به جز روحیه هایی که دوستی گلم بهم دادین و این همه انرژی خوب سامی هم میتونه حال خاله رو به جا بیاره

دو شب مهمون خونه پدری بودم که تونستم ارامش بگیرم 

از خونه پدری از سامی

 وقتی سامی چشماشو گرد میکنه  و نفس نفس زنان از ترس نیما که میخواد بخورتش میاد و خودش رو پرت میکنه بغلم 

وقتی دم به دقیقه از هر گوشه خونه رد میشه میاد  لبهای قشنگش رو میچسبونه به لپ خاله که نانا بوشت کنم و بعدش بگه به به چه خوشمزه بود

وقتی مجبورم کنه کنارش دراز بکشم و یک کتاب تکراری رو برای بار هزارم براش بخونم و هی بپرسه گرگههههههه رفت ؟

وقتی گوشی موبایلم رو میاره و میگه کویوووششش حرف بزنم

وقتی موقع غذا خوردن میاد و میپره رو  کولم 

وقتی ارو اروم برام تعریف میکنه که الی دعواش کرده و اخرش میگه نانا بکشششششششش

وقتی به پدر و مادرش میگه برین خونتون من پیش نانا بمونم

وقتی با خشونت سیروان و رشنان رو راهی میکنه که برن و میگه نانا برا منه برین خونتون

وقتی نمیگذاره وانیا حتی یک دقیقه با من حرف بزنه و مثل این حسودا میاد شروع میکنه برام یک سری چیزایی بی سر و ته تعریف میکنه 

حتی وقتی میگه نانا بردیاااا کو نیاددددد ؟

من با سامی همه استرس رو از خودم دور کردم

وقتی شب بغلم میکنه و میخوابه به خودم میگم یعنی این بچه از من ارامش میگیره از من حس امنیت میگیره یا من در کنا راون ارومم ؟

و اینجاس دعا میکنم خدا اغوش هیچ مادری رو خالی نکنه که با وجود این فرشته هاس که حس امنیت و ارامش رو میگیریم

و من این حس رو از سامی قشنگم گرفتم

****

دیشب که  به ملیحه گفتم امدم خونه بابام حواسم نبود بنده خدا رو میترسونم که نکنه به عنوان قهر رفته خونه باباش

ملیحه عزیزم ببخش منو نگرانت کردم

شما هم فکر  نکنید قهر بوده  نه قهر نبود اربعیین که همه اونجا بودیم و دیروز هم کوروش باز رفت سفر و چون مینا هم نبود من دیگه نیامدم خونه