احوالات یک هپلی

واکسن انفولانزا زدیم که امسال که نزاییده مادر شدیم خدای نکرده کودک دلبندمان از بنده ویروس نگرفته و مریض نشوند که

چشمتون روز بد نبینه سرماخوردم افتضاح از اون سرماخوردگی ها که همیشه در جمعهای دوستانه ازش به عنوان سرماخوردگی الاغی یاد میکنم یک چیزی میگم یک چیزی می خونین حالم خیلی بد بود به خاطر همین و به خاطر اینکه نکنه سامی از من بگیره اومدم خونه مامانم که اونم گفت اگه تو بالا بمونی هم سامی هم المیرا هم دوقلو ها را مریض میکنی و به بیان واضح تر بیچاره میشیم پس مادر جان برو همون سوییت پایین من هم برات سوپ میپزم میارم من هم دمم را گذاشتم رو کولم و مثل یک هپلی ویروسی اومدم پایین  قرار بود شب هم برم خونه کژال که ا بهش خبر دادم سرماخوردم نمیام خودم هم از تو یخچال پایین هر چی بود ریختم تو قابلمه و برای  خودم سوپ پختم چون معلوم نبود  سوپ مامانم کی حاضر بشه صدام هم اینقدر گرفته بود که سحر (زن برادرم)راه به راه زنگ میزد میگفت جون سحر تو سرماخوردی یا گریه کردی ؟صدات خیلی گرفته

سوپ را زدیم به بدن کلاه کاموایی کردیم به سر خزیدیم زیر پتو که از صدای خنده بیدار شدم اولش ترسیدم که نکنه از ما بهترون جمع شدن به حال من میخندن بعد که دقت کردم نخیر از ما بهترون نیستن رزی و احسان وقتی از رضا میشنون من سرماخوردم با تشویق های رضا که برین نشمیل را ببین و حسابی بخندین اومده بودن دیدن من و داشتن میخندیدن به نظرتون دلیل خنده چی بود ؟

من وقتی سرما میخورم  یک کلاه کاموایی میگذارم سرم  یک دستمال را نمدار میکنم و  بهش عصاره اکالیپتوس میزنم میگذارم رو دماغم و دهنم  جوراب نمیپوشم یک کیسه اب گرم میگذارم رو سرم  یک کیسه یخ میگذارم رو پام و دراز میشم

چیه خنده دار؟؟؟؟؟؟؟؟

خب سرم درد میکنه احساس میکنم اگه گرم باشه خوب میشه کیسه اب گرم میگذارم دستمال نمدار را میگذارم رو بینم که راه تنفسم باز شه و راحت نفس بکشم کیسه اب یخ را میگذارم رو پام چون پاهام گر میگیره من نمیدونم این چیش خنده داره که هر کسی میبینه میخنده

این در حدیه که همیشه اول فصل سرما رضا میگه تو کی سرما میخوری بیاییم بخندیم کژال میگه هر وقت تو زمستون بهش اعتراض میکنم حوصله ام سر رفته گردشی تفریحی چیزی میگه زنگ بزن ببین اگه نشمیل سرما خورده بریم ببینیم بخندیم 

از موضوع دور نشم بعد از خنده های این زوج خل وضع و خروجشون از منزل این من بودم که تا صبح جون کندم از استخون درد سر درد و ابرزش بینی و سرفه و عطسه دم دمای صبح خوابم برد

از بوی خوشی بیدار شدم که دیدم بعله خودشه یک ظرف فرنی به به علاج سرماخوردگی من سحر اومده بود برام فرنی درست کرد مجبورم کرد برم حموم داغ داغ کاری که من هیچ وقت نمیکنم اصلا تو بخار حموم نفسم بند میاد اما سحر اعتقاد داره تو گرمای حموم مریضی از تنت میره بیرون حسابی اب داغ را باز گذاشت حموم بخار کرد منو انداخت تو حموم خودش هم موند پشت در که من در حموم را باز نکنم چون احساس خفگی کنم در را باز میکنم بعد از حموم یک شیر داغ و سوپ داغ بهم رسوند  یک لحاف کشید روم حسابی خوابیدم الان احساس میکنم خیلی بهترم

ای خیر ببینی سحر جان که به دادم رسیدی

 رمز مطلب را میخواستم بنویسم برای دوستان که دیدم پس ورد ایمیل را عوض کردم اونم یادم رفته بنابراین دوست هایی که رمز میخوان رمز اینه 1378 

در خاتمه اینکه کوروش خان لطف نموده بعد از دو روز به من تلفن زده که چه طوری و چه خبر منم صدام گرفته میگه اااا باز سرماخوردی؟

په نه په از غم دوری تو گریه میکردم 

بعد از سوال بنده که کی میایی اعلام نمودند گفتم که کارم تموم شه میام

خب این کارت کی تموم میشه ببین کوروش اگه زن گرفتی مشهد بگو

- من همین تو را هم گرفتم از دست غر غرهات کچل شدم (نکه خیلی موهای کمند داشتی) دیگه زن دیگه میخوام چیکار به جون تو کارمون بدجور گره خورده

من:هاچچچچچچچچچچچچچممممممممم

-:انگاری دلش خیلی سوخته باشه اخی غصه نخور زود خوب شو بیام میبرمت شهر کتاب !!!!!!!!!!!!

