ديشب مهمون داشتم وقتي داشتيم با بچه ها حرف مزديم بحث خاطرات خواستگاري و روز عقد شد
خواستگاري ما روز تولد حضرت زينب بود (به خواست كوروش)
ساعت 8 شب
خونه ما پر از مهمون بود من يك بلوز دامن مشكي تنم بود كه روي بلوزش گلدوزي داشت يك روسري قرمز و مشكي سرم بود
كوروش كت و شلواز مشكي پوشيده بود با كراوات ياسي رنگ
وقتي كوروش تلفن زد گفت در را باز كنيد ما پشت دريم تا وقتي همه مهمون ها وارد شدن فكر كنم ده دقيقه ايي طول كشيد ماشالله از بس مهمون اورده بودن با خودشون براي شربت ريختن سحر 24 تا ليوان اماده كرده بود كه مجبور شد 18 تا ديگه بهش اضافه كنه !!
من هم 4 بار سيني به دست رفتم و اومدم وقتي به نفر اخر كه كوروش باشه شربت تعارف كردم فكر كنم نفرهاي اول شربتشون را خورده بودن كوروش شربت را كه برداشت با چشم اشاره كرد به صندلي بغلش كه خالي بود كه يعني بشين منم چشام را گرد كردم كه يعني چي بشين ؟ هنوز هيچي نشده بشينم ور دلت ؟
اروم گفت بشين وگرنه تا بخوايي به اولين صندلي برسي افتادي زمين و باعث خنده ميشي نگو كه بند پشت صندلم باز شده بود و داشته كشيده ميشده زمين
من:نه حواسم هست اروم ميرم پيش بابام ميشينم
عموي كوروش :كوروش جان عروس خانم خسته شدن ده دقيقه اس سيني به دست جلوي شما ايستاده شربت را بردار !!!
و همه زدن زير خنده
اولش سكوت بود و اين وسط وانيا هي مي رفت پيش كوروش و بهش ميگفت كوووويوش گوشيت را بده من بازي كنم (اون موقع كوچولو بود و خب ما از قبل از خواستگاري رسمي با كوروش رفت و امد داشتيم و وانيا كوروش را ميشناخت و هميشه با گوشيش بازي ميكرد حالا اين وسط اگه كسي هم خبر نداشت وانيا همه را خبر دار كرد )
بعدش حرف الودگي هوا و اينا شد مثل همه خواستگاري ها
عمو حميد گفت :خب اقاي حسيني اين اقا پسر ما دل تو دلش نيست بعله را بهش ميگين خيالش راحت بشه؟
بابام :ما سالهاس شما را مي شناسيم پدر خدا بيامرز اقا كوروش را همينطور كوروش جان هم مثل پسر خود ما من هيچي از كوروش خان نميپرسم و به اطميناني كه بهش دارم فقط ازش ميخوام دخترم را خوشبخت كنه و هيچ وقت من اشك را تو چشم دخترم نبينم كه ديگه طاقتش را ندارم
جواب را نشميل جان بايد بگه
اي يييييييي من شوكه شدم اخه خواستگاري اينجوري ؟معمولا جواب بعله را بعدا زنگ ميزنن ميگيرن من چي بگم نيشم كه تا الان باز بود بسته شد و موندم چي بگم
حالا اين وسط هم هي دزدكي به كوروش نگاه ميكنم ببينم واكنشش چيه؟
داشت ميوه پوست ميكند
سكوت من هم طولاني شد و من واقعا مونده بودم الان بايد جواب بدم چيكار كنم
كه عمه بزرگ كوروش گفت سكوت علامت رضايته درسته نشميل جان ؟
من هم جو گير شدم و گفتم با اجازه همه بزرگترها بله
حالا تو اين فرصت از استرس گوشه همه ناخون هامو كنده بودم حتي يكش به خون رسيده بود
مامان به من و سحر با چشم اشاره داد چايي
دو تايي رفتيم چايي بريزيم
من رفتم از روي ميز اشپزخونه اون يكي سيني و فنجون ها را بيارم تا سحر چايي بريزه كه ليز خوردم و سيني و فنجون ها پرت شد رو هوا مثل اي كارتون ها با سيني يكي يكي را تو هوا جمع كردم و گروپپپپپپپپپپپپپپ
دو تا فنجون شكست و همه باز خنديدن
چاي را تعارف كردم كوروش يادم رفت كه بابام اشاره كرد كوروش يادت رفته من هم قندون را گذاشته بود رو ميز
