خاطره ها
پيشنهادم اينه كه كامنت هاي پست قبلي رو بخونيد خيلي عاليه و اما خاطره من از اين دو تا اهنگ
به جز اينكه تو عروس ها و عيدهايي كه اين اهنگ ها امده بود دو تا خاطره دارم كه تقريبا جديده
1- اهنگ شهره:
با يك گروه از همكارها ميخواستيم بريم كاشان يك اتوبوس هم كرايه كرديم هر كدوم از بچه ها هم خواستن خانواده هاشون رو اوردن اون موقع هنوز رضا ازدواج نكرده بود منم كژال رو بردم
وقتي همه سوار شديم رضا اخر همه اومد و نشست رو همون يخچال كه جلو در همه اتوبوس ها هست
همه بچه ها گفتن بيا بشين رو صندلي كه گفت ميخوام الان سيگار بكشم كنار پنجره راحت تره بعدش ميشينم
خلاصه تا رضا سيگارش رو روشن كرد اين اهنگ شروع شد و يكي از همكارها كه صندلي جلو بود بلند شد و رضا هم بلند كرد برقصه
رضا هم سيگارش رو داد دست من كه نگهش دار من زود ميشينم
منم سيگار رو نگه داشتم اين هي سوخت من خاكسترش رو خالي كردم تو ليواني كه دستم بود رقص كه تموم شد رضا رفت بشينه كه صداش زدم بيا سيگارت اينجاس !!!
با تعجب اومد و سيگارش رو كه فقط فيلترش مونده بود رو تحويل گرفت
رضا:خب نابغه خاموشش ميكردي گذاشتي بسوزه كه چي؟
من:نگفتي كه خاموشش كن گفتي نگهش دار
رضا :چه دختر حرف گوش كني
اينجا يكهو كژال پريد وسط كه ما حسيني ها همه حرف گوش كنيم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
***********************************
خاطره دومم با اهنگ بهار
تازه نامزد كرده بوديم كه يك پنچشنبه قرار شد بريم باغ بابا اينا همه بچه ها رو جمع كرديم منم به برادر شوهر كوچيكه گفتم بياد كه اون هنوز ازدواج نكرده بود و در شرف خواستگاري و اينا بود اونم شرط گذاشت به شرطي ميام كه اجازه شيما رو هم بگيريد بياد ما هم اجازه شيما رو گرفتيم از اون طرف هم از اونجايي كه نيما و برادر شوهر با هم هماهنگ كرده بودن كه برنامه اومدنشون چيه نيما مارمولك هم گير داده بود به سحر كه چون شيما مياد و تنهاس تو هم ساناز رو بيار (اون موقع كسي نميدونست اين دو تا با هم ارتباط دارن )ما نميدونستيم ولي اين دو تا شيطون ميدونست
خلاصه ما و كژال اينا فريد اينا و يك سري ديگه از بچه هاي فاميل به اضافه امين و نيما سحر و ساناز رفتيم باغ كوروش زودتر از ما رفته بود من تو ماشين برادر شوهر بودم كه اول جاده چالوس از اين سي دي فروشها سيار يك سي دي خريدم و من به اقاهه گفتم يك چيزي ميخوام مارتيك داشته باشه اونم ناييد كرد كه داره
جونم بگم از اول جاده هي ما گوش داديم تا بعد از سد مارتيكي در كار نبود وقتي رسيديم كوروش ماشينش رو برده بود بالا اول بگذارين يك توضيحي بدم
باغ بابا يك جاي هست تو جاده چالوس كه تقريبا نزديك بافت روستاييه و يك سر بالايي تند داره كه برسه به در اصلي ساختمون منتها از اول اين سربالايي در زدن از اين درهاي نرده ايي كه همچي معلومه
امين هم به برادر شوهر گفت اول تو ماشين رو بزن و بعد فلاني و فلاني كه تا اخر كه خودش پارك كنه براي اينكه خريد چيزي داشت ديگه احتياجي نباشه همه ماشين ها جا به جا شه
كوروش هم از بالا داد زد كه بگذار نشميل بشينه اينا فقط خودشون ميتونن ماشين ها رو از اين جاده باريك و تند بيارن بالا برادر شوهر كه پياده شد كه من برم بشينم يكهو بعد از كلي انتظار اين اهنگ مارتيك پخش شد منم با قر رفتم اون طرف ماشين كه برادر شوهر از خودم بدتر شروع كرد به دست زدن و منم كه چايي معطل قند رقصيدم در ادامه اين رقص من بقيه بچه ها هم از ماشين امدن پايين و شروع كردن به رقص كار به جايي رسيد كه من ديدم برادر شوهر ميگه بدو برو تو ماشين
فكر كنيد چي شده بود چند تا ماشين كه از جاده اصلي رد ميشدن وقتي ديدن ما داريم ميرقصيم اونا هم پارك كرده بودن به دست زدن و رقصيدن
بعد از اين كه نسشته بوديم بابام زنگ زد كه چيكار كردين ؟
امين :هيچي بابا براي چي ؟
بابا:كدخدا ده زنگ زده كه تو باغتون عروسي گرفتن !!!!
امين :نه بابا يك ذره رقصيديم اون تو ورودي حياط اون از كجاديده ؟
بابا:اخه بچه جان تو هنوز نميدوني خونه ما سربالايي و رو بلندي ده سراشيبي و معلومه ديده ميشه ديگه
اين سوژه شد تا كسي تكون ميخورد برادر شوهر ميگفت اروم الان كدخدا زنگ ميزنه به اقا محمد
و بعدش هم به نيما نگاه ميكرد كه البته كدخدا دروغ نگفته يك جورايي عروسيه ديگه ميخواهين عروس بيارين
و ما هم هيچ كدوم نميفهميديم جراين چيه به جز اين چهار تا كه خودشون ميخنديدن و ما تعجب كه اينا به چه حرف بي معني ميخندن
رۆڵهی خۆشهویست بینایی چاوم هێزی ئهژنۆم و هیوای ژیانم