انگار من بچم میخواد گولم بزنه از دست این کوروش


عمه نزهت

این عمه نزهت ما خانمی است حدود 55 سال مجرد معلم بازنشسته با موهای کوتاه که همیشه رنگ داره با ناخن هایی بلند و خوش فرم که همیشه مانیکور شده است همیشه یک ارایش ملایم رو صورتشه امکان نداره یک شب تا صبح حتی یک دونه لیوان نسشته تو ظرفشویی خونه اش بمونه  هر روز میره پیاده روی هفته ایی یکبار به صورت انفرادی(به جز مهمونی های خانوادگی که همه دعوتن)نوبتی به فامیل از کوچیک و فامیل سر میزنه این یعنی مثلا اگه بخواد بیاد خونه من یکسال طول میکشه  خیلی دلسوزه امااین زبونش تلخه مثلا میخواد راهنماییت کنه میزنه با خاک کوچه یکیت میکنه

جونم براتون بگه هفته پیش همای سعادت سر زدن عمه جان به کژال افتاد و این اصلا ربطی به مریضی رضا نداشت نوبت سر زدن به خونه کزال بود من هم اس ام ام زدم به کزال که بدبخت شدی عمه نزهت فردا میاد خونه تو از الان برو خونه رو تمیز کن تا بهت گیر نده

از اونجایی که کوروش هنوز نیامده و من هم تنها بودم و بیشتر اوقاتم خونه کژال هستم  بعد از رسیدن عمه نزهت به منزل کژال بعد از یکساعت من هم رسیدم  از بدو ورد این عمه نزهت مشغول کوبیدن من و دختر عموی بدبختم شد به این صورت

عمه:نشمیل جان عمه این چه هیکلی واسه خودت درست کردی خیلی چاق شدی درسته شوهرت گنده است اما تو لاغر شو این کزال را ببین دماغش را بگیری جونش در میره


2- عمه:نشمیل شوهرت نمیاد

من:نه عمه جون یک هفته اس رفته مشهد

عمه:دختر جان کاری کن شوهرت به زندگی دلگرم بشه به خودت برس من نمیدونم تو از ارایش فقط همین رژلب را بلدی تو خونه همین شکلی عروسی همین شکلی مهمونی همین شکلی ارایش کن عمه جان ناخن بلند کن

چیه این شلوار که همش میپوشی یک کم لوندی کن این کژال را ببین باید با کاردک از صورتش ارایش را جمع کنی دامنش را ببین اینقدر تنگ و کوتاهه به  سختی میشینه و پا میشه 

3-من:بچه ها من برم خسته ام میخوام برم خونه بخوابم

عمه:اینقدر کار میکنی شیفتات را کم کن عمه جون زیر چشمات گود افتاده از بس خسته ایی این کزال را ببین بیکار و بی عار میچرخه پولهای رضا را به گند میکشه کارت را کم کن عمه


4- من:کژال یک ذره غذا بکش قبل از اینکه شام بخوریم من غذای سامی را بدم گرسنه اس

عمه:چرا همش تو به فکر باشی بدبخت اینقدر زیر بار مسئولیت نرو تو چرا حرصش را میخوری مگه این بچه مادر نداره چرا همش تو نگه داریش میکنی اصلا مگه همین کژال عمه اش نیست بیکار هم که هست بده نگه داریش کنه

5-بعد از شام

کژال:در پاسخ تشکر عمه :نوش جان ببخشید دیگه عمه جون اگه بد مزه بود کم بود

عمه:نه خوب بود فقط خیلی چرب بود تو اگه این شوهر بدبختت را نکشتی این عاقبت از چربی خون میمیره از دست تو

6-در حال احوالپرسی از رضا برای تصادفش

عمه:رضا جان اینقدر کار میکنی که چی بشه اینقدر شیفت شب نده از خستگی بود که تصادف کردی به جونییت رحم کن

رضا:عمه جون من همه تلاشم به خاطر کژال و بچه اس میخوام اونا چیزی کم نداشته باشن

عمه:هر چیزی حدی داره فکر کردی اگه تو می مردی این کژال تا اخر عمر برای تو اشک میریخت نه عمه بعد از یکسال شوهر میکرد پولای تو را هم خرج شوهر جدیدش میکرد همین نشمیل اون شوهر بدبختش برای اسایش این همش این شهر اون شهر به جای اینکه بشینه سر خونه زندگیش همش ول این ور اون ور

این نمونه ایی از در افشانی عمه نزهت بود ما بالاخره نفهمیدم تکلیفمون چی بود کژال درست زندگی میکنه من درست زندگی میکنم کوروش خوب کاری میکنه همش در حال کار کردنه رضا اشتباه میکنه همش کار میکنه خودم هم گیج شدم

بعدا نوشت:دوست عزیزم نازنین جام من رمز را برای هر کسی که بخواد میفرستم اما شما نه ادرس وب گذاشتین نه ایمیل 

آتوسا عزیز هم برای اموزش سنتور خواسته بودین عزیزم شما ساکن کرج هستید؟اگه میتونید برام ادرس ایمیل یا وبلاگ بگذاریم باهاتون هماهنگ کنم

در اخر اینکه کوروش اگه وقت داری اینجا را بخونی میگم دلم خیلی برات تنگ شده دلم میخواد یک عالمه باهات حرف بزنم تو هم که تلفنهات کوتاه و مختصره فکر کنم فقط زنگ میزنی که من بعدا نتونم بگم زنگ نزدی دیونهههههههههه خیلی دلم برات تنگ شده



