شوهر

اين دخترا دارن در امر فال گرفتن همينجور پيشرفت ميكنن

از وقتي شروع كردن مينا براي بهنوش فال گرفته و برعكس

همش هم حول محور شوهر چرخيده

شب اول**

مينا :هي بهنوش اين عكس كه افتاده ميگه يك پسر جوون داره مياد طرفت بيا ببين يك گل هم دستشه

قدش كوتاه است ولي تپله

بهنوش"كوووووووووووو ببينم (همچين هول شده  كه انگار يارو واقعا تو فنجون معطله اين بره ببيندش

همون شب

بهنوش:ميناااااااااا ببين يك پسر داره مياد طرفت يك پالتو تنشه ببين

من:احتمالا داره از قطب مياد 

قهوه بعدي تو همون شب

بهنوش:مينا باز اون مرده با پالتو يعني تعبيرش چيه

من:خوب دقت كن شايد پالتو نباشه

بهنوش:اوممممممممممممممممممم اره روپوش تنشه يك گوشي هم تو گوششه يعني طرف دكتره

مينا :نه بابا ببينم    بهنوش اين كجا پالتو تنشه اخه

من:حتما يك چيزي معلومه بديد من ببينم تا اختلافتون تموم بشه

من: دقتتتتتتتتتتتتتت اين بيشتر شكل شمعه تا مرد با روپوش

مينا :بگذار منم ببينم دقتتتتتتتتتتتتتتتت نه بابا بهنوش اين شمعه

بهنوش:نخيرم يك مرده با روپوش  و باز دقتتتتتتتتتتتتتتتتتتت فهميدم شكل شهابه

مينا :اههههههههههههههههههههههههههه لوس اين همه ادم بايد بگي شهابه اخه

بهنوش :بگذار بيشتر ببينم نشميل چراغ قوه داري ؟

چراغ قوه رو هم اوردم

بهنوش:راست ميگي اين قدش متوسطه شهاب قدش بلنده  به نظر من پوريا ببين

مينا :اههههههههههههههه پوريا سوسوله

باز دوباره اين بهنوش بدبخت رفت تو فنجون

جونم براتون بگه

6 تاديگه اسم اورد همش از اشناها كه هركدوم رد شدن 

اخر سر مينا ميگه خب من اصلا نيتم ازدواج نبود كه

من:شما ها اين همه تمرين كرديد همش تمرين عكس شوهر بود ؟

تا الان براي هركدوم بالاي 15 بار شوهر با قد كوتاه بلند راه دور راه نزديك فاميل غريبه و همسايه در امده

شاهكارش فالي بود كه براي من گرفتن

اينجا رو ببين يك مرد تپل داره بهت ميخنده با عشق

اخيييييييييييييييييييييي برات كادو ميخره

چه مرد خوبيييييييييه

عاشقتههههههههه ببين چقدر قلب داره

وايييييييييييييي چند تا بچه دور و برته

من:افرين بچه ها ولي سعي كنيد فقط براي فاميل فال بگيريد خب ؟

فكر نكنم چيزي از اين دو تادر بياد

ديشب سر شام كوروش ميگه

نشميل اينا همشون كاملن؟

من:يعني چي؟

كوروش:حاضر غايب كنم كم نباشن

شيما ؟حاضر

بهنوش ؟حاضر

مينا :حاضر

فرنوش:حاضر

...(برادر شوهر ):غايببببببببببببببب

كوروش:ااااااااا نشميل يكيشون كمه هاااااااااااااااااااا 

من :نترس اونم مياد

كوروش:خب فرزندان من ميدونيد تورم زياده خرج بالاس بايد ديگه كم كم برين خونه شوهر

من:وايييييييييي ول كن كوروش اينا بااين فال قهوه به اندازه كافي سر به هوا شدن به دنبال شوهر

كوروش: نه والا من از بس خرجشون برنميام  البته تلاش  كنيد همه مثل شيما شوهر كنيد كه من چشمم به چشم اين  داماد ها نيافته دور از چشم من باشن

شيما يك  ژستي واسه خودش گرفت كه بعلهههههههه اينجوري هواي ما رو دارن كه مينا با خونسردي گفت

كوروش اشتباه شد ها شيما عروس بود

كوروش:ااااااااااا راست ميگي ببين چيكار كردي پسره رو اصلا تو خونه پيداش نميشه دو روز رفتيم پيشش كم مونده بود با چوب بزنه بيرونمون كنه 

و اينجا بحث ازدواج جدي شد و كوروش مثال يك پدر خوب شروع به نصحيت دخترهاش كرد و چه  حرفهاي خوبي زد  چه روشنفكر

اره قبل از ازدواج برين سفر با پسره ببينيد چند مرده حلاجه بعد از اينكه ازدواج  كردين نفهمين عيب و ايرادش چيه كه راه برگشت نيست 

 بهنوش:مثلا اگه من بخوام با كسي كه ميخواد تازه بياد خواستگاريم برم سفر كوروش تو بابام رو راضي ميكني ؟

كوروش:فكررررررررررر عميققققققققققققققققق

اره باهاش حرف ميزنم ولي به شرطي كه شب برگرديد خونه

من:خب زحمت كشيدي اين سفريه يك روز هم نشد كه

كوروش:خب سفرهاي چند روزه باشه براي بعد از عقد

همه ما :چي ميگي واسه خودت اول يك چيز گفتي بعد يك چيز ديگه تكليف ما رو روشن كن ديگه

كوروش:هيييييييييييي چرا هول شديد مگه كسي پشت در معطل خواستگاري و سفر شماست من اولش يك چيزي گفتم ولي بعدش كه چهره سيروس خان و حاج احمد امد تو ذهنم ديدم من نميتونم در اين مورد باهاشون حرف بزنم به خاطر همين صبح بريد و شب برگرديد خونه هاتون

بازم فكر كرده و ميگه اگه من دختر داشته باشم گردن پسري رو كه بخواد با دخترم ازدواج  كنه رو ميشكنم اصلا دخترم رو شوهر نميدم

بعدش اينقدر ذهنش درگير شد كه غذا نخوره  پا شد رفت جلوي تلويزيون و سگرمه هاش هم رفت تو هم كه با توجه با اخلاقش معلوم بود بد جور ذهنش درگير شده


حس اين عكس چيه براتون؟

چي بگم

ما همچنان مهمون داريم  و دو نفر هم به اين جمع اضافه شدن شيما كه ديشب با كوروش برگشت فرنوش (خواهر بهنوش) كه پدر و مادرشون رفتن سفر و اين هم تنها موند امد خونه ما

جونم بگه كه اينا دو گروه شدن و با هم قهرم هم هستن شيما و فرنوش كه بيشتر طبقه بالا خونه شيما اينان اين دو تا هم از ديروز سرشون گرمه با يك سي دي امورش فال قهوه ديگه قهوه  براي من نمونده از بس اينا دم كردن فال گرفتن من موندم چه جور ديشب خوابيدن با اين همه قهوه كه خوردن

منم پادشاهي ميكنم چون اينا نميگذارن دست به سياه سفيد بزنم خودشون غذا درست ميكنن خونه رو جمع ميكنن خلاصه من راحتم و اينا دارن از من پذيرايي ميكنن

براي شام هم سفارس سوپ ورميشل دادم ببينم چيكار ميكنن ديگه

تا حالا تجربه اين رو داشتين يك وسيله شكستني بدون هيچ ضربه و دليلي بشكنه ؟

پريشب با بچه ها تو اشپزخونه بوديم كه يك صداي وحشتناك امد  بوفه گوشه سالن هر چي توش بود از طبقه بالا كه شيشه كفش خرد شد ريخته بود رو دو طبقه ديگه و.. بيشتر وسايل پودر شدن نميدونم اين  تيكه زير شيشه كه نگه ش داشته بود در رفت اين طبقه افتاد رو باقي يا اينكه وسيله ايي افتاد شيشه رو شكست و اينجوري شد خلاصه هر چي بود يك بوفه كريستال قشنگ من كه بيشتر هم كادو هاي عزيزانم بود خرد شد و رفت 

تا حالا شده يك عكس چندش اور ببيندي بعد همش حس بد داشته باشيد

من الان اينجوري شدم حالم وحشتناك بده

(بنابر دلايل چندش بودنش حذف شد خودم هم خوندم حالم بد شد) حتما عكس  واقعي نبوده ولي هرچي بود  اينقدر حال من رو بد كرده كه دارم سر درد ميگيرم دوستان عزيزان خواهشا از اين عكس هاي چندش اور براي اطلاع رساني استفاده نكنيد خببببببببببب

يكي مثل من حالش بد ميشه خدا رو خوش مياد اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اه اه اه اه 

اميدوارم من با  اين توضيحم حال كسي روب د نكرده باشم اگه اذيت شديد فحش ازاده ميتونيد بهم فحش بديد ****

دوستي به نام مژگان عزيز تو كامنتش گله كرده بود  كه من جواب كامنتش رو ندادم مژگان عزيزم ببخشيد احتمالا بعد از اينكه پست جديد گذاشتمب راي پست قبل كامنت گذاشتيد و من متوجه نشدم

دوستهايي عزيزي كه من رو لينك كرديد و هنوز لينك نشديد از من ناراحت نشيد ها بايد يك خونه تكوني از اين لينك دوني بكنم و بعد همه رو اضاف ميكنم

دوستهايي عزيز كه به من سر ميزنيد و من  گاهي وقتا بهتون سر نميزنم شما هم به پاي بي تفاوتي نگذارديد من متوجه نميشم كدذوم يك از دوستان اپ كردن و معمولا هرچند وقت يكبار سر ميزنم


*/*** در راستاي همون چندشه من الان حس ميكنم دور گردونم اين كرما دارن لونه ميسازن چيكار كنم خوب شم و اين حس از بين بره جدا بياييد و بهم راه حل بگيد كه حال بدي دارم اااااااا


 


اذربايجان

ره نیک مردان آزاده گیر/ چو ایستاده ای دست افتاده گیر

با اشتراک گذاشتن "به نفع عزیزان زلزله زده آذربایجان " در این کار خیر سهیم شویم.

از 22 آبان تا (سوم آذر تمدید شد)
از ساعت 11 تا 23
سالن بیلیارد مجموعه ورزشی انقلاب
تلفن روابط عمومی و رزرو غرفه 09380542058


فردا تو راهه

ما ديروز منتظر ناهار بوديم كه اينقدر نرسيد كه خسته و كوفته تازه ساعت 5 نيمرو درست كرديم و خورديم 

 و منتظر كه ايندو تا كي ميخوان بيان

خونه رو تميز كرديم شام هم قرار بودن ناهيد جون اينا بيان سه تايي كمك كرديم شام رو هم گذاشتيم و داشتيم استراحت ميكرديم كه تلفن زنگ زد شماره رو ديدم شماره  برادر شوهر بود

گوشي رو پاس دادم به مينا كه اگر شيمار و خواست بگو با كوروش رفته خريد

كه اونم  گفت خودت بهش بگو

گوشي رو برداشتم به جاي شنيدن صداي  برادر شوهر صداي شاد شيما رو شنيدم

من:اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تو اوجاييي؟

بهلهههههههههههه درست حدس زديد كوروش شيما رو بردي پيش برادر شوهر  اين در حالي بود كه من شب مهمون داشتم و نبود كوروش چقدر زشت بود

بهنوش و مينا كه هاج  و واج مونده بودن از تعجب 

مهمون ها امدن و كوروش زنگ زد عذرخواهي كرد كه يكهو شد شيما خيلي بي قرار بود مجبور شدم بيارمش

كوروش هنوز هم نيامده و شايد فردا برگرده

  صبح كه از خونه امديم بيرون هر سه با هم من سركار مينا سركار  و بهنوش دانشگاه

از اونجايي كه كوروش كليد خودش رو برده  بود و فقط من كليد داشتم بچه ها كليد رو ازم گرفتن كه تو شايد دير بيايي ما پشت در نمونيم

