چهارشنبه قرار بود ساعت 4 راه بيافتم كه نشد قرار بود كه تنها برم كه نشد
همسفر من يك خانوم بود كه فاميل بود يك خانوم كه دوست اين فاميل بود و همسران انها شمال بودن قرار بود من اينهار وب گذارم پيش شوهراشون و خودم برم نور ( پدر شوهر مرحوم ما اونجا يك خونه داره كه خيرش بده اگه نبود تكليف ما چي بود)
ساعت 9 شب راه افتاديم
من دستم درد ميكرد به خاطر همين خانوم دوست گفت تا گچسر مشكل نداره اون رانندگي ميكنه و باقيش دست خودم رو ميبوسه
من هم اون روز به يك دوست قول داده بودن اصلا فحش ندم ولي خب مگه ميگذارن حوالي كندر خواهر مادر يك راننده سمند رو مورد عنايت قرار دادم
گچسر وايستاديم و يك بستني زديم به زدن و راه افتاديم همينكه راه افتاديم شوهر فاميل زنگ زد كه كجايييييي؟مواظب باشين . به نشميل بگو اروم بياد به نشميل بگو مواظب باش
خب نشميل تحمل كرد
اون روز اصلا حوصله نداشتم حالم خيلي بد بود
اول تا نشستم اهنگي رو دوست داشتم گذاشتم خودم هم باهاش خوندم و حسابي گريه كردم
وسطهاي اين اعصاب خوردي بود كه باز شوهر فاميل زنگ زد كه كجايييين مواظب باشين
بتاز نشميل صبوري كرد
ديدم بدجور اين دو تا بچه رو دپرس كردم به جاش زدم تو خط شادي بدجور قر هم داشتم چند مورد
دوباره همسر فاميل زنگ زد و اينبار من قاطي كردم كه بهش بگو اگه يكبار ديگه زنك بزنه گوشي رو پرت ميكنم تو جاده
اون بيچاره هم ديگه زنگ نزد
يك جا هم وايستادم دم يك قهوه خونه تو هزار چم قيلوني زديم بر بدن اي چسبيد اي چسبيد تو اون هواي خنك و يك نموره هم باروني
شوهر فاميل كه ديگه جرات نكرد زنگ بزنه (از اونجايي كه شوهر دوست و شوهر فاميل با هم بودن )شوهر فاميل اس ام اس زد به زنش كه لطفا به نشميل خانوم بگو نميخواد شما را تا شهر مورد نظر بياره خيلي دير وقته بريد همون نور ما ميام اونجا
بيچاره با ترس و لرز اين رو خوند و من قاطي زنگ زدم به فاميل كه چي ميگي هي برنامه عوض ميكني
بيچاره اونم از اونجايي كه گوشتش كه همانا همسر عزيزتر از جانشنان باشد زير دندان من بود گفت اصلا ناراحت نشو خواستيم تو اذيت نشي بچه ها را ببر نور ما اصلا نميگذاريم با تو بيان تو خونه همون دم در تحويلشون ميگيريم ميريم تو تنها باش
خب اين شد يك چيزي ديگه زنگ نزن شما برين دم خونه ما هم ميرسيم
ساعت 1/30 شب رسيديم
قيافه تو ما موجود كه دم در خونه تو ماشين بودن ايييييي ديدني بود (كليد دست ما بود اونا كليد نداشتن )
پياده شدم براي سلام و احوالپرسي
اقاي فاميل:بابا سلطان امپراطور خودت كم خونسردي اون شوهرت از خودت با حال تره ما كه جرات نكرديم به تو زنگ بزنيم نيم ساعت پيش به اون زنگ زديم فرموده چيكارشون دارين هي زنگ ميزنين زهر مارشون ميشه سفر تازه نشميل عصباني ميشه جون زنهاتون در خطره نگران نباشين ميرسن اصلا نگران نباشيد هيچي نشده خبر بد زود ميرسه اگه طوريشون شده بود تا الان خبر شده بودين اخه اين شوهر تو از خودت خونسرده ترهههههههههههههه
منم چمدون اون دوتا رو داشتم در مياردم بگذارم تو ماشين دوست فاميل كه ديدم كليد رو از تو ماشين برداشتن و پريدن تو خونهههههههههه
