جشن ایرانی مبارک

امشب را به نور قرنها قدمت جاری نگه داریم …

شب یلدا ، این شب زایش مهر و میترا ، شب زایش نور و روشنائی

بر تو ایرانی مبارک



دست بی نمک

این مادر شوهر ما از اونجایی که اصلا به خودش سخت نمی گیره و تفریح و مسافرت خودش را با هیچی عوض نمیکنه زیساد در گیر و دار عید و چهارشنبه سوری و شب یلدا نیست که باید واسه عروس اخریش کادو ببره هر چند هیچ وقت برای من هم نیاورد فقط چهارشنبه سوری و یلدا سال اول مادر بزرگ .و زن عموهای کوروش اومدن

امسال هم مادرشوهر جان از قبل اعلام نمودند یلدا به همراه تنی چند از  دوستانشان عازم شمال هستن و این یعنی برنامه کادو بردن واسه شیما هیچ

پروانه جونه (زن عموی کوروش)دیشب اومد بالا که  تصمیم بگیریم چی برای عروس ببریم و کی بریم و کیا بیان (همیشه زحمت این بچه ها با عموها و زن عموها و عمه هاس)

خلاصه زحمت خرید کردن  افتاد به من و پروانه جون چون من سر کار میرم تزیینش هم با ژیلا و باقی خانوم ها که خونن امروز هم میخوایم بریم هم لباس زمستونی براش بخریم هم یک تیکه طلا هم وسایل شب یلدا

دیشب کوروش که اومد و فهمید برنامه چیه پول خرید و اینا را داد عموش هم اصرار که من میدم کوروش خیلی با مزه گفت ای عمو جون من واسه این بچه ها هم پدر بودم هم مادر دستت درد نکنه وظیفه منه

دلم براش سوخت از اینکه برای همشون زخمت کشیده اما هیچ وقت قدرش رو ندوستن حتی برای روزی که عقد برادرشون بود زحمت ندادن به خودشون بیان مثل مهمونا واسه شام اومدن در صورتیکه دوستهای کوروش مثل یک برادر همه کارهاشو براش انجام دادن دست کوروش هم نمک نداره

از اون طرف واسه شب یلدا مامان سحر (مادر زن هر دوتا برادرام)همه فامیل را دعوت کرده باغشون  تو شهریار که هم شب یلدا دور هم باشیم هم پاگشا بچه ها باشه

 بر طبق سالهای گذشته هم همه خونه مادر بزرگ کوروش جمع هستن

ما موندیم بعد از اینکه از خونه عروس اومدیم کجا بریم کوروش رای به باغ  میده من ترجیح میدم برم خونه مادربزرگ کوروش اما مثل همیشه این کوروشه که برنده میشه

کوروش خان شنبه هفته که میاد به مدت یک ماه تشریف میبرن ماموریت اداری اونم کجا؟

عراق

این چند روز هر وقت صداش میکنم عزیزم میگه

چیه داری بهم محبت میکنی نرم عراق

عطسه میزنم

چیه ادای مریض ها را در نیار که من نرم

من:کوروش تو بری من دلم برات تنگ میشه

کوروش:الکی منو گول نزن با این عشوه های زنونه من میرم

من:اخه ادم یک زن باردار رو میگذاره یک ماه میره سفر

کوروش :دارم به بارداریت شک میکنم فکر میکنم تو این کلک را سوار کردی من نرم ماموریت

 خلاصه هر چی میگم جوابش اینه که این کارو میکنی من نرم عراق 

میرزا نوشت

 تقریبا یک ماه میشه هر روز میخوام بیام و بنویسم اما  سیستم بلاگفا ایراد داره یا اینکه مشکلی پیش میاد و نمیشه اما  امروز بالاخره طلسم شکسته شد پستی که نشمیل در مورد بچه های  بد سرپرست نوشته بود و کامنت هایی که دوستان گذاشته بودند و خیلی ابراز تمایل کرده بودند که خودشون هم به این مراکز کمک کنند باعث شد این پست را فقط برای این مورد بنویسم  من برخلاف همه که میگن اگه کار خیری میکنی نباید بگی میخوام بگم اگر جایی به کسی کمک میکنی باید بگی تا بقیه هم تشویق بشن برای انجام این کارها و به این نکته توجه کنید اگر از نظر مالی یا هر چیزی به یک نیازمند کمک میکنیم هیچ لطفی رادر حق اون انجام ندادیم بلکه وظیفه خودمون را انجام دادیم پس به این کار به عنوان یک لطف نگاه نکنیم و ذوق زده نشیم که ما چه ادمهای خوبی هستیم چقدر کار خیر میکنیم همه اینها وظیفه اس در مقابل یک  انسان دیگر

