گاهی وقتا مشکل خاصی نیست اما همش استرس  هست این روزهای من اینجوری گذشت

برخلاف همه مادرها که اوایل بارداریشون اذیت میشن من این اخرش دارم اذیت میشم نفس کشیدن بران عذاب اور شده مخصوصا وقتی دراز میشم دیشب که نشستم تو رختواب تکیه دادم و خوابیدم

خودم فکر میکنم زوده برای اینکه بخوام برای نفس کشیدن اینقدر اذیت بشم

عضله های پام میگیره وحشتناک

موهام رو که نگو دارم کچل میشم

دستهام ورم میکنه ولی زود برمیگرده به حالت اول

کلا اعصاب ندارم

به هر چیزی پقی میزنم زیر گریه

ای نی نی جان یک مامان سالم بیشتر به درد میخوره تا یک مامان بی اعصاب کچل از من گفتن بود حالا هی اذیت کن

دیروز مامانم به زود برداشت منو برد برا خرید سیسمونی و تهدید کرد همه رو باید امروز بخری

 اول از همه رفتیم شمیم

کالسکه -کریر- اغوشی- وان حموم- ست حوله حموم و ناخن گیر و- دو دست رو تختی- بالش نوزادی- پتو نوزادی زیر انداز برای تعویض دو تا یکی برای سفر یکی برای خونه -کیف  وسایل بچه -شیر دوش -یک مقدار لباس سایز صفر تا 3 -جوراب -یک ست کامل نوزادی -کلاه نازک برای تو خونه -کفش -لباس رسمی -مینی واش برای شستن لباس هاش - ست شامپو و لوسیون -سطل زباله بدون بو-پوشک -دستمال مرطوب ضد حساسیت - پوار بینی  -بالش شیر دهی -پشه بند -چراغ خواب موزیکال -ست خواب -روروک -درجه تب- سرنگ دارو خوردی -گوش پاک کن -برس مو -ترازوی دیجیتالی کودک -تخت و پارک - تاب برقی-کیسه خواب- پیش بند - ماشین شارژی-چند تا تیگه اسباب بازی برای تزیین -

کاپشن سر همی - چند تا تیکه سر همی نخی -جغجغه -تشک بازی-راکر -شیشه و پستونک و بند پستونک و لباس نوزادی

تخت و کمدش و یک میز و ایینه که رنگ غالبش سفیده با ترکیبی از نسکافه ایی (البته هنوز نفرستادنش )

این خریدهای دیروز ما بود که بابام شرمنده کرد و زحمتش رو کشید

به نظرتون به جز اینا چیز دیگه ایی هم لازم میشه

اگه چیزی به ذهنتون میرسه به من بگید لطفا

خدا

ای خدا جون من ادم نا شکری نیستم

همه چیز هم خوبه

فقط یک ذره ارامش میخوام قبوله؟



دخترهاي كدبانو

براي مهموني روز پنجشنبه از اون جايي كه كوروش تعداد مهمون ها را بيشتر كرد و من واقعا توان مهمون داري نداشتم گفت از بيرون غذا سفارش ميده

از اشپز باشي  سفارش البالو پلو كشك بادمجون و كباب بختياري داده بود خيلي هم قشنگ تزيين شده و اوردن روي ميز هم براي سرو اماده كردن و رفتن مينا هم از قبل دلمه بادمجون و دسر هم  درست كرده بود سالاد هم شيما درست كرد يك سالاد شيرازي خوب و خوشمزه

من كه اصلا حال نداشتم كه عمه بزرگ كوروش گفت تو حتما هول كردي كه اينجوري شدي يك معجون با عسل و زرده تخم مرغ و دارچين درست كرد من خوردم بهتر شدم اما هنوزم بي حسم

 وقتي مهمون داشتيم ك‍ژال اس ام اس داد به من كه فردا بيايد بريم پيك نيك منم كه اصلا حوصله نداشتم مهمون ها را بهانه كردم و گفتم نميام كه اونم زنگ زد به كوروش و رضايت كوروش را گرفت بچه ها هم  اصرار كه بريم و اينكه ما نميگذاريم تو هيچي رو اماده كني خودمون همه چيز را اماده ميكنيم 

البته خودشون دو تا همه چيز رو اماده كردن مرغها را خرد كردن مزه دار كردن براي جوجه كباب و منم رفتم اما چه رفتي اينا همه رفتن سواركاري و كارتينگ من از ساعت 12 تا ناهار و بعد از ناهار تا 11 شب تنها نشستم تو الاچيق حوصلم سر رفت رفتم كافه شاپ همون مجتمع تا اين بي انصاف ها اومدن كه تازه يك ساعت بعد از اومدن اونا كوروش خان رويت شد

براي امروز و فردا هم برنامه ريختن برن شمال كه من  جدي نگرفتم تا ظهر كه كوروش زنگ زد كه حاضر شو بريم

حالا من سركارم و مرخصي هم نگرفتم

من:يعني چي بريم ؟همينجوري الكي بي برنامه پاشيم كجا بريم

كوروش:مسافرت دور دنيا كه نيست دو روز ميريم شمال و برميگرديم

من:من نميام بيام كه باز تنها بمونم حوصله ام سر بره خونه خودم راحت ترم

كوروش:يعني چي؟ تكليفت معلومه با خودت؟ نميري سفر غر ميزني ميگم بيا بريم سفر نميايي ؟من چيكار كنم