اي تو روحتوننننننننننننننننن
اويزان هااااااااا
شما قول داده بودين بريد
فهمديد چي شد ديگه اونا نرفتن و موندن ور دل من ولي قول دادن هيچ كاري به من نداشته باشن
رسيديم خونه و وسايل را جا به جا كرديم من گرسنه شدم و از اونجايي كه گرسنه ميشم عصباني ميشم در حد تيم ملي اين بيچاره به صف شدم واسه درست كردن يك چيزي براي من كه عاقبت كباب ماهي تابه ايي درست شد و زديم بر بدن و فوري دستور قليون دادم (بدجور پادشاهي كردم براي خودم )قليون و چاي و مويه و ايناش هم اماده شد تو حياط گوشي رو گذاشتم تو گوشم و موزيك گوش دادم و قليون كشيدم كه چهار تا جوجه ظاهر شدن كه اذيت نميشي پيشت بشينيم
خب عيب نداره بشينين
دوست فاميل كرد بود و صداي خيلي خوبي داشت يك ذره اون اواز خوند يك ذره من
كه كوروش خان تازه ساعت 3 يادش افتاد زنش كو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زنگ زده كه رسيدي يا نه اينها منو كچل كردن از نگراني
بعله خيلي وقته رسيدم
كوروش:خب پس حسابي خوش بگذرون بچه ها رفتن ؟
من:نه پيش من هستن
كوروش:سلام برسون و بگو من گفتن اومدن اينها دير و زود داره سوخت و سوز نداره
بعد از اواز و اينها قليون من رو كه نابود كردن رفتن خوابيدن
دوباره قيلون رو چاق كردم براي خودم و چشمهام رو بستم نشستم بارون هم ميامد و حسابي سردم شد ولي تنبلي كردم برم يك چيزي بيارم بپوشم
كه حس كردم يك چيزي افتاد رو شونه هام
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
نترسين فاميل بود برام يك گرمكن اورده بود كه سردم نشه وقتي ديد گريه ميكنم موند و حرف زد
خيلي چيزها گفت حرفهايي كه دلم رو قرص كرد از اينكه ميفهمه چي ميگم درك ميكنه چي ميكشم دنبال دليل نميگرده فقط ميخواد باهام هم دردي كنه
وقتي بهم گفت از چي ميترسي ؟ هر تصميمي بخواهي بگيري من همراهتم دلم قرص شد هيچ وقت فكر نميكردم يك نفر كه از نظر سني ازم خيلي كوچيكتر باشه اينجوري بتونه خيالم رو راحت كنه
بهش گفتم برو بخواب
ف: نميخوام اذيتت كنم ولي اينجا تنهايي حس ميكنم ميترسي بيا تو خونه كه من هم راحت بخوابم
رو همون كاناپه كه نشسته بودم خوابم برد
زن فاميل كه پتو روم كشيد چشمام رو باز كردم چرا شما دو تا نميخوابين؟
:نگران تو بوديم اومدمب هت سر بزنم ديدم خواب برده
من:باشه بخواب مرسي من ديگه خوابم
***************************************************************************
پنجشنبه صبح
من زودتر از همه از خواب بيدار شدم رفتم بيرون قدم زدم نون خريدم پنير هم اين دو تا دختر خل از چوپان خريده بودن
صبحونه دلچسبي زديم به بدن
من بچه ها رو گذاشتم و رفتم براي خودم بيرون
من عاشق ميوه فروشي هستم روحم تازه ميشه ميرم تو ميوه فروشيحالا فكر كن از اين بازهاي قديمي كه همه چيز دارن باشه ديگه نور علي نورههههههههه
بادمجون ميوه گوجه يك عالمه سير تخم اردك زيتون سبزي تازه فلفل هرچي كه فكر كنيد خريدم و برگشتم خونه
طفلي ها غذا درست كردن اين خريد هار و جا به جا كردن من با يك بطري دلستر و قليونم و گوشي رفتم باز ته حياط نشستم