 مرحله اول یک ادم قابل اطمینان تو فامیل یا دوستان انتخاب کنید که همه بهش اطمینان داشته باشن

مرحله دوم فردی که انتخاب شده یک حساب بانکی باز کنه

از همه افرادی که میخوان تو این کار شرکت کنن و خودشون کار میکنن و حقوق مستقل دارن مثلا زن و شوهری که هردو کار میکنن هر کدوم باید سهم جدا پرداخت کنن ا هر شاغلی ماهانه 10 هزار تومان به حساب واریز کنه

من تو جمع دوستانم و خانواده خودم و بعدا خانواده نشمیل هم به این گروه اضافه شدن هر شاغلی 20 هزار تومان پرداخت میکنه و  ماهانه دو میلیون تومان تو حساب جمع میشه که ما برای چند تا خاتواده که میشناسیم اذوقه خوراکی ماهانه را میخریم گوشت برنج مرغ  کمی تنقلات روغن حبوبات و... تا جایی هم بتونیم براشون سفارش میکنیم برای کار چند ساله من این کار را انجام میدم خیلی از خانواده ها خودشون دیگه دارن کار میکننن و خودشون به این گروه کمک مالی میکنن که بتونیم به ادمهای بیشتری کمک کنیم برای هر خانواده ماهانه دویست هزار تومان خرید میکنیم


بین دوستان حتما افرادی هستن که دوست دارن ماهانه بیشتر کمک کنن  اضافه مبلغ را به یک حساب دیگر واریز میکنم برای اتفاق هایی که ممکنه بیافته مثلا مریضی ازدواج و ...

ولی مهمتر از همه اینکه براشون دنبال کار میگردیم   و کمک میکنیم  رو پای خودشون بمونن و تا جایی که  مطمئن بشیم خودشون میتونن زندگی را  اداره کنن بهشون کمک میکنیم

 خیلی از خانوم ها را کلاس خیاطی یا ارایشگری ثبت نام میکنیم با هزینه خومون که بتونیم براشون راحت تر کار پیدا کنیم

یا اقایون را برای کلاس های فنی ثبت نام میکنیم که بتونند شاغل بشن

برای کمک به مراکز بچه های بی سرپرست یا بد سرپرست اولین قدم تماس با مرکز مورد نظره سعی کنید کمک هاتون نقدی باشه که اونا برای ایجاد امکانات بهتر برای بچه ها  ازش استفاده کنن

دادن هدیه هایی مثل لباس زیاد مطلوب نیست حتی اگر نو باشه

این بچه ها هم باید یاد بگیرن زندگی کنن انتخاب کنن

اگر میخواد در ازای کمکی که میکنید بچه ها را ببینید ازتون خواهش میکنم این کار را نکنید شما با این کار  آسیب های  بدی به روح و روان بچه ها میزنید 

میتونید جزو انجمن خیرین بشین با همکاری بین شما و  مسئول  میشه این مراکز را بهتر اداره کرد و حس خوشایندی را برای بچه ها به وجود اورد 

http://banomir.blogfa.com

وبلاگ میرزا  و بانو و نی نی  به روز شد

از همه جا

واکنش ادمها بعد از اینکه  فهمیدن ما نی نی داریم خیلی خوب  بود همه خوشحال شدن تا اینکه مادر شوهر فهمید و به من زنگ زد

اونم کلی خوشحال شد و اینا که قدمش خیر باشه و سلامت باشه و از این حرفا اما اخر حرفاش همچین منو له کرد که شاخ دراورم

