ديروز براي اينكه يادم نياد رو قبلش چه اتفاقي افتاده نشستم واليبال رو ديدم و تا جايي كه تونستم جيغ و داد كردم و از خودم هيجان در كردم بعدش يك ذره خونه را جمع كردم 5  شنبه شام مهمون داشتم و هنوز جمع نكرده بودم كاملا خانواده عموم و بچه هاش يعني پسرش و خواهر خودم ( دختر عمو و پسر عمو ازدواج كردن ) رضا و كژال دختر كوچيكشون سيران پدر و مادر خودم و عمو حميد اينا

البته از اونجايي كه خليلي وقته قصد داريم دست مهرداد را بند كنيم و تا الان نتيجه نداده مهرداد را هم دعوت كرديم  دختر عمه كوروش  مينا هم حوصله اش سر رفته بود و اومد پيش من كه ديد  مهمون دارم كمكم كرد و اون هم شب بود

 دلمه برگ مو قرمه سبزي باقالي پلو با مرغ  بوراني ماست و بادمجون سالاد جوانه و لوبيا و دسر ميوه هاي استوايي غذاهايي بود كه درست كردم ديگه خواستم سنگ تموم بگذارم ديگه البته دلمه و قرمه سبزيش را از روز قبل درست كردم كه زياد خسته نشم

 اين دختر عموي ما برخلاف بنده كه دختر عموي بزرگشون هستم با سياست و اهل ناز و عشوه هاي زنونه  تا حدودي هم از جريان خبر داشت اين بود كه حسابي برنامه ريزي كرده بود كه چيكار كنه ديگه خلاصه شام رو خورديم و عمو حميد صحبت را انداخت به اينكه كه نشميل تكه و  ما خيلي خوشحاليم از اينكه با خانواده شما وصلت كرديم و  داستان ر ا به اينجا رسوند كه مهرداد هم ديگه بايد ازدواج كنه و  ما دوست داريم با خانواده شما وصلت كنيم اگه اجازه بديد اين دو نفر با هم بيشتر اشنا بشن  شايد قسمت هم شدن

بعد از اين حرف و موافقت عموي من مجلس رنگ ديگري گرفت سيران كه تا  الان سفت نسشته بود سر جاش اصرار و اصرار كه ظرفا رو من ميشورم حالا هرچي ميگم اقاجان ميگذارم تو ماشين به خرجش نميره نصف ظرفا رو ماشين شست نصف ديگه اش سيران (مهمون ها كه رفتم قابلمه ها رو هم مهرداد شست)

جوون تر ها از اونجايي كه خونه ما پاتق همه چيز هست بساط قليون و ورق و دبنا را رديف كردن و بازي كردن تا سه صبح به زور انداختمشون بيرون

جمعه شب هم پروانه عمو اينا را دعوت كرد

 شنبه هم من و كوروش دعوا داشتيم و من وقت نكرده بودم خونه را تميز كنم اين بود ديروز سر خودم را گرم خونه كردم كه كوروش زنگ زد

كوروش :سلام خونه ايي

من:اره

كوروش:خب جايي نرفتي نميري خونه مامانت

من:نه كار دارم خونه هستم

كوروش:بليط برات رزو كنم ميايي كرمان پيش من

من:نه 5 شنبه ميخوام عمه اينا رو دعوت كنم

كوروش:خب باشه من فردا برميگردم خونه   حتما خونه هستي ديگه

من:اره

كوروش:منو ميبخشي؟

 و تموم شد

اخه كوروش من چي بگم گاهي ادم رو ميبري اون بالا و يكهو ول ميكني رو زمين

نميتونم بگم از تلفن زدنت خوشحال نشدم اره خوشحال شدم زنگ زدي اما كوروش خودت قضاوت كن من بايد چيكار كنم

وقتي ميگم خسته شدم بدون خسته ام از خيلي چيزا ميدوني حرفم را رك ميزنم اره كوروش من خيلي خسته ام

بعد از تلفن كوروش فيلم ديدم و تلفني با چند تا از دوستام حرف زدم

يك تلفن هم زدم  خونه عمو حميد اينا كه بگم  با مهرداد و پروانه بريم تره بار خريد كه پروانه گفت مهرداد با سيران رفته بيرون

جانممممممممممممممممممممممممممم ؟؟؟!!!!

منم زودي زنگ زدم به مهرداد كه كجايي ؟

 مهرداد :سلام نشميل جان خوبي؟

من:خوبم كجايي؟

مهرداد:ما شهر كتابيم

من:هااا با كي؟شهر كتاب چرا حالا ؟مثلا ميخوايي بگين خيلي ادمهاي فرهيخته ايي هستين ژ

اذيتش كردم

ساعت 11 شب مهرداد زنگ زد كه نشميل ما پايينم مانتو بپوش بيا بريم سيران را برسونيم خونه

بعله رفتيم گشت و گذار فرمودين حالا من بيچاره بايد بيام پا در ميوني كنم كه دير رفتين خونه

همراهيشون كردم

ازشون پرسيدم شام كجا رفتين

مهرداد: رو كرد به سيران و پرسيد خانومي اسم رستورانش چي بود

من:هاااااااااااااااااااااااااااااااااااا  باورم نميشه خانواده شما از اين حرفام بلدين ؟ما كه تا الان نشنيديم 

سيران رو رسونديم و مهرداد براي من يك بستني ميوه ايي قيفي خوشمزه از نعمت خريد

من:مهرداد چه زود با هم خودموني شدين  

مهرداد :خب وقتي ميخوايم با هم رفت و امد كنيم بايد خودموني باشيم

من:فقط حواست باشه زياد خودموني نشين كه اينجا دانمارك نيست ها ما هم كرد هستيم گردنت رو ميزنيم



****

كوروش صبح زنگ زد و گفت نميتونه امروز بياد كرج هفته ديگه مياد