تولدانه

32 سال پیش در چنین روزی یک دختر تو شهر سنندج به دنیا امد که قرار بود امسال در سالروز تولدش هم سنندج باشه اما نشد

این دختر که از وقتی به دنیاامد بنا به شهادت مادرش بنای جیغ جیغ رو راه انداخت نشمیل نام گرفت 

این نشمیل شد یک دختر شیطون که کل فامیل از دستش کلافه بودن

نشمیلی که ازش یاد میکنن هنوزم یک نشمیل شیطون بوده که دیوار راست رو میکشید بالا که بماند سر این دیوار بالا رفتن چه کتک هایی از امین و فرید خوردم ها

نشمیل سر زبون دار و حاضر جواب که هنوزم پسر دایی مادرش با اختلاف سنی حدود 18 سال هر وقت میبینتش میگه یادته نشمیل بچه بودی میخواستی زن من شی ؟

مامان من یک دایی مهربون داره که دختر نداره من بچه بودم خیلی خونشون میرفتم و از اون جایی که بچه کوچولو نداشتن خیلی منو تحویل میگرفتن

مامان میگه یک روز که امدم دنبالت برگردی خونه لج کرده بودی که نمیام

مامان بهم میگه یعنی چی تو اینجا چیکار داری بمونی اخه

همون موقع پسر دایی مامان میاد خونه

مامانم میگه یک نگاه به کامیار انداختی و گفتی من میخوام اینجا بمونم بشم زن کامیار شما برین

نشمیل شیطونی که دوره دبیرستان رو با شیطنت گذروند روزی نبود که به دلیل رقصیدن تو حیاط پشتی مدرسه تو دفتر نباشه

نشمیل شیطونی که باباش از ترس شیطنتهاش به قول خودش زود شوهرش داد تا سرگرم زندگی شه

اما نشد این شیطونک دوره دانشگاهش رو به سختی گذروند اما خب بالاخره گذشت

اون نشمیل شیطون درس تموم شد الان دیگه جا افتاده تر شده شیطنت هاش کمتر شده

نشمیل شیطون مادر شد مادر ی پسر بچه که خیلی ارزوها براش داشت پسر بچه ایی که نمیخورد به اندازه مادرش شیطون باشه اما چشماش یک برق کوچیک از شیطنت داشت

نشمیل این روزها یک پرستاره یک زن ایرانیه دیگه مادر نیست 

اما زندگی جریان داره و حتما هر روزش مثل روزهای گذشته براش یک بازی جدید خواهد داشت 

نشمیل 32 سالش شد و امروز از صبح کلی پیام محبت امیز از دوستاش گرفته و بعد از هر پیامی به این فکر میکنه دارم پیر میشم ؟




بردیا


پسر ناز من در 14 روزه گی 
داشتم عکسهای قدیمی را چک میکردم اینو دیدم 
چقدر دلم هواشو کرده
ای کاش میتونستم یبار دیگه بغلش کنم

من ولنگ و رویا

یک مطلب گذاشتم در مورد محیط بانی که یک بچه پلنگ رو پیش خودش چند ماه نگه داشته بود 
به این فکر کردم اگه من یک بچه پلنگ داشتم چقدر خوب بود من کلا شیر و پلنگ و ببر رو دوست دارم 
یک ذره رویا بافی کردم که بزرگش میکردم 
و بعد 
...
نگید دوستتون دیونه اس یا خونخوار 
یک لیست تو ذهنم درست کردم از ادمهایی که بدم میاد و میگم پلنگه بخورتش

به احترام مخاطب

روزانه نویسی شروع شد 

دیشب خیلی گرم بود منم پنجره رو باز گذاشتم و خوابیدم 

صبح با نسیم خنکی که به صورتم میخورد بیدار شدم  تخت من دقیقا زیر پنجره اس به اسمون نگاه کردم همون هوایی بود که دوست داشتم 