نشمیلانه

مجتمعی که من برای برگزاری مولودی رفتم مرکزی برای نگهداری دختران بین 9 تا 19 ساله بود که بد سرپرست بودن و برای نگهداری به این مرکز فرستاده بودنشون من تا الان خودم نرفته بودم مرکز را ببینم همیشه مبلغی که برای سفره یا نذر بود کوروش میگرفت و به مسئول اونجا میداد اونا هم خودشون با همکاری بچه ها مراسم را انجام میدادم ولی اینبار کوروش هماهنگ کرده بود خودم هم بتونم برم داشتم میگفتم اگر تابلوی کوچیکی را که ورودی مجتمع زده بودن را نمیدی اونجا فرقی با یک خونه  نداشت مثل یک خونه  بود فضایی داخلش اشپزخونه اتاق بچه ها  و .... وقتی من رسیدم همه کارها را انجام داده بودند میوه ها چیده شده بود صندلی و مبل ها را چیده بودن بچه ها خودشون هم تمیز و مرتب و شیک حاضر بودن  با فرمی که من تو ذهنم داشتم خیلی فرق میکرد دوستام که دف نواز بودن  مراسموشن را انجام دادن  اون گروه از بچه هایی که سنشون بالاتر بود خوششون اومد ولی برای بچه ها کم سن اونقدر جدابیبت نداشت از مدیر اونجا اجازه گرفتم اگه امکان داره موزیک پخش کنیم بچه ها کمی برقصن و اینا که اونم اجازه داد دخترا زود دست به کار شدن اهنگ های قشنگ  و شاد را انتخاب کردن و حسابی شلوغ کردن مدیر اونجا هم مخ منو کار گرفته بود و داشت از کوروش تعریف میکرد که چقدر اقای ... ماهن چقدر برای این بچه و مجتمع پسران تلاش می کنن ایشون همیشه تو جلسات میگن برای روحیه بچه ها خوب نیست که ارتباطی با خیر ها داشته باشن این بار شما را نمیدونم چه جوری قبول کردن بیایین پیش بچه ها و از این حرفا (این مجتمع ها به جز اینکه از طرف بهزیستی  حمایت میشن از حمایت خیرین هم استفا ده میکنن به صوریپتی که یک انجمن دارن که با همکاری خیرها و بهزیستی امکانات مورد نیاز بچه ها را فراهم میکنن کوروش هم ریس انجمنشونه )

من هم قر داشت خفه ام میکرد به بهانه سامیار پریدم اون وسط 

خانم مدیر هاج و واج مونده بود احتمالا با خودش فکر میکرده بیچاره اقای .. چه زن جلفی داره

شام را هم با کوروش هماهنگ کرده بودم که پیتزا بگیرم که مخالفت کرده بود و گفت منو  رستوارن را میگری میبری هرچی بچه ها خودشون دوست داشتن سفارش میدن 

موقع شام با بچه ها بیشتر جور شدم دو تا دانشجو داشتن که امسال قبول شده بودن و برای هدیه قبولیشون انجمن  تعدا کامپیوترهاشون را زیاد کرده بود برای 15 تا دختر 8 تا کامپیوتر  داشتن و بچه ها با دوق تعریف میکردن که انجمن بهشون قول داده اگه میانگین معدل همشون دانشجو ها و دانش اموزا ترم اول بالای 18 باشه براشون یک کادو خوب میخرن  چند تا از بچه ها کانون زبان میرفتن که مدیر شون گفت تصمیم داشتیم براشون معلم بگیریم بیاد مرکز درس بده که کوروش مخالفت کرده و تونسته انجمن را متقاعد کنه بچه ها باید تو اجتماع حضور داشته باشن و بعد از اون برای مجتمع ماشین خریدن که خانومی هم به عنوان راننده سرویس بچه ها برای بردن و اوردنشون از مدرسه یا کلاس زبان فعالیت میکنه گفت تو مدرسه که به چه درس میخونن کسی نمیدونه اینا بچه های بد سرپرست هستن ؟( به جز مسئول مدرسه )و حتی گفت توی خیلی از جلسات اولیا و مربیان خود میرشون یا اعضا انجمن یا کوروش شرکت میکنن و خیلی خیلی روی درسشون حساسند گفت که برای تعطیلات عید انجمن قول داده بچه را بفرستن مشهد و این که تو تابستون با هماهنگی بین انجمن و بهزیستی بچه ها برای چند روز  رفتن شمال تو منزل یکی از اعضا انجمن اقامت داشتن و حتی چند  روزی رفتن تو باغی تو برغون(که من فهمیدم باغ کوروش بوده)و این که تمام تلاششون را میکنن که بچه ها زندگی عادی داشته باشن حتی گفت اعضا انجمن با خرید لباس توسط خود انجمن یا سهمیه بهزیستی برای بچه ها مخالفن و بچه ها تحت نظر مربیان و با سرویس خودشون برای خرید لباسهاشون میرن  میگفت از مرکز برای بچه ها غذای پخته میفرستند ولی علاقه بچه ها اینه خودشون اشپزی کنن و بر طبق یک برنامه روزانه پختن غذا نظافت خونه  بین بچه ها پخش میشه بهزیستی و انجمن و پرسنل اون مجتمع تمام تلاششون را  میکردن بچه ها اوضاع خوبی داشته باشن اما تو نگاه تک تک اون بچه ها غم بود حتی وقتی میخندیدن

بچه هایی که خیلی از اونها داشتن توسط  خانواده هاشون فروخته میشدن به علت فقر یا اعتیاد

این گروه از اون بچه هایی بودن که اسیب جسمی بهشون وارد نشده بود مراکزی وجود داره جدا که بچه هایی که بهشون تجاوز شده را نگه میدارن

دوستهایی عزیزم تو  همه شهرها از این مراکز وجود داره این بچه ها برای موفق شدن به حمایت احتیاج دارن حتی اگر میتونید مبلغی کمی را ماهانه به این موسسات اهدا کنید برای موفقیت بچه هایی  از ایران زمین 