ساعت 2 هم زنگ زدن كه بريم ناهار بيرون

 منم يك ربع پاس گرفتم و رفتيم بماند كه چقدر خنديدم از دست اين دو تا وقتي چند نفر با هم باشن ديديد گاهي به چيزاي بي مزه هم ميخندن امروز هم ما اينجوري بوديم

 غذا رو انتخاب كرديم من و مينا رفتيم دستهامون رو بشوريم برگشتيم ديدم فقط يك ظرف كشك بادمجون رو سفره اس

من:ااااااااا بهنوش پس ماست سالاد چي؟

بهنوش:من گفتم نگذاره

مينا:چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بهنوش"خب چرا الكي پول بديم كي سالاد ميخوره اخه

من:نابغه اينا رو چه بخوري چه نه پولش رو حساب ميكنه

بهنوش:نخيرم حساب نميكنه سالاد بار نداره كه بخواد سرويس رو حساب كنه

من:باشه موقع صورتحساب بهت ميگم

هم زمان با بحث ما يك خانوم و اقا هم امدن تخت بغل ما نشستن

تا  گارسون خواست بره  منو براشون ببره خود مرده امد سمتش و گفت براي ما دو تا جوجه بدون برنج بياريد

بهنوش:يك  نگاهي كرد به مينا كه (برنج نخواستن احتمالا بعدش ميخوان  برن ...... بخورن ژ

من:خجالت بكش بهنوش الان محرمه

مينا :ولي به نظرم ميخوان برن ... بكشن

من :خاك تو سرتون كنن چه معني داره اصلا شما در مورد اين چيزا حرف ميزنين خجالت داره يك ذره فكرتون رو پاك كنيد


هر دو :مثلا تو به چي فكر كردي ؟

من:وقتي گفت من گفتم احسنت اينقدر رژيمشون براشون مهمه كه حتي ناهار هم برنج نميخورن

ببخشيد قيافه اين دو تا به اين چيزي كه شما گفتي نميخوره اگه يك نگاه به خانومه بندازي ميفهمي جريان چيه؟

نگاه كردم و متوجه شدم قيافه اش غلط اندازه

من:بچه ها ذهنتون رو با اين چيزا كثيف نكنيد ولش كنيد به ما چه

غذا رو خورديم و بلند شديم كه بريم

 اقا و خانوم رو در يك وضعيت زشت ديديم

و اينجا بود كه بچه ها تا وقتي رسيديم اداي منو در مياوردن كه بچه بياييد ذهنتون رو بااين چيزا كثيف نكنيد و مثبت فكر كنيد

چرا اينقدر فساد زياد شده چرا بعضي از ادمها ميخوان مثل حيوون باشن چرا حريم ندارن چرا فكر ميكنن تو رستوران پارك يا جاهاي عمومي هر غلطي خواستن ميتونن بكنن 


اين رو گوش كنيد

http://dl.sedabaz1.ir/91/7/9/Betty%20-%20Farda%20To%20Rahe%20%5B128%5D.mp3


سه دخترون

 سفر كه تعطيل شد منم برنامه مرخصيم رو لغو كردم و ديروز رفتم سركار

 و شيما و بهنوش و مينا موندن خونه

ساعت 12 بهنوش زنگ زده ناهار چي درست كنم ؟

اخه الان وقت ناهار درست كردنه ؟

ساعت يك ربع به دو برادر شوهر زنگ زده كجايييي؟

من:دارم ميرم خونه چطور مگه؟

ب ش :زودتر خودت رو برسون تا اين سه تا گيس و گيس كشي راه ننداختن

من:چراااااااا هيچي مينا و بهنوش دست به يكي كردن شيما رو اذيت ميكنن اونم زنگ زده به من و گريه كه اينا منو اذيت ميكنن

هي واي من مگه بچه ن اينا اخهههههههههههههههههه

وقتي رسيدم خونه سه تايي داشتن با هم كل كل ميكردن مينا و بهنوش تو يك جبهه شيما تك فكر كنيد سر هر چيزي اينا با  هم كل انداخته بودن و حسابي سر به سر شيما گذاشته بودن

من:خجالت نميكشين مگه شما بچه هستين اخه واقعا خجالت داره

مينا و بهنوش:شوخي كرديم خب باهاش

من:شوخي اينجوري ميشه كه اشكش رو در بيارين شما نميدونيد اين الان اوضاعش بحرانيه اون از بچه اش اون از شوهرش كه ازش دوره نميفهمين دلتنگه اخه به سنتون نگاه كنيد خجالت بكشين من نصف سن شما دو تا رو داشتم شوهرم دادن !!!

بهنوش:ااااا خب اين بي شوهري ما رو نكوب تو سرمون چيكار كنيم خواستگار نيست تقصير ما چيه ؟همه كه مثل شيما شانس ندارن يك شاه پسر همه چيز تموم مثل پسر ما بره خواستگاريش

من:برين بالا كه شما ها ادم بشو نيستين سه تايتون بريد بالا اينقدر با هم جدل كنيد تا خسته شين

از دست اين سه تا

شب هم كه مينا از بيرون امد بعد از شام نشستيم ترانه هاي برتر و ديدم و چهار تايي سيل اسا اشك ريختيم

همه 20 ترانه اخر همه اونايي بود كه من دوست داشتم و چقدر لذت بردم

الان هم به جز شيما اون دو تا مجبور كردم بيان كمك  منميخوام خونه رو حسابي تميز كنم شيما و كوروش هم ميخوان برن بيرون شيما  دلش گرفته ميخوان برن هم براي ما ناهار بخرن هم شيما يك دور بزنه حوصله اش بياد سرجاش

چهارشنبه

ما يعني من شيما كوروش مادر شوهر و بهنوش و يكي ديگه از بستگان قصد داشتيم ديروز بريم سفر ميخواستيم بريم پيش برادر شوهر كه شيما بره پيش همسرش و اينقدر ديگه بي طاقتي نكنه خوش و خرم راه افتاديم ساعت 10 بود كه راه افتاديم اول اتوبان افتاديم تو يك ترافيك وحشتناك من كه اينقدر حوصله سر رفته بود دوستهاي نزديك ميدونن من طاقت اينكه زياد يك جا بشينم رو ندارم شروع كردم به غر زدن بهنوش تلاش سر منو گرم كنه كه نشد منم صندلي رو خابوندم و دراز شدم كه بلكه خوابم ببره كه كوروش شروع كرد به غر زدن كه پاشو ببين اين كاميونه امده بغل ماشين و قشنگ داره تو رو ميبينه

من:ول كن بابا با اين شيشه هاي بخار گرفته چي رو ميخواد ببينه بعدشم مانتو تنمه ديگه

كوروش:نخير ضايعس يا پاشو يا اون پالتوت رو بكش رو خودت

منم پالتو رو كشيدم رو خودم و خب چيه گرم شد غر زدم كه گرمه شيشه ماشين رو باز كن

خلاصه اينقدر گرمم و سردمه راه انداختم كه بهنوش گوشيش رو داد بازي كنم سرم گرم شد كه ديگه صدام در نيامد

خلاصه تازه ترافيك رو رد كرده بوديم و افتاده بوديم تو مسير كه برادر شوهر زنگ زده كه نياييد من خودم شب ميام

همه :اههههههههههههههههههههه ما با تو كا رنداريم به قصد مسافرت امديم و ميريم كه شيما گفت پس منو برگدونيد كرج كه همسرم  مياد ما هم مجبور شديم همه برگرديم البته ناهار خورديم و بعد حركت كرديم به سمت كرج  كه  ناهيد جون پيشنهاد داد بريم هايپر كه خريد هاي خونه رو انجام بده همه استقبال كرديم و رفتيم به جز شيما كه گفت نميتونه  زياد راه بره و تو ماشين ميمونه

خلاصه رفتيم خريد و من تازه متوجه شدم كه رسما هيچي تو خونه ندارم خيلي وقته خريد درست و حسابي نكردم  حسابي خريد كردم كه نتيجه اش يك فيش 618 هزار توماني شد ببينيد چقدر اوضاغ خراب بوده و هيچي نداشتم البته زياد شدن قيمت ها هم هست ديگه

اقا جان پور ماشين ظرفشويي شده 29 هزار تومان و قرصش حدود 54 هزار تومان 

از اونجايي  كه من هميشه تنها خريد ميكنم و خرجي خونه تو يك كارت دست خودمه (كوروش يك كارت مخصوص خريد خونه به من داده كه من هيچ وقت نميفهمم كي شارژش ميكنه خودش اول هر ماه مبلغ مشخصي رو كه براي خرج خونه گذاشته ميريزه به كارت يك كارت هم مخصوص به قول خودش پول جيبي منه كه اون جداس )اينو ميگفتم كوروش چون خودش بود و بدش مياد از اينكه وقتي ميره خريد به خانومش بگه كارت رو بده از كارت خودش هزينه خريد رو داد و من هيچچچچچچچچچچ به روي خودم نياوردم

داشتيم ميرفتيم سمت پاركينگ

كوروش:نشميل با اين خريد فكر كنم به جز خمير دندون هيچي تو خونه نداشتيم هاااااااااااااااااااا

من:اره خيلي وقته خريد نكردم  مرسي از اينكه خريد كردي

كوروش:منظورت چيه متلك ميگي ؟

من:نه منظورم اينه كه پول خريد رو حساب كردي

كوروش:اوه خوب شد يادم انداختي زود تند سريع پول رو برگردون به كارت من 

تا من اومدم جواب بدم

ناهيد جون :(احتمالا از جريان كارت خرجي خونه خبر نداشت )وااااااا كوروش چه خسيس شدي  واسه خونه خودت خريد كردي يعني چي پولش رو بده خجالت بكش

كوروش:ااااااا  خب من قبلا پول خرجي خونه رو بهش دادم ديگه

ناهيد:خجالت بكش بگو عزيزم اين پول كه از خرج خونه مونده هديه من به تو برو هرچي دوست داري باهاش بخر

كوروش:اي بابا اون موقع كه من تازه با نشميل ازدواج كردم واسه تولدش يك انگشتر خرديم 500 هزارتومان الان رفتم 4 دونه دستمال كاغذي و پودر و بيسكويت خريدم شده اينقدر

ناهيد جون :بحث رو منحرف نكن بگو

كوروش:عزيزم اين پول كه من قبلا بابت خرج خونه بهت داده بودم رو كادو حساب كن واسه خودت هرچي ميخواهي بخر و ديگه اين رو بدون ماه ديگه من باهات خريد نميام تازه ديگه هم نبينم اينقدر خريد نكني كه خونه قحطي بشه هاااااااااااا

بدين ترتيب بود كه من صاحب پول   باد اورده گشتم كه ميخوام باهاش واسه خود كوروش يك چيز خوب بخرم (بيا خسيس خان )

باز هم مونديم تو ترافيك كه كوروش قول داد اگه امشب ايران ببره شام همه رو مهمون ميكنه

رسيديم خونه و كوروش رفت دنبال  مينا كه بياد پيش ما چون شيما و بهنوش هم امدن خونه ما

 زبون خريده بودم براي اينكه خوراك زبون درست كنم زود زبون رو گذاشتم تو زودپز و رفتم سراغ جا به جا كردن خريد ها

كه كوروش و مينا امدن

كوروش:اااااااا چرا قابلمه رو گاز من كه گفتم شام ميريم بيرون

من:تو گفتي اگه ايران ببره يكهو ديدي باخت

كوروش:ااااااا سق سياه بازي در نيار ديگه ايران ميبره اون غذا رو هم خاموش كن اصلا ايران هم نبره شام ميبرمتون بيرون

(من از اونجايي كه شوهرم رو ميشناسم حساب اين رو كردم اگه ايران ببازه كسي جرا ت اينكه با اين  حرف بزنه رو نداره  و تازه مياد اون موقع گير ميده چرا شام نداريم به خاطر همين غذام رو گذاشتم كه اگه ايران هم برد فوقش غذا بمونه واسه ناهار روز بعد )

خلاصه فوتبال تموم  شد و ايران باخت و كوروش هم عصباني امده گير داد كه  تقصيره تو شد هي ميگم غذا درست نكمن