بعد از ناهار رفتيم شهر رويان كه خيلي خوبه بود و خوش گذشت
اين طفلكي ها همه تلاششون رو ميكردن من ناراحت نشم از اينكه همراهم هستن ولي باهاشون بدن خيلي خوش گذشت خيلي پرشر و شور و با مزه بودن
از بيرون كه برگشتيم دخترا رفتن سراغ شام (خودشون نگذاشتن من اصلا كمك كنم ) من و وفاميل و دوستش پوكر بازي كرديم كه با تعداد كم ما زياد نچسبيد بعد از بازي شروع كرديم به حرف زدن و بحث و ايناااااااااااا بعد از شام رفتيم دم ساحل اتيش روشن كرديم بلال خورديم باز اواز خونديم اقاي فاميل و اقاي دوست همديگر رو خيس كردن كه به دنبال اون يك با بازي جنجالي بين اين چهار نفر راه افتاد من با هيجان داشتم تشويق ميكردم كههههههههههههه اييييييييييييييييييي
كي منو خيس كرد اين وسط اقاي فاميل يك بطري اب رو خالي كرد رو سر و كله من
منم درگير بازي با اينا شدم كار به جايي رسيد كه ما چهار نفر دست به يكي كرديم بر عليه اقاي فاميل و انداختيمش رو زمين و حسابي با اب و شن خدمتش رسيديم از اونجايي كه ميگن چاه مكن بهر كسي اول خودت دوم كسيييييييي
اينبار نوبت من شد اونا دست به يكي كردن بر عليه من و حسابي خدمتم رسيدن از اونجايي كه شر جمع من و اقاي فاميل بوديم كه هردو ناك اوت شديم ديگه كسي رو با شن يكي نكردن همين باعث شد برگرديم خونه و من و اقاي فاميل هر دو دويديم به سمت حموم كه هركدوم زودتر رسيديم بپريم تو كهههههههه من با يك حركت دويدم تو خونه در وردي رو قفل كردم چون ميدونستم اون زودتر از من ميرسه به حموم و واقعا با اين همه شن كه تو لباسام بود خفه ميشدم
بعله خودم با اب گرم رفتم حموم اقاي فاميل مجبور شد تو حموم حياط با اب سرد دوش بگيره
بعد از اين همه بدو بدو چي ميچسبه ؟
بعله يك نسكافه داغ با قليون كه تا من از حموم بايم بيرون بچه ها زحمت كشيدن و اماده بود
اينبار سر نسكافه بين من و اقاي فاميل جنجال شد و كوسن و دمپايي بود كه بهم پرت ميكرديم تا اينكه يك مجسمه شكست و ما ادم شديم
دوباره پوكر بازي كرديم اولش من هي بردم هي بردم بعدش هي باختم هي باختم ديدم اوضاع خرابه بازي رو زدم بهممممممممم (لعنت به ادم مردم ازار)
*****************************************************************************
جمعه صبح با تلفن كوروش از خواب بيدار شدم كه حالم رو پرسيد . اينا و اعلام كرد داره با يوسف (شريكش)ميره مشهد
من:ااااااااااااا با اين حالت ؟
كوروش:عزيزم تولد امام راض باشه و من مشهد نباشم؟ با هواپيما ميرم نگران نباش
(پس معلوم شد چرا من رو فرستادي شمال)
باز رفتم پياده روي نون خريدم برگشتم
بچه هاي خوبي بوديم شلوغ نكرديم فقط اين اقاي فاميل اينقدر همه رو اذيت كرد كه تبعييد شد به اتاق و در هم روش قفل كرديم كه نياد بيرون ما بتونيم اسايش داشته باشيم
بعد از يك ربعععععععع
از اشپزخونه اومدم بيرون ديدم ايييييييييييي جلو رومهههههههههههه
تو از كجا امدي؟
از پنجره پريده بود تو حياط از اونجا امده بود تو خونه
(خودتون تصور كنيد من با كيا رفته بودم سفر ديگه )
شب يك مهموني دعوت داشتيم كه يكي از دوستهاي فاميل گرفته بود به خاطر همين جايي نرفتيم و استراحت كرديم تا شب