ناهید جون ( مادر شوهر)خب مادر وقتت را نگیرم وقت کردی این ورا بیا اتفاقا دیروز که کوروش زنگ زد بهم گفت جاری شماره دو اینجا بود (همون که چند ماه پیش الکی گفت بار دار بودم و بچه سقط  شده و  اینا)اونم خیلی خوشحال شد یک وقت اگه واسه بچه ات اتفاقی افتاد نگی چشم اون شور بودها طفلی خوشحال شد اما نه اینکه  سن تو زیاده ممکنه این بچه پا نگیره من میگم تا سه ماهت تموم نشده به کسی نگو 

 یک بار گفته بودم که از نظر سنی کوروش از همه برادرها بزگتر ولی من از جاری یک و دو که شوهراشون از کوروش کوچیکترن سنم کمتره )اونا 57 هستن هر دو تا شون و من 60  اونا هیچ کدوم هنوز بچه ندارن اما من با 30 سال سنم بالاس و ممکنه بچه نمونه اینقدرحرص خوردم که میخواستم زنگ بزنم جیغ بزنم که بی خیالش شدم به کوروش هم نگفتم  البته نیست رفته بندر عباس 

مامانم کوروش را دعوا کرده که به  جای اینکه بگی بچه پسر باشه بگو سلامت باشه

کوروش هم میره میاد میگه بچه سالم باشه پسر باشه

دیشب با سامی بطری بازی میکردیم به این شکل که یک بطری کوچیک یک بار  مصرف خالی را با یک توپ قل میدادیم رو زمین و به سمت همدیگه و بهم که میخوردن میخندیدم  سامی که ریسه میرفت از خنده یکهو دیدم سامی بطری را برداشته داره میزنه  رو شونه هاش ادای زنجیر زدن را در میاورد گفتم نه سامی نکن دردت میاد اوف میشه

چشماشو گرد کرد اخم کرد با همون بطری محکم زد تو صورتم یعنی دعوام کرد بچه دست بزن پیدا کرده

گاهی وقتا که با کوروش شوخی میکنم حواسش که نیست میزنمش عصبانی میشه و میگه نشمیل دستت خیلی هرز شده وقتی برگشت باید بگم دست سامی که نتیجه تربیت بی نقص خودشه هم هرز شده یک فکر اساسی به حال خواهر زاده و  خاله بکنه

مامانم به المیرا گفته حالا که نشمیل خودش داره بچه دار میشه بهتر نیست قبل از اینکه سامی بیشتر بهشون عادت کنه سامی را بیاری پیش خودت

اونم پرسیده که نشمیل خودش گفته سامی را برگردونیم و وقتی فهمیده من هیچی نگفتم به مامان گفته نمیتونه از هر سه نگهداری کنه

این که کسی را هم برای کمک بگیره یا برای بچه ها پرستار بگیره هم اصلا قبول نمی کنه میترسم سامی را بهش برگردونم مثل اون موقع که تازه فهمیده بود بارداره به بچه نرسه و اذیتش کنه اخه اون موقع تا سامی گریه میکرد سرش جیغ میزد تا غذای بچه را بده اعصابش را خورد میکرد اینطوری شد که من سامی را اوردم پیش خودم الان هم کوروش میگه بچه دار شدن ما ربطی به نگهداری سامی نداری سامی  به ما عادت کرده ما هم به اون عادت کردیم و مهم تر از همه اینکه المیرا نمیتونه دیگه الان سامی را نگه داره  کوروش میگه نمیخواد اصلا به این فکر کنه که سامی باید بره میگه این را تو ذهن خودت فرو کن که دو تا بچه داری