از اونجايي كه اين جور وقتها بهتره هيچي نگم رفتم سراغ كارم كه برادر شوهر زنگ زد و به كوروش

كوروش:خب كي ميرسي ؟

ب ش :نميام برنامه ام جور نشده كه بيام

ديگه خودتون ميدونيد چي شد كوروش هرچي دق و دلي داشت سر اون بچه خالي كرد

ساعت 10/30  غذا اماده شد زبان با قارچ و كوروش چون غذا باب ميلش بود اخلاقش يك ذره خوش تر شد و ديگه بهمون گير نداد

اقايان فوتباليست اقاي مربي اقاي ريس فدراسيون به ما زنهايي كه شوهرهاي فوتبالي متعصب داريم رحم كنيد و باخت ها رو كمتر كنيد كه ديگه اعصاب براي ما نمونده


***

بهنوش عزيزم شفاهي بهت گفتم و عذرخواهي كردم از قضاوت عجولانه ايي كه در موردت كردم بازم ازت عذرميخوام و ديگه خوهر سيندرلا نيستي الان يك فاميل خوبي دوستت دارم  به فاميل شلوغ و شيطون ما كه در حقيقت فاميل خودته خوش امدي



ناهيد جون

من ميخواستم ديشب را هم در منزل ناهيد جون به سر ببرم   كه كوروش خان مهمون داشت و مجبور شدم برگردم

(اصلا تعجب نكنيد گوش شيطان كر اخلاق و رفتار مادر شوهرمان به جز تك تيكه هايي كه گاه و بيگاه مياندازد شبيه به مادر شوهران مهربان شده  )و نكته زيباتر هم اين است كه با جاري شماره 3 در قهر  هستند و شايد دليل اين خوش رفتاري اين نيز باشد 

مادر شوهر جان چند ماهي است كه منزل قديمي و پدري كوروش اسباب كشي كردند به منزل جديد كه اپارتماني است بسيار زيبا البته و منزل قبلي كلا حسينيه شد البته گاهي وقتها كه دل بچه ها تنگ ميشه ميرن اونجا و دور هم جمع ميشن حتي كوروش كه تصادف كرد خونه پدريش بود

خلاصه در اين منزل جديد و با رفتار خوب مادر شوهر حسرت اينكه همه ميرن خونه مادر شوهرهاشون ميمونن و من هيچ وقت نميرفتم از دل من درامد

شيما هم كه بهتره هنوزم حال جسميش يك ذره بد ميشه اما در كل خيلي بهتره همش ميگه دلم تنگ شده

كه پريشب ناهيد جون بهش گفت صبور باش ببين نشميل چقدر صبوري ميكنه فكر ميكني داغ دل تو از اون بيشتره ؟اما خودش رو كنترل ميكنه تو ازش ياد بگير

من:اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا (اينا تعجب بود )

بحث غذا پختن بود براي شام كه چي بپزيم و اينا

ناهيد جون:خورشت بادمجون بگذارين نشميل دوست داره

سركار بودم كه زنگ زده ناهار نخوري ها بيا خونه ما منتظر تو ميمونيم همه با هم ناهار بخوريم

ديروز يك روميزي خيلي خوشگل بهم داده ميگه اينو از  مهستان برات خريدم به اون ميز اشپزخونه  ات مياد !!!!!!!!!!!!

اوه اينو نگفتم

تازه برامون ميوه هم پوست كند و چيد تو ظرف و گفت انگاري تو تعارف ميكني بايد برات پوست بكنم بخوري

من:نه تعارف نميكنم خودم برميدارم

ناهيد جون:نه مثل اينكه مزه اش به اينكه كه مادر شوهرت برات پوست بكنه

من:البته اينكه مزه ديگه داره ولي نميخواستم زحمت بيافتيد

ناهيد جون: بايد ناز عروس رو كشيد ديگه بايد لوسش كرد من هم دارم عروس هامو لوس ميكنم

من:اااااااااااااااااااااااااااااااااااا بازم تعجب بود منظورم 

تازه اينو نگفتم صبح كه بلند شديم صبحونه خورديم من كه داشتم ميفرتم سركار برام تو ظرف ميوه پوست كنده ريخته با يك دونه شير پاكتي و كيك

من:وااااااااااااايييييييي ناهيد جون نميخواد  مگه من بچه مدرسه ايي هستم

ناهيد جون:نه حتما ببر و بخور اينجوري ضعف ميكني كارت هم سخته الهي بميرم همش رو پايي دختر بايد به خودت برسي خب

اصلا فكر نكنيد من خواب ديدم تمامي اين اتفاق ها در بيداري افتاد

 در مورد ادامه مطلب هيچ چيز خاصي نيست مطلبي بود براي يك دوست كه فقط بايد خودش ببينه براي همين رمزش رو عوض كردم


پنجره رو باز كنيد بارون داره مياد كنار پنجره چند دقيقه بمونيد و اين اهنگ رو با صداي ملايم گوش كنيد صداي بارون و اين صداي زيبا بدجور ميچسبه

http://s1.picofile.com/file/7554064943/09_Noghteye_Payan.mp3.html


ادامه نوشته

اخر هفته

اول اينكه نتونستم برم كنسرت حيف حيف

پنجشنبه رفتيم بيمارستان ديدن مينا كه بستري شده بود بعدش كوروش رفت دنبال كارهاش منم رفتم خونه رزي كه چون زنگ نزده بودم نميتونستم خونه اس يا نه ؟رفتم و موندم پشت در

با گوشهايي اويزون رفتم خونه مامان اينا يك ساعتي بودم كه رزي زنگ زد كه برگشتيم خونه بيا الان هستيم

 منم خوش و خرم راه افتادم برم مهموني كه وسطهاي راه شيما زنگ زد كه حالم خوب نيست چيكار كنم؟

گفتم واستا الان ميام

رسيدم و  بردمش بيمارستان و بستري شد و منم موندم پيشش

تا فردا بيمارستان بوديم و متاسفانه ني ني رو از دست داد ديگه نميگم چي گذشت بهمون كه واقعا شب وحشتناكي بود طفلي شيما اينجا برادر شوهر دور از زنش و تلفن من و شيما بود يك لحظه ساكت نشد خلاصه شب خوبي رو نگذرونديم فردا شيما رو مرخص كرديم و رفتيم خونه مادر شوهر تا امروز كه منم همراه شيما تلپ بودم از اون نگهداري كرديم و سركار رفتم

جمعه هم به كنسرت نرسيدم سپيده (يكي از دوستهام كه  با هم ميخواستيم بريم هم طفلي مجبور شد تنها بره و زنگ زد كلي فحش بهم داد


لالايي






براي سلامتي استاد بيژن كامكار دعا كنيد كه هر چه سريعتر سلامت برگردن منزل









حس خوبي كه از خوندن كامنت هاي پست قبل به ادم دست ميده از خوندن اين همه لالايي هاي دلنشين رو از دست نديدن از من گفتن بود


یكی بود یكی نبود

زیرِ گنبدِ كبود
لُخت و عور تنگِ غروب سه تا پری نشسّه بود.


زار و زار گریه می كردن پریا
مثِ ابرایِ باهار گریه می كردن پریا.


گیسِ شون قدِ كمون رنگِ شبق
از كمون ُبلَن تَرَك
از شبق مشكی تَرَك.
روبروشون تو افق شهرِ غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه ی پیر.

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج ناله ی شبگیر می اومد...

« ـ پریا! گشنه تونه؟
پریا! تشنه تونه؟
پریا! خسته شدین؟
مرغ پر بسّه شدین؟
چیه این های های تون
گریه تون وای وای تون؟»

پریا هیچ چی نگفتن، زار و زار گریه میكردن پریا
مث ابرای باهار گریه می كردن پریا


« ـ پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد؟
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می كند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟

شهر ما صداش میاد، صدای زنجیراش میاد-

پریا!
قد رشیدم ببینین
اسب سفیدم ببینین
اسب سفید نقره نًل
یال و دُم اش رنگ عسل،
مركب صرصر تك من!
آهوی آهن رگ من!
گردن و ساقش ببینین!
باد دماغش ببینین!


امشب تو شهر چراغونه
خونه ی دیبا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر میان
داریه و دمبك می زنن
می رقصن و می رقصونن
غنچه ی خندون می ریزن
نُقل بیابون می ریزن
های می كشن
هوی می كشن:
« ـ شهر جای ما شد!
عید مردماس، دیب گله داره
دنیا مال ماس، دیب گله داره
سفیدی پادشاس، دیب گله داره
سیاهی رو سیاس، دیب گله داره ...»
پریا!
دیگه توكِ روز شیكسّه
دَرای قلعه بسّه
اگه تا زوده بُلن شین
سوار اسب من شین
می رسیم به شهر مردم، ببینین: صداش میاد
جینگ و جینگ ریختن زنجیر برده هاش میاد.


آره ! زنجیرای گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
می ریزن ز دست و پا.
پوسیده ن، پاره می شن،
دیبا بیچاره میشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار می بینن
سر به صحرا بذارن، كویر و نمك زار می بینن

عوضش تو شهر ما... ] آخ ! نمی دونین پریا! [
دَرِ برجا وا می شن، برده دارا رسوا می شن
غلوما آزاد می شن، ویرونه ها آباد می شن
هر كی كه غصه داره
غمشو زمین میذاره.
قالی می شن حصیرا
آزاد می شن اسیرا.
اسیرا كینه دارن
داس شونو ور می میدارن
سیل می شن: شُرشُرشُر!
آتیش می شن: گُرگُرگُر!
تو قلب شب كه بد گِله
آتیش بازی چه خوش گِله!

آتیش! آتیش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چیزی به شب نمونده
به سوز تب نمونده
به جستن و واجَستن
تو حوض نقره جَستن...

الان غلاما وایسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجیر بافو پالون بزنن وارد میدونش كنن
به جائی كه شنگولش كنن
سكه ی یه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور یارو برقصن
« حمومك مورچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
« قفل و صندوقچه داره، بشین و پاشو » در بیارن
پریا! بسّه دیگه های های تون
گریه تون، وای وای تون !»...

پریا هیچ چی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا
مث ابرای باهار گریه می كردن پریا ...
*
« ـ پریای خط خطی
لخت و عریون ، پاپتی!
شبای چله كوچیك
كه زیر كرسی، چیك و چیك
تخمه می شكستیم و بارون می اومد صداش تو نودون می اومد
بی بی جون قصه می گف حرفای سر بسّه می گف
قصه ی سبز پری زرد پری،
قصه ی سنگ صبور، بز روی بون،
قصه ی دختر شاه پریون، -
شما ئین اون پریا!
اومدین دنیای ما
حالا هی حرص می خورین، جوش می خورین، غصه ی خاموش می خورین
كه دنیامون خال خالی یه، غصه و رنج خالی یه؟

دنیای ما قصه نبود
پیغوم سر بسّه نبود.
دنیای ما عیونه
هر كی می خواد بدونه:
دنیای ما خار داره
بیابوناش مار داره
هر كی باهاش كار داره
دلش خبردار داره!

دنیای ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!

دنیای ما - هی ،هی ، هی !
عقب آتیش – لی ، لی ، لی !
آتیش می خوای بالا تَرَك
تا كف پات تَرَك تَرَك ...

دنیای ما همینه
بخواهی نخواهی اینه!

خوب، پریای قصه!
مرغای پرشیكسّه!
آبِ تون نبود، دونِ تون نبود، چائی و قلیون تون نبود؟
كی بِتون گفت كه بیاین دنیای ما، دنیای واویلای ما
قلعه ی قصه تونو ول بكنین، كارتونو مشكل بكنین؟»

پریا هیچ چی نگفتن، زار و زار گریه می كردن پریا
مث ابرای باهار گریه می كردن پریا.
***
دس زدم به شونه شون
كه كنم روونه شون -
پریا جیغ زدن، ویغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن،
پائین اومدن پود شدن، پیر شدن گریه شدن، جوون شدن خنده شدن،
خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن، میوه شدن هسته شدن،
انار سر بسته شدن، امید شدن یأس شدن، ستاره ی نحس شدن ...

