جمعه هفته پيش من با يكي از بچه هاي بلاگر قرار داشتم شوكول عزيزم
يك دوساعتي رو با هم بوديم و من باز مثل دفعه پيش يك عالمه از اين دختر انرژي مثيت گرفتم و باز مثل دفعه پيش منو شرمنده كرد با گزهاي خوشمزه ايي كه برام اورده بود
من خيلي اين دختر رو دوست دارم خيلي خيلي
تازه از شوكول جدا شده بودم كه زن بابا عزيزم زنگ زد كه پنجشنبه ديگه چه كاريه ايي؟
ميخواهم يك سري از بچه ها رو دعوت كنم گفتم تو هم بيايي
اقا من از ذوقم از وقتي رسيدم هي گفتم كوروش من هفته ديگه دعوت من دعوتم تا همين امروز صبح
صبح هم به كوروش زنگ زدم كه من يك جوري برم كه 12 اونجا باشم خوبه ديگه ؟
كوروش:عزيزم ناهار دعوت شدي نه اينكه از نماز ظهر بري نماز رو به جماعت بخوني كه ساعت 1 اونجا باش
خلاصه من رفتم و بماند سر پيدا كردن خونشون چه خنگي بازي در اوردم
فكر كنيد زن بابا من رو از پشت پنجره ديد و من به جايي اينكه مسير درست رو برم تا به ورودي برسم يك دور كامل دور خونه رو چرخيدم تا به در رسيدم
اين از اين خنگ بازي
من كه رسيدم از مهمون ها پرنده گولو عزيزم رسيده بود
كه يك دختر پر انرژي بود و براي من كارهاش خيلي جالب بود
دوستاهاي ديگه يك ذره دير كرده بودن كه پرنده عزيز زنگ زد كه اگه زودتر نياييد من همه خوراكي كه واسه بچه يكي از بچه ها خريده بودم رو ميخورم ها
و اين كار هم كرد پاستيلش رو باز كرد و ما هم شريك جرم شديم و خورديم پاستيل ها رو
اينو نگفتم كه ديدن زن بابا اينقدر برام جالب بود كه اصلا دوست نداشتم ازش چشم بردارم من كلا رو چشم ادمها خيلي حساسم يعني همه انرژي مثبت و منفي رو از چشمهاشون ميگريم ولي اين چشمها اينقدر مهربون بود كه من كلا خيره بودم به چشمهاي ايشون اوه از خونه نگفتم كه فوق العاده
شيك زيبا و ارام بخش بود اينقدر كه گفتم من با كوروش دعوام شه ساكم رو جمع ميكنم ميام خونه شما
بعد از مدتي مار گزيده به جمع ما اضافه شد كه كلا 180 درجه با تصويري كه من ازش داشتم فرق داشت من حس ميكردم مارگزيده بايد يك دختر خيلي خيلي ساكت باشه كه ماشالله بمب بود اين دختر
بعدش ما يك ذره نشستيم حرف زديم البته بيشتر من حرف زدم (پرچونه )
بين حرفهام پرنده گولو پيش من نشسته بود و بين حرفهام يك نگاه قشنگ بهم ميانداخت كه من حس ميكردم چقدر مهربونه اين دختر البته مهربون و شيطون
ديگه ساعت 3 بود كه ايدا عزيز و توت فرنگي روي خامه هم اضافه شدن با پسر با مزه توت فرنگي
رفتيم براي ناهار
ناهار نگو هلو بگو
لوبيا پلو با گوشت تيكه و دارچين فراوان خوش عطر و خوشمزه
فسنجون در حد لاليگا يعني يك فسنجون ميگم يك چيزي ميشنوين
سوپ جو با خامه كه اصلا محشر بود
يك سالاد خوشمزه با سسي كه پرنده گولو عزيز با مغز افتابگردون و سركه بالزاميك و چند تا چيز ديگه كه گفت و يادم نيست درست كرده بود
من كه نشستم جايي كه تقريبا وسط ميز باشه كه به همه چيز با خيال راحت دسترسي داشته باشم
يعني اينقدر غذاها خوشمزه بود كه من حتي ديگه جا براي خوردن ته ديگه خوشرنگ لوبيا پلو نداشتم
بعد از غذا دور هم جمع شديم و حرف زديم
البته چون قبلا با زن بابا عزيز هم تلفني صحبت كرده بودم هم عكسش رو ديده بودم با اينكه خودش رو ديدم زياد فرقي با ذهنياتم نداشت
ولي بقيه بچه هاي خيلي متفاوت تر از اون چيزي بودن كه من تصور كرده بودم
مثلا من حس ميكردم توت فرنگي روي خامه بايد خيلي دختر حرص و جوشي باشه ولي امروز به نظرم دختر خونسرد و ريلكسي بود
