این چند روز که من غیبت کبری داشتم شدیدا مشغول بودم اول از همه اینکه سامی دوباره داره دندون در میاره و میدونید چقدر دردسر داره تب و مریضی و بیتابی

از اون طرف وقتی کورورش نباشه خودم باید سامی را ببرم مهد که حسابی وقتم را میگرفت

رضا هم شنبه منتقل میشه به بخش جنرال حالش خیلی بهتره فقط شکستگی دست   و کتفش اذیتش میکنه هوشیاریش بالا اومده حرف میزنه خیلی خوب شده چند روز پیش رفتم دیدنش میخندید بهش گفت زهر مار بایدم بخندی همه مارا دیونه کردی خودت میخندی

کوروش خان هم یک بار از بندر عباس با منزل تماس گرفتند تا من گوشی را پیدا کردم رفت رو پیام گیر  این کوروش بود که فاتحانه میگفت نشمیل خونه نیستی بعدا نگی زنگ نزدم بهت منم مثل جت خودم را رسوندم به دستگاه اصلی تلفن و گفتم قطع نکن من خونه ام که ایشان فرمودند تا اخر هفته میام یک سر میخوام برم شیراز از اونجا میام نگران نباش (نکه من داشتم از نگرانی میمردم )

دیروز هم شیما (جاری کوچیکم)مثل کنه چسبید به من که بیا بریم استادیوم برای دیدن بازی والیبال ایران کره

من و سامی و شیما و کژال و دخترش رفتیم چقدر هیجان انگیز بود سر و صدا و جیغ تماشا گرا از بیرون کاملا واضح بود رفتیم رو سکوها نشستیم دخترا با چه شور و هیجانی تشویق میکردن چقدر نوجوان های ما جوان هامون به هیجان احتیاج دارن چقدر احتیاج دارن که با جیغ و داد و خوندن خودشون را تخلیه کنن ولی حیف که این جور هیجانها فقط برای مردهاست و زن ها همیشه .........

از همه جالبتر دوربین سیما بود که اصلا رو به تماشاچی های زن نمیچرخید این یعنی چی اون ادمی که تو خونه داره این بازی را میبینه صدای تشویق زنها را میشونه و جالبه که اصلا تماشا گر زنی نمیبینه این یعنی چی؟حکایت نشون دادن نوازنده هاست تو سیما از سینه به بالا که سازشون را نشون نمیدن خلاصه خیلی عالی بود من که از استرس تمام ناخون هامو خوردم  سامی هم که عاشق جیغ و داد اینقدر با دختر کژال جیغ جیغ کرد که صداش گرفته بود

خوشبختانه ایران برد وگرنه شیمار ابا یک من عسل هم نمیشد خورد

امشب بازی فینال بین ایران و چین برگزار میشه اگه دوست دارین بیایین سالن 12 هزار نفری ازادی من و سامی هم هستیم


هورا هوار هوار هوار هوار

میرسیم به جای هیجان انگیز بعد از بازی که بازیکن ها رفتن رختکن شیما هم سامی را بغل زد و برد و گفت همسریش گفته دلش برا سامی تنگ شده اگه ما رفتیم ببره ببیندش شیما رفت و من و کژال هم طول کشید تا از سالن اومد بیرون و رفتیم به سمت ورودی رختکن که فکر کنید کی را دیدیم






اقای کوروش خان که سامی را گذاشته بود رو شونه هاش و داشت از رختکن میامد بیرون شما بودین چیکارش میکردین به من هم نگفته بود 

از فرودگاه مستقیما اومده بود ورزشگاه

بعد از مسابقه هم با شریک های گرامشون تشریف بردن شرکت چون کار داشتن شب هم فکر کنم حدود ساعت 2 بود اومد خونه و با هم نتونستیم حرف بزنیم امروز هم قرار اون از شرکت بیاد ورزشگاه من و شیما و مادر همسری و کژال از کرج برای قهرمانی تیم ملی دعا یادتون نره

هورا هوار هوار

راستی این را یادم رفت بگم از اونجایی کورورش لب تابش را برده بود و من سیستم نداشتم تو خونه و از اونجایی که به این احساس پوچی رسیده بودم که من هرچی پس انداز میکنم برای زندگیمون واسه کوروش اصلا فرقی نداره و کاری که خودش دلش میخواد میکنه تصمصیم گرفته بودم هرچی واسه خریدن خونه پس انداز کرده بودم خرج کنم چون بدون اینکه من بدونم کوروش خان واسه خرید خونه تصمیم گرفته و حتی بیشترین مبلغش را هم چرداخت کرده بودن حالا براتون بعدا توضیح میدم

در اویلن قدم رفتم لب تاب بخرم  انتخاب کردم و خریدم و زمانی که میخواستم کارت را بدم فروشنده بکشه دستم میلرزد و داشت مرفت که پشمون بشم که اخه این وسیله به چه در من میخوره اما عاقبت بر نفس خساست غلبه کرده و خریدم  هورا هوار  دوباره میام و می نویسم عجله دارم برم سامی را  از مهد بیارم غذا بخوریم برم دنبال ابچه ها بریم ورزشگاه