در استانه یلدا

من الان دقیقا از این شیطونک هام که دمشون فلشه

اولش حسابی مینا و بهنوش رو اذیت کردم در حدی که یکشون به حالت قهر رفته این اتاق یکی اون اتاق و یک ساعتی هست صدایی از هیچ کدومشون نمیاد

بعدش برادر شوهر  زنگ زد حسابی اونو اذیت کردم

یعنی الان هر سه تاشون با من قهرن باور کنید

منت کشی هم فایده نداره چند باری صداشون زدم جواب ندادن

برای شام قیمه درست کردم که  درست کردن برنجش رو میخوام بندازم گردن این دخترا

 نمیخوام ناراحتتون کنم اما فردا شب یلدا است و من همش تو فکر  اینم پارسال این موقع چه حس خوبی داشتم و چقدر نقشه تو ذهنم بود که برای یلدای امسال اجرا کنم میخواستم یک مهمونی بگیریم برای اولین یلدا که بچه مون در کنارمونه با  انجام همه سنت هایی که مخصوص این شبه  میخواستم اولین یلدای زندگیش یک شب خاص باشه

اگه بردیا الان بود بچه ام  اخرهای 5 ماهیگش بود چقدر شیرین شده بود حتما الان مینشست   غلت میزد

خدایا حکمتت رو شکر

ما فردا شب یلدامون رو در کنار بچه هایی میگذرونیم که فرشته های اسمونی هستن  بچه هایی که مثل خود ما هستن ما فرزندمون در کنارمون نیست اونا خانواده هاشون حتما خیلی بهمون خوش میگذره از خدا میخوام حالا که کوروش با کلی نامه نگاری و دوندگی تونسته اجازه حضور ما رو در بین بچه ها بگیره بهشون خوش بگذره

یلداتون پیشاپیش مبارک

شاد باشید


بلاگر

http://ma1ma.blogfa.com/

بچه ها به این وببلاگ سر نمیزینن؟

سوزه این هفته ثانیه های اخر پاییز

شرکت کنید یادتون نره

این وبلاگ رو من و فروز با هم اداره میکنیم و این دو هفته بیشترین زحمت رو فروز جون کشیده

منتظرتون هستیم

******

 من یک  ذره خنگم یعنی بعد از این همه سال که از خدا عمر گرفتم هنوز نمیفهمم وقتی تو زمستون خونه گرمه دلیلی نداره ببرون هم سوز  و سرما نباشه وقتی میخوام برم بیرون لباس زیاد نمیپوشم

امروز  هم یکی از این روزها بود سر کوچه که  رسیدم تقریبا یخ زده بودم به خاطر همین دیگه مخم کار نمیکرد یک پراید  امد منم مسیرم رو گفتم و سوار شدم

فکر کنم قبلا گفتم که من کلا اول صبح اخلاقم تعطیله یعنی اخم دارم یک خروار

راننده اقایی بود حدودا 45 و 50 ساله

یک ذره که رفتیم میگه خانوم من خیلی به خودم میرسم به خاطر همینه جوون موندم

منم هیچ توجه ایی نکردم و سرم رو کردم تو موبایلم یعنی من اصلا به تو نیست

چند لحظه بعد میگه ماساژتایلندی خیلی خوبه من از اینجا میرم ارمنستان به خاطر همین ماساژش

(خب اخه به من چه مرتیکه )

بازم من  هیچی نگفتم و گره اخمم رو بیشتر کردم

یکهو بی هوا میگه شما جایی رو سراغ ندارید تو کرج ماساژداشته باشه

(بازم من خودم رو زدم به کری

نزدیک بیمارستان که شدم  با خودم

حساب کردم این عوضی  از اوناس که بخوام  پول رو بدم دستش میخواد یک مرضی بریزه بالاخره پس تصمیم گرفتم پیاده شم شیشه رو که باز کرد پول رو بندازم رو صندلی که .

.

خلاصه پیاده شدم

رفتم سمت شاگرد منتظر شدم  شیشه رو کشید پایین پول رو گذاشتم رو صندلی که عجله کردم که برم

که مرد گفتم خانوم صبر کن من مسافر کش نیستم و یک لبخند چندش اور زد

دیدم این ادم بیشعور رو نباید بگذارم برم به سرعت برگشتم و بهش گفتم

مسافر کش بودن عیب نیست هرزه بودن و کثافت بودن عیبه که شما هستی و رفتم


2

از من تعریف نکنین جو گیر میشم گیر میدم به این جور نوشته های حوصلتون سر میره ها از من گفتن بود

در راستای این تجدید خاطره ها

اینم براتون تعریف کنم

تقریبا نزدیک عید بود که من و کوروش قرار گذاشتیم بریم خرید یعنی من یک ذره خرید داشتم کوروش هم گفت منم خرید دارم بیا با هم بریم و از اون جایی که دقیقا فردای اشنایی ما کوروش خوش قولی خودش رو به من نشون داد

من نیم ساعتی تو خیابون منتظرش بودم بعدش زنگ زدم که کوروش کجایی گفت ماشین ندارم صبر کن گفت داداش کوچیکه ماشینش رو بیاره بیام

من:نمیخواد بابا خودم میام دنبالت

شرکت  کوروش اینا تو کرج تو یک کوچه بن بست قدیمی و باریکه رسیدم سر کوچه دیدم یک ماشین دقیقا دم شرکته   و میخواد بیاد بیرون  براش چراغ زدم  و صبر کردم که بیاد بیرون ولی اقای راننده اش بی خیال به من که منتظرم بیاد ۵ دقیقه ایی کله اش رو برد تو ماشین از سمت شاگرد و شروع کرد به حرف زدن با دوستش منم چند بار بوق زدم که عجله کنه دیدم هیچ کاری نمیکنه منم که دیدم اصلا توجه نمیکنه امدم تو کوچه و دقیقا جلوی ماشینش پارک کردم که با توجه به ماشین هایی که دو طرف پارک کرده بودن این نمیتونست بیاد بیرون

خیلی خونسرد کیفم رو برداشتم و از ماشین امدم بیرون

راننده ماشین :اااااااا خانوم میخوام برم بیرون من یعنی چی پارک کردی بی زحمت ماشین رو ببر عقب من در بیام

من :شرمنده ۵ دقیقه اس معطلم کردین دارین با دوستتون حرف میزنین پس یعنی عجله ندارین ومیتونین نیم ساعت دیگه صبر کنید

 و بدون توجه به اعتراض اون رامو کشیدم امدم بالا

 ساختمان شرکت کوروش اینا یک  اپارتمانه ولی قدیمی من رفتم تو اتاق کوروش تا اقا تلفنش تموم شه که دیدم سر و صدا و خنده از بیرون میاد

من سرم تو روزنامه بود که

کوروش:اااااااااا علی برگشتی که چرا نرفتی؟

علی دوستش:چه میدونم بابا یک زن زبون نفهم امد ماشینش رو پارک کرد جلو ماشین نمیتوم برم فکر کنم با این رایشگاه بالایی  کار داشت

هی وای من این  اشنا بود ؟منم سرم رو از رو روزنامه بالا نبردم

که یک پسر شیطون و پر سر و صدا با خنده امد تو اتاق و خنده و خنده که کوروش نبودی ببینی فینگیلی دختر چه جوری حال حاج علی رو گرفت و زد زیر خنده حالا امديم اين خانوم سبحاني )منشي شركت (بره بالا وساطتت كنه بياد ماشين رو برداره

این پسر شیطون کسی نبود به جز برادر شوهر کوچیکه فعلی

کوروش گفت نشميل سرتو بلند كن از رو روزنامه ببينم كار تو بوده ؟

منم سرمو بلند كردم دوست كوروش بدبخت از خجالت سرخ شد و برادر شوهر زد زير خنده

منم ديدم اوضاع خرابه يك لبخند مليح زدم و به هم معرفي شديم

بيچاره دوستش چقدر عذرخواهي كرد

ولي برادر شوهره اينقدر خنديد كه خدا ميدونه

از اونجا هم دوستشون گفت بايد قبل  ناهار با ما بيايين بيرون

خلاصه يك  فست فود تازه باز شده بود دقيقا سر كوچه ثبت ميدون ازادگان يادم نيست دقيقا اسمش رو پنگويين بود دلفين بود چي بود اين دوست كوروش اينا بود

اقا به زور ما رو ناهار برد اونجا

منم هي تو راه به خودم ميگفتم اخه دختر تو با اينا كجا ميري يكي ببينه نميكه اين  دختره با اين سه تا غول چيكار داره ولي خب بالاخره رفتيم

و تا وارد شديم دوستشون امد استقبال و كلي تعارف و از اين حرفها كه خوش امدين و اينا اين برادر شوهر شيطونك هم بغل من ايستاده بود اون هي تعارف ميكرد اينم زير لب حرف ميزد

مثلا يارو ميگفت

 قدمر و چشم ما گذاشتيم نميدونيد چقدر خوشحال شدم از اين تعارف ها

اينم زير لب ميگفت ااااااااا اگه مي دونستيم اينقدر خوشحال ميشي هر روز قدمر و چشمت ميگذاشتيم

منم كه كلا ذليل اين نمك پروني هام هي جلوي خودم رو ميگرفتم نخندم ولي مگه ميشد فكر كنم يارو پيش خودش گفت چه خله

 خلاصه ما رفتيم  كه سفارش بديم

من:من قارچ سوخاري ميخورم با چيز برگر

ب ش :ااااااااا به نظر من چيز برگر خوردنش سخته ها زهر مارت ميشه هي بايد مواظب باشي سس دور دهنت رو پاك كني از من گفتن بود

 تو دلم البته جانممممممممممم خب بچه به تو چه دوست دارم اصلا

كوروش پيتزا سفارش داد

اونا هم هر دوشون پيتزا

غذا رو اوردن من ديدم برادر شوهره فعلي  راست گفته برام سخته خوردنش

به كوروش  اس ام اس زدم كه اين براي من خوردنش سخته همه صورتم سسي ميشه ميايي غذامون عوض ولي كسي نفهمه ها

 صفحه گوشي روشن شد به نشانه  امدن اس ام اس

منم هول شدم كه ايييييييييي كوروش برات اس ام اس امده

كه يكهو برادر شوهر فعلي پريد وسط كه

منكه گفتم خوردنش برات سخته چرا خب اس ام اس ميدي به كوروش بيا من غذامو با تو عوض ميكنم

باز تو دلم تو از كجا فهميدي من به اين اس ام اس دادم چه گيري افتاديم ها

غذاهامونر و جا به جا کردیم این مردها واسه خودشون پیتزا 2 نفره سفارش داده بودن

منم دیدم خب نمیتونم همه این رو بخورم

به برادر شوهر فعلی گفتم من نمیتونمهمش رو بخورم  نصفش رو خودت رو بخور

که کوروش گفت خب تو برو اون طرف میز نزدکی هم بشینین که اونم بتونه از این پیتزا بخوره

و من جا به جا شدم برادر شوهر در سه سوت چیز برگر رو زد و من هنوز قاچ  دوم پیتزا بودم همین  همین جور که داشت سس میزن به همه پیتزاهه میگه حتما سس دوست داری دیگه من همش رو سس ریختم عیب نداره /

من :نه عیب نداره

 در همین حین کوروش و دوستش هم مشغول حرف زدم در مورد یک موضوعی بودن

که برادر شوهر  اروم به من میگه الان دعواشون میشه صبر کن ببین

کاملا درست گفت چون بعد از چند دقیقه کار به جایی رسید هیچ کدوم حرف هم رو قبول نمیکردن و علی گفت

اقا ول کن کوروش اصلا بحث کردن من و تو بی نتیجه اس

که من زدم زیر خنده

کوروش:چیه شما دو تا عین بچه گربه رفتین اون گوشه دارین هر هر میخندین

دوست کوروش هم اصرار که شب شام مهمون ما باشین

که برادر شوهر پریده وسط که چرا جز میزنی ناهار هم مهمون شما بودیم میخواهی ناهار رو بپیچونی؟

که قرار شد ما بریم خرید کنیم ایشون هم بره منزل با خانمشون شب بیاین بریم بیرون 

 منم به برادر شوهره گفتم شما نمیایین ؟

اونم یک نگاهی به کوروش کرد و گفت نه من نمیام

خلاصه ما شام رفتیم بیرون خانوم دوست کوروش هم امد  با نی نی کوچیکشون که خیلی با مزه بود تازه شام خورده بودیم که گوشی دوست کوروش زنگ خورد و اونم ادرس داد که ما فلان رستورانیم

و گفت بچه ها بودن میان اینجا که کوروش گفت بگو نیایین ما الان میریم مغازه علی بگو بیان اونجا (سفره خونه اون یکی برادر شوهر )

