براي سلامتي استاد بيژن كامكار دعا كنيد كه هر چه سريعتر سلامت برگردن منزل


حس خوبي كه از خوندن كامنت هاي پست قبل به ادم دست ميده از خوندن اين همه لالايي هاي دلنشين رو از دست نديدن از من گفتن بود
یكی بود یكی نبود
زیرِ گنبدِ كبود
لُخت و عور تنگِ غروب سه تا پری نشسّه بود.
زار و زار گریه می كردن پریا
مثِ ابرایِ باهار گریه می كردن پریا.
گیسِ شون قدِ كمون رنگِ شبق
از كمون ُبلَن تَرَك
از شبق مشكی تَرَك.
روبروشون تو افق شهرِ غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه ی پیر.
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج ناله ی شبگیر می اومد...
« ـ پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسّه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟»
پریا هیچ چی نگفتن، زار و زار گریه میكردن پریا
مث ابرای باهار گریه می كردن پریا
« ـ پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد؟
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می كند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟
شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-
پریا!
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین
اسب سفید نقره نًل
یال و دُم اش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوی آهن رگ من!
گردن و ساقش ببینین!
باد دماغش ببینین!
امشب تو شهر چراغونه
خونه ی دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبك می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه ی خندون می ریزن
نُقل بیابون می ریزن
های می كشن
هوی می كشن:
« ـ شهر جای ما شد!
عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره ...»
پریا!
دیگه توكِ روز شیكسّه
دَرای قلعه بسّه
اگه تا زوده بُلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.
آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزن ز دست و پا.
پوسیده ن، پاره می شن،
دیبا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، كویر و نمك زار می بینن
عوضش تو شهر ما... ] آخ ! نمی دونین پریا! [
دَرِ برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر كی كه غصه داره
غمشو زمین میذاره.
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.
اسیرا كینه دارن
داس شونو ور می میدارن
سیل می شن: شُرشُرشُر!
آتیش می شن: گُرگُرگُر!
تو قلب شب كه بد گِله
آتیش بازی چه خوش گِله!
آتیش! آتیش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده
به جستن و واجَستن
تو حوض نقره جَستن...
الان غلاما وایسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش كنن
به جائی كه شنگولش كنن
سكه ی یه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور یارو برقصن
« حمومك مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
پریا! بسّه دیگه های های تون
گریه تون، وای وای تون !»...
پریا هیچ چی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا
مث ابرای باهار گریه می كردن پریا ...
*
« ـ پریای خط خطی
لخت و عریون ، پاپتی!
شبای چله كوچیك
كه زیر كرسی، چیك و چیك
تخمه می شكستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسّه می گف
قصه ی سبز پری زرد پری،
قصه ی سنگ صبور، بز روی بون،
قصه ی دختر شاه پریون، -
شما ئین اون پریا!
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه ی خاموش می خورین
كه دنیامون خال خالی یه، غصه و رنج خالی یه؟
دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسّه نبود.
دنیای ما عیونه
هر كی می خواد بدونه:
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر كی باهاش كار داره
دلش خبردار داره!
دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!
دنیای ما - هی ،هی ، هی !
عقب آتیش – لی ، لی ، لی !
آتیش می خوای بالا تَرَك
تا كف پات تَرَك تَرَك ...
دنیای ما همینه
بخواهی نخواهی اینه!
خوب، پریای قصه!
مرغای پرشیكسّه!
آبِ تون نبود، دونِ تون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
كی بِتون گفت كه بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه ی قصه تونو ول بكنین، كارتونو مشكل بكنین؟»
پریا هیچ چی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا
مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.
***
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن،
پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن خنده شدن،
خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن، میوه شدن هسته شدن،
انار سر بسته شدن، امید شدن یأس شدن، ستاره ی نحس شدن ...
وقتی دیدن ستاره
به من اثر نداره:
می بینم و حاشا می كنم، بازی رو تماشا می كنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
یكی ش تُنگ شراب شد
یكی ش دریای آب شد
یكی ش كوه شد و زُق زد
تو آسمون تُتُق زد ...
شرابه رو سر كشیدم
پاشنه رو ور كشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای كوه رسیدم
اون ور كوه ساز می زدن، هم پای آواز می زدن:
« ـ دلنگ دلنگ! شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب كرد
كلّی برنج تو آب كرد:
خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین!
ما ظلمو نفله كردیم
آزادی رو قبله كردیم.
از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.
از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم
ها جَستیم و واجَستیم
تو حوض نقره جَستیم
سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم...»
*
بالا رفتیم دوغ بود
قصه ی بی بی م دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ی ما راست بود:
قصه ما به سر رسید
غلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین
زنجیرو ورچین!
