دلها

در هر دست من یکی مضراب
می رقصد؛
یکی داری تو در دست
کزان ساز تو گرم رقص شورو شیدایی است.

دستهایم به مضراب هایی مزین
کانها ضربه زن می رقصند
آبشار ترنم را می کنند تصویر
خنده هاشان آشکارا
لابه لایش هست بسیارناله ی شبگیر.
می نوازم
قصه ها سازم از نوا و نی
تا دل هر کس شود شاد وبداند
زندگی را دوست می دارم
وز غمش من گریزانم
من نمازعشق با سازمی گزارم.

زخمه ات محکم ؛دلت روشن
ای برادر
این نوا کز ساز تو می آید
سرآن دارد که گیردتا آسمان اوج
همو سازد دریای جانم را طوفانی
شور اوسازد هزاران موج اندر موج
همین است مرا خوشترین آهنگ
کاو سرودی است زان فردا ها.
بزن همچنان محکم
که می زنی زخمه بر تارت
تا کشانیش به اوج نا کجاهای ابادی
که ما هرگز ندیدیم
و از هرکس که پرسیدیم
نشان خراب ابد دیگر داد.

روزگاری کاو بی اعتناوسرد
به نغمه های ما دارد گوش
مردمانش نیز
گویا مردگانی خسته از انفاس خویشند
ندارد تاب شور وشادی
که مرگش می شود آغاز
همان دم که می گیریم
من وتو مضراب ها در دست.
مگو
چه انگیزم باران ترنم
کاینجا خشک سال صدا و غوغا وسرود است
مگوحجم کویر دلخستگی ها
نمی گردد سبز وآباد هرگز
به نم قطره بارانی هر از گاه.


بزن محکم تر زخمه را
جان برادر
که اینجا هست دلهایی مهیا
که اینجا هست موطن دلهای عاشق
که اینجا بسیارها دل
همه صف بسته
هزاران
اذان نماز عشق را در انتظارند
بخوان از جان سیم بی جان
اذانی که ایشان بی تاب انند.

(بهتر از اين چي ميتونم بگم براي شبي كه شعر بود و شور و نوا )
***
فردا  ميام و همه چيز رو مينويسم

پسرهاي مهربونم

اول از همه اينكه غذاها به  لطف سحر نازنين حاضره

كشك بادمجون - سالاد روس -يك نوع كوفته بادمجون -سالاد كرفس -باقالي پلو با گوشت و مرغ  خورشت خلال (قابل توجه بعضي ها )-دلمه برگ و دلمه بادمجون و فلفل و گوجه به اضافه جوجه كباب كه قراره كوروش از بيرون بگيره

ترشي و ماست اسفناج و ماست لبو و ماست بادمجون رو خودم ديشب حاضر كردم و الان تو يخچاله

براي دسر هم شيريني  تر گرفتم هم يك معجوني  مثل  ترايفل ساناز درست كرده برام خونه تميزه ميوه ها رو بايد بچينم و ظرفها رو تا دو ساعت ديگه غذا ها رو سحر مياره 

كار خاصي ندارم خودم هم يك بلوز دارم كوروش برام سوغاتي اورده مشكيه حاشيه هاي ظر يف نقره ايي داره با يك شلوار مشكي ميپوشم موهام رو كه كار خاصي نميتونم باهاش انجام بدم چون خيلي خيلي كوتاهه

پس من حاضرم

لباس كوروش هم حاضره چون خواستم به  لباس خودم بياد شلوار مشكي و پيراهن مشكي به اضافه يك كراوات نقره ايي جرات داره بگه اينا رو نميپوشه

مبل ها و صندلي ناهار خوري رو دور چيدم ميز ناهار خوري گذاشتم يك گوشه براي اينكه غذا روش سرو شه ميز اشپزخونه رو اوردم تو سالن و روش ميوه و تنقلات چيدم

 ميز عسلي  شيما رو اوردم كه من نيارم به اضافه  ميزهاي پروانه جون رو

اين يعني همه چيز  حاضره

براي سرگرمي هم يك عالمه برگه پرينت گرفتم براي اسم فاميل و يك بوم 100*70 براي اون سرگرمي كه نوا گفته بود به اضافه چند تا تيوپ رنگ

الان هم عود روشن كردم و دارم لذتش رو ميبرم

****

ديشب با يكي از فاميل ها رفتم دكتر براي مشكلي كه اون داشت اينقدر اعصابم خورد شد كه وقتي رسيدم خونه حوصله نداشتم  اون دختر كه رفت تو اتاق منم بي حوصله ميچرخيدم

كه برادر شوهر امد با يك روزنامه مچاله شده تو دستش و گرفتش به سمت من كه اينو براي تو اوردم

 بازش كردم فكر كنيد چي توش بود ؟

يك جوجه تيغي ناز و كوچولو

برادر شوهري تو باغچه هاي بيرون سالن پيداش كرده بود اورده بود براي من

اسمش روگذاشتم خشايار و اينقدر نازه ازش عكس گرفتم حتما ميگذارم

بهش ميگم مگه من بچه ام اينو براي من اوردي ؟

.... :نه تو  اينقدر مهربوني كه دوست داشتم براي تو اينو بگيرم فكر كن جلو ي اون همه ادم  دويدم تو باغچه و براي تو گرفتمش

من: رو ابرها ديگههههههههههه حساب كنيد
 خب به خاطر همينه ميگم گل پسرمي ديگه 

 حس كردم صداي سامي مياد كه ميگه نانا

اولش فكر كردم خيالاتي شدم اما وقتي ددوباره صدا زد رفتم در رو باز كردم ديدم فرشته خاله پشت در وايستاده و داره صدام ميزنه  ديدم تنهاس و از پايين صداي الي مياد

الي:نشميل سامي رو ديدي؟

من:اره اين با كي اومده بالا

الي:هيچي ما امديم خونه عمو حميد  تو خونه نيامد از پايين شروع كرد كه نانا نگذاشت من بيارمش بالا خودش دستش رو گرفت به نرده و اومده بالا

خاله قربونت برم نفسم

اومد تو خونه اول همه جا رو گشت برادرشوهر رو كه ديد ديگه كيفش كوك شد اسمش رو هم مخفف صدا ميزنه يك ذره از سر و كول اون بالا رفت و اونا كه رفتن تازه يادش امد كوروش نيست

ميگه كويوووش كوووووو؟

من:نيست بيرونه

سامي:حرف بزنم (يعني تلفن بزن بهش )

زنگ زدم با كوروش حرف زده بهش ميگه بيا مثل اينكه كوروش بهش گفت نميتونم كار داره ميگه خب فيدا بيا (فردا  بيا)

با هم يك ذره بازي كردم بعدش امده ميگه لالايي (يعني بخوابم )

خلاصه جيگر شب پبش خاله  خوابيد و خدا ميدوني چقدر بهم ارامش داد

صبح هم كه رفتم سركار بردمش خونه عمو حميد كه بيدار شد نترسه عمه اش اونجا بود ديگه (سيران)

سركار بودم زنگ زده كه پاستيل بخر و بيا

 به كوروش هم زنگ زده كه بيا الان داره با كوروش بازي ميكنه

كوروش لباس رو ميگه عوض كنم نظرش اينه با توجه به نبود برديا وقتي هر دو ما لباسمون مشكي باشه نا خود اگاه  باعث ميشيم جمع سنگين بشه

 پيشنهاد كوروش يك لباس محليه

كه اين شكليه

مدلش همينه فقط رنگ  لباس من صورتيه


 به نظرتون خوبه؟



****

پنهاني نوشت:**

اين اهنگها تقديم به نشميل  و خانواده عزيزش و همه كرد زبان ها 

كوروش


http://s1.picofile.com/file/7531018167/06.mp3.html

http://s3.picofile.com/file/7531025585/07.mp3.html


http://s1.picofile.com/file/7531012896/05.mp3.html


در استانه مهماني

اين اوضاع ديروز خونه ما بود

 طبقه پايين و پاركيگينگ شلوغ و در هم بر هم به خاطر اينكه داشتن صندلي ميچيدن براي مهموني شام  كه عمو حميد گرفته بود يك سري ادم تو را پله در خونه ما باز  چون از بس در زدن اين رفت اون امد حوصله نداشتم  ديگه هي برم ذر باز  كنم

اين وسط كوروش خان نشسته داره با رضا تخته بازي ميكنه از اونجايي كه كوروش تخته بازي كنه بدون كل كل نيست سر و صداش رو هم اضافه كنيد

صبح كه سحر كارگر اورده بود خونه رو تميز كرده بودن ولي اشپزخونه مونده بود منم اشپزخونه رو ريخته بودم بهم و داشتم ميسابيدم تو همين اوضاع برادر شوهر كوچيكه هم از راه رسيده هي غر ميزد كه شيما كو؟؟؟؟؟

ميگم رفته خريد ؟

خب چرا نيامده

ميزنم لهت ميكنم ها وسط اين شلوغ پلوغي چه ميدونم كجاس مگه خونه نداري پاشو برو خونه ات ديگه دو طبقه بالاتره

...:نميرم ميخوام اينجا بخوابم خستم و رفت بخوابه

ديگه صداي طاس هاي  تخته رو مغزم بود كه در يك عمليات انتحاري تخته رو بستم و كوروش  و رضا رو  فرستادم طبقه بالا خونه برادر شوهر بازي كنن كه صداشون رو نشنوم بعدش زنگ زدم به دوستم و همون جوري كه كار ميكردم با هم حرف ميزديم كه كوروش امد پايين  از اون برادر شوهر بيدار شد دنبال گوشيش ميگشت  ژيلا امده بود بالا بشقاب ميخواستم همه با هم نشميللللللللل

تلفن رو قطع كردم اونا رو راه انداختم و دوباره زنگ زدم به دوستم

كوروش برگشت و فوتبال نگاه كرد البته با برادر شوهر و رضا منم تهديد كردم كه پوست اجيل و تخمه رو زمين نميريزين هاااااااا

انصافا  هم نريختن وليييييي وقتي ايران گل زد بشقاب و پوستش تخمه ها رفت رو هواااااااااااااااااااااااااااااا

شانس اوردن داشتم تلفني حرف ميزدم و مجبور بودم  جيغ نزنم وگرنه خودشون ميدونستن چي مشد

