واکنش ادمها بعد از اینکه  فهمیدن ما نی نی داریم خیلی خوب  بود همه خوشحال شدن تا اینکه مادر شوهر فهمید و به من زنگ زد

اونم کلی خوشحال شد و اینا که قدمش خیر باشه و سلامت باشه و از این حرفا اما اخر حرفاش همچین منو له کرد که شاخ دراورم

ناهید جون ( مادر شوهر)خب مادر وقتت را نگیرم وقت کردی این ورا بیا اتفاقا دیروز که کوروش زنگ زد بهم گفت جاری شماره دو اینجا بود (همون که چند ماه پیش الکی گفت بار دار بودم و بچه سقط  شده و  اینا)اونم خیلی خوشحال شد یک وقت اگه واسه بچه ات اتفاقی افتاد نگی چشم اون شور بودها طفلی خوشحال شد اما نه اینکه  سن تو زیاده ممکنه این بچه پا نگیره من میگم تا سه ماهت تموم نشده به کسی نگو 

 یک بار گفته بودم که از نظر سنی کوروش از همه برادرها بزگتر ولی من از جاری یک و دو که شوهراشون از کوروش کوچیکترن سنم کمتره )اونا 57 هستن هر دو تا شون و من 60  اونا هیچ کدوم هنوز بچه ندارن اما من با 30 سال سنم بالاس و ممکنه بچه نمونه اینقدرحرص خوردم که میخواستم زنگ بزنم جیغ بزنم که بی خیالش شدم به کوروش هم نگفتم  البته نیست رفته بندر عباس 

مامانم کوروش را دعوا کرده که به  جای اینکه بگی بچه پسر باشه بگو سلامت باشه

کوروش هم میره میاد میگه بچه سالم باشه پسر باشه

دیشب با سامی بطری بازی میکردیم به این شکل که یک بطری کوچیک یک بار  مصرف خالی را با یک توپ قل میدادیم رو زمین و به سمت همدیگه و بهم که میخوردن میخندیدم  سامی که ریسه میرفت از خنده یکهو دیدم سامی بطری را برداشته داره میزنه  رو شونه هاش ادای زنجیر زدن را در میاورد گفتم نه سامی نکن دردت میاد اوف میشه

چشماشو گرد کرد اخم کرد با همون بطری محکم زد تو صورتم یعنی دعوام کرد بچه دست بزن پیدا کرده

گاهی وقتا که با کوروش شوخی میکنم حواسش که نیست میزنمش عصبانی میشه و میگه نشمیل دستت خیلی هرز شده وقتی برگشت باید بگم دست سامی که نتیجه تربیت بی نقص خودشه هم هرز شده یک فکر اساسی به حال خواهر زاده و  خاله بکنه

مامانم به المیرا گفته حالا که نشمیل خودش داره بچه دار میشه بهتر نیست قبل از اینکه سامی بیشتر بهشون عادت کنه سامی را بیاری پیش خودت

اونم پرسیده که نشمیل خودش گفته سامی را برگردونیم و وقتی فهمیده من هیچی نگفتم به مامان گفته نمیتونه از هر سه نگهداری کنه

این که کسی را هم برای کمک بگیره یا برای بچه ها پرستار بگیره هم اصلا قبول نمی کنه میترسم سامی را بهش برگردونم مثل اون موقع که تازه فهمیده بود بارداره به بچه نرسه و اذیتش کنه اخه اون موقع تا سامی گریه میکرد سرش جیغ میزد تا غذای بچه را بده اعصابش را خورد میکرد اینطوری شد که من سامی را اوردم پیش خودم الان هم کوروش میگه بچه دار شدن ما ربطی به نگهداری سامی نداری سامی  به ما عادت کرده ما هم به اون عادت کردیم و مهم تر از همه اینکه المیرا نمیتونه دیگه الان سامی را نگه داره  کوروش میگه نمیخواد اصلا به این فکر کنه که سامی باید بره میگه این را تو ذهن خودت فرو کن که دو تا بچه داری

در ضمن این وبلاگ هر روز اپ میشه

http://banomir.blogfa.com/