منم هاج و واج مونده بودم که بچه ها کین ؟

 بعد از شام رفتیم سفره خونه که  مشاهده کردیم برادر شوهر و برادر دوست کوروش هم اونجا هستن و من فهمیدم منظور از  بچه ها این دو تا بودن

منم چون باید تا ساعت 9 میرفتم خونه و یک ر بع هم تاخیر داشتم  میخواستم برم که برادر شوهر کوچیکه مگه میگذاشت میگفت ما تازه اومدیم خب بمون

هرچی میگفتم دیرم میشه بابام سرم رو میکنه به خرجش نمیرفت که نمیرفت

کار به جایی رسید که کوروش زنگ زد به امین که جریان اینه خودت یک  کاری کن که امین هم زنگ زده بود به بابام که ما با نشمیل بیرونیم شب دیر میایم به خاطر همین نشمیل میاد خونه ما شما نگران نباشین

و اونا هم یک ساعت بعد امدن پیش ما ساعت 12 هم برادر شوهر سفره خونه رو تعطیل کرد در رو از این طرف قفل کرد و همه جمع شدیم بالا الان که عکساشو نگاه کردم دیدم شش تا قلیون اونجا بود با توجه به اینکه برادر شوهر کوچیکه و داداش دوست کورش هم پایه قلیون نبودن

یادم افتاد که من گفتم دوست دارم اشپزخونه این سفره خونه ها ببینم 

برادر شوهر سومی  هم گفت خب بیایین ببینین من و سحر و خانم دوستش همراهش رفتیم خیلی با حال بود از این قفسه ها هست کشوهای کوچیک داره پر بود از تنباکو با طعم های مختلف ما هم یک قلیون با طمهای قر و قاتی زدیم اوردیم بالا بعدش برادرشوهر کوچیکه  برادر دوست کوروش شروع کردن به تعریف کردن از  یک مراسمی که هفته پیش رفتن و اینقدر با مزه گفتن که ما غش کردیم از خنده یادش یخیر

تا ساعت 5 صبح اونجا بودیم و چقدر خندیدنیم  خیلی هم خوب بود

وانیا و نی نی دوست کوروش هم همون جا خوابشون برد و  هنوزم عکساشون هست هروقت نگاه میکنم یاد اون شب میافتم

و خیلی خیلی خوش گذشت بهمون

و اين گونه بود اولين ديدار ما برادر شوهر كوچيكه و دوست صميمي همسرمان

گذشت

در 25 اذر سال 1386

من و كوروش براي اولين بار با هم قرار گذاشتيم كه  حرف بزنيم 

(قبل از اين تاريخ هم رو ديده بوديم ولي همش با بچه ها بود برادر من فريد خونه امين اينا و فريد اينا و اين جور جمع ها ديگه )

انتخاب جا رو به كوروش واگذار كردم

اونم سفره خونه برادرش رو انتخاب  كرد

منم چيتان پيتان فرموده و رفتم !

اولش كه نشستيم كوروش اين ور تخت نشست من اون طرف طوري كه ميخواستيم حرف بزنيم بايد داد ميزديم تا صداي هم رو ميشنيدم

كوروش يك پيراهن قهوه ايي با شلوار مخمل قهوه ايي تيره تنش بود

منم پالتو مشكي و يك روسري فيروزه ايي

(اينجا خواستم حافظه ام رو به رخ بكشم ها )

يك ذره كه نشستيم كوروش گفت ناراحت نميشين من قليون بكشم

من :نه اصلا من  مشكلي ندارم شايد هم خودم هم يك ذره قليون كشيدم

كوروش:اي وللللللللللللللل

نشون به نشون مجبور شد واسه خودش يك قليون ديگه بياره يعني يك قليون اون يكي من

يك ذره حرف زديم فقط يك ذره در حدي كه ساعت 9 شب شد در اين موقع من متوجه شدم كه يكي داره از اون پايين  كوروش رو صدا ميزنه

كوروش هم اصلا به روي مبارك خودش نمياره

سفره خونه برادر شوهر  مثل همه سفره خونه ها  دو قسمت داره طبقه اول مخصوص مجردها و طبقه  بالا خانوم ها  و اقايون خلاصه من  متوجه شدم يك نفر از رو پله ها كوروش رو صدا ميزنه اينم اصلا محل نميده

من :ببخشيد اقاي.... شما رو صدا ميزنن

كوروش:مهم نيست

من :جانمممممممممممممممم مهم نيست ؟؟؟؟؟خب مرض نداره كه صدا ميزنه شايد كاري داره

كوروش:نه هيچ كاري نداره دقيقا مرض داره (مرسي صميميت )

خلاصه پايين نرفت كه نرفت

و صاحب صدا خودش امد بالا صاحب صدا كسي نبود به جز برادر شوهر شماره 3 منم كه اول امده بودم خب نديدمش باهاش سلام احوالپرسي كنم سلام و اينا و دعوتش كردم كه بشينه پيش ما

اونم نشست و مشغول  حرف شديم كار به جايي رسيد كه كوروش تقريبا حوصله اش سر رفت و گفت

ببخشيد علي جان چيكار داشتي امدي بالا ؟

ب ش :واييييييييييييي يادم رفت امدم بگم سويچت رو بده ماشين رو جا به جا كنم يكي از مشتري ها ميخواد بره تو ماشين رو بد پارك  كردي نمي تونه بره

بعلههههههههههههههههههه

خلاصه تا ساعت 10 و خرده ايي حرف زديم ديگه حرفاش يادم نيست از بس از هر دري حرف زديم

كوروش:فكر كنم خيلي ديرت شد  اگه مشكلي نيست برسونمت

م :نه نميخواد خودمن ميرم

كوروش:نه اين چه حرفيه خب اگه راحت نيستي  من برسونمت برات اژانس ميگيرم

من :نه منظورم اين بود خودم ماشين اوردم

خلاصه من امدم خونه و كوروش خان با ماشين خودشون بنده رو تا دم خونه بدرقه فرمودن و اينجا بود كه من گفتم به به چه مرد همراهيييييييييييييييييييييي

 رسيدم خونه   و ميخواستم از تو حياط ترشي بيارم كه رفتم و حسابي خيس شدم  خب بارون ميامد

بعد از چند دقيقه كوروش اس ام اس زد  كه چيكار مكني

من  نوشتم هيچي رفتم تو حياط موش اب كشيده شدم الانه كه سرمابخورم

كوروش هم در جواب نوشت :اخييييييييييي الهي من قربونت برم موش اب كشيده

جانممممممممممممممممم اين كوروش بود اين حرف رو زدددددددددددد جانم    

من رو كاملا شوكه فرض كنيد

و اينجا بود فهميدم چه مرد رمانتيكي

به به

(و لازم به ذكر است  بعد از اين ديگر كلامي به اين رمانتيكي از ايشان نشنيديم )*

اين هم از 25 اذر 1386


هيييييييييييي

نوشتنم مياد و نمياد

يعني چي؟

يعني اينكه هزارتا حرف دارم كه بيام بگم و بنويسم ولي تا دستم ميره تايپ كنم بيخيال ميشم

فكر كنم كم كم دارم ديونه ميشم

ديروز بعد از مدتها ما با  خانواده مادري دور هم جمع شديم

 مهموني خوبي بود بعد از مدتها دور هم جمع شدن ديدن دختر  و پسرخاله ها پسر  و دختر دايي هاي متاهل

و بچه هاشون  همسراشون كه خيلي وقت بودم هم رو نديده بوديم مجردها و سر و صدا و شلوغيشون

دايي ها زن دايي ها خاله ها شوهر خاله واقعا خيلي خوب و عالي بود

اين خانواده مادري ما حكايتي دارن واسه خودشون

خيلي خوبن خيلي خونگرم و واقعا در كنارشون خوش ميگذره اما يك چيزي هم هست كه باعث ميشه ارتباط ها  و دور هم جمع شدن ها خيلي دير به دير باشه

يكشين اينه كه مثلا تو مهموني هاي اينجوري دور همي همه بايد رسمي باشن غذاها بايد اينچنان و انچنان باشه لباس پوشيدن رسمي باشه مثل يك مهموني رسمي خب همه اينا باعث  ميشه تا همت كنيم و دور هم جمع بشيم طول بكشه ولي واقعا همراهشون خوش ميگذره 

ديروز هم يكي از اين مهموني ها بود

فكر كنيد من از خونه تا خونه دايي با كوروش چونه زدم كه با همين كت و شلوار بشين اونم ميگفت

اههههههههه بسه ديگه چند ساله داماد اين خانواده ام ديگه اين چيه خودتون رو اذيت ميكنيد من شلوار  گرمكن اوردم با تي شرت لباسم رو عوض ميكنم اگه هم خوششون نياد دفعه ديگه من رو دعوت نكنن خب

خلاصه ببينيد من از دست اين كوروش چي ميكشم

خلاصه كوروش تا بعد از ناهار با لباس رسمي دوام ارود و بعدش خيلي قشنگ رفت لباسش رو عوض كرد امد

فكر كنيد ديگه من چه شكلي بودم 

بعدش هم خيلي خونسرد گفت من نميدونم شما چه اصراري دارين اينقدر خودتون رو اذيت كنيد خب من با اين شلوار نمي تونم راحت بشينم تخته بازي كنم اصلا اينجوري خيلي برام سخته

همه اولش ساكت شدن  بعدش يكهووووووووووووووو پوقققققققققققققققق زدن زيد خنده

هيچي ديگه كوروش خان زد نظم مهموني هاي خانواده مادري ما رو بعد از سالها نابود كرد چون بعد از اون  داييم به هركسي كه شلوار كرمگن و راحتي ميخواست شلوار داد ديگه خودتون فكر كنيد چه شكلي بود ديگه خانوم ها همه با لباس هاي مهموني كفش پاشنه دار و جينگيل پينگيل مردها با شلوار راحتي  و پيراهن

حالا اون وسط هي مردهاي ديگه تيكه ميان كه دمت گرم كوروش نجاتمون داري حالا نشميل رو چه جوري راضي كردي ؟

كوروش:اي بابا زندگي ما مرد سالاريه  يعني شما ها زنتون واستون تصميم ميگيره چي بپوشين

اينقدر از اين حرفها زد و شيطوني كرد كه مامانم بهش گقت  كوروش جون اينقدر تند نرو شب نشميل نخواد خونه رات بده بايد تو ماشين بخوابي هااااااااااااا

از اون طرف هم مردها هي حمايتش ميكردن هي تشكر ميكردن ازش اينم شير شده بود هي حرفهاي مردسالارانه از خودش در بكرد

 خاله ها و مامان من كه بدجور  هواشو دارن  من كه تهديد ميكردم اينها هم  ميگفتن اصلا نگران نباش ما حمايتت ميكنيم نميگذاريم امشب تو ماشين بخوابي ميفرستيمت خونه

بماند كه چقدر اين بشر اذيتت كرد اخر شب هم كه ميخواستيم برگرديم لباس پوشيده شلوار و تي شرتش رو لوله كرده زده زير بغلش نگاهش رو مظلوم كرده

ميگه نشميل  جان عزيزم مي تونم بيام خونه  من كه اين حرفا رو نزدم اين بچه ها اغفالم كردن من جون ندارم تو ماشين بخوابم ها

نشميل :نمي خواد تو ماشين  بخوابي تو بايد بري قاطي گربه هاي خيابوني بخوابي 

بماند كه مجبور شد همون نصفه شبي بره شمال

ما يك شوهر داريم با 41 سال سن كه گاهي مثل پسر بچه هاي شيطون كه ميترسن مامانشون دعواشون كنه انچنان نگاهش رو مظلوم ميكنه كه  دقيقا  فكر ميكنم يك پسر بچه تخس روبرومه 

و گاهي اين پسر بچه تخس انچنان بد اخلاق و جدي ميشه كه ما ماست هايمان را كيسه ميكنيم

و اين اقاي بداخلاق گاهي انچنان رمانتيك ميشوند كه تمامي حرصي كه ازش دارم جاش رو به عشق ميده

اين ادم رمانتيك ممكنه يكهو يك هفته بره دنبال كارهاش و به جز چند كلمه كه كار دارم و اينا هيچ حرفي با زنش نزنه  البته خونه هم نياد 

اين ادم كار دوست و فعال با انچنان عشق و محبتي از همه كارهاش ميزنه و به دل برادر كوچترش راه مياد كه مثل يك پدر مهربونه

اين پدر مهربون گاهي انچنان گوش پسر رو ميپيچونه كه دلم براش كباب ميشه ولي كي جرات ميكنه حرف بزنه

