چيكار كنم ؟
منم خسته بودم و نرفتم
خونه بودم كه مينا امد از قيافه اش فهمديم حوصله نداره گذاشتم تو حال خودش باشه توقع داشتم بره تو اتاق ولي امد نشست پيش من جلو تلويزيون
ديدم حوصله نداره گفتم هرچي ميخواهي بزن تماشا كن من برنامه خاصي نميبينم
مينا:نه منم چيز خاصي مد نظرم نيست
نيم ساعتي تو سكوت نشستيم ديدم نميتونم بگذارم مينا اينجوري باشه بهتره سرشو يك جوري گرم كنم
من:مينا ميخواهي بريم مهستان ؟بريم بيرون يك دور بزنيم اصلا بريم شهر كتاب چند تا كتاب بخريم
مينا:نه
چند دقيقه بعد
من:مينا ميخواهي يك قليون بچاقم بريم تو حياط هم قليون بكشيم هم چند تا خرمالو بكنيم عمو حميد ميگفت همه بچه ها امدن خرمالو چيدن فقط شما موندين ها بيا بريم تا تاريك نشده
مينا :نميام تو ميخواهي برو
حس كردم شايد ميخواد تنها باشه
من:خب من ميرم خونه عمو حميد كاري نداري با من
مينا :به خاطر من اگه ميخوايي بري نرو احتياج به تنهايي ندارم
رفتم تو اشپزخونه
ميگم مينا دوست داري برات كيك بپزم ؟
مينا :نه
من:مينا شام ماكاروني بپزم ؟
مينا :من شام نميخورم
چند دقيقه بعد
من:مينا ميخواهي حرف بزنيم
مينا:نه
من:با شيطنت مينا بيا غيبت كنيم (به نظرم غيبت ادم رو سر حال مياره خب )
مينا :غيبت كي رو بكنيم عالم و ادم غيبت مارو ميكنن
چي بگم خب
چند دقيقه بعد
ميگم مينا ميخواهي بهم بگي چته ؟
مينا :نه
تا الانم من و مينا همينجوري نشسته بوديم ور دل هم بدون اينكه بفهمم اين بچه چشه
بگذارم يك ذره به حال خودش باشه شايد تا بچه ها بيان بهتر بشه
****
راستي اون كوله پشتي كه تو عكسام گذاشته بودم
توي اون كوله سامي خاله بود اون عروسك هم عروسك مورد علاقه شه
جريان هم اين بود كلا سامي هر كسي رو دوست داره وقتي ميخواد بره ميگه منم ببر
معمولا اكثرا گولش ميزنن كه ميخواهيم بريم دكتر و اينا
ولي اينبار كه برادر شوهر امده بود سامي هم چون عاشق شيما شده كلا از ادمهاي اروم خوشش مياد شب كه ميخواستيم بياييم خونه با ما امد
برادر شوهر كه ميخواست بره بهش گفت منم ببره
اونم نشسته با حوصله براي سامي توضيح داده كه من ميخوام برم سركار نميتونم تو رو ببرم اونجا كسي نيست ازت نگهداري كنه گرسنه ميموني و از اين حرفا بعدشم اگه نانا ببينه دارم تو رو ميبرم غصه ميخوره گريه ميكنه
سامي شيطونك هم بهش گفته من رو بگذار تو اين كوله پشتيت ببر خودش هم كوله رو خالي كرده برادر شوهر رو مجبور كرده بذارتش تو كوله عروسكش هم جا نميشده بهش گفته اينم بگذار و بيارش
ميبينيد تر خدا عاطفه يك خوهر زاده به خاله اش رو
اين تو كوله پشتي رفتن سامي جريان داره
يكبار اون موقع ها كه سامي پيش ما بود برادر شوهر ميخواست بره باشگاه گفت سامي رو بده ببرم چون تمرين نداريم يك كار كوچولو دارم برميگردم
منم سامي رو حاضر كردم دادم برد
اينا ميرن و از شانسش برنامه عوض ميبشه قرار ميشه يك دست گرمي تمرين كنن سامي هم تازه راه افتاده بود ديگه
گفت سامي رو گذاشتم كنار زمين و رفتم واسه بازي هي ميديدم يك جوجه تاتي تاتي مياد وسط زمين همه هم ميترسيدن توپ نخوره تو سرش جيغ ميكشيدن فلانييييييييي برادر زادت امده تو زمين
خلاصه اينقدر اين حركت تكرار ميشه كه سامي رو ميگذاره تو كوله فقط سرش از كوله ميمونه بيرون فكر كنيد بچه ام چه شكلي شده
كه اينم دو سه دقيقه بيشتر دوام نمياره دلشون مي سوزه
و در نتيجه برادر شوهر رو از بازي دستگرمي معاف ميكنن و مجبور ميشه كنار زمين سامي رو نگه داره خودش ميگه كه مگه سامي ميگذاشت بشينم مجبورم ميكرد دستشو بگيرم ببرمش تو زمين
و بيدن صورت بوده كه برادر شوهر و سامي را به هم از تمرين شوت كردن بيرون
رۆڵهی خۆشهویست بینایی چاوم هێزی ئهژنۆم و هیوای ژیانم