شب که برگشتم خونه کوروش زنگ زد و گفت رفتی ترکوندی اونجا را اومدی ؟پاهات درد نمیکنه؟(زنشون خوب میشناسه) وقتی ازش پرسیدم کی برمیگردی جواب داد وقتی کارم تموم بشه ؟؟؟؟؟؟/

رضا هم خونه اس و همش زنگ میزنه حوصله ام سر رفته  برام فیلم بیار کتاب بیار

من هم دیروز رفتم براش از این بازیهای فکری رانی پارک خریدم سرش گرم بشه امشب هم میبرم براش بازی ها را 

دیگه اینکه دیروز علی به من زنگ زد که مریم (زنش )حالش خوب نیست   اومده بیمارستانی که من کار میکنم دکتر هم دستور بستری داده براش

من هم زنگ زدم به پذیرش سفارش کردم که ایشون از اشناهای من هستن کارشون را زود انجام بده

مریم را برای بستری شدن علی تا دم بخش اورد من هم سلام واحوالپرسی گرم و مریم  و وسایل را ازش گرفتم حتی بهش گفتم نگران نباش بابا شدن دردسر داره دیگه (خانومش بارداره و به علت مسمویت حاملگی بستری شده بود )وقتید داشتم حرف  میزدم متوجه شدم همه همکارا چپ چپ نگاه میکنن و یک سری هم دارن پچ پچ میکنن  فکر میکنینن چرا>؟؟؟

برای اینکه برای بستری شدن مدارک شناسایی و فتوکپی شناسنامه ها را از علی گرفتن و گذاشتن تو پرونده و همکاران محترم پذیرش اسم منو تو شناسنانه علی دیدن و فوری به همه پخش جا اعلام کردن این فلانی که داره زنش را میاره شوهر اول خانوم صدیق که طلاق گرفته ازش(توی محل کار به جز رزی و احسان و رضا)کسی نمیدونه من دوبار ازدواج کردم )اعصاب من هم حسابی بهم ریخت از اینکه بعضی ها چقدر بیشعورن که به خودشون اجازه میدن اینقدر فضولی کنن از دیروز پرونده مریم تو دست همه میچرخه اینقدر پرونده اش خوندن که گوشه برگها تا شده از پچ پچ همکارا که دیونه شدم تو این دو روز باید منتظر حرف های جدید که درست میکنن باشم براتون مینوسم که چیا ساختن هنوز که چیزی به گوشم نرسیده

بعد از این همه اعصاب خوردی اومدم برم خونه تو حیاط علی شروع کرد رو مخ من راه رفتن و اراجیف گفت که نشمیل اگه من بهت بدی کردم ببخش منو و از این راجیف دیونه فکر کرده اگه زنش این مشکل تو بارداری براش پیش اومده از اه منه اینقدر حرف زد که دلم میخواست با پا بزنم دهنش  حتی به یکی از دوستام اس ام اس زدم دیه شکستن دندون چقدر که میخوام با جفت پا بزنم تو دهن این دیونه

این هم حسابی اعصابم را داغون کرد اومدم خونه برای خودم و سامی غذا درست کردم سامی هم کمی خوابید و وقت بیدار شد با پاره کردن مجله سرگرم شد من هم کانال را داشتم عوض میکردم به دنبال یک برنامه که دیدم شبکه یک داشت قاتل روح اله داداشی را نشون میداد زنگ زدم به خیلی از دوستام که ببینین دیدم و اعصابم ریخت بهم حسابی   دنبال یک بهانه میگشتم بزنم زیر گریه سامی را فرستادم تو حیاط پیش عموی کوروش و خودم حسابی گریه کردم سی دی عکسهایی که کورش با اون مرحوم داشت را دیدم  اون روزهایی که تو مهمونی میدیمش یا گاهی  که میومد دم خونه خودمون یا بابام اینا با کوروش بود جلوی چشمم بود  حتی صداش را توی گوشم حس میکردم دلم برای اون جوون و خانواده اش هم اتیش گرفت حسابی با گریه خودمر ا سبک کردم یک لحظه عصبانیت دو تا جوون را  با هزار امید و ارزو برد زیر خروارها خاک چند تا خانواده عزادار شدن

بعد از گریه سامی اومد بالا و مشغول هاپو بازی شد با من و اینقدر منو گاز گرفت که انگاری براش تکراری شده باشه افتاد به جون عروسکاش با عصابیت گازشون میگرفت

پاییز را خیلی دوست دارم خیلی بهم ارامش میده

 همتون را دوست دارم شاد و سلامت و خوشبخت باشین



قرار وبلاگی روز کودک

1- امروز با یکی دوستهای خوبم قرار داشتم (یکی از بلاگرها هستن)که قرار بود کوروش خان نیز در این دیدار من را همراهی کنه اما ایشان تماس گرفتند و گفتند مشهد کاری پیش اومده و رفت مشهد و من تنها رفتم

قرار با یک دوست بلاگر خیلی جالبه خیلی خوبه با ادمی اشنا میشی که اول با اندیشه هاش اشنا شده بودی برخلاف اکثر دوستی ها که اول طرف را میبینی بعد از نظر فکری  باهاش هماهنگ میشی اما این خیلی جالب بود

این دوست بلاگر دقیقا همونی بود که تصورش کرده بودم خیلی به اونی که تصور کرده بودم شبیه بود خیلی هم متشخص بودن البته خیلی خوش گذشت کلی با هم حرف زدیم خیلی خوب بود خلاصه یک کلام ختم کلام ایشون زحمت کشیده بودن به من یک کتاب سهراب سپهری کادو دادن و شیرینی که خیلی ازش ممنونم خیلی خوشحال شدم انشالله بتونیم جبران کنیم