من: معلومه نميام تو همش دنبال برنامه هاي و سرگرمي هاي خودتي اونا هم سرگرمي خودشون رو دارن من يك زن باردار با شرايط تفريح شما ها جور نيستم پس نميام

كوروش:باشه من با بچه ها ميرم

البته هنوز نميدونم رفته يا نه

ديروز من حسابي خسته شدم و حوصله ام سر رفت با اين جمع پر هياهو سفر رفتن بايد پايه باشي باهاشون من با اين وضعم نميتونم برنامه اونا رو هم كه نميشه با برنامه من جور كرد پس بهتر نرم

تو ادامه مطلب چند تاعكس دارم لباس هاي برديا و چند تا عكس متفرقه

رمز همون رمز قبلي



ادامه نوشته

مادرانه

پريشب و ديروز تا بعد از ظهر جزو بدترين روزهايي كه بود ما تو زندگيمون داشتيم موضوع ربطي به زندگي شخصي ما نداشت يك مسئله فاميلي بود كه همه چيز رو ريخت بهم اما خدا رو شكر بعد از ظهر اوضاع اروم شد

من هم ديروز سركار نرفته بودم و مجبور شدم مرخصي بگيرم كوروش هم روز قبلش از كرمان اومده بود كه البته من شب فهميدم موضوعي كه پيش اومده بود اينقدر همه را درگير كرده بود كه اصلا من يادم رفته بود با كوروش دعوا كردم

مينا دختر عمه كوروش پيش من بود برادر شوهر كوچيكه و خانومش هم شب ساعت 10 اومدن پيش ما من كه  به خاطر استرس ها و مشكلات روز قبل حال خوبي نداشتم رو كاناپه وحشت لم دادم و گفتم بچه ها خودتون كارها را بكنيد من جون ندارم حالم خيلي بده

يك حس بدي داشتم همه استخوان هام درد ميكرد راحت نميتونستم نفس بكشم كلا حس خوبي نداشتم امروز هم عمه كوروش رو دعوت كرده بودم كه دخترش اومده بود كمكم

 كبوتر هايي كه خريده بودم خيلي وقت بودم تميزشون نكرده بودم كه زحمتش را برادر شوهر و خانومش كشيدن

بعدش اين سه نفر با هم رفتن تو اشپزخونه  و مشغول اماده كردن مقدمات مهموني امروز شدن همش به من ميگفتن تو تكون نخور ما هستيم سه تايي حسابي شلوغ كردن و بين اين شلوغ ها يك ليوان هم شكستن

وقتي بهشون نگاه ميكردم لذت ميبردم از اينكه چقدر راحت شاد ميشن شايد مثل بچه ها

ادم وقتي سنش ميره بالا خيلي سخت ميخنده قبول داريد ؟

اين سه نفر  ديروز به چيزهايي الكي انچنان ميخنديدن كه منم به خنده ميافتادم شاديشون خيلي قشنگ بود من از ديدن شادي و هيجان اونا لذت بردم با خودم فكر كردم يعني من پير شدم ؟

بعد از شلوغ بازيشون تو اشپزخونه برادر شوهر تشخيص دادن من رگ گردنم گرفته اين بود كه   گفت حوله داغ بگذار رو گردنت اين كار رو كرديم فايده نداشت

به عمه كوروش زنگ زديم  گقت هول كردي عرق بيدمشك بخور

حالا عرق بيدمشك كجا بود ؟

از پروانه گرفتم و خوردم يك كم بهتر شدم اما همچنان گيج بودم

وقتي شيريني ميخورم مخصوصا شكلات چند لحظه بعدش برديا تكون ميخوره من دهنم سوخت اينو به بچه ها گفتم شدم موش ازمايشگاهي اينا دم به دم شكلات بود كه دست يكشون بود كه بخور ما ببينيم اين بچه چطوري تكون ميخوره

 يك كم هم با برديا تفريح كردن و بعدش سه تايي رفتن سراغ چاق كردن قليون كه تا كوروش نيامده قليون بكشن كه اون نبينه (رو اينا حساسه ببينه پوستشونر ا ميكنه )

منم  قول دادم لوشون ندم |(كوروش اگه خوندي نره دعواشون كني ها )

بعد از خلافشون گفتن ما سه تا تصميم گرفتيم فعلا پيش شما بمونيم خونه شما خوش ميگذره !!!

منم همچنان بي حال بودم و منتظر كه كوروش بياد  داروم را بزنه (داروي خاصي نيست )اونم اومد تا برام رگ گرفتم اشكم را در اورد 4 بار امتحان كرد تا موفق شد

من تو اتاق بين خواب و بيداري بودم كه صداي بچه ها ميشنيدم كه با كوروش بازي ميكردن و حتي متوجه شدم شيما برام  غذا اورد اما حس بلند شدن نداشتم

اين هم از من و بچه هاي جديدم

راستي به من و كوروش مياد مامان باباي يك خونه پر  از بچه باشيم ؟


ارامش

اشك هاي امروزت من رو  داغون كرد

حس بدي پيدا كردم

احساس كردم در عين اينكه فاميل نزديك هستيم چقدر ازت دورم

از خودم بدم اومد چرا سعي نكردم بيشتر بهت نزديك باشم

اما ميدوني خيلي دوستت دارم و تحمل ديدن ناراحتيت را ندارم

***

اتفاقي خاصي نيست اما امروز درد دل يك فاميل  خيلي نزديك اينقدر من ريخت بهم كه همراهش كلي گريه كردم 