اين لالايي دوران بچگي من و الميرا و نيما بود جريانش هم اين بود
من يادمه شايد تا كلاس اول مامان وقتي ميخواست منو بخوابونه از
بس شر بودم و شيطون منو ميگذاشت رو پاش دوتا دستهامو ميچسبوند كه پهلوهام و
خودش هم با دستش نگه ميداشت و اين رو برام ميخوند تا بخوابم
هر وقت به اين تيكه اش ميرسيد
ـ پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد؟
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می كند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟
من ميزدم زير گريه و ديگه چيزي از لالايي يادم نيست چون اينقدر گريه ميكردم كه خوابم ميبرد
البته اين روند براي الميرا و نيما هم بود اونا رو هم با اين لالايي ميخوابوند ولي ديگه مقل من فيتيله پيچشون نميكرد
اونا با با گريه ميخوابيدن
نكته جالبش اين بود مامان ميديد من گريه ميكنم بازم فردا همين لالايي رو ميخوند و باز پروسه تكرار ميشد
من گريه بعدش هم خواب
اين تكه شعر هميشه ياد من هست و اون گريه ها هم همينطور چند
وقت پيش هم بحثش شد با مامان خودش اعتراف كرد كه اينو برامون ميخونده و
ميديده گريه ميكرديم ولي باز ادامه ميداده نميدونم به خاطر دل تنگ خودش
ميخونده و حواسش به ما نبوده يا اينكه همين لالايي رو بلد بوده
******
ريشه
موها و سفيدي بعضي ها بدجور تو ذوق ميزد دست به رنگ شدم كه كوروش رسيد
همون موقع تلفن هم زنگ خورد شماره رو ديد ميگه سحر بيا با تو كار دار
من:كوروش بهش بگو داره موهاشو رنگ ميكنه خودش زنگ ميزنه
چند دقيقه بعد برادر شوهر زنگ زده با هم نيم ساعتي حرف زدن
كوروش:هااااااااااا با نشميل كار داري (تا اومدم بهش بگم بگو زنگ ميزنه گفت)موهاش رو حنا داره ميگذاره نميتونه حرف بزنه بعدا زنگ ميزنه
من:كوروشششششششششششششش
اين حنا است اخه؟بعد تو بايد به برادرت بگي من دارم چيكار ميكنم
كوروش:خب مگه چيه ؟
من:زشته خب
كوروش: وااااااااا خب كور كه نيست بياد ميبينه رنگ موهات عوض
شده ديگه حالا منم نميگفتم اون ميفهميد اصلا معلومه موهات رنگ داره يعني تو
ميخواهي بگي موهاي خودت اين رنگيه ؟
من:وايييييييييييي از دست تو منظورم اينه خوب نبايد ميگفتي نه اينكه من بخوام بگم رنگ موهاي خودمه در هر حال درست نبود
كوروش:بالاخره من سر از كار شما زن جماعت در نياوردم بگي داري
رنگ ميكنه شاكي ميشي نگي شاكي ميشه كه مگه نميبيني رنگ رو سرمه نميتونم
حرف بزنم گوشي رنگي ميشه
من :ولش كن بي خيال
موهامو شستم زنگ زدم ببينم اين بچه چيكار داره
تا گوشي رو برداشته ميگه :شنيدم اينقدر موهات ريخته داري كچل ميشي به حنا پناه اوردي
من:نه بابا اين داداشت اذيت ميكنه منظورش رنگ بود
ب ش "اااااا رنگ ميزدي اوه نشميل رنگ مو ميخواهي خوب باشه فقط اور ه ال
من:چشمم روشن تو از كجا ميدوني نكنه از وقتي زن گرفتي موهات از حرص سفيد شدن افتادي به رنگ زدن
ب ش:نه بابا اين دو سه هفته ايي كه شيمااينجا بود نابود كرد منو از بس ليست داد برو رنگ موي شماره فلان بخر ديگه اخرش زن فروشنده دلش سوخت برام گفت رنگ اوره ال ببره
خدايي از وقت اون رنگو داد ديگه شيما منو نفرستاد رنگ بخرم
من:بعلههههههه اينه تفاوت بين شما پسرهاي دهه 60 با اين 50 شماها ميرين براي زنتون رنگ مو هم ميخرين اين دهه 50 ييايي حتي نميتونن يك مسواك واسه زنشون بخرن تازه به رنگ مو ميگن حنا
****
در مورد عكس اول صفحه:فردا كنسرت گروه افشارستان برگزار ميشه من حتما ميرم اگه از دوستان كسي مياد برام كامنت بگذاره يكهو ديدي جور شد يك قرار وبلاگي هم گذاشتيم
***
چقدر هي مطلب اضافه كردم
براي سلامتي استاد بيژن كامكار دعا كنيد كه هر چه سريعتر سلامت برگردن منزل
http://s3.picofile.com/file/7549825478/01_Krass_Koudari_Koudari_shirt_.mp3.html
http://s1.picofile.com/file/7549825050/06_Lankola_The_cradle_.mp3.html