اين پدر سخت گير اين مرد سخت گير ادمي كه من به عنوان شريك زندگيش هيچي از اوضاع كاري و درامديش نميدونم  استدلالش اينه چه دليلي داره تو ذهنت رو خراب اين چيزا كني من وظيفه دارم مديريت مالي اين زندگي رو انجام بدم

اين مدير براي كارمندهاش يك رئيس جديه

اين رئيس جدي  براي كارمندهاش يك دوست خوبه كه ميتونن همه جوره روش حساب كنن

براي دوستهاش اينقدر مايه ميگذاره كه من حسوديم ميشه

حواسش به همه چيز هست از اماده كردن وسايل نذري سال ديگه هيت  و كمك به مادر و پدر من براي هر كاري و تا ريزترين نكته هاي كاريش

كوروش عزيزم در كنار همه اين خصوصيات اخلاقيت كه هنوز نتونستم بهشون عادت كنم و برام جالبه تو چطور ميتوني يك شوهر رمانتيك يك شوهر سخت گير يك مرد جدي يك مرد شوخ يك برادر مهربون يك پدر سختگير

باشي و همه كارهات رو چه جوري مديريت ميكني بايد بگم بشر من هنوز نتونستم تو رو بشناسم شايد هم به قول خودت چون هنوز  نتونستم بشناسمت  اينقدر بهت علاقه دارم

چقدر حاشيه رفتم

همه رو گفتم كه بگم خوشحالم كه در كنار تو هستم

امروز 6 سال از اشنايي ما گذشت و وارد سال 7 شديم

  دوست دارم هميشه موفق ببينمت همينجور كه هستي






اين روزها حوصله ندارم

مدام به دختراي معصومي فكر ميكنم كه سوختن

به مادري فكر ميكنم كه سيرانش ديگه نيست

تصوير پدر سيران كه صورتش رو پنهان كرده تو دستهاش و داره زار ميزنه از جلو چشمم كنار نميره

با مادر سيران فكر ميكنم كه چه جوري گلش سوخت همراهش فكر ميكنم بچه چقدر درد كشيد هيچ كسي نتونست براش كاري كنه داد ميزنم زجه ميزنم

از خودم بدم مياد

از اينكه ميدونم الان هزارها بچه ديگه مثل سيران و امنه و ... هستن كه شايد اين اتفاق براي اونها هم بيافته چي كار ميتونم بكنم خدايا چقدر ناتوانم 

دوست دارم يك عالمه بخاري  بتونم تهيه كنم براي اين جور مدارس حتي براي خونه هايي كه سردن

نميتونم توانم خيلي كمه

بيايين اطرافمون رو ببينيم هركدوممون با خانواده هامون با كسايي كه ميشناسيم و ميدونيم كمك ميكنن  كاري كنيم حداقل تا جايي كه ميتونيم تو اين سرماي زمستون براشون وسيله گرمايش تهيه كنيم

كه چند وقت ديگه كه باز يك جاي ديگه دچار سانحه شد دوباره نسوزيم كه نتونستيم كاري كنيم هركدوم با سهم اندكي ميتونيم امنيت رو براي كودكاني كه در معرض خطرن فراهم كنيم

به دوستاهمون با فاميل هامون اگه خيلي  ها باشن ميتونيم

براي اينكه حسرت نخوريم

براي اينكه ديگه پدر و مادري  بچه هاشون نسوزن

پدرم مادرم برادرهام خواهرم فاميل همسرم روي همتون حساب ميكنم بهم كمك كنيد من به تنهايي كاري نميتونم بكنم ازتون خواهش ميكنم درخواستم رو رد نكنيد

دوستهاي مجازي شما هم از خانواده هاتون شروع كنيد  كمك بگيريد ازشون و به نزديك ترين مدرسه يا خونه ايي كه نزديكتونه و احتياج داره به اين وسيله گرمايي هديه بدين

ترا خدا اينجوري نباشيم كه يكهو احساساتي بشيم و بگم اي داد ديدي چي شد  و بعد زود از يادمون بره بايد به جاي اين ديدي چي شد ها كمك كنيم كه اينجوري نشه خيلي ها هستن كه احتياج دارن از كنار اين ادمها به راحتي نگذريم

نگيم ول كن خودمون هزارتا بدبختي داريم

منم تو همين جامعه زندگي ميكنم نميخوام شعار بدم ميدونم شرايط اقتصادي  سخته پس انداز زيادي تو دست همه نيست اما ميتونيم از خودمون بگذريم من خودم پالتوم رو سه سال ميپوشم امسال واقعا بايد پالتو بخرم اما هنوز نخريدم چون خيلي گرون بود و به نظرم ارزش نداشت اره من ميتونم يك سال ديگه با اين پالتو باشم اما پولي كه براي خريد پالتو جديد گذاشتم كنار را براي كسي هزينه كنم كه بهش احتياج داره و خيلي چيزهاي ديگه كه اگه اين ماه نخرمش اتفاق خاصي نميافته ولي پولش به درد يك نفر خيلي ميخوره

****

بعدا نوشت

دوستهاي عزيزم قصد از نوشتن اين مطلب اين نبود كه من بخوام از شما پول بگيرم براي تهيه اين وسايل تو نوشته هام هم نوشتم هركسي كه دوست داره و ميتونه از خانواده خودش شروع كنه خودش هم بخره و هديه بده

من هم با اين نوشته از خانواده ام و دوستان نزديكم درخواست همراهي كردم






 

 

به ما بپیوندید تا دیر نشده تا 10 شب وقت دارید

 

****

بصیره عزیز ببخشید اگه جوابت دیر شد

یک ایمیل برات فرستادم چک کن

براي همه مادران غم ديده


رۆڵه‌ی خۆشه‌ویست بینایی چاوم هێزی ئه‌ژنۆم و هیوای ژیانم
هه‌تا دێیته‌وه‌ هه‌ر چاوه‌ڕێتم هه‌لۆرکی مناڵیت هه‌ر راده‌ژه‌نم

لای لای نه‌مامی ژینم من وێنه‌ی باخه‌وانم

به دڵ چاودێریت ئه‌که‌م بخه‌وه‌ ده‌ردت له گیانم
هه‌ی لایه لایه لایه کۆرپه‌ی شیری
نم لایه
بنوه تاکو سبه‌ینێ مژده‌ی ئاواتم دێنێ
ئه‌ی به‌رخۆڵه‌ی شیرینم ئاواتی هه‌موو ژینم
شه‌وی تاریک نامێنێ تیشکی رۆژ دێته سه‌رێ
هه‌ی لایه لایه لایه کۆرپه‌ی زۆر جوانم لایه
بنوه ئاسۆ رووناکه دیاره وه‌ک رۆژ رووناکه
____________________________

کودک دوست داشتنیم ، نور دیدگانم ، امید زندگیم

تا وقتی برگردی چشم به راهت هستم ، گهواره‌ی کودکیت را تکان می دهم

لای لای نهال زندگیم من مثل یه باغبانم

از صمیم قلب مراقبت هستم ، بخواب دردت به جانم
لای لالای کودک شیرینم لای لای
بخواب تا فردا که مژده‌ی برآورده‌ شدن آرزوها رو میاورد
ای کودک شیرینم امید همه‌ی زندگیم
شب تاریک نمی ماند وقتی پرتو آفتاب بتابد
لای لای نوزاد زیبای من لای لای
بخواب افق روشن است و خورشید پیداست


*****
براي ارسال عكس به وبلاگ گروهي تا فردا 10 شب وقت داريد  عجله كنيد تنبلا

زهر مار

من اصلا عادت ندارم از سركار كه برميگردم بخوابم همينجوريش شب خواب ندارم واي به اينكه ظهر بخوابم

امروز سركار واقعا درگير بود  در اين حد كه فقط 15 بار  رفتم اتاق مديريت و برگشتم و با چند تا  ادم زبون نفهم سر و كله زدم هم مغزم خسته بود هم جسما خسته بودم

امدم خونه يك ذره واسه خوردم قل خوردم بچه ها هم نميدونم كجان ؟؟؟

اگه كسي از بچه هاي ما خبر داره بگه هيچ كدوم نيستن

دراز شدم رو كاناپه وحشت بفرماييد شام رو ميديدم و كم كم چشمام سنگين شدن و فكر كنم يك ربه به شيش خوابم برد

كه حس كردم يك چيزي داره وززززززززز وزززززززززززززززززز يكهو از خواب پريدم موبايلم كه رو ميز بود داشت زنگ ميخورد  اينقدر گيج بودم به شماره اش نگاه نكردم و جواب دادم

از بيمارستان بود كه وسيله  مريض دكتر فلاني كجاس الان دكتر تو اتاق عمل لنگ وسيله اين مريضه فكر كن   اونجوري از خواب بيدار شدم الانم اين جوري شوكه شدم هنگ كرده بودم كه اينا چي ميخواننننننننن در اين حد كه اصلا نميتونستن فكر كنم

يك ذره كه به خودم مسطل شدم فهميدم كه اين موضوع اصلا به من ربط نداره

اصلا  شماره من رو اشتباه گرفته بودن

اين جوري خواب به من زهر مار شد من موندم و يك سردرد و طپش قلب 

راستي كسي از اين بچه هاي ما خبر نداره ؟

فاميل محترم كه وبلاگ رو ميخوندين دو دختر و يك پسر ما از ديشب مفقود شدن از يابنده تقاضا ميگردد انها را به ما تحويل و خانواده ايي را زا نگراني برهانند


http://ma1ma.blogfa.com/

اينجا رو ديديد؟



**********

اين دو تا موضوع هيچ ربطي به هم ندارن

اين دلم اروم نميشه براي اين بچه ها براي والدينشون اي خدا 


    فرشته ها مهربانند
    حتی اگر پر و بالشان
    سوخته باشد...
    مهربان باش!
    و ببخش شامه هایِ سنگین را
    اگر بوی سوختن گوشت و پوستت را
    نشنید
    ببخش اگر لنز دوربین ها
    نمی فهمند زبان درد هایت را
    وقتی داد می زنی
    " ئووف دایکه ی گیان، سوووتام"
    ببخش اگر کسی
    نمی تواند ضجه های مادرت را ترجمه کند
    - " روله شیرینه که م رو..."
    زانيار


مهموني

اول از همه از مهموني بگم

من كه از سركار برگشتم مينا و بهنوش رفتن  دنبال خريد لباس و مينا گفت كوروش با كيترينگ حرف زده قبول كردن غذا ها رو ببريم اونجا  خودشون  سرو كنن

مامانم و ناهيد جون هم  خانوم هايي  كه ميان كمك خودشون رو برده بردن براي مرتب كردن باغ و با  مغازه ايي كه صندلي ها رو كرايه كرده بودم هم هماهنگ كرده بودن كه بيان براي چيدن ميز و صندلي ها 

كوروش هم  رفته بود غذا رو از مامانم و ناهيد جون گرفته بود و منتظر بودم بياد غذاهاي خونه رو هم ببره كه تقريبا ناپديد شده بود

منم كاري خاصي نداشتم تصميم گرفتم يك ذره استراحت كنم نشستم پاي اينترنت يك ذره وب گردي كردم كه يادم افتاد چي بپوشم ؟

  گشتم و گشتم يك كت شلوار قهوه ايي تيره  پيدا كردم با كفش عسلي و يك روسري تقريبا عسلي از اين روسري كوتاه ها پيدا كردم و كه بپوشم

خوب شد قبلش تصميم گرفتم  امتحانش كنم ببينم بهم مياد يا نه كه چشمتون روز بد نيبينه تنگ شده بود بهم حسابي

پس اين نشد از اونجايي كه كفشش رو خيلي دوست داشتم و تا الان هم جايي نپوشيده بودم دنبال لباس بودم تو همين مايه رنگ ها

يك بلوز تك پيدا كردم  اما براش شلوار نداشتم

زنگ زدم به  دخترا كه شلوار قهوه ايي با اين سايز برام بخرين بيارين

اونا هم بعد از نيم ساعت زنگ زدن كه شلوار نديديم ولي يك دامن ميدي خيلي  خوشگل هست بخريمش ؟

من:نه من نميتونم دامن بپوشم همون شلوار رو پيدا كنيد

شيما و سيران رفته بودن خونه سيران كه حاضر بشن كه برادر شوهر امد پايين

 من تو اتاق يك عالمه لباس ولو دور  و برم

ب ش:ااااااااا چيكار ميكني داري لباسهاي شسته شده رو جمع ميكني ؟

من :نخير دارم لباس انتخاب ميكنم

ب ش :اههههههههه مشكل هميشگي زنها !!!و رفت نشست پاي اينترنت و وبلاگ من

من زنگ زدم به بچه ها كه چي شد ؟من چيكار كنم اين كفش رو ور دارم يا برام شلوار پيدا كردين 

