نشمیلانه
مجتمعی که من برای برگزاری مولودی رفتم مرکزی برای نگهداری دختران بین 9 تا 19 ساله بود که بد سرپرست بودن و برای نگهداری به این مرکز فرستاده بودنشون من تا الان خودم نرفته بودم مرکز را ببینم همیشه مبلغی که برای سفره یا نذر بود کوروش میگرفت و به مسئول اونجا میداد اونا هم خودشون با همکاری بچه ها مراسم را انجام میدادم ولی اینبار کوروش هماهنگ کرده بود خودم هم بتونم برم داشتم میگفتم اگر تابلوی کوچیکی را که ورودی مجتمع زده بودن را نمیدی اونجا فرقی با یک خونه نداشت مثل یک خونه بود فضایی داخلش اشپزخونه اتاق بچه ها و .... وقتی من رسیدم همه کارها را انجام داده بودند میوه ها چیده شده بود صندلی و مبل ها را چیده بودن بچه ها خودشون هم تمیز و مرتب و شیک حاضر بودن با فرمی که من تو ذهنم داشتم خیلی فرق میکرد دوستام که دف نواز بودن مراسموشن را انجام دادن اون گروه از بچه هایی که سنشون بالاتر بود خوششون اومد ولی برای بچه ها کم سن اونقدر جدابیبت نداشت از مدیر اونجا اجازه گرفتم اگه امکان داره موزیک پخش کنیم بچه ها کمی برقصن و اینا که اونم اجازه داد دخترا زود دست به کار شدن اهنگ های قشنگ و شاد را انتخاب کردن و حسابی شلوغ کردن مدیر اونجا هم مخ منو کار گرفته بود و داشت از کوروش تعریف میکرد که چقدر اقای ... ماهن چقدر برای این بچه و مجتمع پسران تلاش می کنن ایشون همیشه تو جلسات میگن برای روحیه بچه ها خوب نیست که ارتباطی با خیر ها داشته باشن این بار شما را نمیدونم چه جوری قبول کردن بیایین پیش بچه ها و از این حرفا (این مجتمع ها به جز اینکه از طرف بهزیستی حمایت میشن از حمایت خیرین هم استفا ده میکنن به صوریپتی که یک انجمن دارن که با همکاری خیرها و بهزیستی امکانات مورد نیاز بچه ها را فراهم میکنن کوروش هم ریس انجمنشونه )
من هم قر داشت خفه ام میکرد به بهانه سامیار پریدم اون وسط
خانم مدیر هاج و واج مونده بود احتمالا با خودش فکر میکرده بیچاره اقای .. چه زن جلفی داره
شام را هم با کوروش هماهنگ کرده بودم که پیتزا بگیرم که مخالفت کرده بود و گفت منو رستوارن را میگری میبری هرچی بچه ها خودشون دوست داشتن سفارش میدن
موقع شام با بچه ها بیشتر جور شدم دو تا دانشجو داشتن که امسال قبول شده بودن و برای هدیه قبولیشون انجمن تعدا کامپیوترهاشون را زیاد کرده بود برای 15 تا دختر 8 تا کامپیوتر داشتن و بچه ها با دوق تعریف میکردن که انجمن بهشون قول داده اگه میانگین معدل همشون دانشجو ها و دانش اموزا ترم اول بالای 18 باشه براشون یک کادو خوب میخرن چند تا از بچه ها کانون زبان میرفتن که مدیر شون گفت تصمیم داشتیم براشون معلم بگیریم بیاد مرکز درس بده که کوروش مخالفت کرده و تونسته انجمن را متقاعد کنه بچه ها باید تو اجتماع حضور داشته باشن و بعد از اون برای مجتمع ماشین خریدن که خانومی هم به عنوان راننده سرویس بچه ها برای بردن و اوردنشون از مدرسه یا کلاس زبان فعالیت میکنه گفت تو مدرسه که به چه درس میخونن کسی نمیدونه اینا بچه های بد سرپرست هستن ؟( به جز مسئول مدرسه )و حتی گفت توی خیلی از جلسات اولیا و مربیان خود میرشون یا اعضا انجمن یا کوروش شرکت میکنن و خیلی خیلی روی درسشون حساسند گفت که برای تعطیلات عید انجمن قول داده بچه را بفرستن مشهد و این که تو تابستون با هماهنگی بین انجمن و بهزیستی بچه ها برای چند روز رفتن شمال تو منزل یکی از اعضا انجمن اقامت داشتن و حتی چند روزی رفتن تو باغی تو برغون(که من فهمیدم باغ کوروش بوده)و این که تمام تلاششون را میکنن که بچه ها زندگی عادی داشته باشن حتی گفت اعضا انجمن با خرید لباس توسط خود انجمن یا سهمیه بهزیستی برای بچه ها مخالفن و بچه ها تحت نظر مربیان و با سرویس خودشون برای خرید لباسهاشون میرن میگفت از مرکز برای بچه ها غذای پخته میفرستند ولی علاقه بچه ها اینه خودشون اشپزی کنن و بر طبق یک برنامه روزانه پختن غذا نظافت خونه بین بچه ها پخش میشه بهزیستی و انجمن و پرسنل اون مجتمع تمام تلاششون را میکردن بچه ها اوضاع خوبی داشته باشن اما تو نگاه تک تک اون بچه ها غم بود حتی وقتی میخندیدن
