جمعه

امسال هم مثل سالهای گذشته مراسم  انجام شد

جمعه دم غروب بود که المیرا قصد رفتن کرد بابای منم که حساس مخصوصا وقتی الی میخواد بره خونه خودش بابای من غصه دار میشه هر بهانه ایی بگین در میاره که الی نره اما مرغ المیرا یه پا داره صدبار هم بهش کفتیم بابا بدش میاد تو غروب جمعه میری اما بازی کار خودش رو میکنه

این بار هم داشت وسایلش رو جمع میکرد که بعد از یه هفته بره بابا هی میرفت تو اشپزخونه با یه قابلمه میامد که الی اینم ببر بابا

میرفت تو حیاط با یه سبر خرمالو میامد که الی اینم ببر

باز میگفت خب حالا نرو اخر شب برو

الی هم یک دنده که نه باید برم این بچه ها رو میخوام ببرم حموم

و باز بابا غصه میخورد که چه جوری میخواهی این سه تا وروجک رو ببری حموم بمون اینجا خود میبرمشون حموم

از هر دری که بگین وارد شد الی نره اما الی رفت

الی که رفت بابا دمق شد که اصلا بد میاد غروب جمعه این بچه میره خونش الان شام چی میخوره

که مامان گفت مگه غذا ندادی ببره غصه ات الان چیه

همین وقتا بود که ازیتا هم شروع کرد به جمع کردن وسایلش که بره همینجوری که داشت به سارا میگفت وسایلت کجاس بابا دید و ترکش الی ازیتا رو گرفت

فوری گفت الان تو چرا داری جمع میکنی ؟

ازیتا :وای خیلی زحمت دادیم دیگه بریم

بابا بیخود بیخود بشین سرجات حق نداری بری این موقع جمعه این بچه رو میخواهی کجا ببری دلش میگیره بمون فردا برو

سارا هم اصولا استاد لوس کردن خودشه فوری در اومد گفت اره من دلم میگیره  بریم بمونیم 

بعد از شام سحر هم پا شد بره که باز بابا غر زد کجا میربن ؟

سحر:بابا 10 روزه اینجاییم بریم دیگه

بابا :این وقت جمعه اخه وقت رفتنه 

فردا صبح ازیتا دیگه وسایلش رو حمع کرد که برن

بابا :اخه این وقت صبح وقت رفتنه ؟

ما بالاخره نفهمیدیدم کی وقت رفتنه ؟




چند روز

این روزها خونه ما شلوغه مثل هر سال از وقتی یادمه همین جوری بوده و من تو این فضا بزرگ شدم .و خدا رو شاکرم این جو رو دوست دارم این شلوغی و خستگیش رو دوست دارم

امسال با هر سال فرق داره جای خالی فرزاد این روزها بیشتر از همیشه به چشم میاد

بین بچه هایی که تو حیاط میچرن و کار میکنن

تقریبا چهار شبه که هیات های اطراف برای تسلیت میان دم خونه ما و اون نوحه و زنجیر زنیش رو دل ما که هیچ دل همسایه رو هم کباب میکنه گاهی وقتا مستاصل میمونم کارهای پذیرایی رو انجام بدم یا برم مامان  اینا و المیرا و غزل رو اروم کنم بین سینی های چایی و شیر کاکائو که میره بیرون سفارش میکنم به بچه ها حواستون به بابا باشه به عمو باشه مامان ها  رو نگذارید اینجوری بی صدا اشک بریزه المیرا و حواستون باشه اینقدر زجه زده صداش در نمیاد باز غزل از هوش نره

به قول ملیحه رسمه  و عزت و احترامیه که بهمون میگذارن ولی ای کاش نمیامدن تقریبا بعد از اینکه میرن جو اینقدر سنگینه که کلی طول میبکشه بچه ها رو جمع کرد تو حیاط برای اون همه کاری که مونده

مراسم ما مثل هر سال هست همیشه گفتم دوستهایی که میخوان تشریف بیارن باز هم میگم هر کسی میخواد  با من تماس بگیره (بیشتر دوستان شماره تماس من رو دارن )