كه  نخير  سايز جنابعالي شلوار قهوه ايي نبود فقط همون دامنه رو ديديم

من :ولش كنيد نخواستم 

ب ش :چراب ه اونا ميگي ميخواهي بري خريد  ميبرمت خب

من :نه اين كفشه رو ديدم دوست داشتم اينو بپوشم نتونستم چيزي باهاش ست  كنم ولش كن نميخواد يك چيزي ديگه  ميپوشم

ب ش :ميخواهي من برات لباس ست كنم

من :باشه ببينم چيكار ميكني ؟

 هي اين لباس ها رو اين ور ريخت اون ور ريخت عاقب ميگه نشميل ميگم بايد همين كفش رو بپوشي خوب يك چيز ديگه  پات كن  راحت لباس انتخاب كن اينها هيچ كدوم با اين كفشه ست نميشه كي اين رو برات خريده اينم شد رنگ اخه با هيچي جور نميشه معلومه اين سليقه كوروشه به جان خودم اصلا دقت نميكنه كه اين زنها بايد لباس و كفش رو يك جورايي ست كنن اخه اين با چي ست ميشه اه بي سليقه

من : حافظه هم نداري ها اين سليقه خودته  براي روز پرستار برام خريدي

ب ش:اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا البته خيلي شيكه ولي رنگش خاصه ديگه

بي خيال پوشدن كفشه شدم و يك كت شلوار مشكي  پيدا كردم كه چون تاپ زيرش قرمز بود تصميم گرفتم روسري مشكي و قرمز و كفش قرمز بپوشم

 داشتم لباس ها رو جمع ميكردم

ب ش :ميگم نشميل  منم عكس بدم براي اين وبلاگ جديدتون ؟

من :جدي دوست داري ؟

ب ش:اره ولي تو به اسم خودت رد كن بره بگذار همه فكر كنن خيلي هنرمند و با سليقه ايي

اون براي خودش نت گردي كردي من يك دور تو خونه گشتم چيزي يادم نرفته باشه

  كه كوروش امد و عجله كه غذاها رو بده زود باش كار دارم برايم پيراهن اتو كن  كفش و كت شلوارم رو بگذار دم دست مشكي باشه  با پيراهن رنگي كه خودت فكر كردي خوبه جوراب يادت نره كراوات نميخوام گفته باشم 

كه برادر شوهر از اتاق امده و ضمن احوالپرسي با خان داداش فرمودن جان خودم يك لطفا هم بگي جاي دوري نميره

اينقدر كوروش عجله كرد كه من يادم دو تا ظرف دسر كه هنوز از قالب در نياورده بودم رو بدم ببره

هي حرص خوردم كه برادر شوهر گفت ولش كن خودمون ميبريمش ديگه

بچه ها امدن 

براي خودشون لباسهاي خيلي خوشگلي خريده بودن چقدر دلم خواست مثل اونا باربي باشم كه بتونم از اين  لباسهاي خوشگل بپوشم شيطون ها دامنه رو هم خريده بودن

 اصرار كه اين رو بپوش خلاصه عاقبت من دامن رو پوشيدم با همون كفش كه دوست داشتم و بلوز

دخترا حاضر شدن و حدود ساعت فكر كنم 7 بود ما راه افتاديم به سمت برغون

رسيديم كه ديديدم به به دست مامانا و خانم هادرد نكنه همه چيز حاضره ميوه ها و شيريني ها رو ميز چيده شده اسباب پذيرايي مرتب اماده اس

منم رفتم تو اشپزخونه كه دسر رو از قالب در بيارم بهنوش وبرادر شوهر هم دستهاشون رو زدن زير چونه رو  اپن و زل زدن به من كه چه جوري اين رو از قالب در ميارم

اينقدر زل زدن كه دسره وارفته و نصفه در امد

 و دوتايييييييييييي جيغغغغغغغغغ كه اخ جون الان ما مي خوريمش

دو تا قاشق  اوردن و عين اين بچه شيطون ها  افتادن به جون دسر وارفته

 منم همينجوري نگاهشون ميكردم 

برادر شوهر :دوست داشتي يك پسر بچه شيطون و تپل و خوش اشتها داشتي ؟

من :دارم ديگه از تو شيطون تر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مثلا دامادي مثلا امشب پاگشا تو پاشو يك ذره جدي باش

براي كادوشون هم  رفتم گل فروشي 4 تا سبد گل دادم درست كرد  كه  كادو هر كدوم رو تو سبد گل بگذارم و بهشون بدم براي هر كدوم هم ربع سكه خريدم واقعا وقت نداشتم چيز ديگه ايي بخرم اين هم به دردشون ميخوره دوست نداشتن ميفرشون هرچي دلشون خواست ميخرن خب  اين 4 تا سبد گل رو فرنوش خيلي قشنگ زيرش ساتن انداخت و چيدشون جلوي شومينه

مهمونا امدن پذيرايي شدن مينا و بهنوش و ساناز خيلي كمك كردن بچه ها متشكريمممممممممم

شام هم سرو شد خدار و شكر كم نيامد زياد هم بود

همه هم ميگفتن چقدر خوش گذشته و چه كار خوبي كردين مهموني رو تو باغ گرفتين تو رستوران ميگرفتيد اين قدر خوب نبود

پذيرايي و سرو غذاي كيترينگ عالي بود كرج هايي عزيز  اشپز باشي براي اين جور مهمون هاي و جشن ها عاليههههههههههههههههههه

  بعد از شام همه مشغول بودن واسه خودشون يك سري از جوان ها رفتن بالا قليون بكشن يك سري جيم شدن تو باغ يك سري داشتن شيطوني ميكردن منم تكيه داده بودم به نرده پله ها  كه حس كردم يك نفر داره تو گوشم ميگه ميدوني خيلي ماهييييييييييي ميدوني تكي برگشتم ديدم صاحب اين زبون ريختن كسي نيست جز برادر شوهر  منم چشمهامو ريز كردم و بهش گفتم ميدونستي اگه اين زبون رو نداشتي جات تو جوب بود ؟

اين هم يك ذره از محبت عروسانه و برادر شوهرانه به هم

 كه برادر شوهر رفت وسط سالن و گفت چند لحظه سكوت ميخوام يك چيزي بگم

ب ش:يك چيزي ميخوام بگم كه ميدونم شايد  چهار نفر ناراحت بشن شايد حسودي كنن ولي من حرفم رو ميزنم اول كلي از كوروش تشكر كرد و كلي همديگرو رو بغل كردن

بعدش از من تشكر كرد و بهم يك كادو خوشگل هم داد يك گوشواره خيلي قشنگ

 منم از اين جو به وجود امده سو استفاده  كردم و  كادوهاشون رو دادم ازشون  واز مهمون ها عذرخواهي كردم كه اگه پذيراييم نقص داشت از مامانم و ناهيد جون و پروانه جون تشكر كردم براشون ارزوي خوشبختي كردم و گفتم منم اين ته تغاري و شيما رو خيلي دوست دارم حسي كه بهشون دارم وصف شدني نيست 

مهموني تموم شد

جمعه هم دوست داشتم اينقدر بخوابم كه خستگيم در بره ولي از 9 صبح بيدار شدم 

چقدر طولاني شد فردا هرچيزي يادم امد مينويسم اگه تو عكس ها چيزي پيدا كردم كه ميشد اينجا بگذارم حتما فردا ميگذارم



استرس

ميتونم بگم من ديشب اصلا نخوابيدم

تا ساعت 1 كه داشتم كار ميكردم بعدش كه خوابيدم 5 بار كوروش بيدارم كرد كه نشميل چته ؟

چرا هي ميگي كمك ميخوام

فكر كنيد هي تو خواب گفتم كمكم كنيد

من چيكار كنم

از حدود ساعت 4 كه كلا داشتم غلت ميزدم خوابم نميبرد

 صداي اذان كه از مسجد ميامد ديگه بلند دشم يك ليوان نشكافه درست كردم رفتم تو بالكن بارون هم  ميامد اذان رو گوش دادم نسكافه رو خوردم

وقتي برگشتم مينا هم بيدار شده بود

من:چرا بيدار شدي ؟برو بخواب

مينا :خوابم نميبره استرس دارم

من:چرا ؟؟؟/

واسه مهموني امروز

من:واييييي مينا منم دارم رواني ميشم چه جوري اين غذاها رو گرم كنيم چه جوري سرو بشه  اونم اونجا  حالا اگه خونه بود يك چيزي يك جوري تو فر و و گاز و ماكرو و  اينا گرمشون ميكردم ولي اونجا با يك گاز و ماكرو عهد عتيق چيكار كنم ؟بعدش مينا ميگم نكنه غذا كم باشه ابرو ريزي شه

مينا:نه بابا غذا كم نميشه چند نوعه غذاي رستوارن هم به تعداد نفراته چند تا هم بيشتر

من:با شك نگاه كردم كه  دل اونم خالي شد

مينا :خب چيكار كنيم ؟

من :نميدونم

مينا:اها فهميدم بك ذره بيف استراگانف و چيكن هم درست كنيم

من :كي درست كنيم مگه وقت داريم ؟

مينا همين الان برو هرچي گوشت و  سينه مرغ داري تو يخچال بيار هرچقدر كه شد درست ميكنيم

نتيجه اين شد هرچي سينه مرغ و گوشت داشت اوردم و مشغول شدم هرچند  برش تكه هاي گوشت خيلي خوب نشد چون بالاخره من اينا رو واسه خورشت خرد كرده بودم ولي بد هم نشد دوتايي برديديم و الان مينا داره درست ميكنه 

منم ديشب دسر رو برگردونده بودم ظرف خيلي با احتياط  يك دونه كاسه هم برگدونم رو ظرفا و با چسب چسبوندم كه نريزه گذاشتم تو يخچال مسافرتي كوروش بيدار شه ببره

ديگه بيدار كردن كوروش و راه انداختنش با دختراش من دارم ميرسم سركار

الان مينا امد يك نظر خوب داد

ميگه همه اين غذاها و دسرها رو بسپريم به كيترينگه خودش بياره و سرو كنه اينا خودشون واردن

من:قبول نميكنه كه

مينا :چرا بابا يك ذره پول ميگيره و كوروش هم خودش زبونشون رو بلده قبول ميكنن تو خيالت تخت باشه

ديگه من همه چيز رو سپردم به مينا و دارم ميرم سركار

******

واي خاك بر سرم قرمه سبزي يادم رفته درست  كنم

مينا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چيكار كنيم گوشت نداريم ديگه

مينا خب قصابي باز شد ميريم ميخريم درست ميكنيم

من :كوروش اينا غذاها رو ببره عمرا ديگه بياد قرمه سبزي رو ببره

مينا بدن اينكه چيزي بره رفت و چند بسته گوشت برگشت

من:مينا از كجا اوردي

مينا:با خنده از فريزر زن دايي پروانه تو برو خودم رديفش ميكنم

خدا خيرت بده مينا


قبوله

 اقاجان با شصت و خورده ايي راي موافق و يك مخالف راي گيري تمام شد بر طبق اين راي گيري

يك وبلاگ ميزنيم

يك مدير داشته باشه

 سوژه هفتگي داشته باشه

همه بچه هاي  عكس هاي اپلود شده شون رو براي مدير ميرفرستن و با اسم خودشون تو وبلاگ به نمايش در مياد

به جز در موراد خاص رمز نخواهيم داشت 

سوژه هاي متنوعي داشته باشه

همه دوستان كه وبلا گ داشته باشن چه بدون وبلاگ ميتونن عكس بگذارن


اين از اين حالا اين رو هم جواب بدين

چه اسمي رو براش پيشنهاد ميكنيد

اين وبلاگ چه روزهايي اپ  بشه نظر خود من سه شنبه هاس چون وسط هفته اس و ميتونيم از سوژ هامون تو تعطيلات عكس بگيريم

چند روز از قبل از اپ شدن وبلاگ عكسها به دست مدير برسه

من براي اين كار فروز مامان ديانا رو پيشنهاد ميدم

شما موافقيد؟

***************************************

خوب اين از اين

حالا بريم سر  كارهاي خودم

كوروش ساعت 10 زنگ زده كه

شنيدم ميخواهي فردا بچه ها رو پاگشا كني

من:من!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! كي همچين قراري گذاشتم خودم خبر ندارم

كوروش:يادت رفته قراره فردا پاگشا كني

خب بعله ديگه وقتي اقا ميگن فردا ميخواهي پاگشا كني يعني بايد پاگشا كني

الان من دارم يكي تو سر خودم ميزنم يكي تو سر خودم يكي تو سر خودم

بعدش زنگ زدم به ناهيد جون كه

من:اره ناهيد جون فردا ميخوام بچه ها رو پاگشا  كنم زنگ زدم اول از همه شما رو دعوت كنم