2- امروز روز کودکه این را برای سام قشنگم مینویسم که اگر روزی به دست نوشته های خاله اش سر  زد بدونه که اونو نه به اندازه یک خواهر زاده بلکه به اندازه فرزند خودم دوست دارم و همه تلاشم را میکنم بتونم خوب تربیتش کنم سامی خوشگلم خیلی دوستت دارم عزیزم دلم برات تنگ میشه در ساعاتی که مهد هستی همش صدات تو گوشمه عاشقتم وقتی میخوابی دلم میخواد ساعتها بشینم و به صورت قشنگت نگاه کنم دلم میخواد اینقدر تو بغلم فشارت بدم  عزیزم زمانی که تو اومدی پیش ما من هیچ تجربه ایی از بچه داری نداشتم حتی امادیگش را هم نداشتم اما همه تلاشم را کردم برات مادر باشم دوست دارم تو یکی از موفق ترین ادمها بشی دوستت دارم به اندازه همه دنیا


3-رضا امروز از بیمارستان مرخص شده و این هم خیلی خوشحالم کرده یکی از بهترین دوستهامو سالم میبینیم خدار ا شکرت


4- فردا روز تولد امام رضا است زمانی که متوجه وخامت حال رضا شدم امام رضا را واسطه کردم شفاشو از خدا بگیرم جوابمو گرفتم نذر داشتم برای مولودی حضرت فردا نذرم را ادا میکنم توی یک مجتمع بهزیستی که برای نگهداری نوجوانان بد سرپرست یا بی سرپرست این نذر را ادا میکنم که اونا هم حال و هواشون عوض بشه هماهنگی با مسئولین مرکز را کوروش برام انجام داده(معمولا ما نذرهای مولوی یا سفرهای مذهبی را توی این مجتمع برگزار میکنیم)با یک سری از دوستهام که دف نواز هستن قرار گذاشتم که اونا هم بیان امیدوارم همونی بشه که میخوام بعد از ظهر هم میرم برای خرید میوه و شیرینی و شکلات  دوست دارم برای شام بچه ها پیتزا سفارش بدم باید به کوروش بگم باهاشون هماهنگ کنه اگه مشکلی نداره سفارش بدم امروز که فردا سر موقع برسه 

الان هم میخوام برم دیدن رضا ای خدا دل همه را شاد کن

از همه جا

سلام اول از همه استادیوم نوشت را داشته باشین  که خیلی عالی بود درسته تا بازی تموم شد تموم گوشه ناخون های من به خون افتاده بود از بس با دندون پوستشو کندم اماااااااا وقتی ایران بود جیغ بود و داد و سوت و گریه شیما اشک میریخت انگاری چی شده جالبه بعد از اینکه کلا مراسم تموم شد و مدالها را دادن همچین شوهرشو بغل گرفته بود و اشک میرخت که انگار همین الانه شوهرش میخواد بره سفر دور دنیا  برادر شوهری هم خجالت میکشید هی میگفت شیما زشته شیما ابروم رفت جلوی بچه ها شیما اخه گریه داره مگه خب شیما ولم کن گردن درد گرفتم از بس خم بودم این جاری ما ذوقش اینجوریه دیگه 

بعد از اینکه اومدیم به سمت خونه تو ماشین هم بساط قر به راه بود  خلاصه خیلی خوب بود هم قهرمانی ایران خیلی چسبید هم خیلی خوش گذشت

 

دیشب هم بنده  دخترعموی کوروش را پاگشا کردم اون هم در حالی که تا ساعت 3  تو کلاس توجیهی بودم خونه و زندگی از بهم ریختی افتضاح

کلی منت مامانم را کشیدم که سامی را ببره از مهد خونه خودشون تا من به کارام برسم ماشینم را هم دادم به داداش کوچیکم نیما که بعد از ظهر سامی را بیاره خونه

تا رسیدم خونه فقط مغنعه ام رادراوردم و با همون مانتو اول ظرفهای دیشب را گذاشتم تو ماشین بعد لباسهای چرک را که گوشه گوشه خونه ولو بود را ریختم تو ماشین

بعدش بادموجون پوست کندم برای دلمه بادمجون(یک نوع دلمه که بعدا بهتون میگم چه جوریه)

گوشت و سبزی و لوبیا و لیمو امانی را ریختم تو زودپز واسه قرمه سبزی

برنج خیس کردم

گردو اسیاب کردم برای فسنجون و گذاشتم بپزه 

از دیشب ژله بستنی را درست کرده بودم خوشبختانه

بعد رسیدم که شستن گلاب به روتون دستشویی و جارو و طی کشیدن و گردگیری و اینا جمع کردن تخت خودمون و سامی خان شستن میوه و چیدن میوه و شیرینی و تنقلات

بعد دیدم ای وایییییی نون ندارم اس ام اس دادم به نیما که داری سامی را میاری خونه برام نون سنگگ بخره

که برادر گرامی جواب داده اههههههه نشمیل من الان کار دارم بگو فرید بره برات خرید کنه سامی را هم بیاره من شب ماشین را میارم میزنم پارکینگ برات (کلاه بردار)