بعد از فوتبال همه رفتن پايين پيش مهمون ها منم چند دقيقه رفتم و برگشتم بالا چون دل و روده اشپزخونه وسط بود و ببايد جمع ميشد تا 1/30 شب كارم طول كشيد تا تمام شد

امروز هم سركار حسابي شلوغ بود داشتم تاريخ ترالي كد رو چك ميكردم و حسابي دارو و لوازم ريخته بود دور و برم

كوروش زنگ زد كه بعد از ظهر برو مغازه ماني (برادر شوهر دوم )

من:چرا  ؟

كوروش:قولنامه ماشينت رو امضا كن

من:واييييييي كوروش ماشينم رو عوض كردي ؟؟؟

كوروش:خوشحال نشو ماشينت رو  دادم ماني فروخت

من:چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

كوروش:مگه نميخواستي بفروشيش با .... اون خونه شمال رو بخري خب فروختمش برات ديگه

من:هاااااااااا تو كه گفتي نميگذاري اونجا رو بخرم و خودت باهاشون شريك شدي

كوروش:ديگه با اين چيزا كاري نداشته باش دوست داشتي اونجا رو داشته باشي و الان داري ديگه فقط شرطه ها و شروطه هااااا  1- به جز پول ماشينت باز پول كم داري با اين اوضاع بازار من ندارم بهت قرض بدم طلاهاتم نميگذارم بفروشي من خوشم نمياد زنم طلا بفروشه اگه خودت پس انداز داري بگذار يا از امين قرض كن من واقعا ندارم بهت بدم

2- فعلا حرفي از خريد ماشين نزن چون نميتونم برات بخرم

3-و مهمتر از همه خريدن اين خونه فقط و فقط براي سرمايه گذاريه نبينم هر پنجشنبه جمعه بااين بچه ها  پاشي بري شمال ها از من گفتن بود وگرنه  ......

 من:خببببببببب چرا  همون جمعه نگذاشتي منم بيام واسه قولنامه و اينا

كوروش:يعني ميخوايي بگي الان ديگه برات مهم نيست ؟باشه عيب نداره براي خودم نگهش ميدارم

من:نه اينجوري نيست  سوال كردم عصباني نشو باشه بعد از ظهر ميرم

كوروش:نه نشد ديگه قول ندادي كه بخواهي بري

من:باشه قولللللللل

من:راستي كوروش عمو حميد ماشين رو ميخواست بخره واسه عروس خانومش

كوروش: ميدونم پشيمون شد قولت يادت نره و خداحافظ

بدين ترتيب ماشين ما فروخته شد  هيييييييي دلم واسش تنگ شده از همين الان ديگه بايد پياده گز  كنم

به خاطر همين ماشين نداشتن هم از ايك برنامه اجباري امروز بعد از ظهر فرار كردم

كوروش

چي بهت بگم اخه با اين اخلاقت ؟



*********

دوست عزيزي برام يك كامنت خصوصي گذاشتن كه چون خصوصيه و دوست نداشته عمومي بشه اينجا نميگذارم ولي با توجه به چيزهايي كه نوشته حس كردم بي ادبيه اگر بي جواب باشه

 دوست گلم

من هيچ اصراري ندارم مبني بر اينكه همه خوششون بياد از نحوه صحبت كردن من يا زندگي من من فقط مينويسم شما گفتيد با  توجه به اينكه با اسم واقعيم مينويسم و  از همه جريان زندگيم حس بدي نسبت به من پيدا كرديد واقعا دوست دارم بدونم چرا ؟ من ترجيح ميدم با اسم واقعي خودم بنويسم من روزمره گي هام رو مينويسم دوست ندارم خودم رو پشت يك اسم و يك شخصيت مجازي پنهان كنم  . شايد با توجه به حرفي كه كوروش در مورد پزشك مربوطه  زد شما فكر كردين با دو تا ادم لمپن طرف هستيد ؟ در واقع اينجور نيست

من هيچ قضاوتي نا عادلانه ايي در مورد اين اقاي پزشك نداشتم شما قبول  داريد برخوريد ايشان خيلي دور از ادب بود ؟من دوست ندارم هيچ وقت در مورد كسي قضاوت كرده باشم  شايد اين اتفاق افتاده و شما حس كرديد دوست عزيز و خواننده عزيز من از شما عذرخواهي ميكنم اگر نوشته هاي من باعث ناراحتي براي شما شده و خيلي از انتقادي كه كردي خوشحالم مرسي  كه نظرت رو رك گفتي متشكرم موفق باشي




اماده

ميبينم دوستان همه با هم دست به يكي كردن كه منو سر ذوق بيارن براي مهموني با كلي كامنت خصوصي و عمومي و راهنمايي براي غذا و سرگرمي و كلي هم اس ام اس مليحه عزيزم كه كلي راهنمايي كرد با پيامك و من رو سر ذوق اورد

نميگم الان چه برنامه هايي دارم بعد از مهموني ميگم چي شد و چي نشد

س(زن برادر) ديروز زنگ زد و اعلام امادگي كرد كه امروز يك نفر رو مياره براي كمك كردن براي تميزي خونه روز پنجشنبه هم همه غذاها رو ميپزه تا من از سر كار بيام 

ساناز (اون يكي زن برادرم )قول داده زحمت سالاد رو بكشه

اگه اين دسر رو هم بندازم گردن يكي حله ديگه

ديشب هم مهرداد برگشت(پسر عموي كوروش تو پست هاي قبل ازش نوشته بودنم يكدانه فرزند عمو حميد و پروانه جون نامزد دختر عموي من سيران )از ظهر اپارتمان شلوغ بود و همه تو تكاپو سيران هم طفلي حدود ساعت 7 امد بالا كه نشميل موهامو شسوار ميكشي؟

من:الان حال ندارم برو يك ساعت ديگه بياد

يك ساعت ديگه

سيران :نميخواد شسوار بكشي خسته ميشي كمك ميكني با موس و ژل فرش  كنم

 من:نه الان وقت ندارم برو يك ساعت ديگه بيا

اون طفلي هم رفت سراغ شيما كه  موهاشو درست كنه نفهميدم بالاخره موفق شد يا نه ؟

بعدش كوروش زنگ زد كه :

اين مرتيكه الاغ كدوم دكتر بود زده به شونه ات ؟

من:هيچي بابا ولش كن ميخواهي چيكار كني

كوروش:هيچي ميخوام برم با پرونده بزنم به شونه خواهر مادرش ميخوام از راهي كه خودم ميدونم ادمش  كنم

من:ولش كن بابا (ولي بالاخره اسمش رو گفتم احتمالا ميخواد از طريق دوستي كه با رييس بيمارستان داره يك ذره اذيتش كنه )

شيما هم كه از تنهايي ميترسه امد پايين پيش من و تو دوراهي مونده بود كه بره پايين يا نه كه من خوابم برد

صبح كه بيدار شدم ديدم شيما پيشم خوابيده  امدم تو اشپزخونه كه چيزي بخورم  متوجه كوروش شدم كه رو كاناپه خوابيده بود (احتمالا ديشب رفته بوده فرودگاه دنبال مهرداد )  براش  تشك اوردم انداختم رو زمين بيدارش كردم كه بره تو رختخواب بخوابه كه:

كوروش:ديشب  كم مونده بود شيما له بشه

من:چرااااااااااااا؟

كوروش:عين موش خوابيده بود رو تخت من اصلا حواسم نبود خواستم بخوابم كه متوجه اش شدم خدا رحم كرد بهش

 من:بعله ديگه ادمي كه نباشه كم كم جاشو ميدن به موششششششششششششششششش

كوروش:(يعني من نشنيدم) طفلي دلش خوشه شوهر كرده اين چه شوهري كه اخه اصلا نيست و بايد به خاطر ترس بياد خونه برادر شوهرش (دقيا اين روبا لحتي گفت كه صداي من رو در بياره )

من:اره وقعا البته اين داداش ها ... عادتشونه چون زن اون يكي برادرشون هم از ترس وتنهايي هميشه ميرفت خونه عموي شوهرش تو زياد خودت رو ناراحت نكن

كوروش:جامو از موش پس ميگيري؟

بهانه


مرسي از هموتون چند تا ايده با حال بهم داديد كه حتما ازش استقاده ميكنم بعدا ميگم كدوم ايده بود ؟

امروز صبح كه رفتم سركار همه چيز خوب بود دو تا مريض داشتيم كه ديابت  داشتن پرونده شون رو خوندم دستور خاصي از دكتر نداشتم ادامه همون كارها و داروهاي ديروز بود (امروز من سر ويزيت نبودم ) ديدم كاري ندارم زنگ زدم به يكي از دوستهام كه ديشب ميخواستم بهش زنگ بزنم خوابم برده بود داشتم حرف ميزدم بچه ها صدام زدن كه بيا دكتر كارت داره

 اقاي دكتري حدود 37 تا 40 ساله با قد بلند و يك كمي تپل رو در نظر بگيرد و البته بد اخلاق

من:سلام خوبيد اقاي دكتر ؟

د:اصلا    پرونده رو خوندي رو ببيني من چي خواستم كه انجام بديد يا نه؟

من:مريض تخت 2  يا تخت 5 ؟

د:هنوز نميدوني كدومشون و با پرونده ايي تو دستش بود زد به گوشه شونه ام كه اصلا من با تو حرفي ندارم بگو هدت (سرپرستار )بياد حرف بزنه

يك لحظه  حس كردم تمام خون  بدنم امد تو صورتم خيلي جلوي خودم رو  گرفتم كه مستقيم نكوبيدم تو گوشش و خيلي اروم دستم رو بردم بالا پرونده رو از دستش گرفتم و گفتم

 شرط ادب حكم ميكنه وقتي با يك خانوم صحبت ميكنيد هر چيزي رو كه دستتونه  و ميدونيد كنترلي نداريد رو دستهاتون و ممكنه حركتش بديد بگذاريد كنار بعد صحبت كنيد و بعدش پرونده رو انداختم تو استيشن و امدم بيرون چون اگر ميموندم  حتما باهاش درگير ميشدم