 ابری و نمناک از بارونی  که باریده بود 

مثل هوای شمال تو این فصل یااوایل پاییز هوایی که من عاشقشم 

عاشق اینکه شمال باشی صبح زود با این هوا بیدار شی  یک چایی تلخ بخوری 

زنبیل حصیریت رو برداری و پیاده بری تا بازارچه های محلی 

بوی سبزی تازه مشامت رو پر کنه رنگهای زیبای میوه ها چشمهاتو نوازش  کنه 

از هر کدومش بخری و بگذاری تو سبدتت 

برگردی از ارامش و تمیزی خونه لذت ببری رادیو رو  روشن کنی پنجره رو باز  کنی یک چای بریزی بگذاری کنار پنجره تا خنک شه 

گوینده رادیو میگه ساعت 8 صبحه یک روز پر انرزی رو براتون ارزو میکنم 

مشغول شی بادمجون ها رو بشوری 

تا اونا خشک میشن همون کنار پنجره بایستی و چاییت رو بخوری 

بری تو حیاط منتقل رو پیدا کنی ذغالها رو بریزی یک ذره  الکل بریزی روش کبریت رو بکشی و بندازی به جون ذغالها 

روشن میشه نارنجی نارنجی 

به اسمون نگاه میکنی نگران اون یک تیکه ابر سیاه میشی که الان نباره و بزنه ذغالهاتو خراب کنه 

ابر هم باهات همراهی میکنه فعلا نمیباره 

شعله خاموش میشه ذغالها گداخته شدن بادمجون ها رو روش میچینی 

شالت رو میپیچی دورت و به صدای ترکیدن پوست بادمجون ها گوش میدی 

تموم شد 

اب میریزی رو ذغال 

برمیگردی تو خونه اینبار از پنجره نگاه میکنی و منتظری تا صدای خوردن بارون به زمین و سقف شیروانی غرق لذتت کنه 

تق تق تق 

بارون بارید و بوی بارون و صدای قشنگش سرشار از انرژیت میکنه 

پوست بادمجون ها رو میگیری سیر و گوجه رو هم خورد میکنی و میگذاریش رو شعله گاز 

بوی سیر تازه رو حس میکنی و خوش حال میشی که اینجا میتونی تا دوست داری غذاهای سیر دار بخوری

یک کته کنارش 

یک ظرف سالاد 

همه چی اماده اس 

دوست داری پاهات خیسی شن های کنار دریا رو حس کنه 

راه بیافت برو 

دمپایی هاتو در بیار شالت رو محکم بپیچ دور خودت دمپایی ها رو بگیر دستت و راه برو نترس از دونه های ریز بارونی که میخوره تو صورتت 

به دریا نگاه کن به موجهای  کف الودش 

 و به زندگی فکر کن که جریان داره 

برمیگرده خونه 

رادیو هنوز روشنه 

  شاید دوست داشته باشم خاموش کنم و این رو گوش کنم 

http://s2.picofile.com/file/7722213759/Marzieh_khaabam_nabareh_i_www_aavang_ir.wma.html



خواب

امروز از سرکار که برگشتم گیج میزدم خوابم میامد بدجور

برای اینکه زیاد نخوابم دراز شدم رو کاناپه جلوی تلویزیون هیچی هم نکشیدم وم که نخوابم 

اما خوابیدم و حس میکردم سردم شده اما حس بلند شدن نبود موبایلم فکر چندباری زنگ خورد پیداش میکردم میگرفتم تو دستم اما حس جواب دادنش نبود چشمام باز نمیشد 

وقتی بیدار شدم که همه جا تاریک تاریک بود نشستم چشمام به تاریکی عادت کرد 

حس خوبی از تاریکی گرفتم یک ذره همونجوری نشستم 

نمیدونم چی شد ترسیدم از اون سکوت و تاریکی 

گفتم خدایا نگذار همیشه تو این تنهایی و سکوت بمونم 

دور شدم

اون یک ذره زنیت هم  داشتم کم کم داره از دست میره 

انگار نه انگا رمن همون نشمیلی هستم که همیشه خونه ا ممثل گل بود همه چی منظم بود  حساب همه چی رو داشتم 

از خرده ریزهای خونه که قبل از اینکه  تموم شه باید تهیه شه تا تولد دوستام فامیل هام 

تدارکی که برای مهمون هام میدیدم

وسایلی که برای گردش ها جمع میکردم 

غذهایی که درست میکردم 

من که همیشه حتی سهم غذای گل پسر رو اماده میکردم که براش ببرم این روزها برای خودم هم غذا درست نمیکنم 

