گرسنه
كوروش خان از ساعت 6 صبح به همراه اون اقاه قصاب ور ضا (باجناق كوروش و پسر عموي من )مشغول ذبح گوسفندا شدن ما هم تقريبا از 9 رفتيم كمكشون براي پاك كردن و وزن و بسته بندي گوشت ها از اونجايي كه بيشتر فاميل اونجا بودن هم فاميل كوروش اينا هم فاميل من و بعد از ظهر هم عقد سيران ومهرداد بود به پروانه پيشنهاد دادم ابگوشت درست كنه اون گوشه حياط بساط ابگوشت رو راه انداخت و هر كسي مشغول يك كاري بود
تا اينكه به مهرداد گفتيم بره نون سنگگ بخره
مهرداد:من چرا برم مثلا دامادم كار دارم ميخوام برم اتيله
كژال (خواهر زنش و دختر عموي بنده )نه بابا مهرداد سيران هنوز حاضر نيست كه كجا ميخوايي بري اتيله تا تو بري نون بگيري وقت هست
اينجا بود كه برادر شوهر كوچيكه (با توجه به اينكه از مراسم خودش چيزي نميگذره و وارده )بهش تقلب رسوند كه بگو ميخوام براي سيران غذا ببرم
مهرداد :اصلا من ميخوام واسه زنم غذا ببرم
از اون طرف برادر شوهر به دادش رسيد كه من ميرم نون ميخرم
عمه بزرگه:نه نميخواد اگه تو بري نون واسه شام هم نميرسه
مهرداد :نه عمه قول ميده زود بياد ... نري براي خودت گردش نون رو زود بخر بيا
عمه :نه عمه جون اين ميره يكهو ميبيني چند نفر ميشناسنش ميافته به عكس گرفتن و اينا دير مياد خودت برو ديگه
مهرداد :من كه گفتم مي خوام واسه زنم غذا ببرم
عمو حميد:اوهههههههههههه زنم !! بچه جان هنوز زنت نشده چند ساعت ديگه رسما عرفا شرعا زنت ميشه
عمه :پاشو مهرداد برو اينقدر بهانه نيار ديگه
مهرداد :اااااااااااا عمه يادت باشه تو از اولش بچه هاي عمو حسين رو بيشتر از همه دوست داشتي خب اين ميرفت ديگه من داماد بايد برم اصلا خوبه دختر مردم تو ارايشگاه از گرسنگي هلاك بشه
اينقدر چونه زد كه رضا (اينبار باجناق مهرداد و شوهر كژال )رفت به جاي اون نون بخره
تازه گوسفندها تموم شده بودن كه يك سري از دوستهاي كوروش و فاميل كه قربوني هاشون رو جاي ديگه ذبح كرده بودن گوشت ها رو اوردن واسه پاك و كردن وتقسيم كردن پيش ما
هي واي من
خلاصه گم تا اونا تموم شد غذا خورديم حياط رو شستيم هلاك شديم بعدش هم بزرگترا زودتر رفتن سالن و يك سري هم موندن
كوروش كه بيهوش شده بود
منم يك ذره استراحت كرديم و رفتيم تا ما برسيم خطبه رو خونده بودن شام خورديم و از اونجايي كه بيشتر فاميل خسته بودن از همون تالار خداحافظي كردن رفتن و تعدادكمي خونه امدن
وقتي برگشتيم برادر شوهر كوچيكه و مهرداد داشتن سر پاركينگ هاشون با هم چونه ميزدن (خونه اين دو تا واحد هاي رو به روي همه ) ده دقيقه كلنجار رفتن كه اين پاركينگي كه برادر شوهر الان ماشين رو پارك كرده براي كدوم واحده كه
برادر شوهر:مهرداد صبر كن ببينم تو اصلا واسه چي داري چونه ميزني تو كه ماشين نداري بخواهي پارك كني
مهرداد:خببببببب ميخرم
برادر شوهر :پس هر وقت خريدي بيا چونه ميزنيم الاان چه فايده ايي داره
مهرداد :اصلا تو خودت براي چي چونه ميزني تو كه هيچ وقت نيستي خونه چه برسه به اين كه بخواهي ماشين رو پارك كني
برادر شوهر :اصلا ربطي به بودن نبودن من نداره من زودتر از تو امدم اين پاركينگ مال منه تو اون يكي رو بردار
(تازه دامادهاي ما رو دارين ديگه )
كه خوشبختانه چون برادر شوهر بايد ميرفت جريان ادامه پيدا نكرد
منم كه خسته بودم عذرخواهي كردم رفتن خونه خودمون كه بعد از چند دقيقه كوروش خان همه مهمون ها را برداشت اورد خونه ما
اين از جمعه پر كار ما
ديروز هم كه هواي عالي بود صبح كه داشتم از خونه ميامدن بيرون كوروش چشماشو باز كرده كه بارون مياد
من :اره
كوروش:با چشمهاي بسته و خواب الود چتر ببر خيس نشي
من:بي عاطفه گفتم حتما ميخوايي بگي ماشين روببر
كوروش:عمرااااااااااا و خوابيد
ظهر كه ميخواستم برگردم خونه هنوز بارون ميامد كه كوروش زنگ زد كه
بيمارستان باش ميام دنبالت هم بريم ناهار هم برسونمت خيس نشي
جاتون خالي رفتيم خارج از شهر يك جاي فوق العاده قشنگ ديزي خورديم قليون زديم و كلي حرف زديم با هم من رو رسوند خونه و رفت دنبال كارهاش
دوستهاي گلي كه رمز مطلب قبلي رو ميخواستن فردا براي همشون ميفرستم ببخشيد دير شد
رۆڵهی خۆشهویست بینایی چاوم هێزی ئهژنۆم و هیوای ژیانم