وقتی دیدن ستاره
به من اثر نداره:
می بینم و حاشا می كنم، بازی رو تماشا می كنم
هاج و واج و منگ نمی شم، از جادو سنگ نمی شم -
یكی ش تُنگ شراب شد
یكی ش دریای آب شد
یكی ش كوه شد و زُق زد
تو آسمون تُتُق زد ...

شرابه رو سر كشیدم
پاشنه رو ور كشیدم
زدم به دریا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دویدم و دویدم
بالای كوه رسیدم
اون ور كوه ساز می زدن، هم پای آواز می زدن:

« ـ دلنگ دلنگ! شاد شدیم
از ستم آزاد شدیم
خورشید خانم آفتاب كرد
كلّی برنج تو آب كرد:


خورشید خانوم! بفرمائین!
از اون بالا بیاین پائین!


ما ظلمو نفله كردیم
آزادی رو قبله كردیم.


از وقتی خلق پا شد
زندگی مال ما شد.


از شادی سیر نمی شیم
دیگه اسیر نمی شیم


ها جَستیم و واجَستیم
تو حوض نقره جَستیم


سیب طلا رو چیدیم
به خونه مون رسیدیم...»
*
بالا رفتیم دوغ بود
قصه ی بی بی م دروغ بود،
پائین اومدیم ماست بود
قصه ی ما راست بود:

قصه ما به سر رسید
غلاغه به خونه ش نرسید،
هاچین و واچین

زنجیرو ورچین!


اين لالايي دوران بچگي من و الميرا و نيما بود جريانش هم اين بود

من يادمه شايد تا كلاس اول مامان وقتي ميخواست منو بخوابونه از بس شر بودم و شيطون منو ميگذاشت رو پاش دوتا دستهامو ميچسبوند كه پهلوهام و خودش هم با دستش نگه ميداشت و اين رو برام ميخوند تا بخوابم

 هر وقت به اين تيكه اش ميرسيد

ـ پریای نازنین
چه تونه زار می زنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف میاد؟
نمی گین بارون میاد؟
نمی گین گرگه میاد می خوردتون؟
نمی گین دیبه میاد یه لقمه خام می كند تون؟
نمی ترسین پریا؟
نمیاین به شهر ما؟

من ميزدم زير گريه  و ديگه چيزي از لالايي يادم نيست چون اينقدر گريه ميكردم كه خوابم ميبرد

البته اين روند براي الميرا و نيما هم بود اونا رو هم با اين لالايي ميخوابوند ولي ديگه مقل من فيتيله پيچشون نميكرد

اونا با با گريه ميخوابيدن

نكته جالبش اين بود مامان ميديد من گريه ميكنم بازم فردا همين لالايي رو ميخوند و باز پروسه تكرار ميشد

من گريه بعدش هم خواب 

اين تكه شعر هميشه ياد من هست و اون گريه ها هم همينطور چند وقت پيش هم بحثش شد با مامان خودش اعتراف كرد كه اينو برامون ميخونده و ميديده گريه ميكرديم ولي باز ادامه ميداده نميدونم به خاطر دل تنگ خودش ميخونده و حواسش به ما نبوده يا اينكه همين لالايي رو بلد بوده




******

ريشه موها و سفيدي بعضي ها بدجور تو ذوق ميزد دست به رنگ شدم كه كوروش رسيد همون موقع تلفن هم زنگ خورد شماره رو ديد ميگه سحر بيا با تو كار دار

من:كوروش بهش بگو داره موهاشو رنگ ميكنه خودش زنگ ميزنه

چند دقيقه بعد برادر شوهر زنگ زده با هم  نيم ساعتي حرف زدن

كوروش:هااااااااااا با نشميل كار داري (تا اومدم بهش بگم بگو زنگ ميزنه گفت)موهاش رو حنا داره ميگذاره نميتونه حرف بزنه بعدا زنگ ميزنه

من:كوروشششششششششششششش

اين حنا است اخه؟بعد تو بايد به برادرت بگي من دارم چيكار ميكنم

كوروش:خب مگه چيه ؟

من:زشته خب

كوروش: وااااااااا خب كور كه نيست بياد ميبينه  رنگ موهات عوض شده ديگه حالا منم نميگفتم اون ميفهميد اصلا معلومه موهات رنگ داره يعني تو ميخواهي بگي موهاي خودت اين رنگيه ؟

من:وايييييييييييي از دست تو منظورم اينه خوب نبايد ميگفتي نه اينكه من بخوام بگم رنگ موهاي خودمه در هر حال درست نبود

كوروش:بالاخره  من سر از كار شما زن جماعت در نياوردم بگي داري رنگ ميكنه شاكي ميشي نگي شاكي ميشه كه مگه نميبيني رنگ  رو سرمه نميتونم حرف بزنم گوشي رنگي ميشه 

من :ولش كن بي خيال 

موهامو شستم زنگ زدم ببينم اين بچه چيكار داره

تا گوشي رو برداشته ميگه :شنيدم اينقدر موهات ريخته داري كچل ميشي به حنا پناه اوردي

من:نه بابا اين داداشت اذيت ميكنه منظورش رنگ بود

ب ش "اااااا رنگ ميزدي اوه نشميل رنگ مو ميخواهي خوب باشه فقط اور ه ال

من:چشمم روشن تو از كجا ميدوني نكنه از وقتي زن گرفتي موهات از حرص سفيد شدن افتادي به رنگ زدن

 ب ش:نه بابا اين دو سه هفته ايي كه شيمااينجا بود نابود كرد منو از بس ليست داد برو رنگ موي شماره فلان بخر ديگه اخرش زن فروشنده دلش سوخت برام گفت رنگ اوره ال ببره

خدايي از وقت اون رنگو داد ديگه شيما منو نفرستاد رنگ بخرم

من:بعلههههههه اينه تفاوت بين شما پسرهاي دهه 60 با اين 50 شماها ميرين براي زنتون رنگ مو هم ميخرين اين دهه 50 ييايي حتي نميتونن يك مسواك واسه زنشون بخرن تازه به رنگ مو ميگن حنا

****

در مورد عكس اول صفحه:فردا كنسرت گروه افشارستان برگزار ميشه من حتما ميرم اگه از دوستان كسي مياد برام كامنت بگذاره يكهو ديدي جور شد يك قرار وبلاگي هم گذاشتيم


***

چقدر هي مطلب اضافه كردم

براي سلامتي استاد بيژن كامكار دعا كنيد كه هر چه سريعتر سلامت برگردن منزل

http://s3.picofile.com/file/7549825478/01_Krass_Koudari_Koudari_shirt_.mp3.html

http://s1.picofile.com/file/7549825050/06_Lankola_The_cradle_.mp3.html




من له شده

 يك ساعت پيش داشتم سر و كله ميزدم براي نصب يك نرم افزار و نميشد و منم حسابي قاطي بودم

كه مامانم زنگ زد

بعد از سلام و احوالپرسي

مامان:نشميل ببين تو اين دو هفته مونده به محرم شيما و شوهرش كي وقت ازاد دارن ميخوام پاگشاشون كنم

من:ااااا ول كن مامان حوصله داري پاگشا نميخواد مگه مامان كوروش نيما رو پاگشا كرد؟

مامان:باشه مامانش پاگشا نكرد كوروش كه سنگ تموم گذاشت از هر نظر من به خاطر دامادم حرمت ميگذارم

من:خب اون موقع مامان اون نبايد به حرمت من اين كارو ميكرد

مامان :خيلي خب اينقدر چونه نزن  عالم و ادم ميدونن ناهيد خانوم از تو خوشش نمياد ديگه بعد از اين همه سال باز داري  حرص ميزني ؟چيزي رو كه پرسيدم جواب بده 

من:نميدونم بگذار بپرسم ازشون حالا كي ها رو ميخواهي دعوت كني

مامان:همه اونايي رو كه ميخواست دعوت كنه و اخرش گفت و شما البته هرچند تو پاگشا كردي حتي يك دعوت نكردي

من:مننننننننننننننننن مامان من اصلا پاگشاشون نكردم كه بخوام دعوت كنم كسي رو

مامان :خاك به سر من كنن با اين دختر تربيت كردنم يعني تو شعورت نرسيد بايد پاگشاشون كني

من:خب چرا له ميكني ادم رو من چه ميدونستم بايد پاگشا كنم خب اونا اينجا مث خونه خودشونه ديگه احتياج به پاگشا نداشتن كه .بعدش من شرايطم هنوز نرمال نشده

مامان:شروع كرد به يك نطق 20 دقيقه ايي من باب رسم و رسومات و در اين بين تا جايي كه تونست من رو كوبيد و اخرش هم پاشو ديگه خوتو رو جمع كني و به خودت مسلط باش

وقتي تلفن رو قطع كرد من فرقي با يك  موجود كه زير كاميون له شده نداشتم 

نفهمديم با اين همه كنايه و دعوا كه با من كرد مادر خودم بود مادرشوهر بود ؟

يعني من خيلي اشتباه كردم بچه هار و پاگشا نكردم ؟بايد پاگشا ميكردم؟

الان پاگشا كنم ضايعس؟

مامان من خيلي در بند رسم و رسوماته ؟

البته اينو كه هست مامان هميشه بايد بهترين مهموني ها رو برگزار كنه و همه چي هم مرتب و منظم و فوق العاده

راستي كدومتون يادتونه  لالايي بچگي كه براتون ميخوندن چي بود من يادمه مامان چي برام ميخوند بگين تا منم بگم

غش    قش  

پريشب كه داشتيم از دماوند برميگشتيم بحث ترشي شد و كوروش پرشيد نميخواهي ترشي درست كني ؟

اولش يك ذره من و مون كردم و بعد تو رودروايسي گير كردم و گفتم چرا موادش رو ميخرم درست ميكنم

كه كوروش گفت چي ميخواهي بگو من فردا ميخرم ميارم خودم هم كمكت ميكنم (بابا كارهاي نكرده )

ديروز هم تا كوروش بياد من دست به كار شدم يك خورشت كنگر درست كردم (تقريبا از وقتي برديا رفت ميشه گفت اولين بار بود كه غذا درست كردم و به ثمر نشست تو اين چند وقت هي درست كردم يك جايي لنگيد وو مشكل داشت ريختمش دور )

بعد از اينكه غذا رو گذاشتم داشتم تو نت ميچرخيدم كه برق قطع شد بلند شدم برم برق اظطراري رو بزنم  كه تا از اتاق رفتم بيرون متوجه شدم يك  جفت چشم قرمز بهم خيره شده و

جيغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

غششششششششش

وقتي به هوش اومدم كه عمو حميد و پروانه پيشم بودن

شانس اوردم كه حفاظ در رو از داخل نبسته بودم  و وقتي جيغ كشيدم اونا تونستن با كليد يدكي كه دارن بيان سراغم

خوب حالا بگذارين تعريف  كنم چرا از اون دو تا چشم قرمز تو تاريكي ترسيدم

ما يك دوست داريم كه جنوب كار ميكنه يكبار بحث اين موجودات كه تو رودخونه ها زندگي ميكنن شد و اونم نشست براي من تعريف كرد كه يك موجودي تو رودخونه هاي جنوب هست با قد كوتاه پشمالو و چشمهاي عمودي قرمز

منم علاقه دارم به اين جور چيزها قشنگ گوش كردم و تازه خيلي هم سوال پرسيدم كه چه جوريه و چه جور نيست

اين تموم شد و وقتهايي كه تنها بودم اين ميامد تو ذهنم يك كم ميترسيدم اما زياد مهم نبود تا اينكه يك شب كه  تو اتاق بودم حس ترس اومد سراغم همين باعث شد اتاق خواب رو عوض كردم يعني از اتاقي كه حموم داشت  وسايل و تخت رو اوردم بيرون