چايي رابدون قند براي كوروش بردم بهش تعارف كردم
كوروش:من بيماري قند ندارم ها كه قند را جا گذاشتي عادت هم ندارم چاي بدون قند بخورم هول شدي نه؟
من:نه براي چي هول شم
كوروش:س اون همه فنجون رو كي تركوند
كوروش جان تو پر حرف نبودي كه ؟تا عروس خانم مياد بهت چيزي تعارف كني نيم ساعت معطلش ميكني و حرف ميزني
اينو عموش گفت
تا اومدم بشينم مامان كوروش گفت نشميل جان از اون شيريني تعارف كن
من هم شيريني رو كه بابام خريده بود اومدم تعارف كنم كه گفت نه اون شيريني كه ما اورديم
من:باشه ولي مگه فرق داره؟
بعله وقتي شما اون شيريني را تعارف ميكني يعني جوابت به ما بعله اس
شيريني و ميوه و اينا هم تعارف شد شوهر عمه بزرگ كوروش از بابام خواست مهريه را تعيين كنه
بابام :والا مهريه براي هيچ كس ارامش و خوشبختي نياورده فقط به خاطر اين كه رسم و سنت پيامبره 14 شاخه گل محمدي به نيت چهارده معصوم
چشمهاي همه گرد شده بود بيشتر از همه مامانم كه گفتم الانه كه بره بابام را بكشه
مامان از اون نگاه هايي كه فقط خودش و بابام معنيش را ميدونن به بابا انداخت و بابا فورا حرفش را جمع كرد و ادامه بحث را انداخت تو زمين مامان
با اين جمله كه اين نظر بنده اس چون ما از قبل هم با خانوم صحبتي در اين مورد نداشتيم بهتر نظر ايشون را هم بدونيم
مامان هم دوباره حرفاين رو زد كه مهريه خوشبختي نمياره و اينا و چون نخواست ديگه حرف بابام ضايع بشه !! لبخندي زد و گفت هر چي كه خود اقا كوروش و نشميل جان توافق كردن
همه نگاه ها به سمت ما برگشت
من:ما تا الان در اين مورد با هم حرف نزديم
حالا اين وسط كوروش داره با موبايلش ور مي ره
كوروش :ببخشيد كه من در اين مورد حرف ميزنم حالا كه خانم و اقاي حسيني لطف كردن و انتخاب را براي من و نشميل جان گذاشتند من مجبورم حرف بزنم
مهريه دين است بر گردن مرد و بايد هر زماني كه همسرش اراده كرد بهش پرداخت بشه پس بايد مبلغي باشه كه توانايي پرداختش باشه اين حرف كه مهريه را كي داده و گرفته را من نميتونم قبول كنم چون دين و قرض به عهده منه
با اجازه بزرگترها من 500 تا سكه كامل و طرح قديم را پيشنهاد ميدم
پدر بزرگ كوروش هم يك سفر حج و مادر بزرگش 1 كيلو ابريشم خام (كه من نفهميدم چي هست اخرش) را پيشنهاد دادن
و مهريه ما شد 500 سكه به قول اقا كوروش طرح قديم . يك سفر حج 14 شاخه گل محمدي . يك كيلو ابريشم خام
كه در سال نود (معادل سكه ها به ما پرداخت شد و تو دفتر خونه رسيد شد و ديگه اقا كوروش مهر ما رو داد )
البته به جز سفر حج و گل محمدي و ابريشم خام
همه دست زدن و مهريه را پشت كتاب حافظ ثبت كردن و تموم شد قرار بله برون براي سه روز بعد يعني پنجشنبه گذاشتن و قرار عقد براي بيست روز
بعدش هم بابام همه را براي شام نگه داشت و شام خورديم و بعد از شام هم كوروش همه را دعوت كرد بريم بيرون به مناسبت روز پرستاري شيريني بده كه بزرگترهاي فاميل كوروش خداحافظي كردن و رفتن و بقيه رفتيم كوهساران چاي و قليون و بستي و و اينا كوروش اونجا هم يك نيم سكه به مناسبت روز پرستار به من كادو داد
خواستگاري متفاوتي بود با همه اون خواستگاري هايي كه رفتم خودم روز خواستگاريم را خيلي دوست دارم
** بعدا كوروش گفت با موبايلش داشته حساب كتاب ميكرده كه ببينه چند تا سكه ميتونه مهر كنه