ناهيد جون: دستت درد نكنه  فردا مرخصي گرفتي ؟

من:نهههههههههههههه بهم مرخصي نميدن

ناهيد :خب خودتو اذيت نكن زياد مهمون  دعوت نكن من ميگم فقط بچه ها رو دعوت كن چه كاريه خب

من:كلي تعارف و اينا كه نميشه بايد همه رو دعوت كنم و اخرش راضي شدم كه فقط بچه ها با پدر و مادر شيما و ناهيد جون اينا  رو دعوت كنم

زنگ زدم به كوروش كه بهش بگم

كوروش:يعني چي اصلا فكر ميكني نشميل !!1 ميشه عمه  رو نگي ميشه عمو حميد رو نگي ميشه مادرجون و اقا رو نگي ميشه مادر پدر خودت رو نگي ميشه عمو  حميد رو بگي باقي عمو ها رو دعوت نكني ميشه عمه رو بگي بچه هاش رو نگي

من:خيلي خبببببببببب چرا اينقدر غر ميزني پيشنهاد مامانت بود خب

كوروش:اهههههههه اين اتحاد تو مامانم هم داره نابود ميكنه ها

بايد همه رو دعوت كني همونجوري كه رسمه خودت ميدوني خانوده ما چه اخلاقي دارن يا همه يا هيچ كس

خب من كه از اول حرفي نداشتم رفتم قلم و كاغذ اوردم كه الويت بندي كنم اول به كي زنگ بزنم واسه دعوت كه يادم افتاد اين همه ادم رو كجا جا بدم (معمولا اينجور مهموني ها اگه براي ساكنين اپارتمان ما باشه تو حياط و پارگينك برگزار ميشه عمو حميد موقع ساخت خونه فكرش رو كرده تقريبا براي پذيرايي مناسبه )ولي خب دارن موزاييك هاي كف رو عوض ميكنن هي واي من چيكار كنم ؟

دوباره زنگ زدم به كوروش

من :ميگم كوروش

كوروش:اهههههههه نشميل ديونه ام كردي يك مهموني ميخواهي بگيري چقدر زنگ ميزني خب

من:اههههههههه زبون به دهن بگير حرف بزنم اين همه مهمون رو كجا جا بدم پاركينگ كه نميشه

كوروش:نابغه باغ همه رو دعوت كن باغ غذا هم نميخواد كني برنج و كبابش رو سفارش ميدم از بيرون بيارن ظرف هم ميگم خودشون بيارن و بعدش ببرن تو فقط سالاد درست كن

من:اره فقط سالاد درست كن مثلا پاگشاس فقط سالاد و كباب اصلا ميفهمي چي ميگي كوروش همينجور

داشتم غر ميزدم كه متوجه شدم بازم تلفن قطع شده و من نفهميدم همينجوري دارم حرف ميزنم

راستش ديگه جرات نكردم زنگ بزنم

به جاش زنگ زدم به ناهيد جون كه اونم گفت

سالاد درست كن با فسنجون با كارامل

دخترا هم كه هستن بگو كمكت كنن

خب اين از غذا

بعدش زنگ زدم به  مامانم كه دعوتشون كنم

مامان :افرين بالاخره همت كردي حالا كادو چي ميخواهي بخري براشون

من:واييييييييي مامان اصلا يادم نبود چي بخرم 

مامان :نشميل اصلا معلوم هست تو كجايي مگه ميشه بدون كادو حالا غذا چي ميخواهي بگذاري

بعد از اينكه توضيح دادم جيغ مامانه در امد كه

يعني تو نميفهمي اين همه مهمون و دو جور غذا خب شايد يكي فسنجون دوست نداشته باشه نتونه كباب بخوره بعدش تو كي ميتوني براي اين همه ادم فسنجون در بياري

بعدش  فقط سالاد كشك بادمجوني بوراني چيزي هم بگذار

اصلا نميخواد تو فسنجون درست كني اينكاره نيستي ميزني ابرو ريزي ميكني من خودم فسنجون درست ميكنم

خودت هم شيرين پلو با مرغ درست كن و قرمه سبزي مهموني ايراني بدون قرمه سبزي نميشه كه

و قطع كرد

بعدش ناهيد جون زنگ زد كه

نشميل ميگم بگذار فسنجون رو من درست كنم ناراحت نشي ها براي اين همه ادم فسنجون كار شماها نيست

بهش گفتم مامان فسنجون درست  ميكنه

كه اونم گفت پس منم برات  خوراك زبون درست ميكنم

خودت هم سالاد و دسر چون سليقه شما جونا تو اين چيزا خوبه

من :مامان گفت شيرين پلو هم بگذارم با قرمه سبزي

ناهايو جون :چه حوصله ايي داره مامانت خب تو كه سركاري امشب هم نميتوني بپزي كه اونم من ميپزم تو فقط قرمه سبزي رو بگذار كه بمونه خوشمزه تر ميشه

خلاصه اين تموم شد

بعدش زنگ زدم

به پروانه جون

اونم كلي غر كه زد اخه اين چه كاريه  تو سركار ميري كسي از تو توقع نداره

خب غذاتو من درست ميكنم

منم بهش گفتم ناهيد جون و مامان ميخوان درست كنن كه اونم گفت پس من برات كشك بادمجون با سالاد روس درس ميكنم

تو هم برو دنبال اجاره ميز و صندلي  نشميل حتما ميز ها رو گرد بگير بيرون سرده نميشه شام سرو كني بايد بياري تو خونه گرد هم قشنگ تره  هم تعدا صندلي بيشتري پشتش جا ميشه

ميوه و شيرني و نوشابه و تنقلاتش هم ميفرستم حميد بخره

مگه تو چقدر جون داري هنوز سرپا نشدي كه اين همه مهمون داري كني اين كوروش چقدر بي انصافه اخه

(ديگه خودتون قيافه من رو تصور كنيد ديگه )

دوباره ناهيد جون زنگ زد كه نشميل ميگم يكهو مهرداد و سيران هم پاگشا كن ديگه ميخواهي يكبار ديگه اين همه مهمون دعوت كني خب هر دو تا رو يك شب دعوت كن ديگه

من:خب كوروش نميگذاره ناراحت ميشه

ناهيد جون :كوروش چه ميفهمه مهمون داري چيه كه بخواد غر بزنه اون با من اونا هم دعوت كن

پس اونا هم دعوت شدن و زنگ زدم به زن عموم اينا اونا رو هم به اضافه كژال اينا و امين اينا نيما اينا و الي اينا دعوت كردم

پدر و مادر شيما به اضافه خواهرش پدر بزرگ و مادربزرگش

اين جوري شد كه من فردا شب حدود 141 نفر ميهمون دارم

ولي  خودم هم فقط ميخواد دسر و سالاد درست كنم

وايييييييي كه چقدر خوبه داشتن همچين فاميلايي از همتون ممنونم و چقدر احساس عذاب وجدان دارم از اينكه اين همه غر زدم

زن بابا گفت عزيزم دوستت دارن كه اينقدر به فكرتن راست ميگفت

حالا موندم چي بخرم براشون ميخوام كادوهاشون تو يك مايه باشه كه بعدا فكر نكنن فرق گذاشتم درسته يكيشون برادر شوهرمه ولي مهرداد هم  به همون اندازه عزيزه و اينقدر پدر و مادرش بهمون لطف داشتن كه فرقي نداره در ضمن پوهر دختر عموم هم هست ديگه يك جورايي فاميل بازي



اعلام

اينجانب نشميل اعلام ميكنم با توجه به نظر همه دوستان با خودم فكر كردم كه چي بهتر از اينكه يك وبلاگ بزنيم و براي هر هفته يك سوژه انتخاب كنيم و عسكاش رو بگذاريم اونجا يا يك نفر ميتونه مسوليتش رو قبول كنه و بسازه و عسكا رو بگذاره يا رمزش رو به همه بچه ها ميديم حالا انتخاب با خودتون به نظر  من اين خيلي خوبه هر هفته با سوژه هاي مختلف  عكس بگذاريم چون نظر بچه ها هر كدوم يك چيزي بود يكي دوست داشت از وسايلي كه تو خونه دوستشوت داريم باشه يك نفر از گلهاي خونگي و ..... نظرتون چيه بيايين قبول كنيم خيلي خيلي خوبه 

تازه اينجوري دوستهايي كه خواننده خاموشن هم ميتونن عكساشون رو بگذارن

بچه ها قبول كنيد  ديگه (يك نشميل كه خودش هي داره لوس ميكنه براي جلب نظر مساعد بقيه )

البته عكس يخچال ها رو هركسي تو وبلاگ خودش بگذاره خب شايد خيلي عكس چسبون و نخوان عمومي بشه

ابچه ها قبوله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

****************************

اين راي گيري تا فردا همين موقع انجام ميشه بعدش به اتفاق اكثريت ارا تصميم وگيريم

يخچال

تو وبلاگ شيلا جون

http://www.shila1391.blogfa.com/

ديدم نوشته كه عكس در يخچالمون رو بگذاريم با همه چيزايي كه بهش چسبونديم به نظرم خيلي جالب بود (شايد هم به خاطر فضولي  ذاتي كه من دارم )

منم ميخوام يك چيز ديگه هم بهش اضافه كنيم عكس ميزهاي نشيمن كه معمولا روش خوراكي ميگذاريم  عكس اين ميز رو با خوراكي هايي كه معمولا هميشه روشه بگذاريم نظرتون چيه؟

كيا پايه هستن؟

مامان سارا عزيز هم يك نظر داشتن كه اين پايين نوشتمش از زبون خودش بچه ها نظرتون رو بگيد و بگين با چي شروع كنيم

من باشم ترجیخ میدم عکس از عذاهایی که درست میکنیم رو بزارم

نویسنده: مامان سارا
دوشنبه 13 آذر1391 ساعت: 16:27
نشمیل جون هر چی دوست دارین شروع کنین
من قبل از آرش یادمه میز خوراکی هام همیشه تکمیل بود بعدش کم کم از سرم افتاد
چون اولش که نی نی بود و به هم میریخت بعدم میخواستم هله هوله خور نشه خلاصه اینجوریه که عکس از میز خوراکی ندارم
اما هر از گاهی از آشپزی هام عکس میگیرم شاید بتونم اونا رو بزارم
حالا ببین نظر بقیه چیه

**************

به توجه به نظر دوستان  ميگم از هر سه سوژه عكس بگذاريم

حالا به نظرتون هركسي تو وبلاگ خودش عكس بگذداره يا همه رو تو يك وبلاگ بگذاريم

چه زماني براي گذاشتن عكسا خوبه

منتظرم



****

بانوي مهر كمك من هنوز نتونستم با رمزت وارد شم



چيكار كنم ؟

كوروش شيما و بهنوش و فرنوش رو برده  جايي مينا هم سركار بوده و به كوروش گفته حوصله ندارم بيام

منم خسته بودم و نرفتم

خونه بودم كه مينا امد از قيافه اش فهمديم حوصله نداره  گذاشتم تو حال خودش باشه توقع داشتم بره تو اتاق ولي امد نشست پيش من جلو تلويزيون

ديدم حوصله نداره  گفتم هرچي ميخواهي بزن تماشا كن من برنامه خاصي نميبينم

مينا:نه منم چيز خاصي مد نظرم نيست

نيم ساعتي تو سكوت نشستيم ديدم نميتونم بگذارم مينا اينجوري باشه بهتره سرشو يك جوري گرم كنم

من:مينا ميخواهي بريم مهستان ؟بريم بيرون يك دور بزنيم اصلا بريم شهر كتاب چند تا كتاب بخريم

مينا:نه

چند دقيقه بعد

من:مينا ميخواهي يك قليون بچاقم بريم تو حياط هم قليون بكشيم هم چند تا خرمالو بكنيم عمو حميد ميگفت همه بچه ها امدن خرمالو چيدن فقط شما موندين ها بيا بريم  تا تاريك  نشده

مينا :نميام تو ميخواهي برو

حس كردم شايد ميخواد تنها باشه

من:خب من ميرم خونه عمو حميد كاري نداري با من

مينا :به خاطر من اگه ميخوايي بري نرو احتياج به تنهايي ندارم

رفتم تو اشپزخونه

ميگم مينا دوست داري برات كيك بپزم ؟

مينا :نه

من:مينا شام ماكاروني بپزم ؟

مينا :من شام نميخورم

چند دقيقه بعد

من:مينا ميخواهي حرف بزنيم

مينا:نه

من:با شيطنت مينا بيا غيبت كنيم (به نظرم  غيبت ادم رو سر حال مياره خب )