يا مثلا ايدا رو فكر ميكردم يك دختر خيلي جدي باشه
ولي خيلي بگو بخند و شوخ بود
مارگزيده رو فكر ميكردم اصلا از ديوار صدا بياد از اين دختر در نياد بود كه خيلي خوش صحبت و با مزه بود
پرنده گولو رو فكر ميكردم يك خانوم بين 35 تا 38 باشه و خيلي جدي كه يك دختر مهربون و پر نشاط و شيطون بود
اما زن بابا هموني بود كه تصور ميكردم يك زن مهربون با ارامش
خلاصه بچه ها ساعت 5/30 رفتن و بنده منتظر كوروش خان موندم
زن بابا هم شب مهمون داشت و من از خجالت تقريبا داشتم ميرفتم تو زمين حالا هي زنگ ميزنم به كوروش ميگه دارم ميام
اينقدر هم عقلم نرسيد خب من برم كرج كوروش خودش مياد خب
البته اين يك دليلش بود دليل ديگه اين بود دوست داشتم پيش زن بابا بمونم چيه خب؟
خيلي دوستش دارم
حالا اين وسط شيما هي اس ام اس ميده كي ميايي من ميترسم همه رفتن بيرون
فرنوش از اون طرف كه كي ميايي دنبالم حوصلم سر رفت
جونم بگه براوتن من موندم و موندم تا فكر كنم ساعت 7/30 كه مهمون هاي زن بابا اومدن پدر و مادر عزيزش و همسر اقا و مهربونشون و برادرشون
هي واي من خفه شي كوروش
مادر زن بابا عزيز اومد پيش من نشست و با هم گپ زديم كه فوق العاده مهربون بودن
ديگه فكر كنم ساعت 8/15 بود كه كورو ش خان تشريف اوردن همسر زن بابا عزيز هم محبت كردن رفتن دم در كه كوروش رو بيارن داخل
اي واي من كوروش بياد ديگه پا نميشه كه اين دو تا هم مخ منو ميخورن شيما و فرنوش
من هم بلند شدم برم كه زن بابا عزيز باز منو خجالت زده كرده تا دم در همراهيم كردن با كوروش هم سلام و احوالپرسي كردن و كورو شهم با ايشون و همسرشون اشنا شدن
حالا بگم از شاهكار كوروش خان
همسر زن بابا عزيزم فاميل كوروش رو از من پرسيد من گفتم
ايشون دم در كوروش رو ديدن گفتن اقاي فلاني ؟
كوروش هم گفته خير
بنده خدا خب گيج شده
موقع احوالپرسي گفت من گفتم ايشون گفتن خير
منم گفتن بعله اخه ايشون بيشتز از اينكه با فاميل اصلي خودش رو معرفي كنه با پسوندش معرفي ميكنه
خلاصه ما راه افتاديم بيام كرج
من :نابغه خب وقتي فاميليت رو ميگه بگو خودم هستم ديگه پسوند پيشوند نداره كه
كوروش:خب شوكه شدم گفتم با من چيكار داره تو هم گفتي مهموني زنونه اس هنگ كردم يك لحظه
من:حالا فكر كردي ميخواستن ترورت كنن
كوروش:نه گفتم شايد طلبكاره حكم جلبمو گرفته
من :كوروششششششششششش جدي باشه
كوروش:چرا حالا دوست رو زحمت دادي تا دم در امد
من:خواستن تو رو دعوت كنن بيايي داخل
كوروش:ااا خب برنامه اين بود ميگفتي من لباس مرتب ميپوشيدم ميامدم خودم داخل احتياج نبود بنده خداها رو بكشي تو كوچه
من:كوروششششششششش من از خجالت اب شدم خفه شي تو كه اينقدر دير امدي كه هم زن بابا هم همسرشون ب ه زحمت بيافتن اصلا برنامه اين نبود نابغه اينقدر تو دير امدي همسرشون هم رسيدن مهمون هاشون هم رسيدن وقت شناس باش زشته قول ميدي سر قولت زود بيا الان اون دو تا دختر هم از ترس پس افتادن ببين چقدر اس ام اس زدن
كوروش:كيا ؟
من:شيما و فرنوش
كوروش:واسه چي تنهان خب
من :وايييييييي تو نميدوني تنهان اين دو تا جيگر منو خوردن تو نميدوني تنهان خب اصلا چرا دير امدي من تا برسم خونه شام بپزم نصفه شب حالا بچه هاي هيچي تعارف ندارم ولي سيروس خان چي؟زشته غذاي حاضري بگذارم تو چرا اصلا به اين چيزا دقت نميكني