اينقدر عصبي بودم كه زنگ زدم به دوستم ولي از بس اعصاب نداشتم نفهميدم چي گفتم و چي شد فقط اين يادمه  تلفنم تمام شد امدم تو بخش و  رفتم سراغ پرونده اش ببينم چي خواسته بود كه انجام نداده بودم هيچي نبود  هر  چي بود انجام داده بودن مشكلي نبود رفتم سراغ سرپرستار كه جريان رو بپرسم كه گفت ديشب تلفني به بچه ها گفته قند خون  مريض رو هر دو ساعت يكبار چك كنن صبح امده پرونده رو باز كرده چيزي نديده شاكي شده اين برخورد رو كرده ولي نميدونسته كه تو بي تقصير بودي ؟

من:چيزي تو پرونده اش نبود كه من بخوام چك كنم يعني بچه هاي شب كار يادشون رفته ثبت كنن اگه نوشته بودن من حتما چك ميكردم ولي دكتر بي جا كرده با گوشه پرونده زد به شونه من

سرپرستار:خودشم هم خيلي ناراحت شد گفت به خدا قصدي نداشتم من عادت دارم چيزي تو دستم باشه تكونش ميدم اين بود  خورد به شونه  حسيني

من:به من ربطي نداره شما اگه نميخواهيد  كتبي اين جريان رو گزاش كنيد به من بگيد من خودم ميريم پيش مدير بيمارستان 

حدود يك ساعت بعد سرم پايين بود داشتم برچسب سرم رو مينوشتم كه ببرم براي وصل كردن حس كردم يكي سرش رو اورده پايين  سرم رو بالا بردم چشم تو چشم شدم با دكتر

د:حسيني من عذرخواهي ميكنم ازت واقعا قصدي نداشتم باور كن

من:فقط نگاهش كردم و تا خواستم پا شم برم كه باهاش حرف نزنم اين اشك مسخره نا وقت ريخت پايين و رفتم تو اتاق رست و يك نيم ساعتي عر عر كردم براي خودم (دلم اينقدر پره كه منتظره تلنگره )

وقتي امدم بيرون بازم با دكتر رو به رو شدم و  بيچاره اين دفعه خيلي ناراحت بود و كلي عذرخواهي كرد موندم چه جوابي بهش بدم چون منم اون موقع با حرفم كلي سوزندمش  گفتم دكتر من هيچ حرفي ندارم بهتر از اينب ه بعد رو اعصابت كنترل داشته باشي حركتت خيلي بد بود

بازم اظهار شرمندگي  كرد و اخرش گفت من كارم خيلي بد بود ميدونم ولي حسيني انگار چشمهاي تو دلشون گريه ميخواست  اين بهانه خوبي براش شد



مهموني

 امروز صبح يك تلفن داشتم  امين برادرم كه

امين:نشميل بچه هاي ازت شاكين ميگم  تو هيچ دوره ايي شركت نميكني خودت رو هم زدي به اون راه دوره نميدي همه ميخوان پنجشنبه شب جمع شن خونه تو

من:وايييييييي امين من حوصله ندارم بنداز خونه خودتون

  يك ساعت بعد


مسن ترين عضو گروه (گروهي هستن كه همشون   اهل  موسيقي هستن و ما خيلي ساله با هم هستيم )

زنگ زد كه خسيس خانوم فكر نكن چون دوره ها رو شركت نميكني خونه ات نمياييم پنجشنبه همه  ميام منزل تو در ضمن به مهندس خيلي سلام برسون و بگو مشتاق ديدار هستيم  (منظورش كوروش بود )

هيچي ديگه من پنجشنبه مهمون دارم در حالي كه اصلا حسش رو ندارم

چي بپزم ؟

چي بپوشم؟

يك نكته ايي هم هست كه تو اين دوره ها معمولا همه سعي ميكنن خيلي به مهمون هاشون خوش بگذره و معمولا يك چيز جديد يك خلاقيت براي مهمونيشون هست من الان خالي از هر خلاقيتي هستم  بگذارم بگم چه جوري بوده شايد بتونيد كمك كنيد

يكبار كه تازه ازدواج كرده بودم و بچه ها امدن   بهشون گفتم سازهاشون رو بگذارن تو  حياط و بعد از شام همه رفتيم تو حياط و ساز زديم و خونديم و همه خوششون امده بود

يكبار هم همه رو دعوت كردم باغ غذا اش و كشك بادمجون درست كردم سيب زميني ريختيم تو اتيش و خورديم

امين معمولا تو هر مهموني كه داره يك نفر جديد رو به گروه معرفي ميكنه يا  يك نواي جديد يك اهنگ جديد

براي پنجشنبه چي به ذهنتون ميرسه 

فكر كنم 35 نفر مهمون داشته باشم

چي درست كنم ؟

كمك كنيد

به كوروش زنگ زدم گفتم پنجشنبه بچه ها ميان برنامه ات رو جور كن خونه باشي

قبول كرد و گفت ميخواهي از بيرون شام بگيرم ؟

گفتم فكر ميكنم بهت خبر ميدم

هنوز تصميم نگرفتم

مــَن درد می کشــم ،

تــو امــا ، چشـم هایت را ببنــد ؛

سخت است بدانــم می بینــی و

بی خیالی


بعضي چيزا به دل ادم ميشينه مثل اين كه تو وبلاگ نگار ديدم خيلي به دلم نشست خيلي خيلي


من زنده ام

من زنده ام

كوروش  پنجشنبه امد فكر كنم حدود ساعت 4 بود كه رسيد تا رسيد چون تو خونه بچه ها بودن گفت بريم تو حياط رفتيم اون تا جا داشت غر زد و حرف زد  و اينا منم خونسرد گوش دادم 

معمولا اين شوهر ما دست پيش ميگيره پس  نيافته

 اين يك گوشه از حرفهاي ما (براي اينكه هيچ وقت يادم نره و اويزه گوشم شه )

اين رو از الان تا  هزار سال ديگه اويزه گوشت كن

من  نميگذارم بخواهي بري جدا زندگي كني يا بخواهي جدا شي من ادمي نيستم كه زنم رو طلاق بدم  

نميتونم بدون اينكه تو زندگيم باشي زندگي كنم

فكر اينكه تنها زندگي كني رو از سرت بيرون كن (ببخشيد الان تنها نيستم )

درك موقعيت نداري اين چند وقت تنها بودي به خاطر اين بود من تصادف كرده بودم و درگير بودم (كوروش خان حافظه بلند مدتت مشكل پيدا كرده؟)

چي شده كه به فكر سرمايه گذاري افتادي؟من نميگذارم بدون من هيچ  جا سرمايه گذاري كني

من خودم با برادرم شريك ميشم اگه صلاح  دونستم سهمم رو به تو ميفروشم (اصلا نميخوام زحمت نكش )

مگه نگفتم دوست ندارم اين هفته بيايي شمال گفتم يا نه/(من بچه ات نيستم ها به من اينجوري امر و نهي ميكني دوست داشتم امدم )

بعله تقصير از منه خيلي راحتت گذاشتم هر كاري ميكني بدون اينكه نظر من رو بپرسي؟وقتي نگذاشتم از خونه جم بخوري ميفهمي يك من ماست چقدر كره داره (اره تو مقصري منم هم كار بدي نكردم اينقدر تجربه دارم كه بفهمم چه كاري به صلاحم هست كه انجام بدم  احتياج ندارم كسي بهم امر و  نهي كنه )

مثل اينكه فكر كردي من دوستتم نخير من شوهرتم ( شوهر !!!!!!!!!!!!!!  معني شوهر رو فهميدم )

نشميل حرص من رو در نيار (من كاري نميكنم تو حرص بخوري خودت داري الكي حرص ميخوري) و.

يك سري حرف كه بايد ميزدم گفتم و ديگه بحث رو ادامه ندادم

كوروش موند و پاكت سيگارش اينقدر سيگار كسيد كه فكر كنم داشت خفه ميشد

اين روند ادامه داشت تا اخر شب كه اقاي فاميل و اقاي دوست امدن  و كوروش يك دور هم حال اون دو تا سر يك موضوع الكي گرفت بعدش گير داد به خانوم فاميل و دوست سر دانشگاه رفتنشون خلاصه اين رو بگم تركش دعوا با من همه رو گرفت

دليل عمده ناراحتيش هم اين بود من امدم شمال با اينكه ميدونستم مخالفه و دليل دومش هم از دست برادر شوهر كفري بود كه بدون اينكه با كوروش مشورت كنه تصميم گرفته بود سرمايه گذاري كنه و بدتر از اون من هم شريك بودم

جمعه هم باز كوروش عصبي  بود و  نميشد باهاش حرف زد 

بعدش رفت سراغ قولنامه اون ملكي كه گفتم

من هم با دخترا رفتم بازار ويان دنبال يك قابلمه ميگشتم كه پيدا نكردم و بهم ادرس دادن كه از شوش بخرم

ملك رو قولنامه كردن و برگشتن هرچند دو تا برادر با هم قهر بودن (خوب كوروش يك دور هم حال اين بنده خدا رو گرفت سر اينكه چرا سر خود و بدون مشورت تصميم گرفتي ) به عنوان شيريني هم شام همه رو برد بيرون

تو رستوران بهش ميگم .... بچه نيست كه بخواد براي همه كاريش با تو مشورت كنه اينجوري باهاش برخورد كني احترام خودت از بين ميره

نه بايد تا من زنده ام با مشورت يك بزرگتر كارهاش رو انجام بده

 من:اصلا من حرف ميزنم تو گوش تو ميره چرا اينقدر زور ميگي اخه ؟ همه رو از دست خودت خسته ميكني ها

كوروش:خيلي اروم (مثلا خسته بشيد چي ميشه ميخواهيد تنهام بگذارين؟شما كه نقشه تون همينه ميخواهيد من رو ترك كنين )

من:اخه مرض داريم همين جوري از روي خوشي بخواهيم تركت كنيم

كوروش:پس اعتراف ميكني ميخواستي منو ترك كني و من به موقع فهميدم

من:هركسي جاي من بود  تا الان صد بار ولت كرده بود  من صبرم زياد

كوروش: مگه چيكار كردم ؟

من :هيچكار خوشي زده زير دلم 

بازم  مثل همه بحث ها به هيچ نتيجه ايي نرسيديم و باز  مثل اينكه يك زخم رو پانسمان كني و ولش كني  اين زخم عميق رو يك پانسمان كرديم برگشتيم كيي اين زخمه چرك كنه !!