در ضمن این وبلاگ هر روز اپ میشه

http://banomir.blogfa.com/



دوم

ما خیلی اتفاقی فهمیدیم نی نی داریم جریان این بود که من وقتی اعصابم ضعیف میشه خیلی زود سرما میخورم به  خاطر داروهایی هم که مصرف میکنم مقاومت بدنم خیلی پایینه و زود سرما میخورم اون  شب اصلا نمیتونستم نفس بکشم حالم خیلی بد بود زنگ زدم به رزی که احسان خونه اس بیام ببینه من چمه که گفت احسان شیفته منم رفتم بیمارستان احسان یک سری دارو نوشت و استعلاجی هم نوشت برام من هم یکهو گفتم من نمیدونم چرا خوابم کم شده و همیشه خسته ام اونم گفت حتما کم خونی یک ازمایش بده نوشت و من هم رفتم ازمایشگاه بیمارستان بچه های ازمایشگاه هم شیطون  همشون گفتن یک ازمایش بتا هم بده منم انکار که نه بابا این خبرا نیست من کم خونم برای اینکه بهشون ثابت کنم ازمایش را دادم و این گونه بود که وجود نی نی لو رفت

کوروش  که رفت جوابو بگیره بچه ها میگن تا شیرینی ندی جوابو نمیدم  کوروش اونجا میفهمه و خودش میگه از بس ذوق کرده بودم کم مونده بود خانومه را بغل کنم

کوروش که به من گفت من اینقدر شوکه شدم که گفتم  نههههههههه دروغ میگی من؟؟؟/

کوروش :نه پس من

از همون جا هم کوروش به همه خبر داد تو ماشین هم اینقدر جیغ کشید و فورا گفت امیر علی این بچه پسره اسمش هم امیر علی

و این یعنی مادر بچه هیچ

بعدش هم رفتیم خونه کژال اینا و کوروش و رضا  کلی سر و صدا کردن برای خودشون تعیین جنسیت کردن بازم کوروش روی امیر علی استوار بود البته

اون شب هم اینقدر ذوق داشت که بچه به دنیا اومد اسمش شد امیر علی  و تا وقتی زن گرفت کوروش گفت دلش میخواد یک زن ناز واسه پسرش بگیره شکل شیلا خداداد و این یعنی نظر خود بچه کشک

من هم گفتم اگه دختر بود یک شوهر براش پیدا کن شکل براد پیت

که باز هم گفت نه بچه من پسره 

بعدش هم که خونه مامان اینا بودیم واسه نذری  و کوروش هم با  فرید و امین و رضا و رضا و خیلی از مردها لشپزی میکردن این چند شب رو

واسه سلا متی نی نی (البته بعدا که دید من ناراحت شدم گفت اول تو مهمی برام البته میدونم دروغ گفته اول نی نی را دوست داره )قربونی کشت و  اینقدر بگم که خیلی ذوق زده اس

جمعه شب هم در به من گفت سویچ  ماشینت را بده  ببرم کارواش من خنگ هم نگفتم این موقه شب و کارواش ؟

نتیجه اون شد که  ماشین به انتهایی ترین نقطه پارکینگ منتقل شد سویچ و کارت سوخت و کارت کاشین و بیمه اش و گواهینامه من به گاو صندوق منتقل شد

من هم اینقدر جیغ جیغ کردم و باهاش دعوا کردم که الان زوده واسه اینکه من دیگه رانندگی نکنم و از این حرفا که اونم گفت سویچ را نمیدم که نمیدوم تا وقتی نی نی به دنیا نیاد خبری از ماشینت نیست و از اونجایی که تو پرویی گواهینامه ات را هم گرفتم که کلا رانندگی نکنی تا نی نی بیاد من هم حسابی قاطی کردم

من:تو اصلا حق نداری منو محدود کنی  تو حق نداشتی  ماشین را بگیری از من

کوروش :با خونسردی در حالی که داشت با سامی بازی می کرد چیه جیغ جیغ میکنی و حرف میزنی خطرناکه

من:نخیرم اصلا خطرناک نیست تو زورگویی میخوایی حرف خودت را به کرسی بشونی حالا که اینطور شد من خودم طلاهامو میفروشم وام میگیریم میرم واسه خودم ماشین میخرم

کوروش:اااااااا به همین راحتی عیب نداره صد تا ماشین هم بخری همینه نمیگذارم رانندگی کنی از این به بعد با آژانس میری سرکار جایی هم خواستی بری خودم میبرمت

من:اره نه که همیشه در دسترس من هستی اصلا تور ا میشه پیدا کرد

کوروش:همینه که هست اینقدر هم خودت را   خسته نکن

و از اونجایی که من میدونستم کوروش از حرفش بر نمیکرده مثل بچه خوب رفتم مسواک زدم خوابیدم

