چی فکر کردی
درگیر اینکه بفهم چی شد که یک ادم به خودش اجازه داد چند سال با زندگی من بازی کنه حال و اینده ام را از بین ببره یک گذشته دردناک برام درست کنه منو با هزار و یک جور حرف نا مربوط مردم بگذاره و بره اسم یک مطلقه را بگذاره روم و بره
من سالها با این معما درگیر بودم که چرا اینجوری شد چه چیزی اون اتیش را شعله ور تر کرد به جای اینکه خاموشش کنه
من سالها فکر قبل از خوابم این بود که چرا باید علی همچین فکری را در مورد من داشته باشه و به خاطر اون فکر 5 سال من را ول کنه و بره حتی بگه نه باهات زندگی میکنم نه طلاقت میدم بگذار ارزوی با .... بودنت را به گور ببری و من هیچ وقت نتونستم توجیهش کنم که فکرش غلطه و چیزی بین ما نیست
این معما من را داغون کرد چون هیچ وقت جوابی براش پیدا نکردم فقط تونستم به قسمت ربطش بدم
هیچ وقت نتونستم نگاه بعد از جدایی علی را از یاد ببرم
هیچ وقت نتونستم بفهمم اگه من بد بودم چرا علی چند ماه بعد از طلاق دوباره برای اشتی پیش قدم شد مگه من بد نبودم مگه به من شک نداشت مگه به خاطر شک 5 سال زن عقدیش را ول نکرد رفت؟چرا دوباره به اشتی اصرار داشت
تو هیچ میدونی مجموعه این تناقضات چه پدری از ادم در میاره
من هیچ وقت نفهمیدم چرا کوروشی که قبل از اینکه با علی حرف بزنه میگفت علی خیلی نامرده که بدون دلیل محکم زنش را ول کرده و رفته بعد از حرف زدن با علی تغییر عقیده داد و گفت اون هم مقصر یک فکر غلطی شده که تو ذهنش انداختن و باز یک سوال به سوالات من اضافه شد که کدوم فکر غلط و چه کسی که فکر غلط را انداخت تو ذهنش به همه شک کردم از مادرش پدرش خواهر کوچیکش سحر
اما هیچ وقت شکم به تو نرفت باورم نمیشد اخه چرا ؟
چون دلیل نداشت به تو شک کنم مادر تو منو به خواهرش معرفی کرد برای اینکه بیان خواستگاری
و تو الان بعد از گدشت 11 سال اومدی میگی همه اینا زیر سر تو بوده تو بودی که به خاطر یک عشق بچگانه تخم بدبینی را تو ذهن علی کاشتی اتیش را روشن کردی و با حرفهای غلطی که زدی امار اشتباهی که دادی و تهمت هایی که زدی شعله ور ترش کردی
کی باورش میشه تو اون روزهایی که تماس علی با من فقط در حد این بود که پول برام ریخته به حساب بانکیم مدام تو باهاش در تماس بودی و امار کارهای نکرده من را بهش میدادی ؟
تو که نیستی نشمیل به فلانی دوست شده نمشیل را فلانی میبره دانشگاه و میاره نمشیل با فلانی رفت خرید
این توهمات را تو از کجا اوردی تو تمام این توهمات را ساختی که بتونی با علی حرف بزنی از زنش ببریش و به خودت علاقه مندش کنی ؟
تو تمام اون روزها که تو به توهمات خودت برای علی واقیعت میبخشیدی اون نشمیل که تو توهم تو در حال رفتن به پارک و سینا و هزار تا تفریح گاه دیگه با دوست پسرش بود
سرش را انداخته پایین میرفت دانشگاه و میامد از خانواده اش به خاطر اون سوالها بریده بود تنها تو یک اتاق از خونه مادر بزرگش خودش بود و سازش بدون داشتن حتی یک دوست صمیمی از ترس اینکه نکنه دوستهاش بفهمن اون زن شوهر داریه که شوهر نداره و شوهرش بی دلیل ترکش کرده رفته