 براي برگشتن به كرج هم گفت اخر شب برميگردم كه  ساعت 6 رسيديم من امدم سركار و كوروش رفت خونه بخوابه وقتي برگشتم خونه هنوز خوابه




روزگار

امروز دم صبح پير مرده فوت كرد

 صبح كه رفتم نون بخرم اول از همه كوروش زنگ زد تا جاييكه تونست جيغ جيغ كرد كه چرا رفتي مگه من نگفتم نرو و از اين چيزا

منم جزو معدود دفعاتي بود كه جواب دادم حسابي و اينگونه بود كه با هم دعوا كرديم

بعدش  تا امدم صبحونه بخورم برادر دوست برادر شوهر (اوههههه چه  طولاني شد) زنگ زد و گفت ديشب تا ساعت 2 پيش پير مرده بوده و كمكش كرده تلويزيون رو درست كرده  و بعدش برگشته امروز صبح كه رفته بهش سر بزنه ديده كه تموم كرده و الان هم  بردنش بيمارستان كه گفتن تموم كرده

ايييييي روزگار اعصابم در حد انفجاره

بعدش  كوروش زنگ زد كه داره مياد اينجا  تا به قول خودش تكليف ما سه تا روشن كنه خب من نميدونم با اون دوتا چيكار داره ديگه

بايد الان برسه 

اگه ديدن از من خبري نشد بدونيد تكليف رو روشن كرده !!!!

پا رو دمش گذاشتم اساسي يعني الان در حد تيم ملي عصبيه

میفروشمش

 من ادم وابسته ایی  هستم به همه چیز زود وابسته میشم و تقریبا جدا شدم ازش برام خیلی سخته

مثلا سوپر سر کوچه مامانم اینا چون همیشه  ازش خرید میکردم الان هم راهم رو دور میکنم و میرم ازش خرید میکنم

مثلا وسیله ایی که تو خونه ازش استفاده میکنم

این بین ادمها و دوستهام  رو که نگو تقریبا یادم نمیاد با دوستی قهر کرده باشم یا میونه ا رو  و بهم  زده باشم

وابستگیم رو به وبلاگم و صفحه ففففف رو که دیدید؟

حالا فکر کنید من میخوام ماشینم رو بفروشم

با کلی غصه بالاخره دل رو به دریا زدم و امروز زنگ  زدم به برادرشوهر دومیم که نمایشگاه داره که میخوام بفروشمش 

بعله میفروشمش چون میخوام با برادر شوهر کوچیکه یک خونه بخریم تو شمال

(یعنی من و اون و یکی از دوستهاش شریکی)

تازه من تصمیم دارم اجاره اش بدم !!! وقتی بهش گفتم

ب ش: نشمیل  ول کن بابا اون موقع خودمون بخواهیم بریم دست مستاجره نمیشه بابا ولش کن

من: ای بابا اینجوری نه که از اینها که چند روزه به مسافرها اجاره میدن !!!

 ب ش:!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! بی خیال بابا

فردا هم باز میرم پیش اون اقا و خانوم فامیل ماشینشون کرج و قراره من که دارم میرم با ماشین اونا برم که به ماشینشون برسن

 همسفر هم ندارم خودم تنها میرم



نشميل خوشحال

اول اينكه مرسي از همتون كه با كامنت و تلفن لطف كرديد براي درست كردن اون صفحه منحوس اما بالاخره با كمك يگ دوست حل شد مرسيييييييييييييي ازت هزار تا

البته  ممكنه به زودي دوباره مزاحم بقيه بشم بازم شايد بزنم خرابش كنم هه هه

ديروز كه رفتم خونه بعد از اينكه  صفحه مورد نطز داغون شد برادر شوهر كوچيكه كار داشت بهم زنگ زد و منم ايييييييييييي گريه كردم در حد تيم ملي حالا بيچاره هر كاري ميكرد كه من ساكت بشم فايده نداشت

ب ش :نشميل چيكار كنم الان ديگه گريه نكني ؟

من:هوووو هووو نميدونم حوصله ندارم اين پيرمرده  هووو هووو هووو گناه داره هووو هوووو اعصابم ريخته بهم هووو هووو فيي بوككك هم خراب شده اهووووو اهووووووووو  تنهام اهووووو اهووو كوروش اينجوري كرد اهوووووووووو اهووووووووووو 

ب ش:خب گريه نكن جون من گريه نكن اصلا پاشو برو بيرون

من:هوووو هووو كجا برم ؟من ميگم اون پيرمرده از نظرم دور نميشه تو ميگي برو بيرون ؟اهووووووووووووو

خلاصه بيچاره از هر دري وارد شد من رو ساكت كنه نشد كه نشد

بعد از اون محمد (يكي از دوستهامون زنگ زد )يك دور هم دل اون رو خون كردم از بس گريه كردم ولي اون تونست با چند تا حرف با مزه كمي  حواسم رو پرت كنه

بعدش يك فرشته  بوكم رو درست كرد  با يك دوست وبلاگي حرف زدو به اسم خانوم كه خيلي چسبيد

حدود ساعت 10 شب بود كه برادر شوهر اس ام  اس زد كه اگه قول بدي ديگه اينجوري گريه نكني يك خبر خوب بهت ميدم .برادر يكي از دوستهام فردا مياد بيمارستان پير مرد رو ميبره باغشون تو كردان ديگه گريه نكن باشه؟

و بعدش كلي من از برادر شوهر تعريف كردم كلي اون از من تعريف كرد

اما يك چيزي تو دلم مونده بايد بگم


..... عزيز تو بهترينييييييييييييي  از خدا ميخوام بهترين ها رو برات رقم بزنه هم خودت هم اون دوستت

امروز ظهر هم برادر دوستش امد و  پير مرد رو برد باغشون

وقتي زنگ زدم از برادرشوهري و دوستش تشكر كنم هردوتا اعلام كردن ما احتياج به تشكر نداريم فقط دعوتمون كن از اون خورشت فسنجون ها كه پارسال پختي برامون بپز(ايييييييي شيطونك ها چرا يادتون مونده ؟ پارسال باغ كه بوديم بچه ها هم بودن من براي خونه خورشت فسنجون درست كرده بود يك ذرعه مونده بود با خودم بردم نمي دونم كم بود يا بچه ها خسته بودن كه بهشون مزه داد )

چشم اين هم روي چشم

من باز براي اخر هفته دعوت شدم به سفر

ميرم


خدايا شكرت



طفلك نشميل

وقتي به اين اميد برگردي خونه كه بالاخره اقاي همخونه بعد از كلي نبودن تو خونه امشب برميگرده خونه چون خودش گفته بود وقتي به ذوق اينكه داره برميگرده خونه همه اون چيزهايي رو كه دوست داره براش بخري و بيايي حتي براش شام بپزي و ته دلت شادباشي  كه بالاخره اين تنهايي تموم شد و يك نفر ديگه به جز تو خونه اس  وقتي وقتت اينقدر كم باشه كه حتي مانتوت را در نياري چون ميترسي به كارهات نرسي و تند تند همه چيز رو جمع جور كني و عاقبت كسي رو كه منتظر بود نياد چيكار ميكنيد ؟

هيچي قرص ميخورم و ميخوابم

خوابيدم تا ساعت 3 صبح كه نميدونم كدوم پيمانكار احمقي اون موقع داشت اسفالت خيابون رو ميكند بيدار شدم و ديگه خوابم نبرد

يادم افتاد مليحه چند روز پيش بهم گفته بود سرويس حموم و اينا رو شسته زد به سرم منم سرويس ها رو بشورم افتادم به جونشون و حسابي تميز شدن بعدش كاشي هاي اشپزخونه رو بخار كشيدم

ساعت 7 صبح راه افتادم پياده رفتم سركار

از صبح كله سحر اعصابم به خاطر اينكه وسيله جراحي كمر براي يك مريض پيدا نميشد خرد بود چند تا زنگ زديم هيچ جا وسيله رو نداشت زنگ زدم به شركت كوروش اينا دفتر تهران كه  مدير فروش خنگش گفت نه با شما قرار داد نداريم وسيله نميفرستين منم بهش گفتم پس اقاي مهندس ... امدن بگو خانم حسيني از بيمارستان ... كرج تماس گرفتن

ساعت 9/30 كوروش زنگ زد كه چي ميخواستي ؟بگو تا بفرستم

من:به به سحر خيز شدي زود رفتي شركت خونه خودمون هستي كه زودتر از 10 نميري

كوروش:خيلي خب توب ه ساعت من كار نداشته باش لنگ چي هستي بگو بفرستم

من:نميخوام گرفتم

و زنگ زدم به رقيب كوروش اينا از اون خواستم برام تهيه كنه

(بعلهههههههه كوروش خان زنگ زدم به اقاي فرامرزي نماينده شركت رقيبت حقتونه به اون مدير فروش احمقت بگو من به خاطر مريضي كه درد ميكشيد بهش زنگ زدم وگرنه خودم شعورم ميرسيد شركت شما با از ما بهترون كار ميكنه با بيمارستان هايي كه تسويه شون به روزه و به جاش پول رو از حلق مردم ميكشن بيرون بعلهههههههههههه )

بعدش امدم بيرون كه براي صبحونه يك چيزي بخرم متوجه پيرمردي شدم كه  بيرون بيمارستان نشسته بود خيلي وقت بود ميديدمش ولي فكر ميكردم مريض داره تو بخش رفتم جلو ازش پرسيدم مريضت كدوم بخشه

كه متوجه شدم خودش مريض بوده مرخص شده و الان جايي رو براي رفتن نداره ديگه قاطي بودم بدتر شدم

 يك مقدار بهش پول دادم وقت نهار براش  غذا گرفتم و زنگ زدم به كوروش كه براش يك كاري بكنه

كوروش:چيكار كنم  ميتونم براش پول جور كنم

من:پول به چه دردش ميخوره وقتي جاي خواب نداره يك جايي باغي ويلايي به عنوان سرايدار براش جا جور كن

كوروش جوابي بهم نداد زنگ زدم به برادر شوهر كوچيكه  و حسابي گريه كردم هنوز دلم از كار ديشب كوروش پر بود و بهش گفتم تو اشنا نداري اين بره براشون سرايدار بشه كه اونم گفت بهم خبر ميده

