چقدر گذشته از روزهايي كه دو تايي راه ميرفتيم و  ميخونديم ؟

فاصله ميدان و مسجد اصلي برغون رو  تا باغ   اون كوچه قديمي رو يادته ؟

زنه كه مغازه دار بود ؟و بهمون خنديد و هميشه خوش باشيد ؟

چند وقت خوش بوديم؟

 اين شعر من رو برد به اون روزها چقدر فرق كرديم با اون روزها

بی تو، مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم .
در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید :
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت .
من همه محو تماشای نگاهت .
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا ، گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید: تو به من گفتی :
«از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب، آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است !
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن !»
با تو گفتم:« حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم ... »
بازگفتم که: « تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم!»
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت ...
اشک در چشم تو لرزید ،
ماه بر عشق تو خندید !
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم .
نگسستم، نرمیدم .
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم ،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!

شعر  رو تو شروع كردي گفتي بيت اولش رو حس كردي وقتي كه نبودم و نميدونستي كجام
 
فكر كنم ديشب بود  با دوستي حرف ميزديم  و ياد روز عقدمون افتادم يادته حلقه رو اينقدر عجله ايي خريدم كه وقت نشد اندازه دستت بشه يادته حلقه رو انداختم به انگشت كوچيكت ؟

يادته چقدر براي هم وقت ميگذاشتيم

چرا همه چيز عوض شد ؟ما دو تا عوض شديم ؟

اين نشميل الان رو من دوست ندارم دوستش ندارم خودم رو دوست ندارم
من همون نشميلي رو دوست دارم كه يك كوروش ميگفت صدتا كوروش از دهنش ميريخت كوروش اون موقع ها رو همون نشميلي كه وقتي  ميديدت همه صورتش ميخنديد  همون نشميلي كه تا سوار ماشينت ميشد كمربند رو براش مي بستي دستش رو از زير كمربند در ميارود  و عينكت رو برميداشت اذيتت ميكرد همون نشميلي كه به پشتوانه تو از هيچي نمي ترسيد همون كوروش و نشميلي كه تو هر مهموني  صورت خندونشون ميدرخشيد  يادته همه بهمون ميگفتن شما هيچ وقت پير نميشين يادته زن عموت بهم ميگفت پسته خندون همون نشميل و كوروشي كه جمع رو بهم ميريختيم بستني خوردن هاي نصفه شب رو يادته بستي نعمت پمپ بنزين عظيميه
اون موقع هم شرايط كاريت و .... همين بود پس چي شد؟چرا اينجوري شده
اين روزها خودم رو تو ايينه ميبينم حس ميكنم بزرگ شدم انگاري همه چيز عوض شده برام ديشب خوابم نبرد روزهايي كه گذشت  رو تو ذهنم مرور كردم ما دو تا خيلي خوب بود تا وقتي كه همخونه نشده بوديم اين خونه از هم دورمون كرد
اي كاش ادم ميتونست  هر چيزي تو ذهنش هست و ديده رو بندازه دور اينقدر كه ديگه يادش نمونه
اگه اين جوري ميشد همه اون روزهاي خوب رو ميريختم دور


******************
يك كم روزنوشت هم بد نيست
پنج شنبه بعد از ظهر زنگ زدم به مينا كه بيا پيش من تنهام و  با هم بريم باغ مينا هم خوش خوشان اومد و سر راه كه كلي خريد كرد كه ......
سيران زنگ زد و هول و گريه كه بيايين بيمارستان مدني ما تصادف كرديم
من و مينا هم بدو به سمت مدني كه ديديم بعلههههههه
عروس خانوم زدن به يك اقايي و بنده خدا پاش داغون شده من كه رسيدم و خوشبختانه يكي از پزشك هاي شيفت اورژانس اشنا در امد و مريض رو سپرديم به ايشون  و خودمون به همراه عروس براي انجام كارها رفتيم كلانتري (خفه شي شيما ديگه من نميتونم قسم بخورم كه تا الان پام به كلانتري نخورده )به خاطر تو پامون تو اين مكان باز شد اين هم گريه و زاري و ترسيده بود حسابي زنگ زدم  به امين براي انجام كارهاش زحمت كشيد اومد و خودش هم كفيل سركار خانوم شد تا ساعت 12 شب اسير بوديم و تفريبا تا اخرش نگداشتيم داماد بفهمه كه اخرش اين ژيلا خنگ لو داد و اونم زنگ زد به من قاطيييييييييييي
(خب چرا براي من قاطي ميكني)البته بماند كه من چقدر پيچوندمش هربار كه زنگ زد گفتم  شيما تو اتاق پرو اااا الان رفت اون مغازه ميگم زنگ بزنه خب نمي خواستيم بفهمه
خلاصه قاطي كرد كه چرا شيما اينقدر بي دقتي كرده و اصلا چرا رفته فلان جا خريد  مگه  نميدونه اون مسير بده و از اين هارت و پورت ها شيما كه اومد بيرون گفتم زنگ بزن به شوهرت كه كشت ما رو
 با توجه به اون همه قاطي بازي كه در اورده بود انتظار داشتم با شيما هم دعوا كنه
 كه نتيجه اش اين بود
الهي بميرم برات كه اينقدر ترسيدي اصلا خودت رو ناراحت نكن هيچي نميشه و از اين حرفااااااااااااااااااا
بعدش رفتيم بيمارستان سارغ مصدوم كه خانومش هم امده بود و بنده خدا چقدر مودب و خوب بود اين از اين تا وقتي مصدوم مرخص بشه و ايشالله مشكلي نداشته باشه
كوروش هم ديروز مرخص شد و امد كرج و رفت منزل پدريش (گفت نميتونم از  پله ها بالا بيام )منم رفتم بهش سر زدم كلا  صورتش كه داغون شده پر از بخيه خيلي بيشتر از  اوني كه به من گفته بودن 
چند ساعتي بودم و كوروش كه خوابيد منم امدم خونه خودمون
تعجب نكنيد برگشتم نميدونم چرا بي هيچ دليلي
شيما هم رفت خونه مادرشوهر تا به همراه خواهران سيندرلا  به مادر شوهر كمك كنن
اميدوارم كوروش تا دوشنبه كه مادرش عازمه سفره بهتر بشه و بتونه بياد خونه


 


دوستن به این لینک سر زدید

http://positive0a.blogfa.com/