براي سلامتي برديام دعا نكنيد

بچه ام الان ديگه سلامته اذيت نميشه

ديگه دست و پاهاي قشنگش اون پوست نازكش كبود نيست

هيچي نمي تونم بنويسم هيچي

من تنها شدم

پسر من ديگه نفس نميكشه 

من برديام رو تنها گذاشتم

بردياي من زير خاك سياه و سرد تنهاس

 برايم دعا كنيد

تحمل ندارم

خيلي سختي ها رو تحمل كردم ولي اينو نميتونم

 بردياي من خيلي درد كشيد و من نتونستم براش كاري كنم  خيلي زود اومد زود هم رفت

هيچ وقت نخواستم با توجه به اينكه خانواده ام دوستام اينجا رو ميخونن بگم مريضي برديا چي بود  بردياي من مبتلا به نوعي مننژيت شده بود

 به نازنين گفتم من و تو ميدونستيم داريم همديگر رو الكي دلداري ميديم هردومون ميدونستيم روز شومي ميرسه كه مادر نازنين و برديا پيش ما نيستن 

 دلم ميسوزه

نازنين گفت برديا دوباره بهت برميگرده چقدر ارومم كرد اين حرف

من هنوز بچه ام رو سير بغل نكرده بودم حسش نكرده بودم

نميتونم بخوابم صداي گريه مياد تو ذهنم تا چشمام رو ميبندم اون تصوير وحشتناك و دلگير كورستان مياد تو ذهنم از تنهايي بچه ام ميترسم الان به اين فكر ميكنم علي راست گفت كه بهتره لحظه خاك سپاري رو نبيني  روز خاك سپاري علي نگذاشت هيچي رو ببينم ميگفتم اگر اين لحظه رو ببيني ديونه ميشي الان ازش ممنونم اگه اون صحنه رو ميديدم ..................

نگران سربازي رفتنش بود نگران اينكه روزي ازم دور ميشه نميدونستم تقدير بر اينه مه ديگه نداشته باشم محمد يادته سر به سر ميگذاشتي ميگفتي نيان همين الان از بغلت درش بيارن ببرنش سر بازي

ديدي تو بغلم نموند

يادم رفته برديا چه شكلي بود چند روزه از بچه ام دورم

اقاي دكتر با وجدان يادته با من چه برخوردي كردي ؟يادته چه حرفي زدي ؟چه ادهايي در اوردي براي .........

يعني اگه بچه ام رو زودتر ميگذاشتي از اون بيمارستان لعنتي انتقال بدم الان اغوش من خالي نبود؟تو همون بيمارستان كه به زور بچه من رو نگه داشتي در عرض 48 ساعت بچه من 5 بار تشنج كرد

دير منقلش كردم

اي خدا

كوروش ميگه هيچ كاري نتونستم براش انجام بدم بچه من از دست رفت در شرايطي پدرش براي بهبودش از هيچ كاري دريغ نكرد هركاري تونست كرد حتي ر ش و ه داد كارهايي براي هر كدومشون بايد يك پروسه طولاني اداري  و كلي هزينه ميبرد رو انجام داد فقط براي اينكه هواي بچه اش رو داشته باشن  اما كوروش هواشو نداشتن بي انصافن اره كوروش بي انصافن بچه ام رو كبود كرده بودن يعني چقدر اذيتش كردن تا براش رگ گرفتن موقع ازمايش نخاعي هم حتما اذيت شده يعني بردياي من چقدر تو اون تخت گريه كرده و هيچي نبوده بغلش كنه اي كاش حداقل تو اين چند روز چند دقيقه بغلش كرده بودم اي كاش گذاشته بودن بغلش كنم

اين فكرا داره ديونه ام ميكنه

ترو خدا اگه ذكري ميدونيد كه ادم رو اروم كنه بهم بگيد دارم ميسوزم

اين روزها با هركسي حرف ميزنم ميدونم دارم اذيتش ميكنم با گريه هام با حرف هام

نميتونم خودم رو كنترل كنم  تا امروز صبح فلج بودم راه نميتونستم برم احساس ميكردم پاهام از تو پوسيده و خاليه تا بلند ميشدم زمين ميخوردم الان دستم رو ميگيرم به ديوار و راه ميرم

تو اين چند روز خيلي ها با اس ام اس حال برديا رو پرسيده بودن نميتونستم جواب بدم ديروز گفتم برديا منتظر جواب ازمايشش نموند ديگه جوابش به درد نميخوره

اره ديگه جوابش به درد نميخوره بردياي من بعد از يك تشنج ديگه چشمش رو باز نكرد

برام دعا كنيد اين بار براي من دعا كنيد كه دارم از درون ميسوزم