از رو هم نرفتم يعني فكر نكنيد ديگه پيگيري نكردم اين جريان چرا باز ميپرسيدم

يكبار هم از برادر شوهر پرسيدم اونم چند تا چيز كه اون دوستمون نگفته بود گذاشت روش و تحويلم داد

كار به جايي رسيد كه وقتي من تنها بودم مثلا با دوستمون حرف ميزدم براي اينكه سر به سر من بگذاره حرف از اين موجود ميزد و منم ديگه اعتراف كردم كه نگو من هميشه تنهام ميترسم ولي مگه از ذهنم ميرفت بيرون

حتي يكبار برادر شوهر كه سنگ تموم گذاشت زنگ زد حالم رو بپرسه و يك سوال اشپزي هم شيما داشت (خونه  خودشون نبود شهرستان بودن )وقتي فهميد تنهام اينقدر سر به سرم گذاشت و در مورد اين موجوده حرف زد كه جيغ زدم كه بسه رواني من ميترسم

از اون طرف هم اينا فكر ميكنن من رسما عباس اقام نبايد از هيچي بترسم

تلفن رو قطع ميكنه به شيما ميگه مثل اينكه نشميل واقعا از اين موجوده ميترسه و شيما و دوستهاش هم كلي دعواش ميكنن كه اون حتما ترسيده اينم عذاب وجدان گرفته بود دم به دقيقه زنگ ميزد كه داري چيكار ميكني نميترسي كه ؟

اين شد جريان ترس من از اين موجود ديروز هم كه همه جا تاريك شد وقتي بلند شدم اين نورهاي رنگي داخل كليد هاي برق هست اون رو ديدم فكر كردم اون موجوده اس و جيغ و بعدش هم غش

(ببنيد چقدر ترسيده بودم من كه هيچ وقت اهل اين سوسول بازي ها نيستم )غش كردم 

عمو حميد هم فكر ميكنه حتما دزد امده و صدا از كجا بوده همه  طبقه ها رو در ميزنه همه جواب ميدن به جز خونه ما فكر كن عمو حميد با مردهاي حاضر با چماق و چوب و چاقو حمله به خونه ما من از دست دزد نجات بدن و اول هم ميرن سرك ميكشن دنبال دزد بعدش من غش كرده رو جمع كردن حالا هي ازم ميپرسن چي بود چي ديدي ؟

چي بگم بگم اون  موجوده رو ديدم

بعله نشستم تعريف كردم كه اينجوره و عمو حميد هم نامردي نكرد زنگ زد به برادر شوهر كه حسابش رو برسه كه خوش به حالش شد و جواب  نداد

شب كه برادر شوهر شماره عمو رو ميبينه و بهش زنگ ميزنه خب فكر كرده كار داره باهاش حسابي ادب شده كه اين چيزا چيه واسه اين دختر تعريف كردي تو نميگي اين زنه ميترسه ؟اگه طوريش شده بود چي ميخواستي جواب پدر و مادرش رو بدي ؟اگه وقتي غش كرد سرش خورده بود به  جايي چي ؟

برادر شوهر هم در دفاع از خودش توپ رو پاس داده بود سمت دوستمون كه من چيزي نگفتم بيشترش رو دوستش براش تعريف كرده خلاصه جرياني شد اين موجود براي ما كه بيا و ببين

دوست گرامي از اين ور رد شدي دعوت شدي حواست باشه به هيچ وجه لو ندي  كه تو بودي اين چيزا رو تعريف كردي وگرنه همونم بلايي كه  سر برادر شوهر امد گريبان گير تو ميشه




عيدانه

هورا هورا

اين يعني عيدتون يك عالمه مبارك

چيه؟دير شده ؟هميشه براي تبريك گفتن وقت  هست

 جمعه بعد از اون همه جيغ و داد اينا ما بالاخره راه افتاديم و حدود ساعت 5/30 بود كه رسيديم

همه هم در حد لاليگا عصبي كه اين چه وقته اومدين ؟

 چند تا از دوستهاي كوروش بودن به اضافه ما و برادرشوهر  كه رفته بوديم  و از اون طرف هم زنگ زدن به امين كه پاشو بيا

در راستاي اين ديدار دوستان قديمي و ياد اوري خاطرات شيرينشون در نهايت به اين نتيجه رسيدن كه زن  گرفتن و بچه دار شدن اونا رو از هم دور كرده  (توجه  كنيد اينا علاوه بر دوستي يك جورايي هم شريك كاري هستن )اين هم دليلش 

12 سال پيش كه باباي كوروش فوت كرد  همه تا 10 روز پيش كوروش موندن و هواشو داشتن

5 سال پيش كه باباي  اون يكي دوستشون فوت كرد  6 شب پيشش مونديم

2 سال پيش كه باباي اون يكي دوست فوت كردو 2 شب پيشش مونديم

8 ماه پيش كه باباي ارش فوت كرد كسي پيشش نموند همه رفتن ختم و مسجدو برگشتن

خب نتيجه :

 12 سال پيش همه مجرد بوديم

5 سال پيش زن داشتيم

2 سال پيش بچه تو راه داشتيم

8 ماه پيش هم زن داشتيم هم بچه

پس نتيجه ميگيريم كه زن و بچه ما رو از رفاقتمون  دور كرد اي امان زندگي . نشستن چندين ساعت بحث كردن كار به جايي رسيد كه ما زنها چقدر از خودمون متنفر شديم كه باعث اين جدايي ها شديم

 حالا اين رو يادتون باشه تا فردا رو بگم

 كوروش و ارش داشتن داشتن تخته بازي ميكردن و حسابي كل كل ميكردن با هم يوسف و اون يكي دوستشون داشتن كنار اينا بازي رو ميديدن و اينها هم كري ميخوندن

كوروش جفت اورد

ارش:اصلا ميدوني چيه تو الهه شانسي  خدا تو رو بغل كرده از بس خوش شانسي

كوروش:نه اگه من الهه شانسم پس تو چي هستي از تو خوش شانس تر من نديدم

همين اين دو جمله حرف باعث شد اينا با هم جر و بحث كنن افتضاح اين دو تا كه جر و بحث كردن اون دو تا يوسف و اون يكي دوستشون هم شروع كردن اقا بحث بالا گرفت حسابي

كار به جايي رسيد كه كوروش و دوستشون زدن به كوه براي اينكه سرشون گرم شه و از دعوا دور شن

ارش و يوسف هم رفتن بيرون  امين هم با كوروش اينا كه ارومشون كنه

حالا به نظرتون ما زنها مقصر بوديم اينها رو دور كرديم يا خودشون كه اخلاق ندارن

اين برگشت اينا اينقدر طول كشيد كه ديگه داشتيم از گرسنگي ميمرديم كه اقايونبرگشتن

اشتي كرده بودن يعني اشتيشون دادن 


****2

همه دوستها الان بچه دارن هر كدوم داشتن پز بچشون رو ميدادن و به كوروش گفتن

داري ديگه پير ميشي نميخوايي بچه داشته باشي

تو همين حين برادر شوهر از حياط اومد كه كبريت برداره براي اتيش

كوروش هم داشت قليون ميكشيد خيلي خونسرد گفت پسرم

برادر شوهر برگشت كه گفت چيزي ميخواهي؟

كوروش:پسرم يك ليوان اب لطفا


و برگشته به همه ميگه اينم پسر من كيف كنيد ببينيد من چه بچه ايي تربيت كردم كدومتون ميتونيد همچين بچه ايي تربيت كنيد من تا الان رو نكرده بودم شماها خجالت نكشين 

 (هي واي من يعني كل كل بچه را افتاد الان )

ديگه اينجا كار به جايي رسيد كه همه شروع كردن به رو كردن هنر بچه هاشون

فرزند دوم ارش يك پسر خيلي ناز و خوشگله ولي يك سري عادت داره كه اونم تقصير بچه نيست مادرشه بايد مواظب باشه ديگه

يكي  از اين عادت ها اينه كه بدون شلوار ميگرده يعني شما لخت حساب كنيد

تا ارش امد از بچه اش تعريف كنه يكهو اين لخت امد وسط جمع

همه زدن زير خنده كه با اين بچه تربيت كردنت

پس ارش تقريبا خيط شد

بعد از اون دوستشون  يك دختر خيلي ناز داره كه خيلي هم شيرين زبونه داشت از اين تعريف ميكرد كه حرفهايي كه بچه اش ميزنه خيلي بزرگتر از سنشه و اين نشون ميده كه چقدر باهوشه و براي اثبات اين باهوشي دخترش رو صدا زد كه بيا اين پايتخت كشورا رو كه بهت ياد دادم بگو 

(در مورد پسر ارش يك نكته كه خيلي زشته اينه ما مادرش هي به ... پسرش ميگفت ... طلا ... و از اين شعر ها ديگه )

 جيگر خانومي تا امد قبل از اينكه بخوان پايتختها رو بگه فوري به باباش گفت من به مامان ميگم .... طلا داري ميگي نه تو .... طلا داري ؟از اونا كه  رهام داره (بچه ارش)

هي واي من باباي كه سرخ شد هيچ  جمع تركيد 

امين ژست گرفت و اينكه من دخترم قهرمان ژيمانستيك  و داره ميره واسه مسابقه كشوري و وانيا رو براي هنر نمايي خواست

كه اونم پش ليز خورد رو سراميك و از ترسش يك بادي هم ازش در رفت


كوروش هم كه استاده نابود كردن ديگران اينجور وقتهاس شروع كرد به كري خوندن و اذيت كردن اينا

كه يكهو برادر شوهر امد  تا اومد حرف بزنه كوروش گفت بابا جان دهنت رو ببند كه پوز زنيه ميترسم يك چيزي بگي من ضايع شم 

اينم از هنر نمايي بچه ها


*** 3

دختر شيرين زبونه رو گفتم اين يك نمونه از شيرين زبوني هاش


تا مارسيديم و سلام احوال پرسي كرديم هر كسي اينو ديد گفت اي واي عزيزم چه بزرگ شدي چه خوشگل شدي

برادر شوهر كه امد بچه يك نگاهي بهش كرد و با همون لحن بچگونه اش گفت

واييي تو چقدر دلازي(درازي)

برادر شوهر ميخواست سر يك خوراكي سرش رو شيره بماله يك چيزي ديگه بهش داده خورده بعد به اسم كوچيك برادر شوهر رو صدا زده و ميگه خيلي كلكي

 با هيچ خانومي كه ميونه خوبي نداشت فقط بغل اقاها بود بغل هر كسي كه ميرفت ميگفت تو عشق مني

داشت با كوروش حرف ميزد به كوروش ميگه من ميخوام عروس شم بابا ميخواد لباس عروس بخره مامان هم سژ برام بزنه (رژ )من عروس شم

كوروش ميگه خوب كي شوهرت باشه بدون شوهر كه نميشه عروس شد

يك نگاهي به جمع انداخت و ميگه تو  عشق مني تو شوهل باش (شوهر باش ) و بعد اينگار بخواد رشوه بده كه كوروش قبول كنه ميگه اگه تو شوهل بشي بهت پول ميدم 

كوروش بهش ميگه اخه نميشه نشميل ناراحت ميشه

امده به من ميگه نالاحت نشو اگه كولووش شوهل بشه من بوسش نميكنم غصه نخور

جانمممممممممممممممممممممممممممممم

باباش  دعواش كرد كه چرا رهام رو زدي ؟

من نزدم كه خواست رو فرش ج   ي  ش  كنه با دستم گرفتمم ج  ي  شش نريزه اون هم گريه گرد من نزدمش ( فكر كنيد چيو رو با دست گرفته بود طفلك رهام )

باباش :دستت درد نكه زدي بچه رو نابود كردي خب 

خب اقاجان يك شلوار پاي اين بچه كنيد ديگه

**

شب هم كه داشتيم برميگشتيم مامان اين دختر شيرين زبون  زنگ زد بهم و حسابي شاكي بود از دست زن ارش كه چرا به اين بچه لباس نميپوشه از وقتي دختر اين رو ديده همش داره  در مورد ... طلا ازم سوال ميكنه 