 دیشب هم میگه تو برات سخته چهار طبقه را بالا بیایی باید یک فکری به حال خونه بکنم

من:با حال قهر چه فکری ؟میخواین اسانسور بگذارین ؟جا نداره که ؟اووووووووو کلی هم هزینه داره

کوروش: زبون به دهن بگیر یک دقیقه همینجوری پشت هم نگو تا جوابت را بده  نخیرم اینا نیست  مریم اینا(دختر عموش که طبقه دوم ساکن هستن )احتمالا تا بهمن میرن تهران واسه زندگی با عمو صحبت کنم ما بریم دوم (این  را یادم رفت بگم که من تا همین چند وقت پیش فکر میکردم عموی کوروش خونه را داده ما همینجوری بشینیم تا اینکه کوروش که ماشین را عوض کرد من بهش گفتم  الان عموت نمیگه این مفت نشسته تو خونه من اون موقع میره کلی پول ماشین میده بهتر نبود اول تکلیف خونه را  روشن میکردی که کوروش گفت تکلیف خونه را واسه چی روشن کنم  من خونه را از عموم خریدم یک مقدار کمی از پولش مونده که اونم بهش میدم

من حسابی قاطی کردم که تو نباید به من که زنتم بگی خونه خریدی اصلا نباید نظر من را میپرسیدی ؟

که اونم گفت من به عنوان یک مرد وظیفه دارم وسایل راحتی تو را فراهم کنم هر  قدر هم که در توانم باشه خرج میکنم تو اگه برات کم گذاشتم میتونی اعتراض کنی وگرنه دلیلی برای اعتراض تو وجود نداره و اون موقع بود که من تازه فهمیدم  چند ماهه که کوروش پول خونه را با عموش تسویه کرده ) خلاصه ار بحث دور نشم کوروش گفت هنوز که سند خونه را نزده ما بریم دوم و اونجا را سند کنه

منم که دیدم الان وقتی که هر چی بگم کوروش گوش میکنه شورع کرده که

وای من حال اسباب کشی ندارم اصلا من کاغذ دیواری ها را جوری انتخاب کردم که به وسایلم میاد  اگه بریم دوم بی ریخت میشه هیچی به هیچی نمیاد

کوروش :خب دوم را هم هر جوری دوست داری کاغد دیواری کن  کابینتش را عوض کن چه میدونم هر کاری دوست داری بکن

من:اون موقع هی غر نزنی پول ندارم کمتر خرج کن

کوروش :نمیخواد خودم با سلیقه خودم این کارا را میکنم تو فقط بیا و کیف کن از سلیقه من

حالا قراره کوروش دوم را درست کنه و به قول خودش من برم کیف کنم ببینیم چی میشه

و اینکه کوروش شدیدا دوست داره نی نی پسر باشه فرید و کژال هم سر به سرش میگذارن که نشمیل شکا زنهایی که بچه شون دختره

اونم میگه :نه نشمیل مادر 6 تا پسره از قیافه اش معلومه



از دست این بلاگفا

1- اعصابم را این بلاگفا ریخت بهم پست مفصلم را ارسال نکرد من خنگ هم یادم رفته بود کپی بگیرم بر باد رفت نوشته ام الان هم دیگه نمیتونم دوباره بنویسم فردا مینویسم

این ادرس وبلاگ نی نی بالاخره من باید صفحه مخصوص به خودم را داشته  باشم اون خودش

http://banomir.blogfa.com/

سلام

من خیلی تند و تیز و باعجله اومدم فقط بگم از همتون ممنونم بابت همه مهربونی هاتون

من تا همین الان سر کار بودم الان هم باید بدوم برم دنبال کارها میدونید که این شبها خونه مامانم اینا و مامان کوروش حسابی شلوغه

خیلی حرفا دارم که بزنم دلم یک جورییه  الان بهترم اون روزهای اول حسابی شوکه بودم

هنوزم هم باورم نمیشه که دارم مامان میشم

اما کوروش از خوشحال سر از پا نمیشناسه هر کسی ندونه فکر میکنه احتمالا 20 سالی در ارزوی بچه بود

