من زنده ام
كوروش پنجشنبه امد فكر كنم حدود ساعت 4 بود كه رسيد تا رسيد چون تو خونه بچه ها بودن گفت بريم تو حياط رفتيم اون تا جا داشت غر زد و حرف زد و اينا منم خونسرد گوش دادم
معمولا اين شوهر ما دست پيش ميگيره پس نيافته
اين يك گوشه از حرفهاي ما (براي اينكه هيچ وقت يادم نره و اويزه گوشم شه )
اين رو از الان تا هزار سال ديگه اويزه گوشت كن
من نميگذارم بخواهي بري جدا زندگي كني يا بخواهي جدا شي من ادمي نيستم كه زنم رو طلاق بدم
نميتونم بدون اينكه تو زندگيم باشي زندگي كنم
فكر اينكه تنها زندگي كني رو از سرت بيرون كن (ببخشيد الان تنها نيستم )
درك موقعيت نداري اين چند وقت تنها بودي به خاطر اين بود من تصادف كرده بودم و درگير بودم (كوروش خان حافظه بلند مدتت مشكل پيدا كرده؟)
چي شده كه به فكر سرمايه گذاري افتادي؟من نميگذارم بدون من هيچ جا سرمايه گذاري كني
من خودم با برادرم شريك ميشم اگه صلاح دونستم سهمم رو به تو ميفروشم (اصلا نميخوام زحمت نكش )
مگه نگفتم دوست ندارم اين هفته بيايي شمال گفتم يا نه/(من بچه ات نيستم ها به من اينجوري امر و نهي ميكني دوست داشتم امدم )
بعله تقصير از منه خيلي راحتت گذاشتم هر كاري ميكني بدون اينكه نظر من رو بپرسي؟وقتي نگذاشتم از خونه جم بخوري ميفهمي يك من ماست چقدر كره داره (اره تو مقصري منم هم كار بدي نكردم اينقدر تجربه دارم كه بفهمم چه كاري به صلاحم هست كه انجام بدم احتياج ندارم كسي بهم امر و نهي كنه )
مثل اينكه فكر كردي من دوستتم نخير من شوهرتم ( شوهر !!!!!!!!!!!!!! معني شوهر رو فهميدم )
نشميل حرص من رو در نيار (من كاري نميكنم تو حرص بخوري خودت داري الكي حرص ميخوري) و.
يك سري حرف كه بايد ميزدم گفتم و ديگه بحث رو ادامه ندادم
كوروش موند و پاكت سيگارش اينقدر سيگار كسيد كه فكر كنم داشت خفه ميشد
اين روند ادامه داشت تا اخر شب كه اقاي فاميل و اقاي دوست امدن و كوروش يك دور هم حال اون دو تا سر يك موضوع الكي گرفت بعدش گير داد به خانوم فاميل و دوست سر دانشگاه رفتنشون خلاصه اين رو بگم تركش دعوا با من همه رو گرفت
دليل عمده ناراحتيش هم اين بود من امدم شمال با اينكه ميدونستم مخالفه و دليل دومش هم از دست برادر شوهر كفري بود كه بدون اينكه با كوروش مشورت كنه تصميم گرفته بود سرمايه گذاري كنه و بدتر از اون من هم شريك بودم
جمعه هم باز كوروش عصبي بود و نميشد باهاش حرف زد
بعدش رفت سراغ قولنامه اون ملكي كه گفتم
من هم با دخترا رفتم بازار ويان دنبال يك قابلمه ميگشتم كه پيدا نكردم و بهم ادرس دادن كه از شوش بخرم
ملك رو قولنامه كردن و برگشتن هرچند دو تا برادر با هم قهر بودن (خوب كوروش يك دور هم حال اين بنده خدا رو گرفت سر اينكه چرا سر خود و بدون مشورت تصميم گرفتي ) به عنوان شيريني هم شام همه رو برد بيرون
تو رستوران بهش ميگم .... بچه نيست كه بخواد براي همه كاريش با تو مشورت كنه اينجوري باهاش برخورد كني احترام خودت از بين ميره
نه بايد تا من زنده ام با مشورت يك بزرگتر كارهاش رو انجام بده
من:اصلا من حرف ميزنم تو گوش تو ميره چرا اينقدر زور ميگي اخه ؟ همه رو از دست خودت خسته ميكني ها
كوروش:خيلي اروم (مثلا خسته بشيد چي ميشه ميخواهيد تنهام بگذارين؟شما كه نقشه تون همينه ميخواهيد من رو ترك كنين )
من:اخه مرض داريم همين جوري از روي خوشي بخواهيم تركت كنيم
كوروش:پس اعتراف ميكني ميخواستي منو ترك كني و من به موقع فهميدم
من:هركسي جاي من بود تا الان صد بار ولت كرده بود من صبرم زياد
كوروش: مگه چيكار كردم ؟
من :هيچكار خوشي زده زير دلم
بازم مثل همه بحث ها به هيچ نتيجه ايي نرسيديم و باز مثل اينكه يك زخم رو پانسمان كني و ولش كني اين زخم عميق رو يك پانسمان كرديم برگشتيم كيي اين زخمه چرك كنه !!
براي برگشتن به كرج هم گفت اخر شب برميگردم كه ساعت 6 رسيديم من امدم سركار و كوروش رفت خونه بخوابه وقتي برگشتم خونه هنوز خوابه
رۆڵهی خۆشهویست بینایی چاوم هێزی ئهژنۆم و هیوای ژیانم