مينا :غيبت كي رو بكنيم عالم و ادم غيبت مارو ميكنن

چي بگم خب

چند دقيقه بعد

ميگم مينا  ميخواهي بهم بگي چته ؟

مينا :نه

تا الانم من و مينا همينجوري نشسته بوديم ور دل هم بدون اينكه بفهمم اين بچه چشه

 بگذارم يك ذره به حال خودش باشه شايد تا بچه ها بيان بهتر بشه

****

راستي اون كوله پشتي كه تو عكسام گذاشته بودم

توي اون كوله سامي خاله بود اون عروسك هم عروسك مورد علاقه شه

جريان هم اين بود كلا سامي هر كسي رو دوست داره وقتي ميخواد بره ميگه منم ببر

معمولا اكثرا گولش ميزنن كه ميخواهيم بريم دكتر و اينا

ولي اينبار كه برادر شوهر امده بود سامي هم چون عاشق شيما شده كلا از ادمهاي اروم خوشش مياد شب كه ميخواستيم بياييم خونه با ما امد

برادر شوهر كه ميخواست بره بهش گفت منم ببره

اونم نشسته با حوصله براي سامي توضيح داده كه من ميخوام برم سركار نميتونم تو رو ببرم اونجا كسي نيست ازت نگهداري كنه گرسنه ميموني و از اين حرفا بعدشم اگه نانا ببينه دارم تو رو ميبرم غصه ميخوره گريه ميكنه

 سامي شيطونك هم بهش گفته من رو بگذار تو اين كوله پشتيت ببر خودش هم كوله رو خالي كرده برادر شوهر رو مجبور كرده بذارتش تو كوله عروسكش هم جا نميشده بهش گفته اينم بگذار و بيارش


ميبينيد تر خدا عاطفه يك خوهر زاده به خاله اش رو

اين  تو كوله پشتي رفتن سامي جريان داره

يكبار اون موقع ها كه سامي پيش ما بود برادر شوهر ميخواست بره   باشگاه گفت سامي رو بده ببرم چون تمرين نداريم يك كار كوچولو دارم برميگردم

منم سامي رو حاضر كردم دادم برد

اينا ميرن و از شانسش برنامه عوض ميبشه قرار ميشه  يك دست گرمي تمرين كنن   سامي هم تازه راه افتاده بود ديگه

گفت سامي رو گذاشتم كنار زمين و رفتم واسه بازي هي ميديدم يك جوجه تاتي تاتي مياد وسط زمين همه هم ميترسيدن توپ نخوره تو سرش جيغ ميكشيدن فلانييييييييي برادر زادت امده تو زمين

خلاصه اينقدر اين حركت تكرار ميشه كه سامي رو ميگذاره تو كوله فقط سرش از كوله ميمونه بيرون فكر كنيد بچه ام چه شكلي شده

كه اينم دو سه دقيقه بيشتر دوام نمياره دلشون مي سوزه

و در نتيجه برادر شوهر رو از بازي دستگرمي معاف ميكنن و مجبور ميشه كنار زمين سامي رو نگه داره  خودش ميگه كه مگه سامي ميگذاشت بشينم مجبورم ميكرد دستشو بگيرم ببرمش تو زمين

و بيدن صورت بوده كه برادر شوهر و سامي را به هم از تمرين شوت كردن بيرون


دوستان دنياي مجازي

جمعه هفته پيش من با يكي از بچه هاي بلاگر قرار داشتم شوكول عزيزم

يك دوساعتي رو با هم بوديم و من باز مثل دفعه پيش يك عالمه از اين دختر انرژي مثيت گرفتم و باز مثل دفعه پيش منو شرمنده كرد با گزهاي خوشمزه ايي كه برام اورده بود

من خيلي اين دختر رو دوست دارم خيلي خيلي

تازه از شوكول جدا شده بودم كه زن بابا عزيزم زنگ زد كه پنجشنبه ديگه چه كاريه ايي؟

ميخواهم يك سري از بچه ها رو دعوت كنم گفتم تو هم بيايي

اقا من از ذوقم از وقتي رسيدم هي گفتم كوروش من هفته ديگه دعوت من دعوتم تا همين امروز صبح

صبح هم به كوروش زنگ زدم كه من يك جوري برم كه 12 اونجا باشم خوبه ديگه ؟

كوروش:عزيزم ناهار دعوت شدي نه اينكه از نماز ظهر بري نماز رو به جماعت بخوني كه ساعت 1 اونجا باش

خلاصه من رفتم و بماند سر پيدا كردن خونشون چه خنگي بازي در اوردم

فكر كنيد زن بابا من رو از پشت پنجره ديد و من به جايي اينكه مسير درست رو برم تا به ورودي برسم يك دور كامل دور خونه رو چرخيدم تا به در رسيدم

اين از اين خنگ بازي

من كه رسيدم از مهمون ها پرنده گولو عزيزم رسيده بود

كه يك دختر پر انرژي بود و براي من كارهاش خيلي جالب بود

دوستاهاي ديگه يك ذره دير كرده بودن كه پرنده عزيز زنگ زد كه اگه زودتر نياييد من همه خوراكي كه  واسه بچه يكي از بچه ها خريده بودم رو ميخورم ها

و اين كار هم كرد پاستيلش رو باز كرد و ما هم شريك جرم شديم و خورديم پاستيل ها رو

اينو نگفتم كه ديدن زن بابا اينقدر  برام جالب بود كه اصلا دوست نداشتم ازش چشم بردارم من كلا رو چشم ادمها خيلي حساسم يعني همه انرژي مثبت و منفي رو از چشمهاشون ميگريم ولي اين چشمها اينقدر مهربون بود كه من كلا خيره بودم به چشمهاي ايشون اوه از خونه نگفتم كه فوق العاده

شيك زيبا و ارام بخش بود اينقدر كه گفتم من با كوروش دعوام شه ساكم رو جمع ميكنم ميام خونه شما 

بعد از مدتي مار گزيده به جمع ما اضافه شد كه كلا 180 درجه با تصويري كه من ازش داشتم فرق داشت من حس ميكردم مارگزيده بايد يك دختر خيلي خيلي ساكت باشه كه ماشالله بمب بود اين دختر 

بعدش ما يك ذره نشستيم حرف زديم البته بيشتر من حرف زدم (پرچونه )

بين حرفهام پرنده گولو پيش من نشسته بود و بين حرفهام يك نگاه قشنگ بهم ميانداخت كه من حس ميكردم چقدر مهربونه اين دختر البته مهربون و شيطون

ديگه  ساعت 3 بود كه ايدا عزيز و  توت فرنگي روي خامه هم اضافه شدن  با پسر با مزه توت فرنگي

رفتيم براي ناهار

ناهار نگو هلو بگو

لوبيا پلو با گوشت تيكه و دارچين فراوان خوش عطر و خوشمزه

فسنجون در حد لاليگا يعني يك فسنجون ميگم يك چيزي ميشنوين

سوپ جو با خامه كه اصلا محشر بود

يك سالاد خوشمزه با سسي كه پرنده گولو عزيز با مغز افتابگردون و سركه بالزاميك و چند تا چيز ديگه كه گفت و يادم نيست درست كرده بود

من كه نشستم جايي كه تقريبا وسط ميز باشه كه به همه چيز با خيال راحت دسترسي داشته باشم

يعني اينقدر غذاها خوشمزه بود كه من حتي ديگه جا براي خوردن ته ديگه خوشرنگ لوبيا پلو نداشتم

بعد از غذا دور هم جمع شديم و حرف زديم

 البته چون قبلا با زن بابا عزيز هم تلفني صحبت كرده بودم هم عكسش رو ديده بودم با  اينكه خودش رو ديدم زياد فرقي با ذهنياتم نداشت

ولي بقيه بچه هاي خيلي متفاوت تر از اون چيزي بودن كه من تصور كرده بودم 

مثلا من حس ميكردم توت فرنگي روي خامه بايد خيلي دختر حرص و جوشي باشه ولي امروز به نظرم دختر خونسرد و ريلكسي بود

يا مثلا ايدا رو فكر ميكردم يك دختر  خيلي جدي باشه

ولي خيلي بگو بخند و شوخ بود

مارگزيده رو فكر ميكردم اصلا از ديوار صدا بياد از اين دختر در نياد بود كه خيلي خوش صحبت و با مزه بود

پرنده گولو رو فكر ميكردم يك خانوم بين 35 تا 38 باشه و خيلي جدي كه يك دختر مهربون و پر نشاط و شيطون بود

اما زن بابا هموني بود كه تصور ميكردم يك زن مهربون با ارامش

خلاصه بچه ها ساعت 5/30 رفتن و بنده منتظر كوروش خان موندم

زن بابا هم شب مهمون داشت و من از خجالت تقريبا داشتم ميرفتم تو زمين حالا هي زنگ ميزنم به كوروش ميگه دارم ميام

اينقدر هم عقلم نرسيد خب من برم كرج كوروش خودش مياد خب

البته اين يك دليلش بود دليل ديگه اين بود دوست داشتم پيش زن بابا بمونم چيه خب؟

خيلي دوستش دارم

حالا اين وسط شيما هي اس ام اس ميده كي ميايي من ميترسم همه رفتن بيرون

فرنوش از اون طرف كه  كي ميايي دنبالم حوصلم سر رفت

جونم بگه براوتن من موندم و موندم تا فكر كنم ساعت 7/30 كه مهمون هاي زن بابا اومدن پدر و مادر عزيزش و همسر اقا و مهربونشون و برادرشون

هي واي من خفه شي كوروش

مادر زن بابا عزيز اومد پيش من نشست و با هم گپ زديم كه فوق العاده مهربون بودن 

ديگه فكر  كنم ساعت 8/15 بود كه كورو ش خان تشريف اوردن همسر زن بابا عزيز هم محبت كردن رفتن دم در كه كوروش رو بيارن داخل

اي واي من كوروش بياد ديگه پا نميشه كه اين دو تا هم مخ منو ميخورن شيما و فرنوش

من هم بلند شدم برم كه زن بابا عزيز باز منو خجالت زده كرده تا دم در همراهيم كردن با كوروش هم سلام و احوالپرسي كردن و كورو شهم با ايشون و همسرشون اشنا شدن

حالا بگم از شاهكار كوروش خان

همسر زن بابا عزيزم فاميل كوروش رو از من پرسيد من گفتم

ايشون دم در كوروش رو ديدن گفتن اقاي فلاني ؟

كوروش هم گفته خير

بنده خدا خب گيج شده

 موقع احوالپرسي گفت من گفتم ايشون گفتن خير

منم گفتن بعله اخه ايشون بيشتز از اينكه با فاميل اصلي خودش رو معرفي كنه با پسوندش معرفي ميكنه

خلاصه ما راه افتاديم بيام كرج

من :نابغه خب وقتي فاميليت رو ميگه بگو خودم هستم ديگه پسوند پيشوند نداره كه

كوروش:خب شوكه شدم گفتم با من چيكار داره تو هم گفتي مهموني زنونه اس هنگ كردم يك لحظه

من:حالا فكر كردي ميخواستن ترورت كنن

كوروش:نه گفتم شايد طلبكاره حكم جلبمو گرفته

من :كوروششششششششششش جدي باشه

كوروش:چرا حالا دوست رو زحمت دادي تا دم در امد

من:خواستن تو رو  دعوت كنن بيايي داخل

كوروش:ااا خب برنامه اين بود ميگفتي من لباس مرتب ميپوشيدم ميامدم خودم داخل احتياج نبود بنده خداها رو بكشي تو كوچه




من:كوروششششششششش من از خجالت اب شدم خفه شي تو كه اينقدر دير امدي كه هم زن بابا هم همسرشون ب ه زحمت بيافتن اصلا برنامه اين نبود نابغه اينقدر تو دير امدي همسرشون  هم رسيدن مهمون هاشون هم رسيدن وقت شناس باش زشته قول ميدي سر قولت زود بيا الان اون دو تا دختر هم از ترس پس افتادن ببين چقدر اس ام اس زدن

كوروش:كيا ؟

من:شيما و فرنوش

كوروش:واسه چي تنهان خب 

من :وايييييييي تو نميدوني تنهان اين دو تا جيگر منو خوردن تو نميدوني تنهان خب اصلا چرا دير امدي من تا برسم خونه شام بپزم  نصفه شب حالا بچه هاي هيچي تعارف ندارم ولي سيروس خان چي؟زشته غذاي حاضري بگذارم تو چرا اصلا به اين چيزا دقت نميكني

كوروش:خب حاضري نگذار ميريم شيما رو برميداريم ميريم خونه سيروس خان ديگه هم تو نميخواد غذا بپزي