از امشب کارها بیشتر میشه نذرهای خودمون جدا دوستانی که لطف دارن و نذرهاشون رو میارن جدا باید همه اونا رو سر و سامان بدیم

فردا شب هم دعا دم خونه بابا ایناس این شب رو چقدر دوست دارم اون دعای اخرش رو شوری که هست رو تو این شب چقدر راحت اشک میریزم و سبک میشم

امسال کلی حاجت دارم از دوستانی که بهم گفتن تا دل خودم اما به صورت ویژه سلامت سارا رو میخوام امسال

این چند روز هم ازیتا و علی جون اینحا کمکمون بودن فردا شب هم نذر سلامتی سارا رو دارن و سارا هم باید باشه امروز مامان میگفت بدون سارا نمیشه خدا کنه بتونه بیاد چون جایی خالیش سخت به چشم میاد

دعا این چند روز فراموشمون نشه نگذاریم این لحظه هایی که داریم به عذاداری زینتی بگذره این روزها فرصتی خوبیه برای اینکه دلمون رو پاک کنیم همدیگر رو از دعا خیر فراموش نکنیم

از همتون قبول باشه



سفرنامه 2

خلاصه اون شب ما خوابیدم و فردا صبح من زود بیدار شدم و خزیدم پایین که دیدم اقایون بیدارن و دارن ورزش صبحگاهی میزنن به بدن منم چایی رو دم کردم و از اونجایی که خیلی ورزشکار تشریف دارم پریدم لباس ورزشی پوشیدم و امدم ورزش کنم که مردا ورزش رو تعطیل کردن منم گفتم باشه من میرم بیرون میدوم

من و دو

اخه

خلاصه رفتم البته پیاده روی کردم یک عالمه هم تمشک چیدم و ریختم تو بطری ابی که برده بودم فکر کنید دیگه چی شد

برگشتم دیدم بانوان هم بیدارن البته به جز اون سه تا بچه فری و بهنوش و سارا بیدار شدن و ارایش و پیرایش اونا یه سه یساعتی طول میکشه معمولا هر روز صبح 

صبحونه رو زدیم و من ازیتا تصمیم گرفتیم بریم دریا رفتم بالا اون سه تا رو هم بگم بیان که دیدم به به سارا داره با گوشی بق بقو میکنه بهنوش با اس ام ای هر دو گوشی هستن فرنوش هم مونده بین این دو تا داد زدم بریم دریاااااااااا که هر دو برگشتن همچین نگام کردن گفتم الانه منو بخورن

برگشتم پایین دیدم علی جون تخته زیر بغل دنبال حریف میطلبه

گفتم علی تخته رو بچین من ذعال بذارم بیام

نشستیم تخته و قلیون که سر کشیدن قلیون با علی جون درگیری شدید پیدا کردیم اقا قلیون رو میگرفت مگه میداد منم بازی رو ریختم بهم گفتم برو واسه خودت قلیون بزن بیا اقا اااااااااااااااا

علی هم رفت قلیون بزنه که اینقدر گفت ها کاکو نشمیل ذغالو کو این کو او کو گفتم بیا بشین بابا خودم میزنم برات قلیون

نتیجه این بازی به نفع علی تموم شد چون هی تقلب میکرد

ناهار رو زدیم و  ما حاضر شدیم بریم دریا من بیچاره حاضر شدم این دخترا هی لفت دادن هی لفت دادن منم گفتم وایسین دارم براتون

راه افتادیم منم مثل بنز بی دقت و با سرعت رانندگی میکردم اینام هی جیغ جیغ و تهدید که وایسا به فلانی و فلانی میکیم حالتو بگیرن از اون ورم یار این دو تا اس به من که نشمیل ادم باش اروم برو اینا میترسن منم که بیمار موقع رانندگی اس میخوندم و جواب میدادم اینام جیغغغغغغغغغغ