امشب هم کوروش خان واسه  نی نی قربونی نذر کرده بود که الان همه درگیر اون هستن طفلکی قربونی تا کمتر از دو ساعت دیگه میمیره سر این قربونی از دیشب دارم با کوروش کل کل میکنم اونم حرف حرف خودشه من کلا از کشتن حیونا جلوی دسته های عذاداری میترسم مخصوصا اگر گوساله باشه چون خیلی وحشتناکه تا بتونن نگهش دارن و قربونیش کنن

درست حدس زدین نذر کوروش هم گوساله است که قرار امشب جلوی هیات بکشنش من از دیشب دارم باهاش کل کل میکننم که  قصاب حتما شوکر داشته باشه اول حیون را بی حس کنه بعد قربونیش کنه کوروش هم قول داده حتما اینکار را بکنن نمیدونم دیگه چی میشه  پریشب هم یک گوشفند نذر کرده بود برای سامی (اون اوایل که اومده بود پیش ما مریض شد و بیمارستان بستری شد)کوروش برای سلامتیش نذر کرده بود که نذرش را هم ادا کرد 

این روزها کوروش حسابی سرش شلوغ کارهای هیت و ایناس

سامی هم عشق میکنه دیگه با کوروش اون کیف میکنه همیشه پیش کوروش باشه این چند روز هم که کوروش سرکار نرفته همش با کوروش بود حتی برای خرید گوسفندها و گوساله هم  سامی را با خودش برد 

 هیت هم که میاد سامی با اون زنجیر کوچولوش  دستش تو دست کوروشه و زنجیر میزنه

 یک پست مفصل برای بعد از مراسم این چند روز

نذری هاتون عذاداریهاتون قبول حق

ما را هم دعا کنید


برای نشمیل

نشمیل عزیزم

زندگی برای همه پستی و بلندی داره این فقط تو نبودی که دوره ایی از زندگیت سختی داشتی سختی ها گذشت و رفت با مرور اونها هیچ چیزی به جز یک روان داغون نصیبت نمیشه مهم اینه که تو روزهای سخت ساخته شدی از بین نرفتی  خودت را رها نکردی به امید اینکه هر چیزی میخواهد  بشه تو خواستی و تلاش کردی و یک انسان موفق شدی

اتفاقی که افتاده شاید از نظر من اصلا ارزش اینکه بهش فکر کنی را هم نداره چه برسه به اینکه بخوایی با فکر  خیال خودت را عذاب بدی

 ناظر رفتار اعمال و گفتار همه ما خداوند بزرگه اون خودش  تعادل را ایجاد میکنه  خودش جواب خوبی و بدی را میده مثل همیشه دلت را به خدا بسپار

تودر استانه بهترین اتفاق زندگیت هستی حیف نیست این روزها را با این فکرها خرابش کنی

تو باید گذشت و مهربونی و صبر و استقامت و پاک بودنت را یاد بدی 

 یک موجود کوچیک که همه وجودش وابسته به وجود تو بهت نیاز داره

اتفاقی خوبی که داره میافته و تو ازش میترسی گریه های نصفه شب تو تاریکی این را به من ثابت کرد خواستم بیام و باهات حرف بزنم  اما از واکنشت ترسیدم

از صبح یک حس تازه دارم ده بار دستم رفت به سمت تلفن که باهات حرف بزنم اما باز از واکنشت ترسیدم از اینکه فکر کنی به خاطر خودت بهت زنگ نزدم

نشمیل عزیزم هر اتفاقی بیافته  و هرچیزی که بشه من عاشقانه دوست دارم

من تو را به خاطر خودت و همه خوبیهات دوست دارم نه اون موجودی که به قول خودت الان اندازه عدسه

همسرم مادر شدن برازنده توست

نشمیل مادر شدنت مبارک

کوروش


چی فکر کردی

من چند سال درگیر فهمیدن هستم

درگیر اینکه بفهم چی شد که یک ادم به خودش اجازه داد چند سال با زندگی من بازی کنه حال و اینده ام را از بین  ببره یک گذشته دردناک برام درست کنه منو با هزار و یک جور حرف نا مربوط مردم بگذاره و بره اسم یک  مطلقه را بگذاره روم و بره