بعدش امده برم  تو بخش زمين خوردم كف دستم و زانوم حسابي خراشيد

بعدش خبرم امدم خونه كامنت هام رو خوندم رفتم صفحه اين ف  ي س بوكم رو باز كنم ديدم اين پيام رو ميده

كه صفحه شما قفل شده نميدونم پس ورد شما قفل شده نميدونم ديگه اعصابم خرد بود هي تلاش كردم ايميل جديد ساختم اي دي جديد فيس ساختم نشد كه نشد كي ميتونه اين صفحه من رو درست كنه هر درستش كنه جايزه  داره

تمام ساعت تنهايي من با چرخ زدن تو اين صفحه منحوس ميگذشت الان من موندم و ساعتهخاي تنهاييييييييييييييييي طولانييييييييييييييييييييي

در ضمن بگم حسابي به جاي درست كردنش خرابترش كردما من صفحه ام خيلي دوست داشتم كمك كنيد درستش شه

تام و جري

مادر شوهر از سفر برگشتن و  ديروز به من زنگ زد كه به بچه ها گفتم شام بياييد اينجا زنگ زدم شيما جواب نداد گفتم حتما با هم هستيد شما دو نفر هم بياين

خب شيما كه نبود و ور دل همسرشون هستن من تنها رفتم

همه بچه ها بودن كوروش خان هم تشريف اوردين و بعد از  چند روز چشم ما به جمال ايشان روشن شد

كلي سوغاتي گرفتم كه از بس براشون ذوق دارم نميگم چين ميخوام عكسشو بگذارم (بابا دوق مرگ شده )چيه خب؟

يك نفر از من پرسيد سفرت چطور بود خوب بود ؟

تا من اومدم جواب بدم كوروش پريد وسط

كه بعلههههه خيلي بهش خوش گذشته

من:بعلهههههههه عالي بود تصميم دارم هر دو هفته يكبار برم

كوروش اروم تر گفت :به اين خيال بشين كه ديگه بگذارم تنها بري سفر

من: اروم البته گفتم :چرا؟؟؟؟؟؟؟/

كوروش:ديگه ديگه 

يكي از خواهر هاي سيندرلا گفت اره خيلي خوبه ادم گاهي مجردي بره سفر

من:اره روحيه ادم تازه ميشه

كوروش:چپ چپ به من نگاه كرد و نه چي معني ميده زن تنها بدون شوهرش بره سفر

من:اهااااا اون موقع عيب نداره مرد تنها بدون زنش بره سفر

كوروش:نخير مرد ايراد نداره

من:تو كه نظرت قبلا اين بود كه ادم بايد بعد از ازدواج گاهي تنهايي خودش رو داشته باشه

كوروش:من اشتباه كردم

من: اشتباه نكردي نظرت بود منتها چون من نميرفتم شعار مي دادي الان كه به عمل رسيده ميگي نه

كوروش:نخير ميگم نه يعني نه ديگه تنها تا برغون هم حق نداري بري

من:اهووووووووووو

كوروش:كوفت حالا وقتي نگذاشتم از خونه جم بخوري ميفهمي

خواهر سيندرلا (بهنوش)خب چرا  كوروش قاطي ميكني راست بگو داري از چي حرص ميخوري

من:هيچي از اينكه به  من خوش گذشته تازه تو كه اون موقع مشهد بودي پس يعني خودت هم سفر بودي

كوروش:رو مخم راه نرو نشميل

مامان كوروش از اشپزخونه امد و گفت شما دو تا چرا عين تام و جري ميمونيد ؟

راست گفت دقيقا مثل تام و جري شديم

بين سوغاتي كه مادر كوروش اورده بود چند جفت كفش بچگونه قرمز و سورمه ايي بود كه گفت خودتون برداريد من قرمز برداشتم كوروش فورا زد رو دستم و گفت سورمه ايي بردار پسرونه

من:ادم نميشي تو من قصد بچه دار شدن ندارم كه بخوام سر مه ايي برداريم قرمزش رو دوست دارم برميدارم

كوروش:نخير سرمه ايي برمي داري ما سال ديگه اين موقع يك پسر خوشگل و سالم داريم

من:ههههه به اين خيال باش

 تا كوروش امد حرف بزنه صداي همه در امد

كه اههههههههههه چقدر كل كل ميكنيد  تام و جري 

موقع شام كوروش به خاطر درد كتفش راحت نميتونست  غذا بكشه

من:كوروش بگذار من برات بكشم چي ميخوري؟

كوروش:نميخواد هنوز اينقدر ناتوان نشدم كه  بقيه كارهام رو انجام بدن

من:تقصير من بود خواستم  بهت لطف كنم جهنم اصلا گرسنه بمون

كوروش:متاسفم برات تو هيچ وقت نميتوني ضعف من رو ببيني اين ارزو به دلت ميمونه

من:بابا قدرتمند بابا قوي

كوروش:بر منكرش لعنت

بقيه :اههههههههههههههههههههههه بسه ديگه

بعد از شام خواستم تير خلاص رو بزنم و حسابي اتيشش  بزنم

من:اروم تو گوشش گفتم من اخر هفته ميرم سفر

كوروش:عمرا نميگذارم

من:حالا ميبيني من ميرم از مادر زاده نشده كسي كه بخواد جلوي من رو بگيره

چند دقيقه بعد اينبار كوروش اروم تو گوشم گفت

ببين نشميل من نميگذارم بري

من هيچي نگفتم

كوروش :ميدوني چرا؟

من:بدم نمياد بدونم

كوروش:ميترسم ديگه هم هيچي نپرس چون برات توضيح نميدم


كوروش من و تو واقعا داريم تام و جري ميشيم قبول داري؟

اخه يكي نيست بگه اگه مثل ادم با هم حرف بزنيم ميميريم !!



سفرنامه

چهارشنبه قرار بود ساعت 4 راه بيافتم كه نشد قرار بود كه تنها برم كه نشد

همسفر من يك خانوم بود كه فاميل بود يك خانوم كه دوست اين فاميل بود و همسران انها شمال بودن قرار بود من اينهار وب گذارم پيش شوهراشون و خودم برم نور ( پدر شوهر مرحوم ما اونجا يك خونه داره  كه خيرش بده اگه نبود تكليف ما چي بود)

ساعت 9 شب راه افتاديم

من دستم درد ميكرد به خاطر همين خانوم دوست گفت تا گچسر مشكل نداره اون رانندگي ميكنه و باقيش دست خودم رو ميبوسه

من هم اون روز  به يك دوست قول داده بودن اصلا فحش ندم  ولي خب مگه ميگذارن حوالي كندر خواهر  مادر يك راننده سمند رو مورد  عنايت قرار دادم

گچسر وايستاديم و يك بستني زديم به زدن و راه افتاديم همينكه راه افتاديم شوهر فاميل زنگ زد كه كجايييييي؟مواظب باشين . به نشميل بگو اروم بياد به نشميل بگو مواظب باش

خب نشميل تحمل كرد

اون روز اصلا حوصله نداشتم حالم خيلي بد بود

اول تا نشستم  اهنگي رو دوست داشتم گذاشتم خودم هم باهاش خوندم و  حسابي گريه كردم

وسطهاي اين اعصاب خوردي بود كه باز شوهر فاميل زنگ زد كه كجايييين مواظب باشين

بتاز نشميل صبوري كرد

ديدم بدجور اين دو تا بچه رو دپرس كردم به جاش زدم تو خط شادي بدجور قر هم داشتم چند مورد 

دوباره همسر فاميل زنگ زد و اينبار من قاطي كردم كه بهش بگو اگه يكبار ديگه زنك بزنه گوشي رو پرت ميكنم تو جاده

اون بيچاره هم ديگه زنگ نزد

يك جا هم وايستادم دم يك قهوه خونه تو هزار چم قيلوني زديم بر بدن اي چسبيد اي چسبيد تو اون هواي خنك و يك نموره هم باروني

شوهر فاميل كه ديگه جرات نكرد زنگ بزنه (از اونجايي كه شوهر دوست و شوهر فاميل با هم بودن )شوهر فاميل اس ام اس زد به زنش كه لطفا به نشميل خانوم بگو نميخواد شما را تا شهر مورد نظر بياره خيلي دير وقته بريد همون نور ما ميام اونجا

بيچاره با ترس و لرز اين رو خوند و من قاطي زنگ زدم به فاميل كه چي ميگي هي برنامه عوض ميكني

بيچاره اونم از اونجايي كه گوشتش كه همانا همسر عزيزتر از جانشنان باشد زير دندان من بود گفت اصلا ناراحت نشو خواستيم تو اذيت نشي بچه ها را ببر نور ما اصلا نميگذاريم با تو بيان تو خونه همون دم در تحويلشون ميگيريم ميريم تو تنها باش

خب اين شد يك چيزي ديگه زنگ نزن شما برين دم خونه ما هم ميرسيم

ساعت 1/30 شب رسيديم

قيافه تو ما موجود كه دم در خونه تو ماشين بودن ايييييي ديدني بود (كليد دست ما بود اونا كليد نداشتن )

پياده شدم براي سلام و احوالپرسي

 اقاي فاميل:بابا سلطان امپراطور خودت كم خونسردي اون شوهرت از خودت با حال تره ما كه جرات نكرديم به تو زنگ بزنيم نيم ساعت پيش به اون زنگ زديم فرموده چيكارشون دارين هي زنگ ميزنين زهر مارشون ميشه سفر تازه نشميل عصباني ميشه جون زنهاتون در خطره نگران نباشين ميرسن اصلا نگران نباشيد هيچي نشده خبر بد زود ميرسه اگه طوريشون شده بود تا الان خبر شده بودين اخه اين شوهر تو از خودت خونسرده ترهههههههههههههه

منم چمدون اون دوتا رو داشتم در مياردم بگذارم تو ماشين دوست فاميل كه ديدم كليد رو از تو ماشين برداشتن و پريدن تو خونهههههههههه

اي تو روحتوننننننننننننننننن

اويزان هااااااااا

شما قول داده بودين بريد

فهمديد چي شد ديگه  اونا نرفتن و موندن ور دل من ولي قول دادن هيچ كاري به من نداشته باشن

