تو خونه كه اصلا طاقتم نميگيره ميرم بيمارستان ساعتها تو حياط ميشينم حتي نميرم تو سالن كه خنك باشه اصلا تحمل ديوار و سقف رو ندارم نميتونم اروم بگيرم ميشينم تو حياط و فكر ميكنم به چي ؟نميدونم !!!
دعا ميخونم وقتي به خودم ميام كه ميبينم ساعتهاس كتاب تو دستمه و همونجوري بدون اينكه بخونم دارم بهش نگاه ميكنم
خيلي از كارهايي كه انجام ميدم ارادي نيست
مادر جاري كوچيكه زنگ زده حال برديا بپرسه وسط حرفاش گفتم مرسي خداحافظ
بعدا كه يادم افتاد
چقدر از خودم خجالت كشيدم اصلا نفهميدم چرا اينجوري كردم
گاهي وقتا يادم ميره كجام
ديشب حدود ساعت 11 ماشين رو كوچه بغل بيمارستان پارك كردم پياده راه افتادم به سمت خونه نزديك فلكه اول بودم كه كوروش زنگ زده كجايي تو حتي نمي دونستم كجام مسيري رو كه هر روز ميرم و ميام رو نميدونستم كجاس
در لحظه همه چيز رو فراموش ميكنم و بعدا يادم ميافته
تلاش ميكنم براي اينكه به خودم مسلط باشم اما نميتونم
فردا از برديا ازمايش ميگيرن براي اينكه ببينن داروها تاثير داشته و چقدر فايده داشته
** دوستي به نام سينا براي چند پست قبل نظر گذاشته بودن پزشك اطفالي رو بهم معرفي كردن و خودشون هم متخصص اطفال بودن اگر اشتباه نكرده باشم اگر اينجا رو ميخونه لطفا ادرس ايملشون را برام بگذارن چند تا سوال دارم ازشون
رۆڵهی خۆشهویست بینایی چاوم هێزی ئهژنۆم و هیوای ژیانم