فرید خان هم که زنگ زدیم ناز و اوطوار که الان میخوام با شیرین برم پیاده روی

باز من موندم و حوضم مامانم زگ زنگ غر غر که بیا بچه را ببر داره اذیت میکنه

کارهام که سر و سامون دادم لباس پوشیدم خودم برم دنبال سامی و نون بخرم که عموی کوروش تو پارکینگ دیدم و گفت کجا میری مگه مهمون نداری منم گفتم میرم نون  بخرم که گفت نمیخواد تو بری خودم میرم برات میخرم (ای خدا خیرت بده عمو جان)منم پر رویی را تموم کردم و گفتم اگه ماشین میبرین سامی را هم بی زحمت از خونه مامانم بیارین  نشون به نشون که عموجون سامی را اورد نون هم برام خرید و سامی را تا وقتی خودشون خواستم بیان بالا پیش خودشون نگه داشتن که من به کارام برسم 

یادم رفته بود برای مهمون کادو بخرم هول شدم که این موقع کجا برم و چه جوری خرید کنم که بی خیال خرید شدم و تو خونه ربع سکه داشتم گذاشتم تو یک پاکت خوشگل و همون را بهش کادو دادم

مهمونا اومدن دختر عموشو و شوهرش و عموی و زن عموی کوروش که میشن مادر و پدر عروس عموی کوروش و همسرش که همسایه هستیم مهمونی  برگزار شد خوب بود همه تعریف کردن از کدبانویی من

مهمونا که رفتن سامی هم طبق معمول سرش خلوت شد درگیر شد با پوشکش که بیا درش بیار تو خونه وفتی خودم هستم پوشکش نمیکنم فقط موقع خواب یا مهمونی پوشکش میکنم که اونم متنفره از پوشک هی سعی میکنه درش بیاره کلی با سامی کلنجار رفتم تا خوابید اوضاع خونه هم سگ میزد گربه میرقصید ملتمسانه به کوروش نگاه کردم که کمک کنه حرفش این بود

مثل این گربه گشنه ها به من نگاه نکن صبح زود میخوام برم شمال کار دارم میخوام بخوابم

مرسی همراهی منم خسته بودم فقط تونستم ظرفهای میوه و اجیل را جمع کنم بگذارم اشپزخونه

امروز صبح هم ساعت 4/30 کوروش خان بیدار شد بره شمال که اینقدر سر و صدا کرد که منم بیدار شدم بعد از بدرقه کوروش مشغول جمع و جور کردن خونه و بشور بشور شدم واسه سامی غذا درست کردم تا وقتی دیدم یکی میگه نانا نانا اییییییییییی دیدم سامی هنوز بیدار نشده درگیر باز با پوشک و میگه نانا نانا ایییییییی یعنی نانا اینو در بیار

با پسری صبحونه خوردیم اون رفت مهد من سر کار کوروش خان هم شمال تا جمعه هم نمیاد 




دفاعیه ایی در مقابل بانو

خواهش میکنم فکر نکنید من یک مرد زورگو هستم که تمام مدت مشغول ازار و اذیت زنم هستم و بهش اهمیت نمیدم دوستش ندارم براش ارزش قائل نیستم

نشمیل خیلی حساس شده شرایط اون روزها هم اصلا مناسب نبود من کاملا درک میکنم چقدر خسته بود بعدش هم که از نظر روحی و روانی کاملا بهم ریخت شرایط اصلا مساعد نبود

اما من از نظر شغلی تقریبا میشه گفت بین 13 تا 15 روز در ماه اصلا خونه نیستم نوشهر مشهد بندر عباس  اهواز شیراز  خیلی از مناطق تهران شهریار کرج باید به همه این مرکز ها نظارت کنم  حتی برای نصب یک سری از لوازم حتما باید خودم باشم برای بستن قرار داد خودم باید برم و خیلی از کارهای دیگه که باعث میشه من عملا نصف ماه را خونه نباشم

سوال من از شما و خود نشمیل اینه

من به عنوان ادمی که نصف ماه ر ا خونه نیستم اگر با یک خانوم به قول نشمیل ضعیف ازدواج میکردم  با چه اعتمادی به اینکه همسرم میتونه در نبود من زندگی را اداره کنه میرفتم شهر دیگه در زمانی که من نیستم و حتی در مواقعی که هستم همسر من حداقل باید بتونه شرایط زندگی را برای خودش مهیا کنه مهمونی بره از مهمون پذیرایی کنه و همه اینا مستلزم اینه که خودش بتونه به تنهایی خرید بره کارهاشو خودش انجام بده حتی اگه لازم باشه نصف شب برای خرید دارو برای خودش یا بچه از خونه بره بیرون اگر یک زنی باشه که برای انجام کوچکترین کارهاش به من وابسته باشه در نبود من چه اتفاقی میافته باید مزاحم فامیل و اشنا بشه اونها چقدر میتونن بهش کمک کنن بعد از چند بار خسته نمیشن؟

نانای من همسر عزیزم نبود من به همراه تو در زمان خرید را به حساب عدم همراهی و بی مسئولیتی من نگذار من واقعا زمان این کار را ندارم حتی برای خرید لباس برای خودم خودت میدونی من میرم مغازه مهران و اون خودش میگه این مدل لباس و ... را دارم من پرو میکنم و چند دست لباس میخرم و تمام اصلا فرصت این را که بگردم را ندارم عزیزم  اگر با تو به خرید بیام به جز اینکه به خاطر عجله من خرید زهر مارت بشه چه فایده ایی دیگه ای داره اون هم تو که همه چیز را با سلیقه و ارامش میخری

امروز صبح داشتم به سوپر مارکت اشپزخونه نگاه میکردم دنبال چایی کیسه ایی میگشتم از سلیقه ات و اینکه همه جنس ها از نظر رنگ و اندازه و حتی مارک با هم هارمونی دارن لذت بردم اخه عزیز من اگر من همراه خریدت بودم که مجبور بودی اولین قفسه را انتخاب کنی و در هم و بر هم خرید کنی 

