وقتايي كه كوروش خونه نيست دوست دارم در موردش حرف بزنم انگاري كه وقتي ازش حرف ميزنم پيشمه

الان هم باز كوروش نيبست جمعه نصفه  شب!!! رفت كرمان تا 15 روز ديگه هم نمياد

ديشب خونه مامانم بودم از پنجره اشپزخونه داشتم بيرون را نگاه ميكردم كه  اين اومد تو ذهنم

ساعت 12 شب به بعد سال فكر كنم 77 بود (77 يا 76 فقط اين يادمه كه من هنوز ازدواج نكرده بودم )

مامان و باباي فريد مكه رفته بودن و فردا صبح ميرسيدن  و همه درگير اماده كردن خونه براي رسيدن اونا بودن

من كه خسته  شده بودم اومدم خونه خودمون و اب خوردم و از پنجره بيرون را نگاه ميكردم كه ديدم دو تا پسر از تير چراغ برق روبروي خونه ما دارن ميرن بالا يكيشون هم روي نرده هاي جلوي خونه ماست

دقت كه كردم ديدم امين برادرم فريد و اون يكي كيه؟؟/

بعله همين اقا كوروش همسر امروز بنده

داشتن ريسه ميبستن ساعت 12 شب !!!!!

اصلا هم فكر نكنيد كه سر و صدا نداشتن (مگه ميشه كوروش جايي باشه و سر و صدا نباشه)

  كوروش دقيقا رو نرده هاي خونه ما بود و من به خاطر اينكه منو نبينه پرده را انداختم و رفتم

بعد از يك مدت فضوليم گل كرد و اومدم ببينم دارن چيكار ميكنن

كه ديدم فريد و كوروش نيستن و دارن امين را ميندازن تو ماشين كلانتري

(گشت كلانتري ديده بودشون و بهشون مشكوك شده بود و هر سه تاشون را انداخته بود تو ماشينو برد كلانتري )

رفتم سراغ بابام و اونم رفت كلانتري  محل دنبال اين سه تا

از سر و صدايي كه تو حياط كوچيكه وردي خونه بود باز من فضول رفتم ببينم چه خبره كه ديدم باباي من و باباي كوروش هستن و پسرا كه دارن هر هر ميخندن

كوروش خان يك  كاپشن شلوار گرمكن مشكي و سبز تنت بود

 اينقدر به حافظه ات نناز

كوروش اون موقع حتي به اين فكر نكردم روزي در كنار تو باشم

 چقدر خوشحالم كه در كنارت هستم