اول اينكه مرسي از همتون كه با كامنت و تلفن لطف كرديد براي درست كردن اون صفحه منحوس اما بالاخره با كمك يگ دوست حل شد مرسيييييييييييييي ازت هزار تا

البته  ممكنه به زودي دوباره مزاحم بقيه بشم بازم شايد بزنم خرابش كنم هه هه

ديروز كه رفتم خونه بعد از اينكه  صفحه مورد نطز داغون شد برادر شوهر كوچيكه كار داشت بهم زنگ زد و منم ايييييييييييي گريه كردم در حد تيم ملي حالا بيچاره هر كاري ميكرد كه من ساكت بشم فايده نداشت

ب ش :نشميل چيكار كنم الان ديگه گريه نكني ؟

من:هوووو هووو نميدونم حوصله ندارم اين پيرمرده  هووو هووو هووو گناه داره هووو هوووو اعصابم ريخته بهم هووو هووو فيي بوككك هم خراب شده اهووووو اهووووووووو  تنهام اهووووو اهووو كوروش اينجوري كرد اهوووووووووو اهووووووووووو 

ب ش:خب گريه نكن جون من گريه نكن اصلا پاشو برو بيرون

من:هوووو هووو كجا برم ؟من ميگم اون پيرمرده از نظرم دور نميشه تو ميگي برو بيرون ؟اهووووووووووووو

خلاصه بيچاره از هر دري وارد شد من رو ساكت كنه نشد كه نشد

بعد از اون محمد (يكي از دوستهامون زنگ زد )يك دور هم دل اون رو خون كردم از بس گريه كردم ولي اون تونست با چند تا حرف با مزه كمي  حواسم رو پرت كنه

بعدش يك فرشته  بوكم رو درست كرد  با يك دوست وبلاگي حرف زدو به اسم خانوم كه خيلي چسبيد

حدود ساعت 10 شب بود كه برادر شوهر اس ام  اس زد كه اگه قول بدي ديگه اينجوري گريه نكني يك خبر خوب بهت ميدم .برادر يكي از دوستهام فردا مياد بيمارستان پير مرد رو ميبره باغشون تو كردان ديگه گريه نكن باشه؟

و بعدش كلي من از برادر شوهر تعريف كردم كلي اون از من تعريف كرد

اما يك چيزي تو دلم مونده بايد بگم


..... عزيز تو بهترينييييييييييييي  از خدا ميخوام بهترين ها رو برات رقم بزنه هم خودت هم اون دوستت

امروز ظهر هم برادر دوستش امد و  پير مرد رو برد باغشون

وقتي زنگ زدم از برادرشوهري و دوستش تشكر كنم هردوتا اعلام كردن ما احتياج به تشكر نداريم فقط دعوتمون كن از اون خورشت فسنجون ها كه پارسال پختي برامون بپز(ايييييييي شيطونك ها چرا يادتون مونده ؟ پارسال باغ كه بوديم بچه ها هم بودن من براي خونه خورشت فسنجون درست كرده بود يك ذرعه مونده بود با خودم بردم نمي دونم كم بود يا بچه ها خسته بودن كه بهشون مزه داد )

چشم اين هم روي چشم

من باز براي اخر هفته دعوت شدم به سفر

ميرم


خدايا شكرت