گله داری از اینکه با هم نمیریم مهمونی همسر عزیزم  من  تا برسم خونه هزار تا کار برام پیش میاد این درسته هم میزبان منتظر باشه هم اینکه تو حاضر تو خونه معطل من بشی تا من برسم

ناراحتی از اینکه ما حتی زمانی برای دیدن یک فیلم نداریم من شرمنده هستم گلم نمیخوام بازم گله کنم از اینکه وقت ندارم اما خودت قاضی باش زمان ازادی دارم و به تو اختصاص نمیدم ؟

تو میگی تنها هستی اما نانای من فکر نمیکنی من هم خیلی تنها هستم با دو تا دست چند تا هندونه را میشه  بلند کرد ؟

من زمانی که 13 سال پیش  استارت کار شرکت را زدم خودم بودم و  دو تا شریک که همه کارها را هم خودمون انجام میدادیم اون زمان فقط ما با یک مجتمع درمانی کوچیک قرار داد داشتیم  و به همه کارها میرسیدم اما عزیزم زمانی که پدرم فوت کرد من هم کارهای شرکت هم کارهای مغازه پدر و حساب و کتاب و مسئولیت یک خانواده سه تا پسر نوجون را به دوش کشیدم نشمیل من اون موقع ها شبی 3 ساعت میخوابیدم تا بتونم به همه کارها برسم شرکت را توسعه دادم الان با بیشتر بیمارستان های تهران و کرج و حتی شهرهای دیگه قرار داد دارم 115 نفر کارمند دارن تو مجموعه ما کار میکنن سه تا پسر را به سرانجام رسوندم به درسشون رسیدم براشون کار درست کردم  همهشون ازدواج کردن خودت میدونی اداره کردن فرش فروشی چقدر زحمت داره به همه این مسئولیت ها خودت و سامی را هم اضافه کن نشمیل اگر تو همراه من نباشی من چطوری میتونم همه این کارها را انجام بدم

نشمیل با غیبت هام کاری ندارم اما در زمانی که در کنارت  هستم همراه بدی هستم ؟

چه زمانی ازت خواستم توی هر زمینه ایی برای رضایت من از خودت بگذری ؟

زمانی که با هم بودیم تمام تلاشم را کردم ارامش داشته باشی بهت خوش بگذره من خودم  کمبود هایی را تو زندگی تو گذاشتم میدونم اما شرایط من هم اینه گل قشنگم من از اول به تو گفتم شرایط  من اینه و به همین خاطر من یک زن مستقل میخوام که زمانی که دنبال کارم هستم حواسم پرت این نشه که زن و بچه ام میتونن در نبود من خوب زندگی کننن ؟من میخوام زمانی که نیستم خیالم از بابت تو راحت باشه 

میگی چرا موبایلم خاموش بوده عزیزم بار اوله مگه من به خاطر حواس پرتی گوشی را گم میکنم ؟رفتن من به بندر عباس بنا بر دلایلی خیلی عجله ایی شد حتی وقت نشد من موبایل تهیه کنم و مجبور شدم به خونه مادرت زنگ بزنم عزیزم از فردوگاه به خودت زنگ زدم در حال مکالمه بودی چرا یک طرفه میری پیش قاضی و میگی چون تو بدون اطلاع من رفتی قم من تلافی مگه ما بچه هستیم ؟

از مهمونی رفتن و مهمون داری گله داری از اینکه فرصت تنها بودنمون کمه عزیزم هم من هم خودت در زمان مجردی اهل معاشرت بودیم و دوستهایی زیادی داشتیم به نظرت میشه راحت همه این ارتباط ها را قطع کرد اون موقع حوصله خودت از یک زندگی یکنواخت سر نمیره قبول هر چیزی به اندازه من رفت و امد هامو کنترل میکنم خودت هم همین کار را بکن اگر هر دو طرف راضی بودیم این روش را ادامه میدیم خوبه؟

نشمیل این را اصلا نگو که از تنهایی میترسی که باورم نمیشه عزیزم من اصلا دوست ندارم دلم شور تنهایی تو را بزنه و بیام خونه پیشت عزیزم من بی قرار این هستم که زودتر برسم خونه تا تو را ببینم چرا دلم شور بزنه؟

تو وقتی شب از خواب میپری و میگی دیگه منو دوست نداری ؟توقع داری چی بهت بگم نشمیل من اصلا زن لوس و حتی بچه لوس و ضعیف را دوست ندارم رو راست باش همون موقع بگو دلم برات تنگ شده یا این که دلم میخواد تو بغل تو به ارامش برسم چرا ضعیف میشی تا صد سال دیگه هم از خواب بیدار شی و بگی کابوس دیدم من همین را میگم لوس نشو روراست باش 

نشمیل تو از تنهایی که سهله از اتیش هم نمیترسی همه این حرف ها را عصبانی بودی  گفتی دستت به من نمیرسید اینجوری تلافی کردی من میشناسمت

باورم نمیشه این حرفا و توقع ها حرف دل تو باشه

نشمیل تو توقع داشتی به جای بالشتم تور ا بگذارم تو چمدونم ببرم ؟

عزیزم مگه من کورم که قالیچه و ........ را نبینم ؟این چه حرفیه چرا نگفتی قشنگه خب تو زن خونه هستی و حتما هر انتخابی برای خونه داشته باشی قشنگه چه دلیلی داره من راه به راه بگم قندون جدید خریدی قشنگه لیوان  خریدی چه قشنگه من ترجیح میدم تو فرصت کم با هم بودنمون حرفهایی به درد بخور بزنیم

این را بدون  نفر اول تو زندگی من تو هستی میخوایی باور کن میخوایی نه من هر کاری به خاطر ارامش تو و خوشحالیت انجام میدم