عزيز من شايد از نظر من اتفاقي نيافتاده باشه

اما حرفهاي امروزت يك جوري بود چرا اينجوري ميكني ؟ چرا اروم نميگيري ؟چرا با خودت با اينده ات با زندگيت بازي ميكني ؟

چرا به خودت مسلط نميشي ؟

من عادت ندارم اينجوري ببينمت دوست دارم مثل هميشه شاد و شوخ ببينمت 

ديشب ميتونست براي ما مثل هميشه كه ميامدي شب شاد و خوشي باشه چرا اينجوري شد اخه

حسابي بهم ريختم

براي يك عزيز يك نفر  كه خيلي دوستش دارم از خدا ارامش مي خوام

از همه جا

رمز همون رمز قبل

يك سري عكس داشتم از شهريور پارسال كه خواستم بگذارم هي نشد و نشد با يكسري از عكسهاي مهموني پنجشنبه ميگذارم

اين هم دستور تهيه سالاد جوانه و لوبيا براي سارا جون

مواد لازم

جوانه ماش يك بسته

جوانه شبدر يك بسته

ذرت پخته شده

هويچ رنده شده

لوبيا قرمر يا چيتي پخته شده

نمك و سركه سيب روغن زيتون روغن هسته انگور

در صورت تمايل كمي ژامبون 

جوانه ها رو خوب مي شوريم همه مواد رو به جز لوبيا با هم مخلوط ميكنيم در اخر لوبيا را اضافه ميكنيم به همين سادگي

اينم دستور دسر

من دستور اصلي دسر را از اينجا گرفتم  

اما خودم از  كمپوت ميوه هاي استوايي استفاده كردم

 ارتفاع كاسه دوم رو كمتر گرفتم كه دسر حالت لايه لايه بشه از ميوه هاي استوايي و ژله تمشك و الو ورا استفاده كنم وگرنه همه دستورش همين دستوري است كه هنر در خدمت اشپزي نوشته

اينم ادرسش 

http://art-of-cooking.blogfa.com/post/24


ادامه نوشته

تغيير روحيه

ديروز براي اينكه يادم نياد رو قبلش چه اتفاقي افتاده نشستم واليبال رو ديدم و تا جايي كه تونستم جيغ و داد كردم و از خودم هيجان در كردم بعدش يك ذره خونه را جمع كردم 5  شنبه شام مهمون داشتم و هنوز جمع نكرده بودم كاملا خانواده عموم و بچه هاش يعني پسرش و خواهر خودم ( دختر عمو و پسر عمو ازدواج كردن ) رضا و كژال دختر كوچيكشون سيران پدر و مادر خودم و عمو حميد اينا

البته از اونجايي كه خليلي وقته قصد داريم دست مهرداد را بند كنيم و تا الان نتيجه نداده مهرداد را هم دعوت كرديم  دختر عمه كوروش  مينا هم حوصله اش سر رفته بود و اومد پيش من كه ديد  مهمون دارم كمكم كرد و اون هم شب بود

 دلمه برگ مو قرمه سبزي باقالي پلو با مرغ  بوراني ماست و بادمجون سالاد جوانه و لوبيا و دسر ميوه هاي استوايي غذاهايي بود كه درست كردم ديگه خواستم سنگ تموم بگذارم ديگه البته دلمه و قرمه سبزيش را از روز قبل درست كردم كه زياد خسته نشم

 اين دختر عموي ما برخلاف بنده كه دختر عموي بزرگشون هستم با سياست و اهل ناز و عشوه هاي زنونه  تا حدودي هم از جريان خبر داشت اين بود كه حسابي برنامه ريزي كرده بود كه چيكار كنه ديگه خلاصه شام رو خورديم و عمو حميد صحبت را انداخت به اينكه كه نشميل تكه و  ما خيلي خوشحاليم از اينكه با خانواده شما وصلت كرديم و  داستان ر ا به اينجا رسوند كه مهرداد هم ديگه بايد ازدواج كنه و  ما دوست داريم با خانواده شما وصلت كنيم اگه اجازه بديد اين دو نفر با هم بيشتر اشنا بشن  شايد قسمت هم شدن

بعد از اين حرف و موافقت عموي من مجلس رنگ ديگري گرفت سيران كه تا  الان سفت نسشته بود سر جاش اصرار و اصرار كه ظرفا رو من ميشورم حالا هرچي ميگم اقاجان ميگذارم تو ماشين به خرجش نميره نصف ظرفا رو ماشين شست نصف ديگه اش سيران (مهمون ها كه رفتم قابلمه ها رو هم مهرداد شست)

جوون تر ها از اونجايي كه خونه ما پاتق همه چيز هست بساط قليون و ورق و دبنا را رديف كردن و بازي كردن تا سه صبح به زور انداختمشون بيرون

جمعه شب هم پروانه عمو اينا را دعوت كرد

 شنبه هم من و كوروش دعوا داشتيم و من وقت نكرده بودم خونه را تميز كنم اين بود ديروز سر خودم را گرم خونه كردم كه كوروش زنگ زد

