ادمی نبودم و نیستم که هیچ وقت بخوام از زندگی و مشکل ناله کنم 
فقط خودم میدونم تو سالهای گذشته چیا دیدم و چی بهم گذشت 
دیشب همینجوری که سر نخودچی رو پام بود و خوابیده بود داشتم مرور میکردم هرچی که گذشت اینکه چقدر همیشه دوست داشتم زن باشم و مادر و زندگی زنانه رو دوست داشتم و همیشه نداشتمش که بعد جداییم چقدر عذاب کشیدم اینکه با وجود مستقل بودن از نظر مالی همیشه به چشم خواهر و زن برادرم مضنونی بودم که میخواد پول از پدرش بکشه اینکه چقدر عذابم دادن این که برای نصب یه شیر ساده برای خونه ام باید به برادرهام رو میزدم و این از نظر زنهاشون بزرگترین گناه دنیا بود اینکه تلاش میکردم خودم همه بار به دوش بکشم و چقدر سخت بود چقدر تنها بودم چقدر تلاش میکردم و تنهایی عذابم میداد 
و اینکه الان قدر زندگیم رو میدونم 
نمیخوام بگم زنا باید بسوزن و بسازن اما زندگی برای زن تنها عذابه که بیشترین بارش بار روحیه 
امیدوارم هیچ زنی این وضع رو تجربه نکنه 
و امروز خوشحالم و شاکر خدا