این همه داد زدی و دلیل اوردی و ابرو ریزی کردی که یگی دلت برام تنگ شده

اره کوروش خان من خیلی دلم تنگ شده برای تو حتی برای وقتای که به شوخی بم میگی مغز نخودی ای کاش خونه بودی حداقل باهام کل کل میکردی

خب عزیز من رک و راست میگفتی دیگه این همه ابرو ریزی نداشت که





خسیس

این چند روز که من غیبت کبری داشتم شدیدا مشغول بودم اول از همه اینکه سامی دوباره داره دندون در میاره و میدونید چقدر دردسر داره تب و مریضی و بیتابی

از اون طرف وقتی کورورش نباشه خودم باید سامی را ببرم مهد که حسابی وقتم را میگرفت

رضا هم شنبه منتقل میشه به بخش جنرال حالش خیلی بهتره فقط شکستگی دست   و کتفش اذیتش میکنه هوشیاریش بالا اومده حرف میزنه خیلی خوب شده چند روز پیش رفتم دیدنش میخندید بهش گفت زهر مار بایدم بخندی همه مارا دیونه کردی خودت میخندی

کوروش خان هم یک بار از بندر عباس با منزل تماس گرفتند تا من گوشی را پیدا کردم رفت رو پیام گیر  این کوروش بود که فاتحانه میگفت نشمیل خونه نیستی بعدا نگی زنگ نزدم بهت منم مثل جت خودم را رسوندم به دستگاه اصلی تلفن و گفتم قطع نکن من خونه ام که ایشان فرمودند تا اخر هفته میام یک سر میخوام برم شیراز از اونجا میام نگران نباش (نکه من داشتم از نگرانی میمردم )

دیروز هم شیما (جاری کوچیکم)مثل کنه چسبید به من که بیا بریم استادیوم برای دیدن بازی والیبال ایران کره

من و سامی و شیما و کژال و دخترش رفتیم چقدر هیجان انگیز بود سر و صدا و جیغ تماشا گرا از بیرون کاملا واضح بود رفتیم رو سکوها نشستیم دخترا با چه شور و هیجانی تشویق میکردن چقدر نوجوان های ما جوان هامون به هیجان احتیاج دارن چقدر احتیاج دارن که با جیغ و داد و خوندن خودشون را تخلیه کنن ولی حیف که این جور هیجانها فقط برای مردهاست و زن ها همیشه .........

از همه جالبتر دوربین سیما بود که اصلا رو به تماشاچی های زن نمیچرخید این یعنی چی اون ادمی که تو خونه داره این بازی را میبینه صدای تشویق زنها را میشونه و جالبه که اصلا تماشا گر زنی نمیبینه این یعنی چی؟حکایت نشون دادن نوازنده هاست تو سیما از سینه به بالا که سازشون را نشون نمیدن خلاصه خیلی عالی بود من که از استرس تمام ناخون هامو خوردم  سامی هم که عاشق جیغ و داد اینقدر با دختر کژال جیغ جیغ کرد که صداش گرفته بود

خوشبختانه ایران برد وگرنه شیمار ابا یک من عسل هم نمیشد خورد

امشب بازی فینال بین ایران و چین برگزار میشه اگه دوست دارین بیایین سالن 12 هزار نفری ازادی من و سامی هم هستیم


هورا هوار هوار هوار هوار

میرسیم به جای هیجان انگیز بعد از بازی که بازیکن ها رفتن رختکن شیما هم سامی را بغل زد و برد و گفت همسریش گفته دلش برا سامی تنگ شده اگه ما رفتیم ببره ببیندش شیما رفت و من و کژال هم طول کشید تا از سالن اومد بیرون و رفتیم به سمت ورودی رختکن که فکر کنید کی را دیدیم






اقای کوروش خان که سامی را گذاشته بود رو شونه هاش و داشت از رختکن میامد بیرون شما بودین چیکارش میکردین به من هم نگفته بود 

از فرودگاه مستقیما اومده بود ورزشگاه

بعد از مسابقه هم با شریک های گرامشون تشریف بردن شرکت چون کار داشتن شب هم فکر کنم حدود ساعت 2 بود اومد خونه و با هم نتونستیم حرف بزنیم امروز هم قرار اون از شرکت بیاد ورزشگاه من و شیما و مادر همسری و کژال از کرج برای قهرمانی تیم ملی دعا یادتون نره

هورا هوار هوار

راستی این را یادم رفت بگم از اونجایی کورورش لب تابش را برده بود و من سیستم نداشتم تو خونه و از اونجایی که به این احساس پوچی رسیده بودم که من هرچی پس انداز میکنم برای زندگیمون واسه کوروش اصلا فرقی نداره و کاری که خودش دلش میخواد میکنه تصمصیم گرفته بودم هرچی واسه خریدن خونه پس انداز کرده بودم خرج کنم چون بدون اینکه من بدونم کوروش خان واسه خرید خونه تصمیم گرفته و حتی بیشترین مبلغش را هم چرداخت کرده بودن حالا براتون بعدا توضیح میدم

در اویلن قدم رفتم لب تاب بخرم  انتخاب کردم و خریدم و زمانی که میخواستم کارت را بدم فروشنده بکشه دستم میلرزد و داشت مرفت که پشمون بشم که اخه این وسیله به چه در من میخوره اما عاقبت بر نفس خساست غلبه کرده و خریدم  هورا هوار  دوباره میام و می نویسم عجله دارم برم سامی را  از مهد بیارم غذا بخوریم برم دنبال ابچه ها بریم ورزشگاه