بازگشت سعادت اباد
مکان :منزل بانو ومیرزا
داشتم ظرفهای تلنبار شده را جا به جا میکردم که صدای در منو کشوند به طرف راهرو در میان بهت و حیرت فراوان موجودی را دیدم که همسر بهش میگفتیم گاهی وقتا که عشقمون قلمبه میشد عزیز دل هم خطاب میشد وقتی از دستش عصبانی هستم به اسم زورگو تغییر پیدا میکرد
بعله کوروش خان تشریف فرما شدند
من:سلام چه بی خبر اومدی ؟
کوروش:خبر و بی خبر نداره باید میامدم دیگه جا خوردی چیه برنامه ات را ریختم بهم مهمون داری؟جایی میخوایی بری؟
من:مهمون ندارم منظورم این بود میگفتی میایی من میدونستم (که حداقل این لباس ورزش را ازتنم درمیاورم و بر طبق صحبت های عمه جان ریخت و لباسی برای خودم درست میکردم )
کوروش:تو خوبی که این همه اومدی لوس کردی خودت را گفتی سرما خوردم چیزیت نیست (این در حالیست که داشتم میرفتم به سمت که خوش امدی بگم و از این لوس بازی)
من:بهرتم الان ولی خب ویروس هنوز تو تنمه دیگه سرماخوردم هااااااااااااااااااپ
کوروش :اااا خدا خیرت بده پس به من زیاد نزدیک نشو من هزارتا کار دارم حوصله سرماخوردن ندارم
من: دلم میخواست ........................ بزنم ............................
بعد ازن هم مهر ومحبتی که بیبن ما رد و بدل شد کوروش اعلام کرد خسته اس میخواد بخوابه ساعت 9 بیدارش کنم میخواد بره پیش دوستش نمیدونم چی باید بهش میاد من نفهمیدم
منم از قبل برنامه داشتم با رزی برم سینما خواستم برنامه را بهم بریزیم اما چون رفتار سرد کوروش را دیدم و اینکه نیامده داره میره تصمصم گرفتم برنامه ام را کنسل نکنم
من: ساعت کوک کن من اون ساعت خونه نیستم قرار دارم با رزی برم سینما
کوروش :سامی را چیکار میکنی ؟دیدی گفتم جایی میخواستی بری برنامه ات را ریختم بهم
من:میره پیش مامانم شام درست کنم برات یا از بیرون غذا بگیرم با هم بخوریم
کوروش :هیچ کدوم خودم بیرون میخورم
مرسی مهر و محبت بعد از 18 روز دوری
من رفتم سینما فیلم عالی بود از این فیلما بود که مستقیم روی احساستت ادم راه میریه لذت بردم بعضی جاهاش خودم را دیدم خیلی خوب بود خیلی خیلی بعدش شام خوردیم رفتم سامی را از خونه مامانم اوردم خوابیدم ساعت 1 شب به بعد بود که کوروش اومد صبح هم اون خواب بود من اومدم سرکار
دوست نداشتم وقتی کوروش میاد اینقدر با هم سر باشیم ولی این موجود با یک حرف انچنان ادم را بهم میریزه که ادم دیگه نمیدونه باید چیکار کنه نمیدونم شاید اون شوخی کرد من زیادی جدی گرفتم و همه چی سرد شد اون همیشه اینجوری شوخی میکنه حتی وقتی خیلی دلش برا ادم تنگ شده باشه
الان به تلافی دیروز براش لازانیا میخوام بپزم با سالاد و سیب زمینی اسانس سیب سبز در حال سوختنه عطرش همه جا پیچیده خونه ارومه ارومه پر از انرژی مثبت
بیبینم نتیجه میده یا باز با یک حرف نا به جا همه چیز را میریزه بهم
رۆڵهی خۆشهویست بینایی چاوم هێزی ئهژنۆم و هیوای ژیانم