من سالها با این معما درگیر بودم که چرا اینجوری شد چه چیزی اون اتیش را شعله ور تر کرد به جای اینکه خاموشش کنه

من سالها فکر قبل از خوابم این بود که چرا باید علی همچین فکری را در مورد من داشته باشه و به خاطر اون فکر 5 سال من را ول کنه و بره حتی بگه نه باهات زندگی میکنم نه طلاقت میدم بگذار ارزوی با .... بودنت را به گور ببری و من هیچ وقت نتونستم توجیهش کنم که فکرش غلطه و چیزی بین ما نیست

 این معما من را داغون کرد چون هیچ وقت جوابی براش پیدا نکردم فقط تونستم به قسمت ربطش بدم

 هیچ وقت نتونستم نگاه بعد از جدایی علی را از یاد ببرم

هیچ وقت نتونستم بفهمم اگه من بد بودم چرا علی چند ماه بعد از طلاق دوباره برای اشتی پیش قدم شد مگه من بد نبودم مگه به من شک نداشت مگه به خاطر شک 5 سال زن عقدیش را ول نکرد رفت؟چرا دوباره به اشتی اصرار داشت

تو هیچ میدونی مجموعه این تناقضات چه پدری از ادم در میاره

من هیچ وقت نفهمیدم چرا کوروشی که قبل از اینکه با علی حرف بزنه میگفت  علی خیلی نامرده که بدون دلیل محکم زنش را ول کرده و رفته بعد از حرف زدن با علی تغییر عقیده داد و گفت اون هم مقصر یک فکر غلطی شده که تو ذهنش انداختن و باز یک سوال به سوالات من اضافه شد که کدوم فکر غلط و چه کسی که فکر غلط را انداخت تو ذهنش به همه شک کردم از مادرش پدرش خواهر کوچیکش سحر

اما هیچ وقت شکم به تو نرفت باورم نمیشد اخه چرا ؟

چون دلیل نداشت به تو شک کنم مادر تو منو به خواهرش معرفی کرد برای اینکه بیان خواستگاری

و تو الان بعد از گدشت 11 سال اومدی میگی همه اینا زیر سر تو بوده تو بودی که به خاطر یک عشق بچگانه تخم بدبینی را تو ذهن علی کاشتی اتیش را روشن کردی و با حرفهای غلطی که زدی امار اشتباهی که دادی و تهمت هایی که زدی شعله ور ترش کردی

کی باورش میشه تو اون روزهایی که تماس علی با من فقط در حد این بود که پول  برام ریخته به حساب بانکیم مدام تو باهاش در تماس بودی و امار کارهای نکرده من را بهش میدادی ؟

 تو که نیستی نشمیل به فلانی دوست شده نمشیل را فلانی میبره دانشگاه و میاره نمشیل با فلانی رفت خرید

این توهمات را تو از کجا اوردی تو تمام این توهمات را ساختی که بتونی با علی حرف بزنی  از زنش ببریش و به خودت علاقه مندش کنی ؟

تو تمام اون روزها که تو  به توهمات خودت برای علی واقیعت میبخشیدی اون نشمیل که تو توهم تو در حال رفتن به پارک و سینا و هزار تا تفریح گاه دیگه با دوست پسرش بود 

سرش را انداخته پایین میرفت دانشگاه  و میامد از خانواده اش به خاطر اون سوالها بریده بود تنها تو یک اتاق از خونه مادر بزرگش خودش بود و سازش بدون داشتن حتی یک دوست صمیمی از ترس اینکه نکنه دوستهاش بفهمن اون زن شوهر داریه که شوهر نداره و شوهرش بی دلیل ترکش کرده رفته

نشمیلی که برای اینکه خودش را ثابت کنه به خانواده اش و به شوهرش بدون اینکه که پول تو جیبی هایی که  شوهرش و پدرش براش تو حشابش میریختن دست بزنه بعد از دانشگاه تو اورژانس پذیرش کار میکرد و صبح خسته و خرد میرفت سر کلاسش دختری که همه تلاشش را کرد با معدل بالا قبول بشه برای اینکه  راحت تر بعد از طرحش استخدام بشه چون تصور اون روزهای نشمیل ادامه یک زندگی به همین تریتب بود و الویتش براش این بود خودش بتونه گلیمش را از اب بیرون بکشه