من:خب اخه اگه اون زنش بود كه دخترش نميامد خونه ما اصلا چي ميگي تو

كوروش:والا من سر از كار شما زنها در نميارم گيجم كردي

رسيديم كرج رفتم دنبال فرنوش كه ديگه امده بود تو حياط نشسته بود بعدش رفتيم يك ذره خريد كرديم (چيه خب منم مثل شوهرم خونسرد شدم ديگه )

  بعدش رفتم مرغها رو بگذارم تو فريزر دستم خورد به البالو ها ديدم چرا يخشون اب شده

برقش رو چك كردم بعلهههههههههه كوروش خان ديروز نميدونم واسه چي اين محافظ اينها رو در اورده ديگه نزده به برق

شما بودين چيكارش ميكردين ؟

زود تند سريع  گوشت براي بيفتك گرفته بود اماده بود خوب هم كوبيده شده بود

تندي اون رو با سيب زميني و قارچ سوخاري رديفش كردم سالاد هم شيما درست كرد فرنوش ميز رو چيد و بدين گونه شام ما نيز حاضر شد

الانم شيما و فرنوش نشستن تو كوك بهنوش اينا و دارن تند و تند غيبت اونا رو ميكنن

شيما :من فكر كنم بهنوش واسه من سوسه امد كه همسر خان نگذاشت منم با ناهيد جون و عمه و بهنوش برم مشهد

فرنوش :اره منم فكر كنم كار اونه

من :خجالت بكش مثلا بهنوش خواهرتهههههههههههههه

اين دو تا با هم جور شدن  همسن و سالن

اون دو تا با هم دعواهايي با هم  دارن ديدني


****

خيلي جالبه وقتي دوستهاي دنياي مجازي رو تو واقعيت ميبني

حالا ببينيم من چقدر براي اونا تفاوت داشتم


****

مهر و محبت به بچه به اين نيست كه خودت زاييده باشيش يا حتي خودت بزرگش كردي باشي خيلي خوشحالم كه با كسي اشنا شدم كه اينقدر انسانه كه وقتي از مشكلاتي كه همه جوون ها دارن و فرزند همسر ايشون هم باهاش درگيزه حرف ميزنن مثل يك مادر وقتي ميگم مادر ديگه خودتون ميدونيد يك مادر واسه بچه اش چقدر حرص ميخوره دقيقا مثل مادر براش حرص ميخوره و يك بغضي مياد تو گلوش

من افتخار ميكنم به اشنايي با اين موجود كه يك انسان واقيعه

زن بابا عزيز برات اروزي بهترين ها رو ميكنم و حسرت ميخورم به دل بزرگي كه داري  اي كاش همه ما دلمون به وسعت دل تو بود چشمهاي مهربون و قشنگت رو  ميبوسم كه پر از نگراني بود از صميم قلبم از خدا ميخوام هر چي كه تو دلتت برات بر اورده كنه كه واقعا انساني

كدومتون اين حس خوب رو تجربه كرديد كه ميون يك مهوني يك نفر حواسش بهتون باشه وقتي همه دارن از قرار بعدي حرف ميزنن اروم بزنه پشتت و بگه تو هم حتما ميايي ها

حس خوبي كه داري مثل چي اين لوبيا پلو رو شخم ميزني يك كاسه ماست و خيار برات ميكشه و ميده دستت

 وقتي  ايستاده داري با تلفن حزف ميزني برات يك صندلي تك مياره كه بشيني 

چي بگم از دنياي مهربوني كه پوران عزيز اون روز نثار همه ما كرد و من چقدر خوشحالم از اينكه باهاش اشنا شدم نميتونم بگم چه حس خوبي رو در كنارش تجربه كردم

نوشته هاي باقي دوستان در مورد مهموني پنجشنبه

http://margazideh.blogsky.com/1391/09/11/post-57/مارگزيده عزيز

http://1002shab.blogfa.com/ايدا عزيز

 گولو نازنين http://thegooloobird.blogfa.com/post/408


****

بانوي مهر عزيزم ديشب هرچي تلاش كردم نتونستم با رمزت وارد شم بدبختانه براي كامنت هم بايد رمز باشه من چيكار كنم خب نميتونم بيام مطالبت رو بخونم !!!!!!!

 راهنمايي كن چيكار كنم ؟

*****

راستي كسي هست به من گفته باشه رمز و براش نفرستادم

يك سري از دوستان ناراحتن ميگيم هي گفتم هي نفرستادي ؟شايد جا انداختم اگه كسي هست بگه





دوستان دنياي مجازي

جمعه هفته پيش من با يكي از بچه هاي بلاگر قرار داشتم شوكول عزيزم

يك دوساعتي رو با هم بوديم و من باز مثل دفعه پيش يك عالمه از اين دختر انرژي مثيت گرفتم و باز مثل دفعه پيش منو شرمنده كرد با گزهاي خوشمزه ايي كه برام اورده بود

من خيلي اين دختر رو دوست دارم خيلي خيلي

تازه از شوكول جدا شده بودم كه زن بابا عزيزم زنگ زد كه پنجشنبه ديگه چه كاريه ايي؟

ميخواهم يك سري از بچه ها رو دعوت كنم گفتم تو هم بيايي

اقا من از ذوقم از وقتي رسيدم هي گفتم كوروش من هفته ديگه دعوت من دعوتم تا همين امروز صبح

صبح هم به كوروش زنگ زدم كه من يك جوري برم كه 12 اونجا باشم خوبه ديگه ؟

كوروش:عزيزم ناهار دعوت شدي نه اينكه از نماز ظهر بري نماز رو به جماعت بخوني كه ساعت 1 اونجا باش

خلاصه من رفتم و بماند سر پيدا كردن خونشون چه خنگي بازي در اوردم

فكر كنيد زن بابا من رو از پشت پنجره ديد و من به جايي اينكه مسير درست رو برم تا به ورودي برسم يك دور كامل دور خونه رو چرخيدم تا به در رسيدم

اين از اين خنگ بازي

من كه رسيدم از مهمون ها پرنده گولو عزيزم رسيده بود

كه يك دختر پر انرژي بود و براي من كارهاش خيلي جالب بود

دوستاهاي ديگه يك ذره دير كرده بودن كه پرنده عزيز زنگ زد كه اگه زودتر نياييد من همه خوراكي كه  واسه بچه يكي از بچه ها خريده بودم رو ميخورم ها

و اين كار هم كرد پاستيلش رو باز كرد و ما هم شريك جرم شديم و خورديم پاستيل ها رو

اينو نگفتم كه ديدن زن بابا اينقدر  برام جالب بود كه اصلا دوست نداشتم ازش چشم بردارم من كلا رو چشم ادمها خيلي حساسم يعني همه انرژي مثبت و منفي رو از چشمهاشون ميگريم ولي اين چشمها اينقدر مهربون بود كه من كلا خيره بودم به چشمهاي ايشون اوه از خونه نگفتم كه فوق العاده

شيك زيبا و ارام بخش بود اينقدر كه گفتم من با كوروش دعوام شه ساكم رو جمع ميكنم ميام خونه شما 

بعد از مدتي مار گزيده به جمع ما اضافه شد كه كلا 180 درجه با تصويري كه من ازش داشتم فرق داشت من حس ميكردم مارگزيده بايد يك دختر خيلي خيلي ساكت باشه كه ماشالله بمب بود اين دختر 

بعدش ما يك ذره نشستيم حرف زديم البته بيشتر من حرف زدم (پرچونه )

بين حرفهام پرنده گولو پيش من نشسته بود و بين حرفهام يك نگاه قشنگ بهم ميانداخت كه من حس ميكردم چقدر مهربونه اين دختر البته مهربون و شيطون

ديگه  ساعت 3 بود كه ايدا عزيز و  توت فرنگي روي خامه هم اضافه شدن  با پسر با مزه توت فرنگي

رفتيم براي ناهار

ناهار نگو هلو بگو

لوبيا پلو با گوشت تيكه و دارچين فراوان خوش عطر و خوشمزه

فسنجون در حد لاليگا يعني يك فسنجون ميگم يك چيزي ميشنوين

سوپ جو با خامه كه اصلا محشر بود

يك سالاد خوشمزه با سسي كه پرنده گولو عزيز با مغز افتابگردون و سركه بالزاميك و چند تا چيز ديگه كه گفت و يادم نيست درست كرده بود

من كه نشستم جايي كه تقريبا وسط ميز باشه كه به همه چيز با خيال راحت دسترسي داشته باشم

يعني اينقدر غذاها خوشمزه بود كه من حتي ديگه جا براي خوردن ته ديگه خوشرنگ لوبيا پلو نداشتم

بعد از غذا دور هم جمع شديم و حرف زديم

 البته چون قبلا با زن بابا عزيز هم تلفني صحبت كرده بودم هم عكسش رو ديده بودم با  اينكه خودش رو ديدم زياد فرقي با ذهنياتم نداشت

ولي بقيه بچه هاي خيلي متفاوت تر از اون چيزي بودن كه من تصور كرده بودم 

مثلا من حس ميكردم توت فرنگي روي خامه بايد خيلي دختر حرص و جوشي باشه ولي امروز به نظرم دختر خونسرد و ريلكسي بود

يا مثلا ايدا رو فكر ميكردم يك دختر  خيلي جدي باشه

ولي خيلي بگو بخند و شوخ بود

مارگزيده رو فكر ميكردم اصلا از ديوار صدا بياد از اين دختر در نياد بود كه خيلي خوش صحبت و با مزه بود

پرنده گولو رو فكر ميكردم يك خانوم بين 35 تا 38 باشه و خيلي جدي كه يك دختر مهربون و پر نشاط و شيطون بود

اما زن بابا هموني بود كه تصور ميكردم يك زن مهربون با ارامش

خلاصه بچه ها ساعت 5/30 رفتن و بنده منتظر كوروش خان موندم

زن بابا هم شب مهمون داشت و من از خجالت تقريبا داشتم ميرفتم تو زمين حالا هي زنگ ميزنم به كوروش ميگه دارم ميام

اينقدر هم عقلم نرسيد خب من برم كرج كوروش خودش مياد خب

البته اين يك دليلش بود دليل ديگه اين بود دوست داشتم پيش زن بابا بمونم چيه خب؟

خيلي دوستش دارم

حالا اين وسط شيما هي اس ام اس ميده كي ميايي من ميترسم همه رفتن بيرون

فرنوش از اون طرف كه  كي ميايي دنبالم حوصلم سر رفت

جونم بگه براوتن من موندم و موندم تا فكر كنم ساعت 7/30 كه مهمون هاي زن بابا اومدن پدر و مادر عزيزش و همسر اقا و مهربونشون و برادرشون

هي واي من خفه شي كوروش

مادر زن بابا عزيز اومد پيش من نشست و با هم گپ زديم كه فوق العاده مهربون بودن 

ديگه فكر  كنم ساعت 8/15 بود كه كورو ش خان تشريف اوردن همسر زن بابا عزيز هم محبت كردن رفتن دم در كه كوروش رو بيارن داخل

اي واي من كوروش بياد ديگه پا نميشه كه اين دو تا هم مخ منو ميخورن شيما و فرنوش

من هم بلند شدم برم كه زن بابا عزيز باز منو خجالت زده كرده تا دم در همراهيم كردن با كوروش هم سلام و احوالپرسي كردن و كورو شهم با ايشون و همسرشون اشنا شدن

حالا بگم از شاهكار كوروش خان

همسر زن بابا عزيزم فاميل كوروش رو از من پرسيد من گفتم

ايشون دم در كوروش رو ديدن گفتن اقاي فلاني ؟

كوروش هم گفته خير

بنده خدا خب گيج شده

 موقع احوالپرسي گفت من گفتم ايشون گفتن خير

منم گفتن بعله اخه ايشون بيشتز از اينكه با فاميل اصلي خودش رو معرفي كنه با پسوندش معرفي ميكنه

خلاصه ما راه افتاديم بيام كرج

من :نابغه خب وقتي فاميليت رو ميگه بگو خودم هستم ديگه پسوند پيشوند نداره كه

كوروش:خب شوكه شدم گفتم با من چيكار داره تو هم گفتي مهموني زنونه اس هنگ كردم يك لحظه

من:حالا فكر كردي ميخواستن ترورت كنن

كوروش:نه گفتم شايد طلبكاره حكم جلبمو گرفته

من :كوروششششششششششش جدي باشه

كوروش:چرا حالا دوست رو زحمت دادي تا دم در امد

من:خواستن تو رو  دعوت كنن بيايي داخل

كوروش:ااا خب برنامه اين بود ميگفتي من لباس مرتب ميپوشيدم ميامدم خودم داخل احتياج نبود بنده خداها رو بكشي تو كوچه