كوروش:خب حاضري نگذار ميريم شيما رو برميداريم ميريم خونه سيروس خان ديگه هم تو نميخواد غذا بپزي
من:خب اخه اگه اون زنش بود كه دخترش نميامد خونه ما اصلا چي ميگي تو
كوروش:والا من سر از كار شما زنها در نميارم گيجم كردي
رسيديم كرج رفتم دنبال فرنوش كه ديگه امده بود تو حياط نشسته بود بعدش رفتيم يك ذره خريد كرديم (چيه خب منم مثل شوهرم خونسرد شدم ديگه )
بعدش رفتم مرغها رو بگذارم تو فريزر دستم خورد به البالو ها ديدم چرا يخشون اب شده
برقش رو چك كردم بعلهههههههههه كوروش خان ديروز نميدونم واسه چي اين محافظ اينها رو در اورده ديگه نزده به برق
شما بودين چيكارش ميكردين ؟
زود تند سريع گوشت براي بيفتك گرفته بود اماده بود خوب هم كوبيده شده بود
تندي اون رو با سيب زميني و قارچ سوخاري رديفش كردم سالاد هم شيما درست كرد فرنوش ميز رو چيد و بدين گونه شام ما نيز حاضر شد
الانم شيما و فرنوش نشستن تو كوك بهنوش اينا و دارن تند و تند غيبت اونا رو ميكنن
شيما :من فكر كنم بهنوش واسه من سوسه امد كه همسر خان نگذاشت منم با ناهيد جون و عمه و بهنوش برم مشهد
فرنوش :اره منم فكر كنم كار اونه
من :خجالت بكش مثلا بهنوش خواهرتهههههههههههههه
اين دو تا با هم جور شدن همسن و سالن
اون دو تا با هم دعواهايي با هم دارن ديدني
****
خيلي جالبه وقتي دوستهاي دنياي مجازي رو تو واقعيت ميبني
حالا ببينيم من چقدر براي اونا تفاوت داشتم
****
مهر و محبت به بچه به اين نيست كه خودت زاييده باشيش يا حتي خودت بزرگش كردي باشي خيلي خوشحالم كه با كسي اشنا شدم كه اينقدر انسانه كه وقتي از مشكلاتي كه همه جوون ها دارن و فرزند همسر ايشون هم باهاش درگيزه حرف ميزنن مثل يك مادر وقتي ميگم مادر ديگه خودتون ميدونيد يك مادر واسه بچه اش چقدر حرص ميخوره دقيقا مثل مادر براش حرص ميخوره و يك بغضي مياد تو گلوش
من افتخار ميكنم به اشنايي با اين موجود كه يك انسان واقيعه
زن بابا عزيز برات اروزي بهترين ها رو ميكنم و حسرت ميخورم به دل بزرگي كه داري اي كاش همه ما دلمون به وسعت دل تو بود چشمهاي مهربون و قشنگت رو ميبوسم كه پر از نگراني بود از صميم قلبم از خدا ميخوام هر چي كه تو دلتت برات بر اورده كنه كه واقعا انساني
كدومتون اين حس خوب رو تجربه كرديد كه ميون يك مهوني يك نفر حواسش بهتون باشه وقتي همه دارن از قرار بعدي حرف ميزنن اروم بزنه پشتت و بگه تو هم حتما ميايي ها
حس خوبي كه داري مثل چي اين لوبيا پلو رو شخم ميزني يك كاسه ماست و خيار برات ميكشه و ميده دستت
وقتي ايستاده داري با تلفن حزف ميزني برات يك صندلي تك مياره كه بشيني
چي بگم از دنياي مهربوني كه پوران عزيز اون روز نثار همه ما كرد و من چقدر خوشحالم از اينكه باهاش اشنا شدم نميتونم بگم چه حس خوبي رو در كنارش تجربه كردم
نوشته هاي باقي دوستان در مورد مهموني پنجشنبه
http://margazideh.blogsky.com/1391/09/11/post-57/مارگزيده عزيز
http://1002shab.blogfa.com/ايدا عزيز
گولو نازنين http://thegooloobird.blogfa.com/post/408
****
بانوي مهر عزيزم ديشب هرچي تلاش كردم نتونستم با رمزت وارد شم بدبختانه براي كامنت هم بايد رمز باشه من چيكار كنم خب نميتونم بيام مطالبت رو بخونم !!!!!!!
راهنمايي كن چيكار كنم ؟
*****
راستي كسي هست به من گفته باشه رمز و براش نفرستادم
يك سري از دوستان ناراحتن ميگيم هي گفتم هي نفرستادي ؟شايد جا انداختم اگه كسي هست بگه