كوروش :سلام خونه ايي

من:اره

كوروش:خب جايي نرفتي نميري خونه مامانت

من:نه كار دارم خونه هستم

كوروش:بليط برات رزو كنم ميايي كرمان پيش من

من:نه 5 شنبه ميخوام عمه اينا رو دعوت كنم

كوروش:خب باشه من فردا برميگردم خونه   حتما خونه هستي ديگه

من:اره

كوروش:منو ميبخشي؟

 و تموم شد

اخه كوروش من چي بگم گاهي ادم رو ميبري اون بالا و يكهو ول ميكني رو زمين

نميتونم بگم از تلفن زدنت خوشحال نشدم اره خوشحال شدم زنگ زدي اما كوروش خودت قضاوت كن من بايد چيكار كنم

وقتي ميگم خسته شدم بدون خسته ام از خيلي چيزا ميدوني حرفم را رك ميزنم اره كوروش من خيلي خسته ام

بعد از تلفن كوروش فيلم ديدم و تلفني با چند تا از دوستام حرف زدم

يك تلفن هم زدم  خونه عمو حميد اينا كه بگم  با مهرداد و پروانه بريم تره بار خريد كه پروانه گفت مهرداد با سيران رفته بيرون

جانممممممممممممممممممممممممممم ؟؟؟!!!!

منم زودي زنگ زدم به مهرداد كه كجايي ؟

 مهرداد :سلام نشميل جان خوبي؟

من:خوبم كجايي؟

مهرداد:ما شهر كتابيم

من:هااا با كي؟شهر كتاب چرا حالا ؟مثلا ميخوايي بگين خيلي ادمهاي فرهيخته ايي هستين ژ

اذيتش كردم

ساعت 11 شب مهرداد زنگ زد كه نشميل ما پايينم مانتو بپوش بيا بريم سيران را برسونيم خونه

بعله رفتيم گشت و گذار فرمودين حالا من بيچاره بايد بيام پا در ميوني كنم كه دير رفتين خونه

همراهيشون كردم

ازشون پرسيدم شام كجا رفتين

مهرداد: رو كرد به سيران و پرسيد خانومي اسم رستورانش چي بود

من:هاااااااااااااااااااااااااااااااااااا  باورم نميشه خانواده شما از اين حرفام بلدين ؟ما كه تا الان نشنيديم 

سيران رو رسونديم و مهرداد براي من يك بستني ميوه ايي قيفي خوشمزه از نعمت خريد

من:مهرداد چه زود با هم خودموني شدين  

مهرداد :خب وقتي ميخوايم با هم رفت و امد كنيم بايد خودموني باشيم

من:فقط حواست باشه زياد خودموني نشين كه اينجا دانمارك نيست ها ما هم كرد هستيم گردنت رو ميزنيم



****

كوروش صبح زنگ زد و گفت نميتونه امروز بياد كرج هفته ديگه مياد




تو لوسي

همون رمز مطلب قبل

ادامه نوشته

براي پدرم

سلام پدر

 چند روز گذشته از روز پدر

اما ماهي را هر وقت از اب بگيري تازه اس درسته

پدر من هميشه و  هميشه خجالت زده ام ناراحتم از اينكه بين همه بچه هات بيشتر من اذيتت كردم بيشتر از همه زندگي من ازارت داد براي من نگران بودي خيالت از اون سه تا  راحته ولي انگار اين زندگي منه كه هميشه يك جايي گير داره

 پدر عزيزم اشك هايي رو كه بعد از طلاق من ريختي تا عمر دارم يادم نميره شرمنده ام كه من باعثش شدم

روزهايي كه  ميامدي خونه مادر جون بهم سر بزني وقتي بهم ميگفتي نميخوايي بيايي خونه همه دنيا رو سرم خراب ميشد بابايي خوبم من از خونه ايي كه تو مادر بوديد فرار نميكردم من اون روزها قرار نداشتم تحمل نداشتم 

بابايي براي من نگران نباش ازت خواهش ميكنم دوست ندارم نگاهت را ببينم كه براي من نگراني

يادت نيست من دختر تو هستم و بهم چي ياد دادي؟

اون روز كه از رو دوچرخه زمين خوردم را يادته شوري خوني كه از پيشونيم ميامد را تو دهنم حس كردم اما بهم گفتي دستت رو بگذار رو زانوت يا علي بگو و بلند شو

اره پدرم من همون دخترم كه بهم ياد دادي دستم را بگذارم رو زانوي خودم و يا علي بگم و بلند شم بدون  اگر صد بار ديگه هم زمين بخورم بلند ميشم  چون بهم ياد دادي قوي باشم پس براي من نگران نباش

پدرم بدون من با تمام مشكلاتي كه تو زندگيم دارم راضيم خوشحالم ارامش دارم هيچ وقت ذهن خودت را درگير نكن

يادته  اون وقتا كه از ماموريت ميامدي ؟

 تابستون ميشه هوا كه گرم ميشه دل من اتيش ميگيره ؟ميدوني چرا؟

يادم ميافته تو براي رفاه ما  چقدر ماموريت رفتي  لاوان تو اون گرما

تو هم ميتونستي مثل خيلي  هاي ديگه بي خيال كار تو شركت نفت بشي و بيايي بيرون يك شركت بزني اما به خاطر ما ادامه دادي اون كار طاقت فرسا رو

اگه  ما هيچ وقت تو زندگيمون هيچي كم نداشتيم به خاطر فداكاري تو بود

هميشه خيالم راحته ميدوني چرا چون تو پشتمي و حمايتم ميكني

پدر براي من معناي عشق ميده

خودت هم ميدوني هميشه گفتم عشق من پدرمه 

پدر بدون اين دخترت كه هميشه باعث  اذييت بوده هنوزم وقتي از صداي رعد ميترسه فقط و فقط تو بغل پدرش  اروم ميگيره