من:كوروششششششششش من از خجالت اب شدم خفه شي تو كه اينقدر دير امدي كه هم زن بابا هم همسرشون ب ه زحمت بيافتن اصلا برنامه اين نبود نابغه اينقدر تو دير امدي همسرشون  هم رسيدن مهمون هاشون هم رسيدن وقت شناس باش زشته قول ميدي سر قولت زود بيا الان اون دو تا دختر هم از ترس پس افتادن ببين چقدر اس ام اس زدن

كوروش:كيا ؟

من:شيما و فرنوش

كوروش:واسه چي تنهان خب 

من :وايييييييي تو نميدوني تنهان اين دو تا جيگر منو خوردن تو نميدوني تنهان خب اصلا چرا دير امدي من تا برسم خونه شام بپزم  نصفه شب حالا بچه هاي هيچي تعارف ندارم ولي سيروس خان چي؟زشته غذاي حاضري بگذارم تو چرا اصلا به اين چيزا دقت نميكني

كوروش:خب حاضري نگذار ميريم شيما رو برميداريم ميريم خونه سيروس خان ديگه هم تو نميخواد غذا بپزي

من:خب اخه اگه اون زنش بود كه دخترش نميامد خونه ما اصلا چي ميگي تو

كوروش:والا من سر از كار شما زنها در نميارم گيجم كردي

رسيديم كرج رفتم دنبال فرنوش كه ديگه امده بود تو حياط نشسته بود بعدش رفتيم يك ذره خريد كرديم (چيه خب منم مثل شوهرم خونسرد شدم ديگه )

  بعدش رفتم مرغها رو بگذارم تو فريزر دستم خورد به البالو ها ديدم چرا يخشون اب شده

برقش رو چك كردم بعلهههههههههه كوروش خان ديروز نميدونم واسه چي اين محافظ اينها رو در اورده ديگه نزده به برق

شما بودين چيكارش ميكردين ؟

زود تند سريع  گوشت براي بيفتك گرفته بود اماده بود خوب هم كوبيده شده بود

تندي اون رو با سيب زميني و قارچ سوخاري رديفش كردم سالاد هم شيما درست كرد فرنوش ميز رو چيد و بدين گونه شام ما نيز حاضر شد

الانم شيما و فرنوش نشستن تو كوك بهنوش اينا و دارن تند و تند غيبت اونا رو ميكنن

شيما :من فكر كنم بهنوش واسه من سوسه امد كه همسر خان نگذاشت منم با ناهيد جون و عمه و بهنوش برم مشهد

فرنوش :اره منم فكر كنم كار اونه

من :خجالت بكش مثلا بهنوش خواهرتهههههههههههههه

اين دو تا با هم جور شدن  همسن و سالن

اون دو تا با هم دعواهايي با هم  دارن ديدني


****

خيلي جالبه وقتي دوستهاي دنياي مجازي رو تو واقعيت ميبني

حالا ببينيم من چقدر براي اونا تفاوت داشتم


****

مهر و محبت به بچه به اين نيست كه خودت زاييده باشيش يا حتي خودت بزرگش كردي باشي خيلي خوشحالم كه با كسي اشنا شدم كه اينقدر انسانه كه وقتي از مشكلاتي كه همه جوون ها دارن و فرزند همسر ايشون هم باهاش درگيزه حرف ميزنن مثل يك مادر وقتي ميگم مادر ديگه خودتون ميدونيد يك مادر واسه بچه اش چقدر حرص ميخوره دقيقا مثل مادر براش حرص ميخوره و يك بغضي مياد تو گلوش

من افتخار ميكنم به اشنايي با اين موجود كه يك انسان واقيعه

زن بابا عزيز برات اروزي بهترين ها رو ميكنم و حسرت ميخورم به دل بزرگي كه داري  اي كاش همه ما دلمون به وسعت دل تو بود چشمهاي مهربون و قشنگت رو  ميبوسم كه پر از نگراني بود از صميم قلبم از خدا ميخوام هر چي كه تو دلتت برات بر اورده كنه كه واقعا انساني

عكس



 براي همه كه رمز خواستن فرستادم

فقط بانوي مهر عزيزم  مونده كه براش ميفرستم

اره عزيزم با رمزت تونستم وارد شم فقط يادم رفت كجا سيوش كردم

الان پيداش ميكنم و رمز رو برات ميگذارم


در ضمن اگر كسي رو يادم رفته بهم ياداوري كنيد تا ارسال كنم

اينم دستور ترشي*******

گلم كلم 2- كلم پيچ قرمز 3- به 4- سبزي معطر 5-هويج -6بادمجون 7-شلغم شيرازي 8 كلم بركلي 9-چند تا پياز كوچك 10-ادويه ترشي 11- گلپر 12- نمك 13- سركه سفيد 14- سايه دونه 15-خيار

 همه مواد رو به جز كلم قرمز و سبزي و هويج نگيني ريز خرد ميكنم ميشورم ميگذارم 24 ساعت خشك بشه

2- كلم قرمز رو با غذا ساز خرد ريز ميكنيم به همراه چند حبه سير اونم ميگذارم خشك بشه

3- سبزي رو با چند حبه سير با غذاساز ريز ميكنيم ميگذاريم خشك بشه

4- بادمجون رو معكبي خرد كرديم با سركه كمي ميپزيم و ميگذاريم حسابي خشك شه

5- هوريج را با رنده غذاساز به صورت  نوارهاي باريك خرد ميكنيم ميگذاريم خشك شه

بعد از 24 ساعت همه موراد رو تو سيني ميريزم و اديوه ترشي و نمك و گلپر رو سياه دونه رو بهش اضافه ميكنم و حسابي مخلوطش ميكنم 

ميزيم تو ظرف سركه رو  اضافه ميكنيم تا حدي كه روي مواد رو بپوشونه يك نياولن ميكشيم رو در سطل و با كش محكمن ميكنم در ظرف رو ميگذارم و تو جاي خنك نگه داري ميكنم

اين بچه ها يك هفته بيشتر مهلت ندادن ترشي برسه بازش كردن و خوردن خوب شد بد نبود

نوش جون

ادامه نوشته

قبول باشه

ندرهاتون عزاداريهاتون قبول باشه

من تا همين ديشب منزل بابا اينا بودم

 و امشب اخرين شب پخت نذريه و  تمام ميشه تا اربعين

 امسال با اينكه بيشتر مواد غذايي رو خام پخش كردن ولي تقريبا به اندازه سالهاي پيش غذا پختن

نميدونم چه جوري شد ولي تقريبا همون تعداد شد يعني خيلي ها گوسفند اوردن برنج اوردن حتي نمك نمك اوردن كه اره ما پارسال نذر كرديم حاجت گرفتيم اينم  نذرمونه و اينجوري شد كه باز تعداد غذاها همون شد 

 مردا اشپزي كردن و ما زنها هم كارهاي ريز مثل پياز خرد كردن و پذيرايي از مهمون هاي روضه هاي زنونه البته به جز شب تاسوعا كه يك  مراسم برگزار ميشه خونه بابا اينا

ميخواستم عكس بگذارم ولي نميدونم چرا هيچ سايتي اپلود نميكنه حالا فردا دوباره امتحان ميكنم پس  ادامه مطلب نداريم

البته اين وسط مامانم نگذاشت ما زياد بيكار باشيم ها

شب اول:

مامان :نشميل پاشو مادر زشته الان مردم ميان پاشو يك حلوايي درست كن

من:مامان خب هم كيك يزدي هست هم شير و چايي  كجاش زشته ؟

مامان :اينقدر يك و دو نكن پاشو درست كن نميتوني بگم ساناز درست كنه (سحر بارداره و فعلا معافه )

من:ساناز اخه بلده اين همه حلوا بپزه !!!!!

شب اول حلوا پختم

شب بعدي

مامان:نشميل ميگم مردم ا فردا شب ميان براي مراسم تو كوچه سرده يك اش بپز  هم  بچه هاي هيت بخورن كه تو اون سرما با دسته  ميان هم مردم كه ميان براي دعا 

من:(چي بگم ديگه )چشم

و اين گونه بود من يك اش پختم البته منظور يك ديگه

حالا اين وسط داشتم هي ميگفتم يك ديگ اش يك ديگ اش فريد امده ديگه اش رو نگاه كرده ميگه

اوهههههههههههه مردا 10 تا از اين ديگا فقط برنج گذاشتن اندازه تو غر نزدن

من:كي غر زدم ميگم نگيد قابلمه بگين ديگ حجمش رو كم نكنيد ديگه

مراسم اون شب  شروع شد هيات امد دم خونه مراسم دعا هم انجام شد

من  دم خونه ايستاده بودم و اخر مراسم بود

من:ميگم مامان كوروش جا افتاده نشده ؟

مامان :نه كجا پير شده تو هم عادت كردي هي اين بچه رو ميگي پير شده

من:كي گفتم پير شده دارم ميگم سنش بالا رفته جا افتاده شده يك كم لاغر شده خوش تيپ شده

مامان :والا كوروش از اولش خوش تيپ بود تو قدر چيزي رو كه داري نميدوني هر كسي به من رسيده ميگه دامادت خيلي خوشتيپه !!!!1

من:دست گلتون درد نكنه 

اين تمام شد شب كه مراسم تموم شد و مردا داشتن  مقدمات ناهار فردا رو اماده ميكردن

 كه نيما  با هول  امده ميگه

مامان يك ملافه بده

واسه چي ميخواهي ؟

كوروش دستشو بريد

بعله اقا كوروش داشته چاقو رو تيز ميكرده براي خرد كردن گوشت حواسش پرت شده زده دستش رو بريده  برديم بيمارستان بخيه خورد

چشمش كردم يعني ؟

فردا هم عاشورا بود رفت  سينه زني و زنجير زني كلا دستشو نابود كرد

بعدش براي شام هم برگشت براي  اشپزي با اون دست و چند تا از بخيه هاش باز شد دوباره برديم بيمارستان و با كلي دردسر و عذاب دوباره بخيه زدن

براي شام غريبان هم مامان مستقيم نيامد بگه اين رو درست كن تو اشپزخونه نشسته بوديم كه مامان امد چند تا بسته خرما رو گذاشت رو ميز و رفت تو فريزر دنبال گردو

و اين يعني بايد رنگينك درست كني ديگه

 كوروش يك  وسيله هم خريده كه سرش كلي باهاش بحث كردم كه چرا اين رو خريدي اخه براي چي و اون طبق معمول از موضع خودش كوتاه نيامد

عكس خريدش رو گذاشتم تو ادامه مطلب رمز رو فكر كنم همه داريد ديگه همون رمز مطالب قبلي

اي بابا چرا هيچ سايتي عكسا رو اپلود نميكنه ؟

پس فعلا ادامه مطلب نداريم درست بشه عكسار و ميگذارم

راستي به نظر شما كوروش چي خريده؟؟؟


شروع

من الان خونه بابام هستم

قرار گذاشته شده با توجه به اوضاع اقتصادي كه هست ديگه غذايي كه براي مناقط فقر نشين ميپزن نپزن و مواد خوراكي رو خام براشون تقسيم كنن كه از امروز هم شروع كردن فقط مقدار غذايي خيلي كمتري رو براي هيت و چند تا غذا هم براي اينكه كسي امد خونه غذا ببره بپزن به خاطر همين و اينكه خونه پدر كوروش كلا حسينيه شده و سخته بخوان تو حياط اشپزي كنن غذاي هر دو تا هيت رو خونه بابام بپزن

همه هم دارن كمك ميكنن امشب شب اول كه غذا ميپزن مردا تو حياط دارن غذاي شام رو حاضر ميكنن ما هم داريم خونه  رو مرتب ميكنيم برا ي انكه روضه كه خانوم ها ميان خونه اماده باشه

نيما داره حرص كوروش رو در مياره داره ميره خريد كوروش داد ميزنه كه واسه ته ديگه نون بخر زياد بخري ها نيما كم نياد

خودشو زده به اون راه ميگه نون سنگگ بگيرم ؟

الانه كوروش بزنه تو سرش 

شايد اين چند روز وقت نداشته باشم بيام اينجا سر بزنم

همتون رو دعا ميكنم دوستهايي كه كرج هستيد اگه دوست داشتيد  براي مراسم دعا و روضه تشريف بياريد كامنت بگذاريد ادرس بدم بهتون

اين روزها من رو از دعاهاتون بي نصيب نگذاريد

 و مخصوصا براي يك دختر گل فاميل ما كه درگير يك بيماري شده دعا كنيد

مريض ها رو از ياد نبريد

گرفتارها رو ياد كنيد