بچه هایی که خیلی از اونها داشتن توسط خانواده هاشون فروخته میشدن به علت فقر یا اعتیاد
این گروه از اون بچه هایی بودن که اسیب جسمی بهشون وارد نشده بود مراکزی وجود داره جدا که بچه هایی که بهشون تجاوز شده را نگه میدارن
دوستهایی عزیزم تو همه شهرها از این مراکز وجود داره این بچه ها برای موفق شدن به حمایت احتیاج دارن حتی اگر میتونید مبلغی کمی را ماهانه به این موسسات اهدا کنید برای موفقیت بچه هایی از ایران زمین
شب که برگشتم خونه کوروش زنگ زد و گفت رفتی ترکوندی اونجا را اومدی ؟پاهات درد نمیکنه؟(زنشون خوب میشناسه) وقتی ازش پرسیدم کی برمیگردی جواب داد وقتی کارم تموم بشه ؟؟؟؟؟؟/
رضا هم خونه اس و همش زنگ میزنه حوصله ام سر رفته برام فیلم بیار کتاب بیار
من هم دیروز رفتم براش از این بازیهای فکری رانی پارک خریدم سرش گرم بشه امشب هم میبرم براش بازی ها را
دیگه اینکه دیروز علی به من زنگ زد که مریم (زنش )حالش خوب نیست اومده بیمارستانی که من کار میکنم دکتر هم دستور بستری داده براش
من هم زنگ زدم به پذیرش سفارش کردم که ایشون از اشناهای من هستن کارشون را زود انجام بده
مریم را برای بستری شدن علی تا دم بخش اورد من هم سلام واحوالپرسی گرم و مریم و وسایل را ازش گرفتم حتی بهش گفتم نگران نباش بابا شدن دردسر داره دیگه (خانومش بارداره و به علت مسمویت حاملگی بستری شده بود )وقتید داشتم حرف میزدم متوجه شدم همه همکارا چپ چپ نگاه میکنن و یک سری هم دارن پچ پچ میکنن فکر میکنینن چرا>؟؟؟
برای اینکه برای بستری شدن مدارک شناسایی و فتوکپی شناسنامه ها را از علی گرفتن و گذاشتن تو پرونده و همکاران محترم پذیرش اسم منو تو شناسنانه علی دیدن و فوری به همه پخش جا اعلام کردن این فلانی که داره زنش را میاره شوهر اول خانوم صدیق که طلاق گرفته ازش(توی محل کار به جز رزی و احسان و رضا)کسی نمیدونه من دوبار ازدواج کردم )اعصاب من هم حسابی بهم ریخت از اینکه بعضی ها چقدر بیشعورن که به خودشون اجازه میدن اینقدر فضولی کنن از دیروز پرونده مریم تو دست همه میچرخه اینقدر پرونده اش خوندن که گوشه برگها تا شده از پچ پچ همکارا که دیونه شدم تو این دو روز باید منتظر حرف های جدید که درست میکنن باشم براتون مینوسم که چیا ساختن هنوز که چیزی به گوشم نرسیده
بعد از این همه اعصاب خوردی اومدم برم خونه تو حیاط علی شروع کرد رو مخ من راه رفتن و اراجیف گفت که نشمیل اگه من بهت بدی کردم ببخش منو و از این راجیف دیونه فکر کرده اگه زنش این مشکل تو بارداری براش پیش اومده از اه منه اینقدر حرف زد که دلم میخواست با پا بزنم دهنش حتی به یکی از دوستام اس ام اس زدم دیه شکستن دندون چقدر که میخوام با جفت پا بزنم تو دهن این دیونه
این هم حسابی اعصابم را داغون کرد اومدم خونه برای خودم و سامی غذا درست کردم سامی هم کمی خوابید و وقت بیدار شد با پاره کردن مجله سرگرم شد من هم کانال را داشتم عوض میکردم به دنبال یک برنامه که دیدم شبکه یک داشت قاتل روح اله داداشی را نشون میداد زنگ زدم به خیلی از دوستام که ببینین دیدم و اعصابم ریخت بهم حسابی دنبال یک بهانه میگشتم بزنم زیر گریه سامی را فرستادم تو حیاط پیش عموی کوروش و خودم حسابی گریه کردم سی دی عکسهایی که کورش با اون مرحوم داشت را دیدم اون روزهایی که تو مهمونی میدیمش یا گاهی که میومد دم خونه خودمون یا بابام اینا با کوروش بود جلوی چشمم بود حتی صداش را توی گوشم حس میکردم دلم برای اون جوون و خانواده اش هم اتیش گرفت حسابی با گریه خودمر ا سبک کردم یک لحظه عصبانیت دو تا جوون را با هزار امید و ارزو برد زیر خروارها خاک چند تا خانواده عزادار شدن
بعد از گریه سامی اومد بالا و مشغول هاپو بازی شد با من و اینقدر منو گاز گرفت که انگاری براش تکراری شده باشه افتاد به جون عروسکاش با عصابیت گازشون میگرفت
پاییز را خیلی دوست دارم خیلی بهم ارامش میده
همتون را دوست دارم شاد و سلامت و خوشبخت باشین
رۆڵهی خۆشهویست بینایی چاوم هێزی ئهژنۆم و هیوای ژیانم