عاشقتم پدر عزيزم سيد محمد صديق حسيني 

دخترت نشميل




*************

مانا و افرين عزيزم ميخواستم بگم من هم صد در صد با نظر شما موافقم و هميشه از راهنمايي خوبتون استفاده كردم مرسي



گذشت

تو چند روز گذشته هر بار با اين ذوق در وردي حياط را باز كردم كه ببينم ماشينت تو پاركينگ خونه اس

يعني تو سه روز تعطيل هم براي من وقت نداشتي؟

 

دختر خوب

سر يك چيزي سركار عصبي شدم و اومدم مثلا ناز كنم يك هفته مرخصي نوشتم و گذاشتم رو ميز سرپرستارمون

يك نگاهي بهم انداخت و امضا كرد وقتي برگه را گرفتم كه ببرم دفتر پرستاري ديدم نوشته

موافقت نميشود حسيني  قهر نكن دختر خوبي باش

اين ادم اينقدر مهربونه كه خدا ميدونه

هر  روز صبح ساعت 10 با دو ليوان چاي  مياد  پشت استيشن

حسيني بيا يك چايي بخوريم با هم گپ بزنيم

از باغچه خونش برام توت سفيد ميكنه مياره 

از اونجايي كه تمامي اهالي اپارتمان كسري (اسم  ساختمان ما) به مسافرت شمال و مشهد تشريف بردند و ديشب بنده را ترس برداشت كه هيچكي به جز خودم نيست زن زدم به يكي از دوستان فعلا سفر نرفته  كه بياييد منزل ما ايشان هم اعلام داشتند

- :نشميل خيلي دوست دارم بيام اما دختر عمه ام منزل ماست بنده خدا سه روز از شوهرش جدا شده و اعصاب و روحيه نداره

من:خب ور دار بيارش اينجا دور هم باشيم روحيش تازه بشه

از اون طرف هم ژيلا (همسايه و دختر عمه كوروش)زنگ زد كه ما فردا ميريم اصفهان تو چيكار ميكني كه بهش گفتم امشب مهمون داريم تو هم بيا

نتيجه اين مهماني به لطف پسر اون خانومه كه تازه از شوهرش جدا شده بود شد

پايه شكسته چراغ خواب

فرش لكه شده با شير كاكائو 

شكسته شدن 2 بشقاب و يك ليوان

در اخر جيشي شدن يك تشك و پتو

اما با همه اينا خيلي خوب بود و خوش گذشت  براي شام هم عدس پلو درست كردم اونم كته

شفته شد وحشتناك

اگه گفتيد چرا؟

چسب زخم رو انگشتم بود وقتي اب برنج را با اون انگشتم اندازه زده بودم خب چسب زخمه هم حجم داشت و حساب را ريخت بهم و شد شفته پلو

وقتي هم خواستيم بخوابيم  دختر عمه دوستمون تو اتاق مهمون خوابيد با پسرش ژيلا پيش من وباني (دوستمون )پايين تخت

با هر تكوني كه من ميخورم  اين دو تا ميپريدن كه چي شد درد داري بريم بيمارستان ؟

من:روانيا چرا اينجوري ميكنيد اخه الان وقتي كه من دردم بگيره

اينقدر هم اين كارو تكرار كردن كه من اومدم تو سالن خوابيدم

ديشب بابام زنگ زده (گفتم كه رفتن سنندج )ميگه بابا غذا خوردي ؟

اره پدر جان خوردم

خيلي خب كاري نداري خداحافظ



 


خواب

من ادم كم خوابي هستم يعني خواب نرمال من  كمتر از 8 ساعته

معمولا ساعت 1 ميخوابم و 6/30 بيدار ميشم

اما چند وقتي برنامه خوابم عوش شده

ساعت 11 خوابم ميبره و حدود ساعت 4/30 بيدار ميشم

ميدونيد چرا؟

حدود ساعت 4 احساس ميكنم برديا گلوله ميشه ميره پهلوم


دلم ميسوزه حس ميكنم خسته شده از نوع خوابيدن من بيدار ميشم و ديگه خوابم نميبره

 

من و تعطيلات

ديروز همون اقايي كه رفته بودم باهاش حرف زدم بهم زنگ زد و گفت بهتره با خانومش هم صحبت كنم

حالا يك روز بايد برم پيش خانومش

براي تعطيلات هفته اينده كه از پنجشنبه شروع ميشه چه برنامه ايي داريد؟

من برنامه داشتم پنجشنبه عمه بزرگ كوروش را دعوت كنم  كه عمو حميد گفت همه خانواده ميخوان با هم برن شمال

‍ژيلا  ميره اصفهان

مامان باباي خودم امروز رفتن سنندج

امين و نيما و الميرا ميخوان برن سرعين

رزي با كژال ميخوان برن لاريجان (ميگن اب گرم داره )

شيما هم كه شوهرش نيست با پدر و مادرش ميره شمال

خب اين يعني كه علي موند و حوضش

اصلا فكر نكنيد من تنها ميمونم و حوصله ام سر ميره

امروز به بچه هايي كه 14 و 15 شيفت بودن زنگ زدم و گفتن اگه ميخوان ميتونن برنامه شون را اف كنن يا مرخصي بگيرن من مثل شير سركارم

خب وقتي من هيچ جا نميخوام برم بهتره برم سركار تا اونا بتونن به برنا مه شون برسن


**

البته از همه اينهايي كه گفتم دعوت داشتم كه همسفرشون بشم

اما خب كوروش .....