رسيديم خونه و وسايل را جا به جا كرديم من گرسنه شدم و از اونجايي كه گرسنه ميشم عصباني ميشم در حد تيم ملي اين بيچاره به صف شدم واسه درست كردن يك چيزي براي من كه عاقبت كباب ماهي تابه ايي درست شد و زديم بر بدن و فوري دستور قليون دادم (بدجور پادشاهي كردم براي خودم )قليون و چاي و مويه و ايناش هم اماده شد تو  حياط  گوشي رو گذاشتم تو گوشم و موزيك گوش دادم و  قليون كشيدم  كه چهار تا جوجه ظاهر شدن كه اذيت نميشي پيشت بشينيم

خب عيب نداره بشينين 

دوست فاميل  كرد بود و صداي خيلي خوبي داشت يك ذره اون اواز خوند يك ذره من

كه كوروش خان تازه ساعت 3 يادش افتاد زنش كو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زنگ زده كه رسيدي يا نه اينها منو كچل كردن از نگراني

بعله  خيلي وقته رسيدم

كوروش:خب پس حسابي خوش بگذرون بچه ها رفتن ؟

من:نه پيش من هستن

كوروش:سلام برسون و بگو من گفتن اومدن اينها دير و زود داره سوخت و سوز نداره

بعد از اواز و اينها قليون من رو كه نابود كردن رفتن خوابيدن

دوباره قيلون رو چاق كردم براي خودم و  چشمهام رو بستم  نشستم  بارون هم ميامد و حسابي سردم شد ولي تنبلي كردم برم يك چيزي بيارم بپوشم

كه حس كردم يك چيزي افتاد رو شونه هام

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نترسين فاميل بود برام يك گرمكن اورده بود كه سردم نشه  وقتي ديد گريه ميكنم موند و حرف زد

خيلي چيزها گفت حرفهايي كه دلم رو قرص كرد از اينكه  ميفهمه چي ميگم درك ميكنه چي ميكشم دنبال دليل نميگرده فقط ميخواد باهام هم دردي كنه

وقتي بهم گفت از چي ميترسي ؟ هر تصميمي بخواهي بگيري من همراهتم  دلم قرص شد هيچ وقت فكر نميكردم يك نفر كه از نظر سني ازم خيلي كوچيكتر باشه اينجوري بتونه خيالم رو راحت كنه

بهش گفتم برو بخواب

ف: نميخوام اذيتت كنم ولي اينجا تنهايي حس ميكنم ميترسي بيا تو خونه كه من هم راحت بخوابم

  رو همون كاناپه كه نشسته بودم خوابم برد

زن فاميل كه پتو روم كشيد چشمام رو باز كردم چرا شما دو تا نميخوابين؟

  :نگران تو بوديم اومدمب هت سر بزنم ديدم خواب برده

من:باشه بخواب مرسي من ديگه خوابم 

***************************************************************************

پنجشنبه صبح

 من زودتر از همه از خواب بيدار شدم رفتم بيرون قدم زدم نون خريدم پنير هم اين دو تا دختر خل از چوپان خريده بودن

صبحونه دلچسبي زديم به بدن

من بچه ها رو گذاشتم و رفتم براي خودم بيرون

 من عاشق ميوه فروشي هستم روحم تازه ميشه ميرم تو ميوه فروشيحالا فكر كن از اين بازهاي قديمي كه همه چيز دارن باشه ديگه نور علي نورههههههههه

بادمجون ميوه گوجه يك عالمه سير تخم اردك  زيتون سبزي تازه فلفل هرچي كه فكر كنيد خريدم و برگشتم خونه

طفلي ها غذا درست كردن اين خريد هار و جا به جا كردن من با يك بطري دلستر و قليونم و گوشي رفتم باز ته حياط نشستم

بعد از ناهار  رفتيم  شهر رويان كه خيلي خوبه بود و خوش گذشت

اين طفلكي ها همه تلاششون رو ميكردن من ناراحت نشم از اينكه همراهم هستن ولي باهاشون بدن خيلي خوش گذشت خيلي پرشر و شور و با مزه بودن

از  بيرون كه برگشتيم دخترا رفتن سراغ شام (خودشون نگذاشتن من اصلا كمك كنم ) من و وفاميل  و دوستش پوكر بازي كرديم كه با تعداد كم ما زياد نچسبيد بعد  از بازي شروع كرديم به حرف زدن و بحث و ايناااااااااااا بعد از شام  رفتيم دم ساحل اتيش روشن كرديم بلال خورديم باز اواز خونديم  اقاي فاميل و اقاي دوست همديگر رو خيس كردن كه به دنبال اون يك با بازي جنجالي بين اين  چهار نفر راه افتاد من با هيجان داشتم تشويق  ميكردم كههههههههههههه اييييييييييييييييييي

كي منو خيس كرد اين وسط اقاي فاميل يك بطري اب رو خالي كرد رو سر و كله من

منم درگير بازي با اينا شدم كار به جايي رسيد كه ما چهار نفر دست به يكي كرديم بر عليه اقاي فاميل و انداختيمش رو زمين و حسابي با اب  و شن خدمتش رسيديم  از اونجايي كه ميگن چاه مكن بهر كسي اول خودت دوم كسيييييييي

اينبار  نوبت من شد اونا دست به يكي كردن بر عليه من و  حسابي خدمتم رسيدن از اونجايي كه شر جمع من و اقاي فاميل بوديم كه هردو ناك اوت شديم ديگه كسي رو با شن يكي نكردن همين باعث شد برگرديم خونه و من و اقاي فاميل هر دو دويديم به سمت حموم كه هركدوم زودتر رسيديم بپريم تو كهههههههه من با يك حركت دويدم تو خونه در   وردي رو قفل كردم چون ميدونستم اون زودتر از من ميرسه به حموم و واقعا با اين همه شن كه تو لباسام بود خفه ميشدم 

بعله خودم با اب گرم رفتم حموم  اقاي فاميل مجبور شد تو حموم حياط با اب سرد دوش بگيره

بعد  از اين همه بدو بدو چي ميچسبه ؟

بعله يك نسكافه داغ با قليون كه تا من از حموم بايم بيرون بچه ها زحمت كشيدن و اماده بود

اينبار سر نسكافه بين من و اقاي فاميل جنجال شد و  كوسن و دمپايي بود  كه بهم پرت ميكرديم تا اينكه يك مجسمه شكست  و ما ادم شديم

دوباره پوكر بازي كرديم  اولش من هي بردم هي بردم بعدش هي باختم هي باختم ديدم اوضاع خرابه بازي رو زدم بهممممممممم (لعنت به ادم مردم ازار)

*****************************************************************************

جمعه صبح با تلفن كوروش از خواب بيدار شدم كه  حالم رو پرسيد . اينا و اعلام كرد داره با يوسف (شريكش)ميره مشهد

من:ااااااااااااا با اين حالت ؟

كوروش:عزيزم تولد امام راض باشه و من مشهد نباشم؟ با هواپيما ميرم نگران نباش

(پس معلوم شد چرا من رو فرستادي شمال)

باز رفتم پياده روي نون خريدم  برگشتم

بچه هاي خوبي بوديم  شلوغ نكرديم فقط  اين اقاي فاميل  اينقدر همه رو اذيت كرد كه تبعييد شد به اتاق و در هم روش قفل كرديم كه نياد بيرون ما بتونيم اسايش داشته باشيم

بعد از يك ربعععععععع

 از اشپزخونه اومدم بيرون ديدم ايييييييييييي جلو رومهههههههههههه

تو از  كجا امدي؟

از پنجره پريده بود تو حياط از اونجا امده بود تو خونه

(خودتون تصور كنيد من با كيا رفته بودم سفر ديگه )

شب يك مهموني دعوت داشتيم كه يكي از دوستهاي فاميل گرفته بود به خاطر همين جايي نرفتيم و استراحت كرديم تا شب 

شب  حاضر شديم رفتيم مهموني

ادمهاي زيادي نبودن تعداد كمي بوديم همه هم از  دوست هاي اقاي فاميل

ولي همه چيز عالي بود از فضاي قشنگ ويلا تا موزيكش كه محشر بوددددددددددددد

در حدي كه هيچ كدوم بيشتر از 5 دقيقه نتونستيم بشينم و  دددد برقصصصصصصصصصصص

حدود ساعت 11 بود كه برق قطع شد هنوز شام نخورده بوديم ميزبان شمع روشن كرد و رو ميزا گذاشت

من و اقاي فاميل هم شروع كرديم زدن رو ميز و خوندن كه ميزبان تمپو اورد

من:جاننننننننن من بلد نيستم بزنم كه يكي از دوستان شورع كرد به زدن و ما هم  خونديم اييييي خوب بود عالي بود  يك سري با  همون صداي تمپو و اواز خوندن جمعي پريدن وسط به رقصيدن

بعد از اينكه برق امد شام خورديم كه اونم خيلي خوشمزه بود

دوبارههههههههههههههههههه  موزيككككككككككككككك

 از من خواستگاري شد !!!!!!!!!

يكي از دوستهاي اقاي فاميل به ايشون گفته بود با من صحبت كنه اگه نظرم مساعد بود بيشتر با هم   اشنا شيم

كه بهش گفته بودددددددددد ايشون متاهل هستن 

 و بنده خدا از شرمندگي ديگه پيداش نشد 


تا حدود ساعت 2 مهموني بوديم و من سر خوش مثلا ميخواستم راه بيافتم سمت كرج (وقتي رفتم مهموني متوجه شدم من امشب نمي تونم حركت كنم به سمت كرج اين بود تلفني با يكي از بچه ها هماهنگ كردم كه شيفت فرداي من رو بره من يك شب كاريش رو ميرم )

***************************************************************************

شنبه صبح از خواب بيدار شدم پامو كه گذاشتم زمين اااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اينقدر كف پام درد ميكرد كه نميتونستم پام رو بگذارم زمين

دوش گرفتم و با خانوم دوست برگشتيم كرج شنبه شب كار بودم تا يكشنبه ساعت 3 سركار بودم

***************************************************************************

چقدر خوبه وبلاگ داشته باشي چقدر خوبه فاميل هاي خوبي داشته باشي كه وبلاگت رو بخونن و برات سفري رو برنامه ريزي كنن كه دوست داشتي بري

خانوم و اقاي فاميل وهمچينين خانوم و اقاي دوست مرسيييييييييييييييييي

حسابي خجالت زده ام كرديننننننننننننننننننننننننننن

*****************************************************

ممول عزيزم متن بسيار زيبايي تو وبلاگش نوشته كه حيف اومد اينجا نگذارمش



حواسم هست.