اگه بخواد اوضاع اينجوري باشه من رفت و امدم رو قطع ميكنم اخه اين كه نميشه

منم حواسم پرت شد به يك چيزي گفتم اره بابا خيلي زشته خب براي بچه هاي ما هم سوال ميشه ديگه من خودم ميمونم چه جوابي به بچه بده

خانوم دوستمون :اره به خدا خيلي زشته تو وقتي بچه تو ماشيت اينو ازت پرسيد چه جوابي بهش دادي؟

(من تازه متوجه حرف خودم شدم و اين كه طفلي مثل اينكه خيلي ناراحته  زدم زير خنده و گفتم والا بچه ما رو كه ديدي ديگه سنش از اين حرف گذشته كه بپرسه الانم پيش ما نيست كه رفت

اونم تازه فهميد كه چي گفته و خنده

***

دوستهاي عزيز كه رمز مطالب سال 89 رو ميخواستيد دي ماه رو رمزش رو برداشتم بريد ادامه مطلب ميتونيد بخونيد 

****

بانوي مهر عزيزم هرچي رزو رو وارد ميكنم ميگه اشتباهه چيكار كنم حتي نميتونم برات نظر بگذارم

***

تو اين دنيايي وبلاگي دوستهاي عزيزي رو ميشناسم كه از سادات هستن

مژگان عزيزم دور از وطني كه وقتي صداي مهربونش رو شنيدم كلي ذوق كردم

فندق نازنينم  كه به تازگي مادر يك گل پسر شده

نوا  كه يك عالمه ماه ومهربونه  و هميشه به من لطف داره

بانوي دلنواز عزيزم

سادات گلم عيدتون مبارك




تنبل  خونه ما

ساعت   از ساعت 10:00 الي 10:53 دقيقه جمعه صبح 12 ابان ماه نود و يك اينجا منزل ما من  دارم تو نت ميچرخم

كوروش تو اتاق خودمون دراز شده و داره غر ميزنه

برادر شوهر تو اتاق مهمون  همانند برادرش

شيما تو  اشپزخونه صبحونه درست كرده و داره جيغ ميزنه يكي بره نون بخره (اصلا تعجب نكنيد از بودن اين دو تا خونه ما هر وقت از شهرستان ميان در حد چند ساعت خونه خودشون هستن باقيش اينجان و تو اتاق قديمي خودشون )

كوروش:..... (منظور برادر شوهر )پاشو برو نون بخر ديگه خجالت بكش من برم بخرم من جايي پدرتم

برادر شوهر :اااااااا مگه نديدي عمه فرشته گفته من نرم نون بخرم   كيه كه ندونه تو به اندازه پدر براي من زحمت كشيدي خب پدر من دلت مياد بچه ات كه تازه مهمون هم هست بره نون بخره

كوروش:نشميل يعني تو فريزر نون نداريم ؟

من:نخير نداريم تو مگه  نون ميخري من بگذارم تو فريزر نكنه توقع داري من برم تو صف نانوايي والا تو خونه بابامون بوديم يادم نمياد صف نانوايي رفته باشم

كوروش و برادر شوهر با هم :ااااااااااا ما هم كه صد بار گفتيم خونه بابامون بوديم نونوايي نميرفتيم

برادر شوهر:خب نشميل از اين نون تست ها هميشه داري تو فريزر عيب نداره با همون ميخوريم صبحونه

من:از اونها هم نداريم

بردر شوه ر:بابا كوروش اينو طلاق بده اصلا كدبانو نيست خوب زني كه نون براي روز مبادا تو خونه اش نداشته باشه چه فايده ايي داره اخه

(تمامي اين مكالمات در حالي صورت گرفته كه اينا تو دو تا اتاق جدا دراز شدن ها حتي به خودشون زحمت اينكه بلند شن رو نميدن )

كوروش:.... پاشو برو بالا از خونه مهرداد نون بگير اون الان گوشهاش دراز شده اولين جمعه زندگي مشتركشه حتما رفته يك خروار نون تازه خريده

برادر شوهر رفت بالا ولي مهرداد اينا نبودن دست از پا دراز تر برگشت و دوباره رفت تو اتاق افتاد

من:اااااااا پاشين ديگه مگه شما دعوت نيستين دماوند سفره سلام كه نيست سر غذا برسين پاشين بريم ديگه ( باغ يكي از دوستهاي كوروش دعوتيم مثلا اگه اينا پا شن )

نتيجه بودن در اين تنبل خونه اين شد كه ميخواهيم با بيسكوييت صبحونه بخوريم





پيشاپيش عيد رو بهتون تبريك ميگم چون ممكنه فردا نتونم اپ كنم از خداي مهربون ميخوام بهترين ها رو براتون رقم بزنه

عيدتون مبارك

نشميل صديق حسيني


نشمیل شیطون

یک گربه ایی هست تو حیاط بیمارستان میچرخه چند روزیه دستش شکسته و دستش رو میگیره بالا و لنگ لنگان راه میره

از اون طرف هم ما یم پزشک ارتوپد تو بیمارستان داریم اقا به معنای واقعی

 شوخی هم داره با همه بچه ها امروز امد برای ویزیت بیمارهاش هی شوخی کرد سر به سر ما پرستارا گذاشت

منم تو حیاط بودم یک فکر شیطانی به ذهنم رسید دستکش لاتکس از اورژانس گرفتم و گربه رو زدم بغل رفتم دم اتاق عمل که دکتر ... هست؟

بچه ها دکتر ور صدا زدن اومد

من:سلام دکتر این گریه دستش شکسته میتونی براش کاری بکنی

دکتر :اااااااااااااا خب ببرینش رادیولوژی بعدش معرفیش میکنم دامپزشکی

من:دکتر کار دامپزشکی رو قبول  ندارم خودت چیکار میتونی براش بکنی

دکتر : اینو ببر دامپزشکی ایندفعه سوسکی چیزی پیدا کردی بیارش من نمیتونم واسه این کاری کنم و زد زیر خنده  و گفت بازم شما پرستارها بردین

به این میگن ادم با جنبه

بگذارین از شوخی اون بگم که بفهمین من چقدر جنبه دارم

صبح که امد ویزیت من سرماخورده بودم

دکتر:اااا حسینی باز  که تو ناودونت اویزونه

من:اره سرماخوردم بدجور

دکتر : احتمالا تو تب کریمه کنگو گرفتی باید مواطب باشی به انسان ها سرایت نکنه

من:باشه دکتر یک هیچ به نفع شما

ولی الان یک یک شدیم

 امروز مادر بزرگم زنگ زد بهم و  صداش خیلی با نشاط بود

بعد از اینکه با هم احوالپرسی کردیم

مادر بزرگم:نشمیل جان مادر حامله ایی؟

من:اااااااااااااااااااا نه مادر

مادر بزرگ :دیشب خواب داوود رو دیدم (داودد عموی منه که وقتی ۲۶ ساله بود تو جنگ شهید شده البته جز مفقود  ها هست هنوز حتی پیکرش برنگشته ولی گفتن شهید شده با توجه شه شواهد و مدارکی که بوده ) خواب دیدم داره با یک بچه تو پارک بازی میکنه یک پسر خیلی خوشگل بهم گفته این پسر نشمیله ببین چقدر قشنگه

فکر کردم حتما تو راهی داری مادر

من:نه مادر جون و زدم زیر گریه و براش گفتم که پریشب خوبا دیدم که ورودی بخش یک پسر بچه رو دیدم که دستش تو دست دو تا خانوم بود نشستم بچه رو یک عالمه بوسیدم و قلقلکش دادم و اونم قهقه میزد همین جوری که میخندید تو چشمهام نگاه کرد و منم بی اختیار گفتم دعا کن خدا بهم یک پسر بده مثل تو که اون خانومه گفت این پسر خودته اوردیم ببینیش

صبح وقتی بیدار شدم پر از نشاط بودم اینقدر که حس میکردم الان بردیا تو بغلمه

وقتی مادر جون خوابش رو تعریف کرد دیگه نتونستم جلوی اشکهامو بگیریم

ازش پرسیدم مادر تعبیرش چیه؟

مادر گفت خیره مادر  پسرت جاش خوبه

این روزها با این البوم جدید گوگوش خیلی لذت میبرم

مخصوصا این دو تا

http://s3.picofile.com/file/7543127197/06_Nagoo_Bedroud.mp3.html

http://s3.picofile.com/file/7543124408/04_Hese_Mobham.mp3.html

 

خاطره ها

دوستان عزيزم اول خواستم از كامنت هاي قبلي كپي بگيرم و اينجا بگذارم كه خودش بشه يك پست بعد پشيمون شدم

پيشنهادم اينه كه كامنت هاي پست قبلي رو بخونيد خيلي عاليه و  اما خاطره  من از اين دو تا اهنگ

به جز اينكه تو عروس ها و عيدهايي كه اين اهنگ ها امده بود دو تا خاطره دارم كه تقريبا جديده

1- اهنگ شهره:

با يك گروه از همكارها ميخواستيم بريم كاشان يك اتوبوس هم كرايه كرديم هر كدوم از بچه ها هم خواستن خانواده هاشون رو اوردن اون موقع  هنوز رضا ازدواج نكرده بود منم كژال رو بردم

وقتي همه سوار شديم رضا اخر همه اومد و نشست رو همون يخچال كه جلو در همه اتوبوس ها هست

همه بچه ها گفتن بيا بشين رو صندلي كه گفت ميخوام الان سيگار بكشم كنار پنجره راحت تره بعدش ميشينم

خلاصه تا رضا سيگارش رو روشن كرد اين اهنگ  شروع شد و يكي از همكارها كه صندلي جلو بود بلند شد و رضا هم بلند كرد برقصه

رضا هم سيگارش رو داد دست من كه نگهش دار من زود ميشينم

منم سيگار رو نگه داشتم اين هي سوخت من خاكسترش رو خالي كردم تو ليواني كه دستم بود رقص كه تموم شد رضا  رفت بشينه كه صداش زدم بيا سيگارت اينجاس !!!

با تعجب اومد و سيگارش رو كه فقط فيلترش مونده بود رو تحويل گرفت

رضا:خب نابغه خاموشش ميكردي گذاشتي بسوزه كه چي؟

من:نگفتي كه خاموشش كن گفتي نگهش دار

رضا :چه دختر حرف گوش كني

اينجا يكهو كژال پريد وسط كه ما حسيني ها همه حرف گوش كنيم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

***********************************

خاطره دومم با اهنگ بهار

تازه نامزد  كرده بوديم كه يك پنچشنبه قرار  شد بريم باغ بابا اينا همه بچه ها رو جمع كرديم منم به برادر شوهر كوچيكه گفتم بياد كه اون هنوز ازدواج نكرده بود و در شرف خواستگاري و اينا بود اونم شرط گذاشت به شرطي ميام كه اجازه شيما رو هم بگيريد بياد ما هم اجازه شيما رو گرفتيم از اون طرف  هم از اونجايي كه نيما و برادر شوهر با هم هماهنگ كرده بودن كه برنامه اومدنشون چيه نيما مارمولك هم گير داده بود به سحر كه چون شيما مياد و تنهاس تو هم ساناز رو بيار (اون موقع كسي نميدونست اين دو تا با هم  ارتباط دارن )ما نميدونستيم ولي اين دو تا شيطون ميدونست

خلاصه ما و كژال اينا فريد اينا و يك سري ديگه از بچه هاي فاميل به اضافه امين و نيما سحر و ساناز رفتيم باغ كوروش زودتر از ما رفته بود من تو ماشين برادر شوهر بودم كه اول جاده چالوس از اين سي دي فروشها سيار يك سي دي خريدم و من به اقاهه گفتم يك چيزي ميخوام مارتيك داشته باشه اونم ناييد كرد كه داره

جونم بگم از اول جاده هي ما گوش داديم تا بعد از سد مارتيكي در كار نبود وقتي رسيديم كوروش ماشينش رو برده بود بالا اول بگذارين يك توضيحي بدم

باغ بابا يك جاي هست تو جاده چالوس كه تقريبا نزديك بافت روستاييه و يك سر بالايي تند داره كه  برسه به در اصلي ساختمون منتها از اول اين سربالايي در زدن از اين درهاي نرده ايي كه همچي معلومه

امين هم به برادر شوهر گفت اول تو ماشين رو بزن و بعد فلاني و فلاني كه تا اخر كه خودش پارك كنه براي اينكه خريد چيزي داشت ديگه احتياجي نباشه همه ماشين ها جا به جا شه 

كوروش هم از بالا داد زد كه بگذار نشميل بشينه اينا فقط خودشون ميتونن ماشين ها رو از اين جاده باريك و تند بيارن بالا برادر شوهر كه پياده شد كه من برم بشينم يكهو بعد از كلي انتظار اين اهنگ مارتيك پخش شد منم با قر رفتم اون طرف ماشين كه برادر شوهر از خودم بدتر شروع كرد به دست زدن و منم كه چايي معطل قند رقصيدم در ادامه اين رقص من بقيه بچه ها هم از ماشين امدن پايين و شروع كردن به رقص كار به جايي رسيد كه من ديدم برادر شوهر ميگه بدو برو تو ماشين

فكر كنيد چي شده بود چند تا ماشين كه از جاده اصلي رد ميشدن وقتي ديدن ما داريم ميرقصيم اونا هم پارك كرده بودن به دست زدن و رقصيدن

بعد از اين كه نسشته بوديم بابام زنگ زد كه چيكار كردين ؟

امين :هيچي بابا براي چي ؟

بابا:كدخدا ده زنگ زده كه تو باغتون عروسي گرفتن !!!!