هفته پيش كه تنها بودم امين بهم گفتم ما داري ميريم شمال تو هم بيا بريم

منم زنگ زدم به كوروش كه

بچه ها ميخوان برن شمال

كوروش :خب

من:خب نداره ديگه من هم ميخوام برم باهاشون

كوروش:هر كسي هر جا رفت تو هم بايد ريسه بشي پشت سرش بري ؟با اين وضعت خدايي نكرده اگه مشكلي پيش بياد چي؟

خب من هم ديگه اينبار چيزي بهش نگفتم


امروز

رمز را فكر كنم همه داريد همون رمز عكسها


ادامه نوشته

اقا كوروش اينقدر به حافظه ات نناز

وقتايي كه كوروش خونه نيست دوست دارم در موردش حرف بزنم انگاري كه وقتي ازش حرف ميزنم پيشمه

الان هم باز كوروش نيبست جمعه نصفه  شب!!! رفت كرمان تا 15 روز ديگه هم نمياد

ديشب خونه مامانم بودم از پنجره اشپزخونه داشتم بيرون را نگاه ميكردم كه  اين اومد تو ذهنم

ساعت 12 شب به بعد سال فكر كنم 77 بود (77 يا 76 فقط اين يادمه كه من هنوز ازدواج نكرده بودم )

مامان و باباي فريد مكه رفته بودن و فردا صبح ميرسيدن  و همه درگير اماده كردن خونه براي رسيدن اونا بودن

من كه خسته  شده بودم اومدم خونه خودمون و اب خوردم و از پنجره بيرون را نگاه ميكردم كه ديدم دو تا پسر از تير چراغ برق روبروي خونه ما دارن ميرن بالا يكيشون هم روي نرده هاي جلوي خونه ماست

دقت كه كردم ديدم امين برادرم فريد و اون يكي كيه؟؟/

بعله همين اقا كوروش همسر امروز بنده

داشتن ريسه ميبستن ساعت 12 شب !!!!!

اصلا هم فكر نكنيد كه سر و صدا نداشتن (مگه ميشه كوروش جايي باشه و سر و صدا نباشه)

  كوروش دقيقا رو نرده هاي خونه ما بود و من به خاطر اينكه منو نبينه پرده را انداختم و رفتم

بعد از يك مدت فضوليم گل كرد و اومدم ببينم دارن چيكار ميكنن

كه ديدم فريد و كوروش نيستن و دارن امين را ميندازن تو ماشين كلانتري

(گشت كلانتري ديده بودشون و بهشون مشكوك شده بود و هر سه تاشون را انداخته بود تو ماشينو برد كلانتري )

رفتم سراغ بابام و اونم رفت كلانتري  محل دنبال اين سه تا

از سر و صدايي كه تو حياط كوچيكه وردي خونه بود باز من فضول رفتم ببينم چه خبره كه ديدم باباي من و باباي كوروش هستن و پسرا كه دارن هر هر ميخندن

كوروش خان يك  كاپشن شلوار گرمكن مشكي و سبز تنت بود

 اينقدر به حافظه ات نناز

كوروش اون موقع حتي به اين فكر نكردم روزي در كنار تو باشم

 چقدر خوشحالم كه در كنارت هستم



زرنگ

دقت كرديد من چقدر زرنگ شدم تند تند ميام مينويسم !

كوروش  ديروز فكر ميكرد من باهاش قهرم

ديشب هم من تنها بودم و رعد و برق و اينا كه من ميترسم ازشون ساعت 11 شب اس ام اس داده كه

ميدونم خواب نيستي دلت براي من تنگ نشده يك زنگ بزني بهم ؟

 جواب ندادم خب شارژم تموم شده بود

ساعت 12

اينقدر از من عصباني هستي ؟يعني اصلا نگران من نشدي؟ نميخواي بدوني كجام چي شده؟دلت براي من تنگ نشده؟

خب شارژ ندارم ديگه نمي تو نم جواب بدم

ساعت 1

نشميل قربونت برم كجايي نگرانتم اقا غلط كردم اصلا ميدوني چيه دلم برات تنگ شده !

خب خواب بودم ديگه 

ساعت 4 صبح

اين كيه داره پتو ميكشه روي من ؟؟؟!!!!

كي نصفه شب اومده تو خونه !!!

ايييييييييييييييييي دزدددددددددددددددددددددد

نشميل منم دزد كجا بود

شما به اين ادم ديونه چي ميگيد؟



پيامك!!!