حواسم هست به تک تک موهایت.به تک تک موهای شقیقه ات که این روزها سفید تر می شوند. به  تک تک موهایت که هی میریزند. حواسم هست به رنگ پوستت که کدر می شوند. که نگاهت مات میشوند. که لبخندت نازک تر می شود. حواسم هست به پاهایت که خسته تر می شود. به سکوتت که وسیع تر می شود. به دستانت که آرام تر می شود.

حواسم هست به روزهای تو. به روزهای خودم. حواسم هست که روزگار با ما چه می کند. حواسم هست که با دلار ۳ هزار تومانی فقط کسانی شادند که حقوق به دلار می گیرند. و ما که به زحمت همان ریال را میگیرم هی ساکت تر میشویم.

حواسم هست به تو به روزگار به نرخ ارز و قیمت سکه. حواسم هست که پول با موهای تو٬ چشم های تو و خندهای وسیع تو چه کرده است.

خیالت تخت. حواسم هست.






سفر

اگه اول صبح كه تازه  رفتيد سركار يك خانوم رو ببينيد با  دو قوطي تو دستش و بياد بهتون بگه

 به من گفتن  نمونه ادرار رو بريز تو اين ظرف  يعني ب....شم تو اين ظرف ؟

و گفتن مدفوع كن تو اين ظرف يعني ب...نم تو اين ظرف ؟

چي بهش ميگيد؟

خب معلومه شوكه ميشيد چي بگه اخه ادم

من امروز بعد از ظهر عازم سفر هستم يك سفر دو  سه روزه  يك سفر كه ميخوام ازش ارامش بگيرم 

 تنها راحت بدون فكر اين كه ناهار چي باشه شام چي باشه اين ناراحت نشه اون ناراحت نشه ميخوام وقتي برگشتم پر از انرژي باشم

فكر نكنيد چه زن بي عاطفه ايي كه شوهرش بيماره و داره ميره سفر گفتم كه كوروش منزل پدريشه و عمه اش هم پيششه و اين خواست خودشه كه من پيشش نباشم و برم سفر واقعا به اين سفر احتياج دارم

اهنگي كه اين روزها مدام گوش ميدم اين هم لينكش 

اين تيكه رو هزار بار ميزنم  و گوش ميدم اي به دلم ميشينه

گر به من بنگری به ستاره ميرسی
من همان ميخکم که نشسته ام وسيع
چون زمين مانده در حسرت نهال تو
دست من را بگير رهسپار خانه شو

http://s1.picofile.com/file/7228192147/yade_iran_f


**

خيلي از دوستان در مورد سركلاژ سوال كرده بودن اين هم جوابش

وقتي گردن رحم (سرويكس) توانايي تحمل وزن محتويات رحم را در بارداري نداشته باشد، احتمال زايمان زودرس بالا مي رود زيرا ممكن است دهانه رحم به دليل ضعيف بودن، زودتر از موعد (قبل از هفته 37 تا 38 حاملگي) باز شود. براي پيشگيري از اين وضعيت، معمولا پزشك عمل سركلاژ را انجام مي دهد.
بسياري از متخصصين مقدار كمتر از 30 ميليمتر را ترميم مي كنند اما در كتابهاي تخصصي زنان و زايمان ضرورت براي كمتر از 25 ذكر شده است. بنابراين بين 25 تا 30 اختلاف نظر وجود دارد.
در اين عمل جراحي، دور تا دور دهانه رحم دوخته مي شود تا لبه ها به هم نزديكتر شود. بهترين زمان انجام سر كلاژ ماه سوم بارداري ( هفته 12 تا 14 ) است. البته مواردي از سركلاژ اورژانسي وجود دارد كه در اواخر بارداري انجام مي شود و زماني است كه به هر دليل دهانه رحم زودتر باز شده و با استراحت نيز بهبود نيافته است.

اين عمل در 85 تا 90 درصد مواقع بدون مشكل انجام مي شود. با توجه به اينكه خود اين عمل شانس زايمان زودرس و عفونت را كمي افزايش مي دهد، لازم است تا چكاپ هاي روتين بعدي به طور مرتب صورت بگيرد.

روش عمل به اين صورت است كه بعد از بي حسي اپي دورال يا بيهوشي عمومي پزشك با نخ مخصوص دور تا دور دهانه رحم را مي دوزد و سپس دو سر نخ را به هم گره مي زند. گاهي لازم است تا خانم باردار چند ساعت يا يك روز در بيمارستان تحت نظر باشد تا در صورت اانقباضات رحمي زودرس اقدامات مناسب برايش صورت بگيرد.
پس از اين مرحله ممكن است ترشحات خوني روشن تا چند روز وجود داشته باشد كه معمولا بعداز اين زمان به شكل ترشحات موكوسي در مي آيد و ممكن است تا پايان حاملگي ادامه پيدا كند. ضمنا توصيه مي شود از يك هفته قبل تا حداقل يك هفته بعد از عمل، نزديكي صورت نگيرد.
بعد از زايمان پزشك نخ دوخته شده را حوالي هفته 37 برميدارد مكر اينكه پارگي زودرس كيسه آب اتفاق افتاده باشد كه در اين صورت لازم است زودتر انجام شود. اين كار به سادگي انجام مي شود و فقط ممكن است كمي ترشحات قرمز روشن ايجاد شود.

برای دوستانی که  بدون اونها نمیتونستم رو پا بمونم

 امروز اول یک خبر خوب در مورد یکی از بهترین و نزدیک ترین دوستهام شنیدم


..... عزیزم  تو همه روزهایی که گذشت و همیشه در کنارم بودی با شادیم شاد بودی و از غم هام ناراحت با اینکه فکرت درگیر مشکل خودت بود اما برای من وقت گذاشتی به یادم بودی  من همه اینها رو میفهمم دیگه باید اخلاق من رو شناختی باشی که نمیتونم  احساس قلبیم رو در مورد دوستهام بگم و بهشون بگم چقدر ازشون ممنونم و چقدر بهشون علاقه دارم اما امیدوارم بدونی که چقدر برام مهمی و ارزش داری

خبر خوبی رو که بهم دادی  خیلی شارژم کرد خدا میدونه چقدر خوشحالم از اینکه اون همه فکر و خیال و اذیت تموم شد و امشب رو میتونی دیگه سرت رو راحت بگذاری  رو بالش و از ته دل بگی خدا رو شکر دیگه چیزی اون ته دلت نیست که ازارت بده خدایا شکرت 


 خبر بعدی که خیلی خوشحالم حل شدن مشکل همسر خانوم عزیزم ار وبلاگ یادداشت های تنهایی بود که خیلی خوشحالم کرد

 دوستم رو یادتونه رزی ؟

بعد از اینکه انتقالی گرفتیم بخش هامون از هم جدا شد اون به همراه همسرش و رضا اورژانس موندن و من منتقل شدم بخش خیلی وقت بود ازشون دور شده بودم اونا تقصیری نداشتن من حوصله نداشتم و هرچی بهم زنگ میزدن یا دعوت میکردن میگفتم بچه ها حوصله ندارم بگذارین یک وقت دیگه

رزی خانوم ما بارداره

و امروز برای انجام یک عمل (سرکلاژ) اومده بود بیمارستان تا بخواد حاضر بشه و بره اتاق عمل چند دقیقه اومد تو اتاق استراحت نشستیم و مثل اون وقت ها مشغول صحبت شدیم و خیلی هم خندیدم وقتی خواستم ازش جدا بشم بغلش کردم و نتونسنتم این رو نگم که رزی خیلی بهت احتیاج داشتم و برای اینکه اشکم سرازیر نشه و اون هم اذیت نشه  بلافاصله اومدم بیرون و بیچاره چند بار زنگ زد که نشمیل چرا اینجوری کردی چته تو چرا این همه دور شدی از ما  دلم رو اتیش زدی ها

من:هیچی فقط دلم برات خیلی تنگ شده بود همین ارومم الان

رفتم امام زاده و دلم رو سبک کردم این روزها دلم خیلی زود میگیره حتی از شنیدن خبر خوب هم دلم میگیره طپش قلب میگیرم  و فقط گریه ارومم میکنه 

این روزها  حرفها و حمایت های و  اینکه تنهام نگذاشتید و کنارم هستید همه دوستام چه دوستان دنیای مجازی و چه دنیای حقیقی اینقدر بهم کمک میکنه   که تا ابد من رو مدیون خودتون میکنید


 این تشکر رو از من قبول کنید

دوستتون دارم

چهارم مهر ماه هزار و سیصد و نود یک

نشمیل صدیق حسینی




من

امروز  صبح ماشين رو بردم سرويس و رسما دهن خودم سرويس شد از بس از نمايندگي زد زد  كه اين رو عوض كنيم اون هم خرابه  عوض كنيم


كه گفتم اقاجان هر چي رو دوست داريد عوض كنيد و اينقدر به من زنگ نزدين

نتيجه اين عوض كردن ها يك صورتحساب تپل 350 هزار توماني شد

اما نتيجه خوب بود  ماشين رو به راه شد 

تا الان شده رو يك نفر يك جور ديگه فكر كنيد و با رفتارش بهتون ثابت كنه فكرتون اشتباه بود و رسما خجالت زده بشيد؟

اين اتفاق براي من افتاد و من الان رسما خجالت زده ام از اينكه بهشون گفتم خواهران سيندرلا

از اين به بعد ميگم بهنوش

اين بهنوش خانوم ما يك فاميل تقريبا نزديكه البته به كوروش كه من حس خوبي بهش نداشتم اما ديشب كه ادمد پيش من و با هم بيشتر گپ زديم متوجه شدم چقدر اشتباه كردم و الان خجالت زده ام

كوروش هنوز منزل مادرشه و فعلا اونجا ميمونه چون نميتونه به راحتي از پله هاي خونه بياد بالا مادرش هم  امشب ميره سفر