شب حاضر شديم رفتيم مهموني
ادمهاي زيادي نبودن تعداد كمي بوديم همه هم از دوست هاي اقاي فاميل
ولي همه چيز عالي بود از فضاي قشنگ ويلا تا موزيكش كه محشر بوددددددددددددد
در حدي كه هيچ كدوم بيشتر از 5 دقيقه نتونستيم بشينم و دددد برقصصصصصصصصصصص
حدود ساعت 11 بود كه برق قطع شد هنوز شام نخورده بوديم ميزبان شمع روشن كرد و رو ميزا گذاشت
من و اقاي فاميل هم شروع كرديم زدن رو ميز و خوندن كه ميزبان تمپو اورد
من:جاننننننننن من بلد نيستم بزنم كه يكي از دوستان شورع كرد به زدن و ما هم خونديم اييييي خوب بود عالي بود يك سري با همون صداي تمپو و اواز خوندن جمعي پريدن وسط به رقصيدن
بعد از اينكه برق امد شام خورديم كه اونم خيلي خوشمزه بود
دوبارههههههههههههههههههه موزيككككككككككككككك
از من خواستگاري شد !!!!!!!!!
يكي از دوستهاي اقاي فاميل به ايشون گفته بود با من صحبت كنه اگه نظرم مساعد بود بيشتر با هم اشنا شيم
كه بهش گفته بودددددددددد ايشون متاهل هستن
و بنده خدا از شرمندگي ديگه پيداش نشد
تا حدود ساعت 2 مهموني بوديم و من سر خوش مثلا ميخواستم راه بيافتم سمت كرج (وقتي رفتم مهموني متوجه شدم من امشب نمي تونم حركت كنم به سمت كرج اين بود تلفني با يكي از بچه ها هماهنگ كردم كه شيفت فرداي من رو بره من يك شب كاريش رو ميرم )
***************************************************************************
شنبه صبح از خواب بيدار شدم پامو كه گذاشتم زمين اااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اينقدر كف پام درد ميكرد كه نميتونستم پام رو بگذارم زمين
دوش گرفتم و با خانوم دوست برگشتيم كرج شنبه شب كار بودم تا يكشنبه ساعت 3 سركار بودم
***************************************************************************
چقدر خوبه وبلاگ داشته باشي چقدر خوبه فاميل هاي خوبي داشته باشي كه وبلاگت رو بخونن و برات سفري رو برنامه ريزي كنن كه دوست داشتي بري
خانوم و اقاي فاميل وهمچينين خانوم و اقاي دوست مرسيييييييييييييييييي
حسابي خجالت زده ام كرديننننننننننننننننننننننننننن
*****************************************************
ممول عزيزم متن بسيار زيبايي تو وبلاگش نوشته كه حيف اومد اينجا نگذارمش
حواسم هست.
حواسم هست به تک تک موهایت.به تک تک موهای شقیقه ات که این روزها سفید
تر می شوند. به تک تک موهایت که هی میریزند. حواسم هست به رنگ پوستت که
کدر می شوند. که نگاهت مات میشوند. که لبخندت نازک تر می شود. حواسم هست به
پاهایت که خسته تر می شود. به سکوتت که وسیع تر می شود. به دستانت که آرام
تر می شود.
حواسم هست به روزهای تو. به روزهای خودم. حواسم هست که روزگار با ما چه
می کند. حواسم هست که با دلار ۳ هزار تومانی فقط کسانی شادند که حقوق به
دلار می گیرند. و ما که به زحمت همان ریال را میگیرم هی ساکت تر میشویم.
حواسم هست به تو به روزگار به نرخ ارز و قیمت سکه. حواسم هست که پول با موهای تو٬ چشم های تو و خندهای وسیع تو چه کرده است.
خیالت تخت. حواسم هست.