روزي كه به كوروش گفتم ميخوام شيراز و اون واكنشي نشون داد منم گفتم پس مخالفتي نداره ديگه

از اون طرف هم  حسابي خسته شده بودم با امروز دقيقا 12 روز ميشه كه كوروش خونه نيامده من هم از تنهايي ديگه حوصله ام سر رفته خب 

اين بود ديروز بهش زنگ زدم كه كوروش برام بليط هوايما ميگيري

كوروش:هاااااااا بليط براي چي؟

من:ميخوام برم شيراز بهت گفته بودم كه

كوروش :الان اصلا حوصله ندارم در موردش حرف بزنم خودم زنگ ميزنم بهت

زنگ نزد و اس ام اس داد به ايم مضمون:

 سلام اگه ميخوايي جيغ داد راه بندازي  برو اينكار رو انجام بده چون من نه برات بليط ميگيرم نه ميگذارم بري

حالا ااگه اينقدر سرخود  شدي برو

مثل دختر بچه ها لج باز شدي

بعدش انگاري كه خودش فهميد تند رفته يك اس ام اس ديگه زد كه:

خيلي خسته شد با بچه ها برو باغ من تا تكليف اين بچه روشن نشه (منظورش هموني كه  چشمش اسيب ديده )حتي حوصله حرف زدن هم ندارم صبر كن بچه به دنيا بياد قول ميرم بفرستمت تركيه خداحافظ 

 بعد از اس ام اس هم گوشيش را خاموش كرد

صبح هم زنگ زد به من كه وقتي سركارم نميتونم جواب تلفن بدم

باز اس ام اس زد 

قهر كردي ؟من خونه ام پيراهن چهار خونه ام كجاس؟ميخوام برم بيمارستان عجله دارم زود جواب بده 

من جواب ندادم دوباره نوشته

پيراهن را پيدا كردم تا كي ميخواهي قهر باشي ؟گوشيم روشنه زنگ بزن كار داشتي! اين كفترا چي ميخوان تو بالكن (اون شب كه از كرمان اومد كبوترها را ديده بود و حتي در موردش حرف هم زديم با هم )

خب من گوشيم تو رختكن بود و جواب ندادم 

دوباره نوشته:

از تو لجباز تر نديدم تنها خونه نمون برو خونه عمو اينا يا پدرت من امشب هم بيمارستانم 

اين هم يك نوع زندگي پيامكي

ياد فيلم مادر افتادم امين تارخ و زنش از بس برنامه كاريشون زياد بود هم را نميديدن و براي هم صداي ظبط ميكردن





خواستگاري

ديشب مهمون داشتم وقتي داشتيم با بچه ها حرف مزديم بحث خاطرات خواستگاري و روز عقد شد

خواستگاري ما روز تولد حضرت زينب بود (به خواست كوروش)

ساعت 8 شب

 خونه ما پر از مهمون بود من يك بلوز دامن مشكي تنم بود كه روي بلوزش گلدوزي داشت يك  روسري قرمز و مشكي سرم بود

كوروش كت و شلواز مشكي پوشيده بود با كراوات ياسي رنگ

وقتي كوروش تلفن زد گفت در را باز كنيد ما پشت دريم تا وقتي همه مهمون ها وارد شدن فكر كنم ده دقيقه ايي طول كشيد ماشالله از بس مهمون اورده بودن با خودشون براي شربت ريختن سحر 24 تا ليوان اماده كرده بود كه مجبور شد 18 تا ديگه بهش اضافه كنه !!

من  هم 4 بار سيني به دست رفتم و اومدم  وقتي به نفر اخر كه كوروش باشه شربت تعارف كردم فكر كنم نفرهاي اول شربتشون را خورده بودن كوروش شربت را كه برداشت  با چشم اشاره كرد به صندلي بغلش كه خالي بود كه يعني بشين منم چشام را گرد كردم كه يعني چي بشين ؟ هنوز هيچي نشده بشينم ور دلت ؟

اروم گفت بشين وگرنه تا بخوايي به اولين صندلي برسي افتادي  زمين و باعث خنده ميشي نگو كه بند پشت صندلم باز شده بود و داشته كشيده ميشده زمين 

من:نه حواسم هست اروم ميرم پيش بابام ميشينم

عموي كوروش :كوروش جان عروس خانم خسته شدن ده دقيقه اس سيني به دست جلوي شما ايستاده شربت را بردار !!!

 و همه زدن زير خنده

اولش سكوت بود و اين وسط وانيا هي مي رفت پيش كوروش و بهش ميگفت كوووويوش گوشيت را بده من بازي كنم (اون موقع كوچولو بود و خب ما از قبل از خواستگاري رسمي با كوروش رفت و امد داشتيم و وانيا كوروش را ميشناخت و هميشه با گوشيش بازي ميكرد حالا اين وسط اگه كسي هم خبر نداشت  وانيا همه را خبر دار كرد )

بعدش حرف الودگي هوا و اينا شد مثل همه خواستگاري ها

عمو حميد گفت :خب اقاي حسيني اين اقا پسر ما دل تو دلش نيست بعله را بهش ميگين خيالش راحت بشه؟

بابام :ما سالهاس شما را مي شناسيم پدر خدا بيامرز اقا كوروش را همينطور  كوروش جان هم مثل پسر خود ما من هيچي از كوروش خان نميپرسم و به اطميناني كه بهش دارم فقط ازش ميخوام دخترم را خوشبخت كنه و هيچ وقت من  اشك را تو چشم دخترم نبينم كه ديگه طاقتش را ندارم

  جواب را نشميل جان بايد بگه

اي يييييييي من شوكه شدم اخه خواستگاري اينجوري ؟معمولا جواب بعله را بعدا زنگ ميزنن ميگيرن  من چي بگم  نيشم كه تا الان باز بود بسته شد و موندم چي بگم 

