اون مركز نگهداري بچه هاي بد سرپرست همشون نو بود حتي يكبار استفاده نشده بود 

لباسهايي كه تنش كرده بودم و شيشه شيرش پتو وبالشش رو نگه داشتم بغلشون كردم   اون دستكشي كه دستش ميكردم كه با ناخن هاش صورتش را چنگ نزنه و زخم نكنه   بوشون كردم عطر تن بچه ام هنوز بود گذاشتمشون تو كمد لباس هاي خودم 

خدا ميدونه من و كوروش با چه حالي اون وسايل رو جمع كرديم با چه ذوقي خريده بوديمشون

وقتي علي و سحر زنگ زدن كه ما كجاييم و اومدم خونه ما از شدت گريه هاي سحر كه با چه عشقي اتاق برديا رو براش چيده بود  حال منم بد شد

و علي سه تا تقريبا ميشه گفت جنازه رو رسوند اورژانس بيمارستان امام خميني 

هر روز سخت تر ميشه تحمل كردنش اي خدا

برام دعا كنيد

من از طرف خودم و كوروش از همتون تشكر ميكنم به فكر ما بوديد از دلداري هاتون دعا ها و ارامشي كه برامون خواستيد از همه عزيزهايي كه تماس گرفتن  نتونستم جواب بدم شرمنده ام بيشتر اوقات نميدونم گوشيم كجاست از لطف و مهربوني همتون ممنونم

از خدا ميخوام هيچ كسي هيچ كسي غم بچه اش رو نبينه


از خدا براي همتون شادي و سلامتي و ارامش ميخوام