باباي من كه خيلي اصرار داشت بره خونه اونا اما خودش قبول نكرد تا اخر هفته ديگه  بهتر ميشه

اين عكس رو من خيلي دوست دارم

اين روزها شايد روزي 20 بار اهنگ ياد ايران بخير فريدون رو گوش ميدم چه حس خوبي بهم ميده

كسي ميتونه بهم كمك كنه بگه چطور اپلودش كنم بگذارم اينجا /


برای  یک بانو

http://undermyskin.persianblog.ir/post/225/

این نوشته نازنین عزیز رو بخونید در مورد لینک مشترکی که هر دو ما گذاشته بودیم

حتما حرفهای نازنین عزیز رو بخونید که حرف دل من هم بود و با اجازه نازنین جان اینجا منتقلش میکنم


این روزها دلم میخواد با یک گروه  پر شر و شور و جوون برم سفر یک سفر گروهی شاید شبیه اردوهای دانشجویی خیلی خوب

شاهکار میزنم سر کار در حدتیم ملی

مریض رو از اتاق عمل تحویل گرفتم لوازم برگشتیش رو نمیدونم کجاس (پودر استخون و یک دونه پد جنتامایسین )بچه ها پیدا کردید بیایید بدن به من اعصاب ندارم

منهای ارزش ریالیش حوصله جواب دادن و توبیخ خوردن ندارم

دیروز یک فرووند سر سوزن فرو رفت تو دستم (جواب ازمایش مریض هنوز نیامده که مشکلی داشت یا نه ) تا فردا وقت دارم اگه مکشلی بود اقدامات پیشگیری رو انجام بدم اما مریض به نظرم مشکوک نبود یک دختر 17 ساله بود که به دلیل تصادف تو کما  است

یک دونه امپول مرفین از دستم افتاد شکست

چیه خوب اگه بخوانم دفتر پرستاری زل میزنم تو چشم مترونمون و میگم من که گفتم فعلا امادگی سر کار اومدن ندارم با مرخصی بدون حقوقم موافقت کنید !! خوب خودتون قبول نکردید

دکتر زنگ  زده داره گزارش مریض ها رو تلفنی میگیره

دکتر:خب حسینی تخت 3 اوضاعش چطوره ؟

من:بد نیست دکتر خدا رو شکر چشمهاشو باز کرده واکنش داره

دکتر:عالیه جی سی اس چنده؟

من:دکتر 2

دکتر:جانننننننننننننننننن با جی  سی اس 2 چشماشو باز میکنه اون باید الان سردخونه باشه که

من:اشتباه کردم  دکتر عدد را اشتباه گفتم

فکر کنم با این تعاریفی که من از خودم میکنم همتون فکر کنید چه پرستار خنگی بیچاره مریض های زیر دستش ولی امروز ظهر با خودم هم قسم شدم که حواسم باشه

راستی لندکوروز هم  پاره شد

لندکوروز چیه؟

من یک کفش دارم برای لباس فرم سرکارم که سفیده و یک لژتقریبا 7 سانتی داره فوق الهاده راحت و خوب بود و البته گنده

این کفش رو من چند سال دارم

قبلا که اورژانس کار میکردیم وقتی مریضی داشتیم که بخیه داشت یا گچ گیری که احتیاج داشت کنار پزشک باشم از اونجایی که بیشتر شیفتام با رضا بود وقتی داشتیم کار میکردیم میرفتیم وسیله ایی چیزی بیارم بی هوار د میشدم و یکهو متوجه میشدم جیغ رضا در میامد که خبر مرگت بیاد حسینی پامو له کردی

فکر کنم یک 50 باری با لندکوروز از رو پاش رد شدم این اسم رو هم خود رضا گذاشته بود البته این لندکوروز برای جنگ های تن به تن هم خوب بود همیشه بچه ها میگفتم هر وقت با همراه بیمار درگیر شدیم زنگ نزدید انتظامات بیان کفش حسینی رو پرت کنیم یارو رفته کما

حالا دیگه من لندکوروز از کجا بیارم

میخوام به خاطر خاطارت شیرینی که رضا از این لندکوروز داره مجسمه اش کنم بفرستم خونشون


خيلي گذشته ؟؟؟

 چقدر گذشته از روزهايي كه دو تايي راه ميرفتيم و  ميخونديم ؟

فاصله ميدان و مسجد اصلي برغون رو  تا باغ   اون كوچه قديمي رو يادته ؟

زنه كه مغازه دار بود ؟و بهمون خنديد و هميشه خوش باشيد ؟

چند وقت خوش بوديم؟

 اين شعر من رو برد به اون روزها چقدر فرق كرديم با اون روزها

بی تو، مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم .
در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت .
من همه محو تماشای نگاهت .
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا ، گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید: تو به من گفتی :
«از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب، آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن !»
با تو گفتم:« حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ... »
بازگفتم که: « تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم!»
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید !
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم .
نگسستم، نرمیدم .
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم ،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

شعر  رو تو شروع كردي گفتي بيت اولش رو حس كردي وقتي كه نبودم و نميدونستي كجام
 
فكر كنم ديشب بود  با دوستي حرف ميزديم  و ياد روز عقدمون افتادم يادته حلقه رو اينقدر عجله ايي خريدم كه وقت نشد اندازه دستت بشه يادته حلقه رو انداختم به انگشت كوچيكت ؟

يادته چقدر براي هم وقت ميگذاشتيم

چرا همه چيز عوض شد ؟ما دو تا عوض شديم ؟

اين نشميل الان رو من دوست ندارم دوستش ندارم خودم رو دوست ندارم
من همون نشميلي رو دوست دارم كه يك كوروش ميگفت صدتا كوروش از دهنش ميريخت كوروش اون موقع ها رو همون نشميلي كه وقتي  ميديدت همه صورتش ميخنديد  همون نشميلي كه تا سوار ماشينت ميشد كمربند رو براش مي بستي دستش رو از زير كمربند در ميارود  و عينكت رو برميداشت اذيتت ميكرد همون نشميلي كه به پشتوانه تو از هيچي نمي ترسيد همون كوروش و نشميلي كه تو هر مهموني  صورت خندونشون ميدرخشيد  يادته همه بهمون ميگفتن شما هيچ وقت پير نميشين يادته زن عموت بهم ميگفت پسته خندون همون نشميل و كوروشي كه جمع رو بهم ميريختيم بستني خوردن هاي نصفه شب رو يادته بستي نعمت پمپ بنزين عظيميه
اون موقع هم شرايط كاريت و .... همين بود پس چي شد؟چرا اينجوري شده
اين روزها خودم رو تو ايينه ميبينم حس ميكنم بزرگ شدم انگاري همه چيز عوض شده برام ديشب خوابم نبرد روزهايي كه گذشت  رو تو ذهنم مرور كردم ما دو تا خيلي خوب بود تا وقتي كه همخونه نشده بوديم اين خونه از هم دورمون كرد
اي كاش ادم ميتونست  هر چيزي تو ذهنش هست و ديده رو بندازه دور اينقدر كه ديگه يادش نمونه
اگه اين جوري ميشد همه اون روزهاي خوب رو ميريختم دور


******************
يك كم روزنوشت هم بد نيست
پنج شنبه بعد از ظهر زنگ زدم به مينا كه بيا پيش من تنهام و  با هم بريم باغ مينا هم خوش خوشان اومد و سر راه كه كلي خريد كرد كه ......
سيران زنگ زد و هول و گريه كه بيايين بيمارستان مدني ما تصادف كرديم
من و مينا هم بدو به سمت مدني كه ديديم بعلههههههه
عروس خانوم زدن به يك اقايي و بنده خدا پاش داغون شده من كه رسيدم و خوشبختانه يكي از پزشك هاي شيفت اورژانس اشنا در امد و مريض رو سپرديم به ايشون  و خودمون به همراه عروس براي انجام كارها رفتيم كلانتري (خفه شي شيما ديگه من نميتونم قسم بخورم كه تا الان پام به كلانتري نخورده )به خاطر تو پامون تو اين مكان باز شد اين هم گريه و زاري و ترسيده بود حسابي زنگ زدم  به امين براي انجام كارهاش زحمت كشيد اومد و خودش هم كفيل سركار خانوم شد تا ساعت 12 شب اسير بوديم و تفريبا تا اخرش نگداشتيم داماد بفهمه كه اخرش اين ژيلا خنگ لو داد و اونم زنگ زد به من قاطيييييييييييي
(خب چرا براي من قاطي ميكني)البته بماند كه من چقدر پيچوندمش هربار كه زنگ زد گفتم  شيما تو اتاق پرو اااا الان رفت اون مغازه ميگم زنگ بزنه خب نمي خواستيم بفهمه
خلاصه قاطي كرد كه چرا شيما اينقدر بي دقتي كرده و اصلا چرا رفته فلان جا خريد  مگه  نميدونه اون مسير بده و از اين هارت و پورت ها شيما كه اومد بيرون گفتم زنگ بزن به شوهرت كه كشت ما رو
 با توجه به اون همه قاطي بازي كه در اورده بود انتظار داشتم با شيما هم دعوا كنه
 كه نتيجه اش اين بود
الهي بميرم برات كه اينقدر ترسيدي اصلا خودت رو ناراحت نكن هيچي نميشه و از اين حرفااااااااااااااااااا
بعدش رفتيم بيمارستان سارغ مصدوم كه خانومش هم امده بود و بنده خدا چقدر مودب و خوب بود اين از اين تا وقتي مصدوم مرخص بشه و ايشالله مشكلي نداشته باشه
كوروش هم ديروز مرخص شد و امد كرج و رفت منزل پدريش (گفت نميتونم از  پله ها بالا بيام )منم رفتم بهش سر زدم كلا  صورتش كه داغون شده پر از بخيه خيلي بيشتر از  اوني كه به من گفته بودن 
چند ساعتي بودم و كوروش كه خوابيد منم امدم خونه خودمون
تعجب نكنيد برگشتم نميدونم چرا بي هيچ دليلي
شيما هم رفت خونه مادرشوهر تا به همراه خواهران سيندرلا  به مادر شوهر كمك كنن
اميدوارم كوروش تا دوشنبه كه مادرش عازمه سفره بهتر بشه و بتونه بياد خونه


 


دوستن به این لینک سر زدید

http://positive0a.blogfa.com/