حالا اين وسط هم هي دزدكي به كوروش نگاه ميكنم ببينم واكنشش چيه؟

 داشت ميوه پوست ميكند

سكوت من هم طولاني شد و من واقعا مونده بودم الان بايد جواب بدم چيكار كنم

كه عمه بزرگ كوروش  گفت سكوت علامت رضايته درسته نشميل جان ؟

 من هم جو گير شدم و گفتم با اجازه همه بزرگترها بله 

حالا تو اين فرصت از استرس  گوشه همه ناخون هامو كنده بودم حتي يكش به خون رسيده بود

مامان به من و سحر با چشم اشاره داد  چايي

دو تايي رفتيم چايي بريزيم

من رفتم از روي ميز اشپزخونه اون يكي سيني و فنجون ها را بيارم تا سحر چايي بريزه كه ليز خوردم و سيني و فنجون ها پرت شد رو هوا مثل اي كارتون ها با سيني يكي يكي را تو هوا جمع كردم و گروپپپپپپپپپپپپپپ

 دو تا فنجون شكست و همه باز خنديدن

چاي را تعارف كردم  كوروش يادم رفت كه بابام اشاره كرد كوروش يادت رفته من هم قندون را گذاشته بود رو ميز

چايي رابدون قند براي كوروش بردم بهش تعارف كردم

كوروش:من بيماري قند ندارم ها كه قند را جا گذاشتي عادت هم ندارم چاي بدون قند بخورم هول شدي نه؟

من:نه براي چي هول شم

كوروش:س اون همه فنجون رو كي تركوند

كوروش جان تو پر حرف نبودي كه ؟تا عروس خانم مياد بهت چيزي تعارف كني نيم ساعت معطلش ميكني و حرف ميزني 

اينو عموش گفت

تا اومدم بشينم مامان كوروش گفت نشميل جان از اون شيريني تعارف كن

من هم شيريني رو كه بابام خريده بود اومدم تعارف كنم كه گفت نه اون شيريني كه ما اورديم 

من:باشه ولي مگه فرق داره؟

بعله وقتي شما اون شيريني را تعارف ميكني يعني جوابت به  ما بعله اس

شيريني و ميوه و اينا هم تعارف شد  شوهر عمه بزرگ كوروش از بابام خواست مهريه را تعيين كنه

بابام :والا مهريه  براي هيچ كس ارامش و خوشبختي نياورده فقط به خاطر اين كه رسم و سنت پيامبره 14 شاخه گل محمدي به نيت چهارده معصوم

چشمهاي همه گرد شده بود بيشتر از همه مامانم كه گفتم الانه كه بره بابام را بكشه

مامان از اون نگاه هايي كه فقط خودش و بابام معنيش را ميدونن به بابا انداخت و بابا فورا حرفش را جمع كرد و ادامه بحث را   انداخت تو زمين مامان

با اين جمله كه اين  نظر بنده اس چون ما از قبل هم با خانوم صحبتي در اين مورد نداشتيم بهتر نظر ايشون را هم بدونيم

 مامان هم دوباره حرفاين رو زد كه مهريه خوشبختي نمياره و اينا و چون نخواست ديگه حرف بابام ضايع بشه !! لبخندي زد و گفت هر چي كه خود اقا كوروش و نشميل جان توافق كردن

همه نگاه ها به سمت ما برگشت

من:ما تا الان در اين مورد با هم حرف نزديم

حالا اين وسط كوروش داره با موبايلش ور مي ره

كوروش :ببخشيد كه من در اين مورد حرف ميزنم حالا كه خانم و اقاي حسيني لطف كردن و انتخاب را براي من و نشميل جان گذاشتند  من مجبورم حرف بزنم 

مهريه دين است بر گردن مرد و بايد هر زماني كه همسرش اراده كرد بهش پرداخت بشه پس بايد مبلغي باشه كه توانايي پرداختش باشه اين حرف كه مهريه را كي داده و گرفته را من نميتونم قبول كنم چون دين و قرض به عهده منه

با اجازه بزرگترها من 500 تا سكه  كامل و طرح قديم را  پيشنهاد ميدم

پدر بزرگ كوروش هم يك سفر حج و مادر بزرگش 1 كيلو ابريشم خام (كه من نفهميدم چي هست اخرش) را پيشنهاد دادن

 و مهريه ما شد 500 سكه به قول اقا كوروش طرح قديم . يك  سفر  حج 14 شاخه گل محمدي . يك كيلو ابريشم خام

كه در سال نود (معادل سكه ها به ما پرداخت شد و تو دفتر خونه رسيد شد و ديگه اقا كوروش مهر ما رو داد )

البته به جز سفر حج و گل محمدي و ابريشم خام 

همه دست زدن و مهريه را پشت كتاب حافظ ثبت كردن  و تموم شد قرار بله برون براي سه روز بعد يعني پنجشنبه گذاشتن و قرار عقد براي بيست روز 

بعدش هم بابام همه را براي شام نگه داشت و شام خورديم و بعد از شام هم كوروش  همه را دعوت كرد بريم بيرون به مناسبت روز پرستاري  شيريني بده كه بزرگترهاي فاميل كوروش خداحافظي كردن و رفتن و  بقيه رفتيم كوهساران چاي و قليون و بستي و و اينا كوروش اونجا هم يك نيم سكه به مناسبت روز پرستار به من كادو داد 

خواستگاري متفاوتي بود با همه اون خواستگاري هايي كه رفتم خودم روز خواستگاريم را خيلي دوست دارم

**  بعدا كوروش گفت با موبايلش داشته حساب كتاب ميكرده كه ببينه چند تا سكه ميتونه مهر كنه