  امين :نه بابا يك ذره رقصيديم اون تو ورودي حياط اون از كجاديده ؟

بابا:اخه بچه جان تو هنوز نميدوني خونه ما سربالايي و رو بلندي ده سراشيبي و معلومه ديده ميشه ديگه

اين سوژه شد تا كسي تكون ميخورد برادر شوهر ميگفت اروم الان كدخدا زنگ ميزنه به اقا محمد

و بعدش هم  به نيما نگاه ميكرد كه البته كدخدا دروغ نگفته يك جورايي عروسيه ديگه ميخواهين عروس بيارين

و ما هم هيچ كدوم نميفهميديم جراين چيه به جز اين چهار تا كه خودشون ميخنديدن و ما تعجب كه اينا به چه حرف بي معني ميخندن


خاطره

اين دو تا لينك رو گوش بديد

و هر خاطره  ايي با شنيدن اين دو تا اهنگ به يادتون مياد تو كامنتها بنويسيد پست بعدي مخصوص خاطره هاس

http://s1.picofile.com/file/7541227739/02_Bahaar.mp3.html

http://s3.picofile.com/file/7541230749/01_Gharibeh_Ashegh_Shohreh.mp3.html

فقط بنويسيد خاطره با كدوم اهنگه


گرسنه

از جمعه نپرسين كه يادم مياد خسته  ميشم

  كوروش خان از ساعت 6 صبح به همراه اون اقاه قصاب ور ضا (باجناق كوروش و پسر عموي من )مشغول ذبح گوسفندا شدن  ما هم تقريبا از 9 رفتيم كمكشون براي پاك كردن و وزن و بسته بندي گوشت ها از اونجايي كه بيشتر فاميل  اونجا بودن هم فاميل كوروش اينا هم فاميل من و بعد از ظهر هم عقد سيران ومهرداد بود به پروانه پيشنهاد دادم ابگوشت درست كنه اون گوشه حياط بساط ابگوشت  رو راه انداخت و هر كسي مشغول يك كاري بود

تا اينكه به مهرداد گفتيم بره  نون سنگگ بخره

مهرداد:من چرا برم مثلا دامادم كار دارم ميخوام برم اتيله

كژال (خواهر زنش و دختر عموي بنده )نه بابا مهرداد سيران هنوز حاضر نيست كه كجا ميخوايي بري اتيله تا تو بري نون بگيري  وقت هست

 اينجا بود كه برادر شوهر كوچيكه (با توجه به اينكه از مراسم خودش چيزي نميگذره و وارده )بهش تقلب رسوند كه بگو ميخوام براي سيران غذا ببرم 

مهرداد :اصلا من ميخوام واسه زنم غذا ببرم

از اون طرف برادر شوهر به دادش رسيد كه من ميرم نون ميخرم

 عمه بزرگه:نه نميخواد  اگه تو بري نون واسه شام هم نميرسه

مهرداد :نه عمه قول ميده زود بياد ... نري براي خودت گردش نون رو زود بخر بيا

عمه :نه عمه جون اين ميره يكهو ميبيني چند نفر ميشناسنش ميافته به عكس گرفتن و اينا دير مياد خودت برو ديگه

مهرداد :من كه گفتم مي خوام واسه زنم غذا ببرم

  عمو حميد:اوهههههههههههه زنم !! بچه جان هنوز زنت نشده چند ساعت ديگه رسما عرفا شرعا زنت ميشه

عمه :پاشو مهرداد برو اينقدر بهانه نيار ديگه

مهرداد :اااااااااااا عمه يادت باشه تو از اولش بچه هاي عمو حسين رو بيشتر از همه دوست داشتي خب اين ميرفت ديگه من داماد بايد برم  اصلا خوبه  دختر مردم تو ارايشگاه از گرسنگي هلاك بشه

اينقدر چونه زد كه رضا (اينبار باجناق مهرداد و شوهر كژال )رفت به جاي اون نون بخره

تازه گوسفندها تموم شده بودن كه يك سري از دوستهاي كوروش و فاميل كه قربوني هاشون رو جاي ديگه ذبح كرده بودن گوشت ها رو اوردن واسه پاك و كردن وتقسيم كردن پيش ما

هي واي من

خلاصه گم تا اونا تموم شد غذا خورديم حياط رو شستيم هلاك شديم بعدش هم  بزرگترا زودتر رفتن سالن و يك سري هم موندن

كوروش كه بيهوش شده بود

منم يك ذره استراحت كرديم و رفتيم تا ما برسيم خطبه رو خونده بودن شام خورديم و از اونجايي كه بيشتر فاميل  خسته بودن از همون تالار خداحافظي كردن رفتن و تعدادكمي خونه امدن

وقتي برگشتيم برادر شوهر كوچيكه و مهرداد داشتن سر پاركينگ هاشون با هم چونه ميزدن (خونه اين دو تا واحد هاي رو به روي همه )  ده دقيقه كلنجار رفتن كه اين پاركينگي كه برادر شوهر الان ماشين رو پارك كرده براي كدوم واحده كه

برادر شوهر:مهرداد صبر كن ببينم تو اصلا واسه چي داري چونه ميزني تو كه ماشين نداري بخواهي پارك كني

مهرداد:خببببببب ميخرم

برادر شوهر :پس هر وقت خريدي بيا چونه ميزنيم الاان چه فايده ايي داره

مهرداد :اصلا تو خودت براي چي چونه ميزني تو كه  هيچ وقت نيستي  خونه چه برسه به اين كه بخواهي ماشين رو پارك كني

برادر شوهر :اصلا ربطي به بودن نبودن من نداره من زودتر  از تو امدم اين پاركينگ مال منه تو اون يكي رو بردار

(تازه دامادهاي ما رو دارين ديگه )

كه خوشبختانه چون برادر شوهر بايد ميرفت جريان ادامه پيدا نكرد 

منم كه خسته بودم عذرخواهي  كردم رفتن خونه خودمون كه بعد از چند دقيقه كوروش خان همه مهمون ها را برداشت اورد خونه ما

اين از جمعه پر  كار ما

ديروز هم كه هواي عالي بود صبح كه داشتم از خونه ميامدن بيرون كوروش چشماشو باز كرده كه بارون مياد

 من :اره

كوروش:با چشمهاي بسته و خواب الود چتر ببر خيس نشي

من:بي عاطفه گفتم حتما ميخوايي بگي ماشين روببر

كوروش:عمرااااااااااا و خوابيد

ظهر كه ميخواستم برگردم خونه هنوز بارون ميامد  كه كوروش زنگ زد كه

بيمارستان باش ميام دنبالت هم بريم ناهار هم برسونمت خيس نشي

جاتون خالي رفتيم خارج از شهر يك جاي فوق العاده قشنگ ديزي خورديم قليون زديم و كلي حرف زديم با هم  من رو رسوند خونه و رفت دنبال كارهاش

دوستهاي گلي كه  رمز مطلب قبلي رو ميخواستن فردا  براي همشون ميفرستم ببخشيد دير شد



سرويس گوسفند ها

امروز بچه ها دوره داشتن و منم رفتم وقتي داشتم ميرفتم  برو بيايي تو پاركينگ بود تماشايي جهاز سيران رو داشتن مياوردن

منم رفتم كوروش هم شمال بود قرار بود بياد ولي از ش خبر نداشتم كي مياد

من رفتم و با ابچه هاي كلي خوش گذروندم و وقتي برگشتم خونه ديدم  بيشتر فاميا تو پاركينگن ماشين كوروش هم  هست همه درهاش رو باز كردن و دارن ميشورنش

قلبم ريخت

كه نكنه اتفاقي افتاده واسه كوروش كه همه هستن و چرا دارن ماشين روميشورن 

ولي همه خوشحال بودن

منو كه ديدن زدن زير خنده كه كجايي شوهرت شد سرويس گوسفندها

من  هاج و واج موندم كه جريان چيه كه خود كورش خان با يك ليست از حياط امد

و همه زدن زير خنده لباس هاش پر از خاك موهاش هم پر كاه 

و همه به من ميگن برو تو حياط ببين شوهرت چيكار كرده

حياط نگو بگو طويله

(ياد نوشته امروز نوا افتادم كه  كه د رمورد گوسفندهايي گفته بود كه براي حاجي هاي فاميلشون اورده بودن و من چقدر خنديم به اينكه گفته بود يك طويله گوسفند تو حياط بوده)

حالا حياط خودمون پر از گوسفند بود

من:كوروش كار وبارت اينقدر كساد شده افتادي تو خريد و فروش گوسفند ميخواهي اينا رو فردا ببري بفروشي؟

كوروش:نه اينا همه قربونين 

من:چييييييييييييي ما كه اينقدر قربوني نداشتيم

كه ليست رو داد دستم

1- مادر جون و پدر جون 1 گوسفند

2- عمو حميد براي خودش و براي عروس خانومش كه عيد اولشه دو تا گوسفند

3- گوسفند براي  باباي نشميل

4- گوسفند نذر سلامتي (داداش كوچيكه كه پارسال يك مصدوميت داشت)

5- گوسفند نذر برد تيم برادر شوهر براي ليگ جهاني

6- گوسفند براي عروس شيما خانوم

7- گوسفند نذر سلامتي نشميل موقع زايمان

8-گوسفند نذر سلامتي نشميل بعد رفتن برديا

9-گوسفند  نذر به نيت بابام

10- گوسفند نذر سلامتي شيما و ني ني تو راهي (اخه ضايع مگه نگفتن به كسي نگو)

تا اينجا 14 تا گوسفند كه 10 تاس نذر خود كوروش بود

11- گوسفند نذر امين براي بچه دار شدن دوباره (از دست تو كوروش هرچي زن باردار تو فاميل بود رو لو دادي خب تو ليستت نمينوشتي براي چي؟

12- گوسفند براي حاج سيروس

13- گوسفند مامانم

14- گوسفند حاج احمد

بعله چند تا شد

من:خب چرا همه رو اوردي اينجا ميبردن خون خودشون ميكشتن ميارودن تقسيم ميكرديم اينجا و پخش ميكرديم (هر سال هر كسي نذر داره ميكشه گوشت ها ميارن خونه مادر بزرگ كوروش و از اونجا تقسيم ميكنن بين كسايي كه كوروش ميدونه )