اما رغذاهای اماده تو فریزر که میخرم و میگذارم که وقتی گرسنه میشم بخورمشون اینو بهم میگه 

اتاق درهمم اینو میگه اینکه باید صبحها نیم ساعت دنبال مغنه ام بگردم اینو میگه که چقدر مزخرف شدم 

اون یک ذره زنیتم رو هم از دست دادم رفت 

چه زندگی مزخرفی برای خودم دارم میسازم  

*************************


هویت

می دانید؟ خشونت همیشه یک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نیست. خشونت، تحقیر، آزار گاهی یک نگاه است. نگاه مردی به یقه ی پایین آمده ی لباس زنی وقتی که دولا شده و چایی تعارف می کند.

نگاه برادری است به خواهرش وقتی در مهمانی بلند خندیده. نگاهی که ما نمی بیینیم. که نمی دانیم ادامه اش وقتی چشم های ما در مجلس نیستند چیست. ترسی است که ارام آرام در طول زمان بر جان زن نشسته ...

خشونت بی کلام، بی تماس بدنی، مردی است که در را که باز می کند زن ناگهان مضطرب می شود، غمگین می شود. نمی داند چرا. در حضور مرد انگار کلافه باشد. انگار خودش نباشد. انگار بترسد که خوب نیست. که کم است. که باید لاغرتر باشد چاق تر باشد زیباتر باشد خوشحال تر باشد سنگین تر باشد جذاب تر باشد خانه دارتر باشد عاقل تر باشد.

خشونت آن چیزی است که زن نیست و فکر میکند باید باشد. خشونت آن نقابی است که زن می زند به صورتش تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد.

مرد می تواند زن را له کند بدون اینکه حتی لمس اش کند. بدون اینکه حتی بخواهد لهش کند. این ارث مردان است که از پدران پدرانشان بهشان رسیده ...

خشونت، آزار، تحقیر امتداد همان مادر *** ها، *** ها، خواهر *** ها، مادرش را فلان ها، عمه اش را بیسارهایی است که به شوخی و جدی به هم و به دیگران می گوییم. خشونت، آزار، تحقیر همان زن صفت، مثل زن گریه می کردی هایی است که بچه هایمان از خیلی کودکی یاد می گیرند.

خشونت، آزار تحقیر پله های بعدی نردبانی هستند که پله ی اولش با فلانی و بیساری معاشرت نکن چون... فلان لباس را نپوش چون...است. چون هایی که اسمشان می شود "عشق". عشق هایی که می شوند ابزار کنترل. که منتهی می شوند به زنانی بی اعتماد به نفس، بی قدرت، غمگین، تحقیر شده، ترسان، وابسته، تهدید به ترک شده و شاید کتک خورده که فکر می کنند همه ی زخم هایشان از عشق است. که مرد عاشق زخم می زند و زخم بالاخره خوب می شود

خشونت زنی است که زیر نفس های آغشته به بوی الکل مردش تظاهر به لذت می کند و فکر می کند قاعده ی بازی همین است. خشونت توجیه آزار روحی، کلامی، جسمی، جنسی مردی است که مست است. مستی انگار عذر موجهی باشد برای ناموجه ترین رفتارها

می دانید؟ کتک بدترین نوع خشونت علیه زنان نیست. کبودی و زخم و شکستگی خوب می شوند. قدرت و شادابی و باور به خویشی که از زن در طول ماه ها و سال ها گرفته می شود گاهی هیچ وقت

هیچ وقت ترمیم نمی شود.

من صبح را زودتر از همه گنجشک ها آغاز می کنم.
من به بلبل ها .کلاغها وهمه سحرخیزان سلام می کنم 
من خدا .طبیعت وزندگی را دوست دارم 
من همین امروز را که شروع کردهام با تمام وجود از ان لذت خواهم برد .ونگران فردا وفرداها نخواهم بود 
پس بر تو دوست خوبم نیز سلام می کنم 
.روز پنجشنبه زیبائی برایتان ارزو دارم .شاد.سالم وپر از مهربانی