توی اون روزهایی که نزدیک عروسی خواهر کوچیک نشمیلی بود که تو داشتی بهش تهمت این را میزدی که با فلانی میره شمال و به المیرا کمک میکنه برای چیدن جهازش 

نشمیل با مادرش میرفت شمال کمک خواهرش خسته و خرد برمیگشت میرفت سرکار و برای اینکه بتونه برای خواهرش کادوی خوبی تهیه کنه بدون اینکه بخواد از کسی کمک  مالی بگیره تو آزانس بانوان با  ماشین کار میکرد اما تو همچنان داشتی به تهمت هات ادامه میدادی

 روزی که احساس میکردم چشمام داره تنگ تر و تنگ تر میشه  و وردم صورت و دستهام  ازارم  میداد و از این پزشک اعصاب و روان به اون چشم پزشک پاسکاری میشدم  وقتی فهمیدم به دنبال اون همه استرس و فشار به  یک نوع بیماری دچار شدم و حتی به خاطر درمان یک مدتی بستری شدم  تو به راحتی به من تهمت زدی که با فلانی رابطه داشته و حتما بارداره و دنبال سقطه 

تو چطوری تونستی این کارو بکنی اصلا نمیتونم درک کنم چرااین کارو کردی با من تو میتونستی خیلی رک و راست حرف دلت را بزنی چرا من را خراب کردی

تو وقتی به دروغهات اعتراف کردی که من در استانه طلاق بودم اونم فقط به خاطر اینکه عشقت را به علی ثابت کنی نمیتونم بفهمم

تو الان میایی و ادعا میکنی عذاب وجدان داری و خواب دیدی نمیتونی زندگی نرمالی داشته باشی چون به من تهمت زدی تو میخواهی من ببخشمت ؟

دختر تو از روز پنجشنبه تا الان من را اونجوری بهم ریختی که تعادل ندارم  حوصله خودم را هم ندارم دو روزه نمیتونم برم سرکار مرخصی گرفتم سامی را نمیتونم درست نگه دارم بچه  یا مهد یا با کوروش میره بیرون حتی حوصله ندارم چراغ را روشن کنم  باورم نمیشه 

الان ببخشمت؟

اینها را کار قسمت بدونم نه نادونی تو و خو.دم را بزنم به اون راه و به خاطر زندگی خوبی که الان در کنار کوروش دارم که هیچ وقت نمیتونستم در کنار علی داشته باشم ببخشمت ؟

به خاطر اون همه عذاب که فقط خودم میدونم چی کشیدم تا اخر عمرم نمیتونم ببخشمت

***

کسی  که این همه اتیش را زوشن کرد دختر خاله علی بود یک دختر همسن سال خودم که همسایه ما هم بودن و مادر اون من را به مادر علی معرفی کرد کسی بود که به خاطر اینکه همسایه ما بود و به راحتی میدونست رفت و امد من را در نظر داشته باشه تمام این اتفاق ها را  هدایت کرد تا به اینجایی رسوند که بعد از اینکه به علی گفت چه کار کرده علی هم ابروشو تو خانواده اش برد و به پدر و مادرش گفت چه بچه بی عقلی دارن که زندگی یک دختر را به خاطر یک غلاقه یک طرفه و با فکر پلیدش اینجوری سیاه کرد دختری که الان نه زیاد میتونه تو یک جا کار کنه نه میتونه  کسی را برای ازدواج انتخاب کنه چون دیگه فکرش خراب شده  و الان به این نتیجه رسیده همه اینا در مقابل اشتباهیه که در مقابل من کرده و اومده به هزار تا دلیل که نمیدونم راست میگه یا دروغ که خواب دیدم و ایناو باید تو منو ببخشی  تا زندگیم سامون بگیره میخواد ببخشمش اما منو انداخته تو یک برزخ نمیدونم باید چیکار کنم