رسیدیم بالاخره اینا رفتن خیر سرشون شنا نمیدونم والا شنا بود ملق بود نرمش بود چی بود والا بالاخره تموم شد خسته و گرسنه راه افتادیم برگردیم که من ویر کردم من باید از اون اقا جیگرکی که همیشه جیگر میخریم جیگر بخوریم الین اقاهه هم مغازه نداره دم غروب میاد دم ساحل که نیومد منم شمارشو داشتم اما گوشی رو عوض کرده تو گوشی جدیدم نبود زنگ زدم به این و اون تا بلاخره پیداش کردم اونم گفت نیم ساعت دیگه میام

حالا کی نیم ساعت اینا رو نگه داره مجبورا بردمشون تو شهر مغازه ببینن خوشحال شن

و بالاخره نیم ساعت تموم شد و ما به جیکرگی رسیدیم و حمله

من و ازی و فرنوش رفتیم این دو تا هم ای اه و بیف کردن ما جیگر نمیخوریم وایییییی بو گوسفند میده وااااااا چربه

گفتم نخورین ما خوردیم یه مقدار هم دل و جیگر خام ازش گرفتیم برای اونایی که خونن و راه افتادیم

و من باز بیماری سرعتم گل کرد اینام جیغغغغغ ویغغغغغغغ

که رسیدیم به ابشار (یه دکه هست تو جاده کلاردشت به عباس اباد به اسم ابشار )خیلی جای با صفاییه گفتم من بعد از جیگر باید قلیون بکشم این دو تا ننر هم باز غر غر زدن که اهههههه بریم خسته ایم اهههههه اینجا انتن نداره نگران ما میشن

اخه شیطونه میکم بزنم له شن

من و ازی پیاده شدیم سفارش چایی و قلیون دادیم اون سه تام دیگه چاره نداشتن پیاده شدن و گفتن ما میریم این پایین کنار رودخونه

اینا که رفتن ازی گفت نشمیل خلوت نباشه بگیرن بلایی سر این سه تا بیارن منم از صاحب دکه پرسیدم اون پایین امن هست بچه ها ما رفتن پایین بلایی سرشون نیارن ؟

که گفت نه مشملی نیست پایین هم  الاچیق هستن چند تا خانواده نشستن امنه

ما دو تا هم چایی رو خوردیم قلیون زو دیم اومدم دوباره سفارش چایی بدم دیدم اقاهه نیست یه نگاه کردم به ازی و زدم زیر خنده که ازی فکر کنم یارو خودش رفت بلایی سر اونا بیاره حالا این وسط ما دو تا جایی اینکه نگران شیم هر هر میخندیم مگه خنده بند میامد که دیدیم سه تا پرنسس اروم اروم دارن میان بالا

چایی رو زدیم و راه افتادیم

راهی که میزخورد به ویلا یه جاده خاکیه به یه سربالایی بد یه تیکه اش خیلی وحشتناکه و من تصمیم داشتم این سه تا اون تیکه اذیت کنم که رو دست خوردم نزدیک که شدیم سه تایشون با هم گفتم ما پیاده میشیم این تیکه رو رد کردی سوار میشم

پیاده شون کردیم و گفتم ازی موافقی جاشون بذازیم بریم بترسن ؟

ازی هم پایه

اون تیکه رو رد کردم سرعتم رو کم کردم ایستادم این سه تا دویدن سوار شن گاز دادم رفتم باز چند متر جلوتر همین کارو کردم تا از تفس افتادن و این حرکت تا دم شهرک ادامه داست دم شهرک رسدیم گفتم جنازه های گرامی رو باز کنید تا برم تو اینام خوشحال درو باز کردن که منم گاز دادم رفتم ازی بدحنس هم سرش رو برد بیرون که اینجا دیگه سرازیریه قل بخورین بیایین پایین

اینا هن هن کنان اومدن پایین و من ازی هم دویدیم پایین چون میگرفتنمون تیکه بزگمون گوشمون بود رفتیم تو اتاق جفتمون تکیه دادیم به در که نتونن باین تو این سه تام پشت در مشت میزدن به در که باز کنید دیونه هاااااااااااا

ما دو تا هم خنده

بعدش شام رو زدیم و یه دبنا بازی کردیم و مردم ازاری امروزمون به اتمام رسید