نشمیلی که برای اینکه خودش را ثابت کنه به خانواده اش و به شوهرش بدون اینکه که پول تو جیبی هایی که شوهرش و پدرش براش تو حشابش میریختن دست بزنه بعد از دانشگاه تو اورژانس پذیرش کار میکرد و صبح خسته و خرد میرفت سر کلاسش دختری که همه تلاشش را کرد با معدل بالا قبول بشه برای اینکه راحت تر بعد از طرحش استخدام بشه چون تصور اون روزهای نشمیل ادامه یک زندگی به همین تریتب بود و الویتش براش این بود خودش بتونه گلیمش را از اب بیرون بکشه
توی اون روزهایی که نزدیک عروسی خواهر کوچیک نشمیلی بود که تو داشتی بهش تهمت این را میزدی که با فلانی میره شمال و به المیرا کمک میکنه برای چیدن جهازش
نشمیل با مادرش میرفت شمال کمک خواهرش خسته و خرد برمیگشت میرفت سرکار و برای اینکه بتونه برای خواهرش کادوی خوبی تهیه کنه بدون اینکه بخواد از کسی کمک مالی بگیره تو آزانس بانوان با ماشین کار میکرد اما تو همچنان داشتی به تهمت هات ادامه میدادی
روزی که احساس میکردم چشمام داره تنگ تر و تنگ تر میشه و وردم صورت و دستهام ازارم میداد و از این پزشک اعصاب و روان به اون چشم پزشک پاسکاری میشدم وقتی فهمیدم به دنبال اون همه استرس و فشار به یک نوع بیماری دچار شدم و حتی به خاطر درمان یک مدتی بستری شدم تو به راحتی به من تهمت زدی که با فلانی رابطه داشته و حتما بارداره و دنبال سقطه
تو چطوری تونستی این کارو بکنی اصلا نمیتونم درک کنم چرااین کارو کردی با من تو میتونستی خیلی رک و راست حرف دلت را بزنی چرا من را خراب کردی
تو وقتی به دروغهات اعتراف کردی که من در استانه طلاق بودم اونم فقط به خاطر اینکه عشقت را به علی ثابت کنی نمیتونم بفهمم
تو الان میایی و ادعا میکنی عذاب وجدان داری و خواب دیدی نمیتونی زندگی نرمالی داشته باشی چون به من تهمت زدی تو میخواهی من ببخشمت ؟
دختر تو از روز پنجشنبه تا الان من را اونجوری بهم ریختی که تعادل ندارم حوصله خودم را هم ندارم دو روزه نمیتونم برم سرکار مرخصی گرفتم سامی را نمیتونم درست نگه دارم بچه یا مهد یا با کوروش میره بیرون حتی حوصله ندارم چراغ را روشن کنم باورم نمیشه
الان ببخشمت؟
اینها را کار قسمت بدونم نه نادونی تو و خو.دم را بزنم به اون راه و به خاطر زندگی خوبی که الان در کنار کوروش دارم که هیچ وقت نمیتونستم در کنار علی داشته باشم ببخشمت ؟
به خاطر اون همه عذاب که فقط خودم میدونم چی کشیدم تا اخر عمرم نمیتونم ببخشمت
***
کسی که این همه اتیش را زوشن کرد دختر خاله علی بود یک دختر همسن سال خودم که همسایه ما هم بودن و مادر اون من را به مادر علی معرفی کرد کسی بود که به خاطر اینکه همسایه ما بود و به راحتی میدونست رفت و امد من را در نظر داشته باشه تمام این اتفاق ها را هدایت کرد تا به اینجایی رسوند که بعد از اینکه به علی گفت چه کار کرده علی هم ابروشو تو خانواده اش برد و به پدر و مادرش گفت چه بچه بی عقلی دارن که زندگی یک دختر را به خاطر یک غلاقه یک طرفه و با فکر پلیدش اینجوری سیاه کرد دختری که الان نه زیاد میتونه تو یک جا کار کنه نه میتونه کسی را برای ازدواج انتخاب کنه چون دیگه فکرش خراب شده و الان به این نتیجه رسیده همه اینا در مقابل اشتباهیه که در مقابل من کرده و اومده به هزار تا دلیل که نمیدونم راست میگه یا دروغ که خواب دیدم و ایناو باید تو منو ببخشی تا زندگیم سامون بگیره میخواد ببخشمش اما منو انداخته تو یک برزخ نمیدونم باید چیکار کنم
رۆڵهی خۆشهویست بینایی چاوم هێزی ئهژنۆم و هیوای ژیانم