كوروش«نه ديگه بگذار يك جا باشه

حالا فكر كنيد اينها چه جوري اوردي وانت گرفته هرچي جا نشده انداخته تو ماشين خودش

امين:كوروش براشون كمربند ايمني هم ميبستي  ديگه

فكر كنيد تو هاگير واگير خالي كردن جهاز سيران كوروش خان كلي گوسفند پياده كرده

اينا رو ول كنيد بچه دار شدن براد شوهر رو بگين كه لو رفت وهمه چشماشون چهار تاشد

كروش كه ديد سوتي بده داده و شيما خجالت ميكشه امد درستش كنه

چيه خوب دوست داشتن بچه دار شن

عروس من خرم سلطانه شاهزاده مي ايد

شيما بيچاره مرد از خجالت منم زدم به كوروش كه اخه دهن لق اين بيچاره هنوز قطعي نيست چرا لو دادي اخه

از اونجايي كه فاميل هاي منم بودن و داشتن جهاز ميچيند كروش با رضا و امين امدن نشستن به تخته بازي كردن كه باز رفتن رو مخ من از اون ور هم سامي هي ميخواست بره پيش گوسفندا  تخته رو دادم دستشون تبعييد شدن پيش گوسفندا

ده دقيقه پيش امده چايي ببره من با كامپيوتر سرگرم بودم ميگه چشماتو ببند دستت رو باز كن

من:كوروش اذيت نكني بخواي جونوري يا پ..گل گوسفند بندازي تو دست م هاااا

كوروش دستت رو باز كن

نه  اون  نبود چشمم رو باز كردم يك زنجير و پلاك با يك انگشتر خوشگل

كوروش:عيد مبارك عروسك من

از دست تو كوروش درست وقتي اينقدر خسته ميشم از بي تفاوت بودن به خودم كاري ميكني كه باز ميشي همون كوروش اولباز كاري ميكني كه يعني به فكرم بودي

شاد باشيد عيدتون مبارك


**

تشكر نوشت:

مهرانه عزيزم فدات شم مهربون

چشم حتما كاري رو كه گفتي انجام ميدم خيلي لطف داري به من





تاخير

حسابي تاخير داشتم از روز شنبه هر روز يك كاري داشتم كه اصلا فرصت اينكه بشينم و بنويسم رو نداشتم

از روز مهموني شروع كنم

1- از ساعت 7 منتظر بودم كه بچهها بيان كه ديدم خبري نيست زنگ زدم به امين (با توجه به اينكه بيشترشون دوستهاي امين هستن )كه چرا نيامدن ؟

امين:قرار گذاشتيم همه با هم بيايم  بچه هاي تهران هنوز نيامدن

منم يك اخلاقي دارم وقتي حاضر باشم برم جايي كه اينكه مهمون داشته باشم كارهام رو انجام داده باشم و مهمون ها دير بيان حسابي قاطي ميكنم اين بار هم همينطور شد و عصباني شدم اما خوشبختانه سيران و مهرداد پايين بودن و امدن بالا سرم با اونا گرم شد

حدود ساعت 9/15 مهمون هام همگي با هم امدن و واكنش هاشون به لباس هاي من و كوروش واقعا جالب بود بيشتر دوستهامون كرد هستن كه  غر زدن كه خب ميگفتيت ما هم لباس محلي ميپوشيديم دوستاني كه كرد نبود هم براشون جالب بود

اين وسط امين سر به سر كوروش ميگذاشت كه خيلي به نجم الدين شبيه شدي و اشاره ميكرد به اينكه موهات هم بدجور ريخته ما چرا از روز اول متوجه اين اختلاف سني با نشميل نشديم و دخترمون رو داديم به يك پير مرد 

من هم  با  چاي و شيريني پذيرايي كردم و تا مهمون ها يك ذره همديگر و پيدا كنن و سر به سر هم بذارن ميز شام رو اماده كرديم و غذا رو سرو كرديم

اين واكنش دوستهامون بود

س:نشميل خودت اين غذا ها رو درست نكردي

ب:چه رستوراني خوبيه واقعا طعم غذاش خانگيه

ش:اين خورش خلال رو بگو رستورانش كرمانشاهي بوده ؟

من:اي بابا خب صبر كنيد   حدستون درسته من درست نكردم ولي رستواراني هم نيست

همه با هم بدبخت كوروش همه اينها رو تو پختي

 يكي از دوستامون :ببين كوروش من همون روز اول بهت گفتم ما كردها با پنبه سر ميبريم حواست باشه به خودت ديدي سرت رو بريد اين همه غذا رو تو درست كردي اي بدبخت !!!

من:اههههههه زبون به دهن بگيريد شما نوش جان كنيد چيكار داريين كي درست كرده سحر درست كرده

اين دفعه همه برگشتن به سمت و سحر و اون حرفهايي كه به كوروش گفتن به سحر گفتن كه ببين چه خواهر شوهريه اينه كه عروس رو مجبور كرده به پختن اين همه غذا

 خلاصه شما در فضايي بسيار شاد و پر از شوخي  صرف شد و بعدش كه ميز رو همه كمك كردن جمع كرديم به بچه ها گفتم اين ميوه و تنقلات رو ميزه هر كسي دوست داره بياد برداره اين جوري جمع صميمي تره

مهمونا :باشه تنبل  ما به اسم صميمت رد ميكنيم

بچه ها ساز هاشون رو اوردن و همين جوري كه داشت براي خودشون و سازهاشون  جاي خوب پيدا ميكردن حرف افتاد به كنسرت هفته پيش كامكارها كه هموشن رفته بودن به اضافه برادر و پدر مادر من و حسابي من رو سوزوندن كه عالي بود و نصف عمرت بر فنا  كه نيامدي و اينجا بود كه من فهميدم اين قرار هم  هفته پيش جور شده كه بيان خونه ما

يكي از دوستهامون كه صداي قشنگي داره و يك مدت هم استاد اواز  من بود گفت نشميل سازت رو بيار

من: (تو دلم هي واي من كلا خيلي وقته دست به ساز نزدم كوكش هم بار اخر زدم بهم ريختم حالا با چه رويي ساز رو بيارم ) مگه ساز خودت رو نياوردي ؟اصلا تو با ساز من چيكار داري تو كه سنتور نميزني 

حسين(دوستمون) :مگه نميخواهي با بچه ها همراهي كني ؟برو بيارش ديگه

من:نه من همراهي نميكنم مثلا ميزبانم  بايد پذيرايي كنم

همه با هم :اوهههههههههه تو كه گفتي همه چي رو ميزه بريد بردارين پذيراييت چيه ديگه؟

با كلي شرمندگي ساز رو اوردم و كلي متلك شنيدم بابت كوكش

 از اونجايي كه  الويت با اكثريت بود با يك اهنگ كردي شروع كرديم كه امين و حسين خوندنش  عالي بود

بعدش يك اهنگ  شاد تر و يك رقص حسابي كردي

 اينقدر سر و صدا كرديم كه عمو حميد و پروانه جون و بعضي از همسايه هم اضافه شدن به جمع ما مامان و باباي من كه قرار بود بعد از شام بيان چون جايي دعوت داشتن امدن

و به خاطر عمو حميد اينا چند اهنگ فارسي هم زدن  و خوندن 

بعدش قرار شد هر كسي  چه اونهايي كه صدايي قشنگي دارن چه بقيه كه ساز هم نميزنن به نوبتي كه نشستن هر كدوم  حتي اگه شده يم خط بخونن و  بچه هايي كه ساز ميزنن اهنگش رو بزنن  بوم و رنگ همر و ميز بود و هر كسي دوست داشت حسي رو كه داره بو بوم پياده كنه   كه فوق العاده بود از اهنگهاي شاد  و خيلي قدمي و به قولي كوچه بازاري تا دو تا تصنيف سنگين و دلشنين كه حسين و امين با هم خوندن همه اش ثبت شد روي بوم نقاشي ()مرسي نواي عزيزم پيشنهادت عالي بود )اين تابلو الان رو ديوار پذيرايي نصب شده و اينقدر همه استقبال كردن كه  قرار شد تو همه مهموني ها همچين چيزي باشه

 و كلي از خلاقيت من تعريف كردن كه مثل هميشه عالي بود

من:چرا هندوانه الكي ميذارين زير بغل ادم اين ايده يكي از دوستهامه

كه جمع منفجر شد كه

خب چرا نگفتي خودش بياد معلومه هنرمنده با اين ايده اش

من:خب نميشد 

بعد ا از اين هم   من رو گير انداختن كه تو به عنوان ميزبان چرا نخوندي چي دوست داري بزنيم و تو بخوني ؟

من هم يك لالايي كردي هست كه وقتي ماها به دنيا امديم پدرمون برامون خونده تو جشن اسم گذاريمون براي نوه هاش هم تو جشن هاشون خونده منم  گفتم اصلا دوست ندارم ناراحتتون كنم ولي دوست دارم براي پسرم امشب اين لالايي رو بخونم و حس كنم پيشمه  اما ميترسم بعض نگذاره پس هر جاييش كم اوردم همراهيم كنيد

امين با نگاهش اين قوت قلب رو بهم داد كه ميتونم

منم خوندم و همه سعيم رو كردم كه خودم رو نگه دارم ولي بعضي جاها و بغض نميگذاشت كه سيران با همراهيش اصلا نگذاشت معلوم بشه 

درسته اين حال خيلي ها رو دگرگون كرد مثل پدر و مادرم عمو حميد اينا و خيلي از دوستهام ولي وقتي تموم شد ارامشي داشتم  و حس ميكردم الان برديا اينجا پيش منه 

بعد از اون باز چند تا اهنگ و رقص محلي بود

تا ساعت 1/30 كه پيشنهاددادم برگه كپي كردم براي اسم فاميل هر كسي دوست داره بازي كنيم به جز چند نفر همه بازي كرديم و خيلي محشر بود اسم فاميل 40 نفره معلومه چي ميشه(اين هم ايده مليحه عزيزم بود )

بعد از اسم فاميل بچه ها داوطلبانه شورع كردن به جمع اوردي خونه و مرتب كردن هر چي اصرار كردم كه بچه ها نميخواد ول كنيد خود م تميز ميكنن قبول نكردن و  يك  بساطي بود كه عالي بود يك سري كار ميكردن  و اواز ميخوندن تنبل تر ها ساز ميزدن براي اونهايي كه ميخوندن فكر كنيد چه اش شلعه قلمكاري بود

خلاصه ظرفها رو شستن و خشك كردن و حتي جارو برقي هم كشيدن (سعيد خان مرسي از كشيدن جارو برقي)تازه ميگفتن بايد اسم همه ما رو بنويسي هر كسي چه سازي ميزنه و چه كاري كرده رو بنوسي  تيترش هم بشه اجرا گروه صبا در منزل سركار خانوم نشميل و مثل پوستر اجراي كنسرت پخش كني

 كه از اون همه فقط يادم مونده سعيد جارو. برقي كشيد

سپيده عزيزم تي زد اين دو تا خوب يادمه

خلاصه مهمون هايي خيلي خوبي بودن و خيلي هم خوش گذشت در ضمن گفتن بايد دوره هاشونر و شركت كنم غيبت اين يك ساله بسه چوب خط غيبت هام پر شده و ديگه قبول نيست

موقع رفتن هم دسته جمعي ميخوندن همسايه هاااااااا ياااااااااري كنيد تا نشميل مهمون داري كنه

 دوست داشتم عكسش بگذارم واي اينها نگذاشتن حتي يك عكس از ميز شام بگيرم تا ميخواستم عكس بگيرم چهار پنجچ نفر بودن كه خودشونر و پرت ميكردن تو كادر و همه عكسها با ادمه و خب نميشه تو وبلاگ بگذارم شايد دوست نداشته باشن

اما اهنگ هايي كه خونديم رو قرار شده اپلو.د كنم و بگذارم اينجا

البته چند تا عكس از غذاها هست قبل از اينكه بره سر ميزه اونا رو ميگذارم

تو اين هواي دلپذير و باروني شنيدن اين اهنگ ميچسبه و من رو كه سرشار از انرژي ميكنه اميدوارم خوشتون بياد

http://s3.picofile.com/file/7535756234/04.mp3.html