روزگار
امروز دم صبح پير مرده فوت كرد
صبح كه رفتم نون بخرم اول از همه كوروش زنگ زد تا جاييكه تونست جيغ جيغ كرد كه چرا رفتي مگه من نگفتم نرو و از اين چيزا
منم جزو معدود دفعاتي بود كه جواب دادم حسابي و اينگونه بود كه با هم دعوا كرديم
بعدش تا امدم صبحونه بخورم برادر دوست برادر شوهر (اوههههه چه طولاني شد) زنگ زد و گفت ديشب تا ساعت 2 پيش پير مرده بوده و كمكش كرده تلويزيون رو درست كرده و بعدش برگشته امروز صبح كه رفته بهش سر بزنه ديده كه تموم كرده و الان هم بردنش بيمارستان كه گفتن تموم كرده
ايييييي روزگار اعصابم در حد انفجاره
بعدش كوروش زنگ زد كه داره مياد اينجا تا به قول خودش تكليف ما سه تا روشن كنه خب من نميدونم با اون دوتا چيكار داره ديگه
بايد الان برسه
اگه ديدن از من خبري نشد بدونيد تكليف رو روشن كرده !!!!
پا رو دمش گذاشتم اساسي يعني الان در حد تيم ملي عصبيه
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ ساعت 14:59 توسط نانا
|
رۆڵهی خۆشهویست بینایی چاوم هێزی ئهژنۆم و هیوای ژیانم